>

septembre 13, 2009

نوعي خوانش‌ (۳ )

  1.                                                 
                                                                                                                               
     
    "درجستجوي آن لغت تنها "*                                                       

  2.  درخوانش ِ‌ستاره انصاري                                                                


  3. این مقاله درمجلۀ نوشتا(شماره۱۱) با اشتباهاتی
  4. در‌ترتیب‌صفحات‌چاپ‌شده است.خوانندگان پی‌جو
  5. می توانند متن ِ درستِ آنرا در اینجا بخوانند


    وقتي در جستجوي كلمه اي باشي، و" در جستجوي آن لغت تنها " به سراغت بيايد، دنبالش مي روي . جستجوها انگار مسير هم سويي مي گيرند. مسيري به نا تمامي، به شكل وارياسيون. جستجويي كه معناي خودش نيست؛ به معناي به انتها نرسيدن است. خود اميد از نيامدن مي دهد، اميد از نا اميدي زيبا، و رنگ از وارياسيون مي گيرد. به موازي "هاي نامتناهي، با هم و با همه،... به قبل از آغاز مي رسي : " و هر چه شايد كه باشد، شايد كه نباشد.
    چهره ، شكل ِ شك مي گيرد و شكل، پُر از ابهاماتي كه " طاق و طاقه مي برَدَش در ميان ِكشف"   وقتي كه در نماي ظاهر، دورنمايي از باطن مي آيد، نمايي از لغت . دورنمايي از " ته ِ تاريك شئ"، و تمام سهم من در متن مي شود. متن ِ من مي شود و ترس، آن چيز سومي ست كه در فاصله ي من و متن است. لمسي ميان محاصره ي كشف در" آنسوي فكر".
    فكرهايم از عبور گذشته مي آيند و حال آينده را حال ِ منقلب ِ امروز مي كنند. ترس ِ مدام در ميدان ديدم روايت مي شود. از تمام رويا "من" تمام مي شوم و تمام، شكلي از نامتناهي مي گيرد. شكلي از ادامه اي كه توقف ها بي نقطه در خطوط ممتدِ قطعه مي رود و نقطه كه مي آيد استراحتگاهي براي اندك نفسي ست كه مي گيرم . وقتي به نگاهم نگاه مي كنم متن به " شيوه ي وقتيكه ها" به من مي آيد كه : "نگاه تو تمام نگاه تو نيست" و لبخندهايم به گچ مي رسد و هراس دوباره به جان. در جستجوي كلمه چنگ مي زنم هر صفحه از چنگ من مي گريزد و زير ناخن "ترسيم ترس" از صفحه اي باقي مي ماند و " ماندن از مبادله صورت جان مي گيرد"، صورت ِترسخورده ي من. وقتي كه معنا، معني نيست يك تقليد رام از قرردادهايي كه زبان را نمي بينند و متن را پيكري بي مغز از لغات مي خواهند.
    لغاتي كه در پرسه هاي هميشه ردي از گذشته دارند. گذشته اي كه رنگ از گذشتن نمي گيرد و به امضايي بي تاريخ ثبت مي شود
    تمام تن را در تماميت متن مي بينم، در قطعه، و با تمام ديدم انگار نيمرخي از من" شكل تمام تو است" كه در رفتار مشابهي از كلام " در حالت حضور بي جسم" مرا چيزي جديد مي كند ازادامۀ او . زمان از متن مي گذرد و من ِ منتظر را با اشاره اي جادويي مالك تمام صفحاتي مي كند كه ترس شاعر را دارند و سهم مشترك از اعتراض ِ معني به معناي يعني به اسطوره ي هول مي رسد كه سوي ديگرش از حرف مي آيد، حرفي كه " چيزي به آينه نمي دهد" و تقسيم ِ تصوير و من در آينه، تقسيم درد و رويا در متن، من را به ما مي رساند و رفتارمان را به تنگنايي از انتظار آن لغت مرموز: " لغتي كه نمي آيد" د  
    در بيدادِ رفتارهاي سبك، و رقص عريان لغت، حيران كه مي شوی كلمه مي آيد و " ميدان تنگِ عبارت را تنگ از نشانه مي كند"، و سفيدي صفحه تحميلي ست كه "كنجي براي عزلت" را با نشانه اي روي صفحه بگذاری وقتيكه مي بينی جمع شده با ديگران، نشانه ديگر معناي نشانه نيست و هيچ چيز معناي خودش نيست و عزلت از جمع با ديگري مي آيد و كنج، فراخي آن تنگناي انتظار در ما ست. هيچ چيز معناي هيچ چيز نيست و همه بي هم، با همه مي آيند در همه جايي از هيچ جاي ديگر. جستجو در فاصله ي ديدن شئ تا نگاه ِ شئ مي ايستد و حركت از اينجا تظاهر به آغاز مي كند، که " حركت اول/ فرياد آخر است" ت
