octobre 23, 2017

بی‌تاب

http://www.yadollahroyai.com/

از ترس بودم
از شرم بودم
از سایه‌ی کنارِ تو بودم


دستِ من از سکوتِ پهلوهایت بود
و آن مایعِ طپنده‌ی محبوس
از پله‌های مردانه بالا می‌رفت


وقتی که درفضای عظیمِ ترس
در لثه‌ی کبود تو دندان‌های دیوانه‌ام را
                                     کشف کردم
چون برج کاه سوختم
و لثه‌ی تو احتضاری حیوانی داشت


ماهِ برهنه‌ حاشیه‌ی شن گریست
و مایعِ حیات مرا برد


از ترس بودم
از شرم بودم
از فرصتِ تمام شدن
از حیف، از نفس بودم


وقتی که پَر
در نافِ نور گذر می‌کرد
گفتی تمام منظره‌‌هایت را
                      پرت کن !                     

اما من،
باغی در آستان زمستان بودم.

octobre 3, 2017

بیرون ِ شعر



آرش عزیز                                                                      
 ما باید واقعیت‌های این جهان، وفنومن‌های هستی را، نه آنچنانکه هستند و می‌نمایند، بل آنچنانکه نیستند، و باید باشند، و یا ما می‌خواهیم که باشند، بشناسیم. و نمای پنهانشان را به آنها بدهیم. و این عشق وهیجان را یک شعر به ما می‌دهد ، یک سروده، یک قطعه، که تظاهری از زبان ماست.
زبان ما در درون ِقطعه به همه چیز ِ بیرون جذبه می‌دهد، و همه چیز را از جذبه می‌اندازد. و بدینگونه است که ما دروقت سرودن، و درجریانِ تکوینِ یک شعر، درونمان را به بیرونمان می‌دهیم. در چنین آناتی همه چیز، خارج از ما می‌گذرد وما چیزی جز خارج خود نیستیم . در چنین آناتی ارجاع خارجی به تعبیری از “اُتورِفِرانس”ِ یاکوبسون حرف پرتی ست
.
                                       تا وقت دیگر قربانت