septembre 16, 2017

پایان

 

شاید این لحظه، لحظه آخر
شاید این پله، آخرین پله‌ست
شاید این تن، که با من است اکنون
سایه‌ای باشد از تنی دیگر،
میوه‌ای ز آفریدنی دیگر،
میوه‌ای تلخ، شاخه‌ای بی پر ؟    
.
خواستم پر دهم رکاب ِ گریز
پشت سازم به پله‌ی پایان
تن من لیک، باز با من بود
لحظه‌ی آخرم گرفت عنان
که : کجا ؟ بسته است راه سفر !
.
حیرتم پر گشود و نقش هراس
بر لب آشفت طرح یک لبخند
کرکسان گرسنه ـ چشمانم ـ
طعمه از نام رفته‌ام جستند.
.
نام من سایه‌ی درختی شد
در کویر گذشته‌های سراب
چهره‌ام ـ با اشاره‌ی شبگیج ـ
روی لب بسته خنده‌های خراب
.
ایستادم، تنم که با من بود،
زیر پرهای واژه رؤیا شد
در رگم آشیانه زد تردید
پرسشی زآن میانه نجوا شد :
شاید این لحظه، لحظه‌ی آخر ؟...

.
یدالّه رویائی
از کتاب "بر جادهای تهی" ـ زمستان
۱۳۳۹

 

لبریخته ۱۴



به علف نگاه که می‌کند
در علتِ علف می‌نشیند
در جائی که به سمتِ رفته اگر نگاه کند
سرگیجه می‌گیرد
و علف، تار می‌شود


یدالّه رویائی
از کتاب "لبریخته‌ها" ـ ۱۳۶۹

septembre 6, 2017

شهریور ۱۳۹۶


                دوستان،

                بستگان و دلبستگان من،

                مهربانان فیسبوک،

                فرزندانِ لغت،

                شُمایانِ عزیزِ دور از من !

سُکوتِ مرا ببخشید. خطاب‌های شما، وَ واژه‌های مهربانتان از هرسو، آسایش
جانِ‌من بوده‌اند که با من، وَ با روانِ نَژَندِ دخترمن، تا همیشه می‌مانند.

                                        یدالّه رویائی

                          چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