    صورت، فرم ترس مي گيرد و لغات تصويرشان را در چهره ي هراسان من مي بينند " وقتي طناب آينه اش را ديد/ و مرگ، مرگ را شناخت" من متن را مي شناسد و در ادامه ي هول مشترك با " مرگ چهره" نيز خوانش از سماجت نامتناهي نمي گذرد و به همهمه ي پر التهاب جستجو مي رود در بي نهايت ِ سكوتي از دهان ِهميشه باز كلمه كه صدا را پنهان مي كند و آرام مي لغزد در آن : " آهسته حرف بزن/ تا سرقتِ سلاح من از لب هات در لب هات/ پنهان كند/ مرداب و كهكشان را"ا
    اينگونه بي مكث سخن گفتن و بي توقف ايستاده پا بر جاي پاي لغت در وحشت سكوت، گلو را خشك مي كند و كوير از دهان مي ريزد در مسير ِ لغاتي كه خستگي سالها و صبوري كوير دست روي شانه اش مي گذارد و خشكي شانه اش را با تكانه هاي گرم به دشت هاي دور مي برد و " دوردستِ دشت را / شروع ِدشت مي كند"، شروع نويسش براي گذراندن وقت، كه اينجا با وقت خودش مانده، با گذراندن خودش از وقت. وقتي اينجا باشد و از آنجا بگويد اينجا آنجا مي شود. وقتي در دشت باشي و از كوير زندگي كني؛ ناممكن همه ي امكان مي شود. همه ي مكان مي شود در بي فاصله اي از ذهن و زبان. در " وطن خواب" چيزي عجيب نيست " نه فلس سوال و نه حيرت ماهي" كه دلتنگي هاي كوير را به درياي لغات مي برد و اينگونه درهواي سال ها مي رود و در صفحه پخش مي شود " حالا كه فضا/ جز هوا چيزي نيست" فضاي صفحه جز هواي جوهر نمي كند كه پيش مي رود و معلق در هواي واژه مي ماند. با همه ي ترس اينكه به جايي نرسد به هيچ برسد " بر صفحه ليك/ قضيه مي گيرد رنگ/ وقتي شكنجه رنگ مي بازد" با هر لغتي كه نمي آيد شكنجه رنگ مي بازد امّا به تاريكي " از خواب/ از لغت/ و هر دو در برابرشب" 
    ترس نقطه اي مي شود كه به عمق مي رود. كوچك ِ عميق مي شود تا بطن حرف، جزء مي شود. جزئي كه تنها نيست و تقسيم مي شود در پيش رفتن متن با من كه با تمام متن تنهاست. عمودها را طي عمود مي كند و باز هم " بَعد ِ لحظه" مي آيد؛ با عظيمي از حيرت قائم كلمه
    در تمام راه به حذف چيزي مي انديشم كه پيدايش نمي كنم و فاصله اي ست ساكن كه آينده را با گذشته مي آورد و در ادامه ي حال ِ من گذشته ي شاعر جاري مي شود و حالي عجيب مي شوم وقتي " تو در جلوتر ِ تو مي دود و من/ بعدِ نام من" مي رود تا به بيروني از تن برسد كه تمام درون شاعري است كه با "سر انگشت هاي لرزان" به تحميل كاغذ پاسخ گفته و ميل ذهن مرا مرگي اسطوره اي مي كند تا صفحه از من آغاز كند " حرف هاي دوزخي" در جهان ِمرگ را. از من بگويد از تمام تن من در دهان ديگري با حرف هايي كه "جز تو نيست" در دياري كه همه ي طول راه، كلمه و مصرع و فرم با سماجت ِ همگام از پوستش گذشته اند روي كاغذ و به دورترين مكان رفته اند، به من كه تنها نزديك ام به متن، و از چگونه هاي شعر رويا در " خوانش هوا" تمام متن هايش با هم مي آيند درچيستي ِ عبارت كه شعر را " حيات حجم دهان تو" مي كند و حيات خوانش من كه در فاصله ي لغات، منتظر برهنگي كامل است، تا تمام تن را نظاره كند. منتظر نظاره ي تمام تن در متن ِناتمام، كه تهي را در وجودمان پُركرده از وسوسه هاي آنچه نيست و مي تواند باشد. و فكر به تواني مي رود كه فعل را از قوه مي آورد و قواي حوصله اي ست كه با تنهايي كلمه خلوت كرده " حالا من تو ام، تو مني حالا" ،و با محبت پر هوسي از تمام ميل خودخواه لذت ، تنهايي ِ هر دو را مي خوانم وقتي برهنه مي آيند روبرويم : " انسان برهنه تنها نيست/ هيچ انسان عجيبي تنها نيست" وقتي عريان روي صفحه مي ريزد تمام تن اش را تا " براي آنكه مي رسد از راه" ميزبان عجيبي شود كه اشتياق ميهمانش را به حروف سخت ِ نشسته روي راحتي هاي زبانش پذيرايي كند و سدي از هراس و گشاده رويي ِ ترسي سخت بيرونشان ميكند از خانه ي متن. كساني كه آسان مي خواهند آسان مي خوانند آسان مي آيند و آسان مي روند. سخت آسان! كه ياد نگرفته اند سخت بخوانند و شكل بدهند. تنها شكل مي گيرند در قالب سطح؛ شكل هاي مومي ِ نرم. تنها مني در متن ميهمان ما مي شود كه بتواند " شكل تازه اي از تاريكي به شب بدهد" و حرف تازه اي به حروف كه جان مي گيرند از تن. " جان چيزي از تن است" و كسي كه از تن خبر ندارد جاني نمي دهد و نمي گيرد و تن اش را جا مي گذارد در سال هاي متواري از چيزي كه هيچ وقت ندانسته چيست. امّا رويا فرار مي كند در متن، در تمام تني كه دنيا در آنجا به آخر رسيده است فرار مي كند و " معناي پشت ديوار" مي گيرد، معناي فرار
    معناي جسمي تن نيز در " شدن ِمادلن" با همه ي تنهاترينش بامن تنها نيست وقتي كه در من است و در من تعبير به ميل ِ "نيز" شدن دارد. از پوست معطر و بوي بخشنده ي تن سهمي به جهان مي دهد و سهمي از جهان به من. از طبيعت كلمه كه در متن مرز نمي شناسد و در انتخاب توقف ها هم ميل به رفتن دارد. رفتن از معناي " زن، خروس، اسب، زنبور، سبزه، گوشت، مرغ، درخت، پرنده، سنگ، جنگل، مرداب، خاك، آسمان، خزنده، ماهي، مار، نهنگ، صخره، باد، مادر، دانه، عنكبوت، رودخانه، خون، چاله، ابريشم، شاخه، شكوفه، گاو، گنجشك، خزه، شبان... به معناي خودشان و به انتخاب نگاهي كه نا مرئي را فداي مرئي نمي كند
    اينجا من به چگونه مي رسم وقتي پُرم از آنهايي كه گفته و مرا خالي كرده، خالي از عقده ي نگفته ها. و تهي در من در "هفده ارديبهشت" به تصميم خوانش مي رسد، به رسيدن ِ اتفاق ِ يك زمان در دو مكان: تقويم و كتاب. در تقويم متغيري كه سال ها ثابت از هفدهم ارديبهشت گذشته و مي گذرد و در كتاب ثابتي كه در هفدهم اردبيشت متغير مي ماند. تا هميشه مي ماند. و اشتراك در تقويم متغيري كه انتها ندارد و كتاب ثابتي كه انتها ندارد، با وارياسيون ادامه مي دهد و وارياسيون، " ادامه ي آغازي ست كه مي خواهد آغاز بماند"، به انتها تن نمي دهد گر چه از تمام تن بو برده است. كتابي كه با " محصول ِنتوانستن" تمام مي شود، تمام نمي شود. مجموعي از جستجو كه در آغاز هم، قدم هاي شك را به اين شكل، شكل مي داده . شكلي از " ريسمان ربط" كه موازي با " رقص ِقتيل" تا انتهاي ديوار لغت شكلي از نامتناهي مرگ دارد و ظاهر ِ مرگ را كه پايان است به حجم ِ بي پايان ِ لغت مي برد. مرگ در وارياسيون به مرگ مي رسد، به بسياري هاي مرگ درشكل ِ پُر مغزترين وآزاردهنده ترين هنر وقتيكه كه از سطح مي گذرد تا به حجم برسد: به دار، طناب و حلقه هاي تشنه ي گلو با دهان هاي باز وحشت... وحشت طناب از مرگ و وحشت متن از حلقه هاي خودش وقتي با جستجوي آن لغت تنها در شك عظيم قدم به اينجا مي گذارد به شكلي از نا تمامي مسير در وارياسيون. در ابتداي جستجو به ترس آمديم و در ادامه باز ترس : " نخست گاهي مي ترسيم/ و بعد هميشه مي ترسيم". گاهي، هميشه مي شود
    وقتي نگاه موازي با تمام قطعه در خوانش پيش مي رود در حيرت فرار از توقف مي ايستيم، روي صفحه و لغات پرت مي شوند به جستجوي لغت مرموزي كه تمناي تمام ذهن هاي عزيمت از سطح است : " هميشه در عزيمت، چيزي حذف مي شود/ حذفِ توقف
    در تمام خوانش ِ متن، ترسيم ترس، موازي با ذهن رويا پيش مي رفت و فاصله در " دهليزهاي اولين حركت ها" در تن من " به " بازوي بسته های تو" ختم مي شد. در نامتناهي متني از تن كه تمام ِمرا ( متن خوانش را) در آغوش گرفته است.
    در امتداد "خطي مديد" به " چيزي جديد" در جستجوي آن لغت تنها آمدم تا پايان نا تمام تن:
    " هميشه موازي در خود مي ماند حجم
    معنايي از رسيدن ازنرسيدن"

    * يداله رويايي انتشارات كاروان/ تهران1387

mai 22, 2009

نوعی خوانش ( ۲)*


، عباس عزيز 

*من خوانندۀ عجیب دیگری را دیدم، عجیب تراز آن شاعرفقیدِ نفرینی
درلوس آنجلس،خانۀ فرهنگ فرهی،گذارم به اطاق پسرش افتاد

اطاقی  بس آشفته مانده" **1" 
در میان بسیار چیزهائی که پراکنده روی زمین بود کتابی را دیدم. کهنه، رنگ باخته، مستعمل، و دِفرمه . برداشتم . "لبریخته ها"ی چاپ پاریس بود! ازریخت افتاده ، با لکه هائی ازهمه جور برآن، ازجوهر تا چائی، تا سیگار، و تا خواب درکتاب. به یادم آمدسرشب وقتی که ما را، من و زنم را، به خانۀ پدرش می برد، پشت فرمان تمام راه برای ما لبریخته خوانده  بود                                                                          
  خواستم ازش بگیرم، نداد                                                                                                                                                     

!  می خرم -
.رنجيد. و در نگاهش جریحه را خواندم

.آن شب این حرف چقدرحیوانی بود. هنوز اززخمی که زدم زخمینم  

                     تا وقت دیگر قربانت                                                                                                                                                                                                       
نتيجه : خوانش اگر واقعا تخريبِ متن باشد (دکونستروکسيون؟) خرابه هاي متن را مي خواند نه متن هاي خراب را


رجوع کنید به پست 2 مارس2009 *

نیمایوشیج، افسانه -1**

mars 2, 2009

نوعی خوانش



عباس عزیز

دخالتِ خواننده در متن، متن را با خود می‌بَرد. وگاهی هم خودش را با متن. من خواننده ای را دیدم که روی کتاب "دلتنگی ها" گریه می‌کرد

تابستان ۵۷ ، بعدازظهرها به آپارتمان دوستی درخیایان فروردین می رفتم و باهم تریاک می‌کشیدیم 
یکی ازبعدازظهرهای ِداغ که به استودیوی او رفتم، نبود. درها را باز و پنجره هارا بازتر دیدم. صدای اوهو، اوهو می‌آمد. آهسته آهسته رفتم تو . محمود مؤمنی بود! صورتش را روی کتاب گذاشته بود و اوهو، اوهو، اوهو 
باقی اش را تعریف نمی کنم. نمی توانم! من این صحنه را هیچوقت فراموش نمی کنم

آن کتابِ خط خطی راهم هنوز دارم، و گاه می‌اندیشم که او مرا بهتر از من می‌خواند
شاعر عجیبی بود. مودی*، و مثل همۀ مودی ها خالص . حالا به اندازۀ تمام "دلتنگی ها"يم دلتنگِ او شده ام. اگر گذارم روزي به گرگان افتاد، سری به خاک او می زنم وکمی اوهو، اوهو، اوهو می‌کنم 

تا وقت دیگر قربانت                                                              


     * maudit (نفرینی ؟)