août 12, 2017

چه ملی چه مذهبی

آرش عزیز،

چه ملی  چه مذهبی                                            

ما نباید به فرهنگ خودمان تعلق داشته باشیم، چه ملي چه مذهبي. فرهنگ هم نباید به ما تعلق داشته ِ باشد، چه ملي چه مذهبي. او باید باشد، ما هم باید باشیم. سردرآوردن از یک فرهنگ یک دردسرِ فرهنگي است. دفاع ما از یک فرهنگ و دفاع فرهنگ از ما، آن فرهنگ را عقب مانده و متعصب، خرابکار و وحشي بار مي آورد. ما هم در قفسی که خود، اینگونه برای خود مي‌سازيم مي‌مانیم. همینکه خود را اهل بیتابِ یک فرهنگ اعلام کنیم، از آن فرهنگ زمینه ای اهلی برای روکشی وحشی می سازیم.

ملیت گرائی‌های ناحیه ای و قومی درعصر جهانی شدن حرف پرتی است. برعکس  در کادر جهانی شدن، سنت های قومی و ملی ِ از دست رفته بهتر کشف و ارزیابی می شوند. خارج از بهره های سیاسی، فرهنگ های گمشده هویت خود را پیدا می کنند. هویت ما هم دیگر درمیراثِ کُردی و بلوچی مان، و يا در تبار ترکی مان نیست، و از آن کمتر، درتربيتِ شيعي، و یا سني‌ مان.

ما در تحمّل ِ غیر است که هویت می گیریم. نه غیرتی می شویم، نه غیور !  نه می کشیمشان، نه می کشندمان. وطن دوستي آري، وطن پرستي نه !

دنیای ما را امروز تبِ تبار بیمار کرده است. و تب تبار یعنی قتل غیر.
                                                            تا وقت دیگر قربانت  

www.yadollahroyai.com/2017/08/12/2
يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr août 12, 2017 2:15 AM || Balatarin
Comments

تن مردگي من هيچ ربطي به مردن من ندارد

بازخوانی دو ذهنیت در یک کتاب

اعتبار مردن و نام مرده در چيست؟تاريخ آن تاريخ كنده شده بر سنگ مزار مردگان چقدر مي تواند اعتمادم را تسخير كند؟چرا تاریخ وفات بر سنگ را دروغی بیش نمی دانم؟ چقدر مي توانم به آنچه كه پيش رويم است يعني انچه كه دست مردگان بران نگاشته اعتماد كنم.چقدر مي شود تن مردگي مرده را در تاريخ وفاتش باور كرد؟(چه كسي ميداند كه واقعا در چه تاريخي خواهد مرد؟)آيا حضور نام در متن (متن به معنای نوشته ای باز و قابل باز نویسی/ذهنیت متکثر) نوعي زندگي و ادامه حيات نيست؟مردار فيزيكي بنيان سوال پيشين و به تبعيت از آن سالهاي قبل تر شاخه سازي و تفكيك ميكند...بنابراين تاريخ مرگ مرا كسي جز من تعيين نخواهد كرد.مردار فيزيكي- ميرايي جسم و حذف تن از جهان زندگان و پاك كردن حضور او در واقع احضار اوست در غيبت هاي جهان،.يا به عبارتي تن مردگي من هيچ ربطي به مردن من ندارد...تا نام من هست من نيز هستم...به نظر ميرسد كه ذهنيت رويايي مبتني بر نامهاي گريخته از دست فراموشي تاريخ و از ""حضور و هست نام"به هفتاد سنگ قبر رسيده است ....به خوانش قبرستاني مكتوب....(من از تورق هفتاد سنگ قبر مي آيم)...
رويايي نامهاي بيشماري را در كتابش احضار ميكند اما اين نام ها چه كساني هستند؟اين جاست كه محدويت تفسيري متن رويايي در گذار از بار تاريخي نام، و آنچه كه در پشت نام پنهان است، در هفتاد سنگ قبر نمايان مي شود.به ديگر زبان كتاب رويايي دو ذهنيت متفاوت در خود دارد.سنگهاي با نام/سنگهاي بي نام

سنگهاي با نام :اين نامها كه در پشت هر كدامشان تاريخي افتان و خيزان قرار گرفته امكاناتي را در قلم رويايي تزريق ميكنند و رو به رويا مي گويند" اين ما و اين پيرامون ما ...از هر زوايه كه خواهاني به تفسير ما بنشين"...ولي آنچه كه رويايي را محدود مي كند حضور همين نام است .رويايي در خوانش هر نام بايد تاريخ نام را در نظر بگيرد و هر آنچه كه از نام در يدش است را براي تفسير ديگري از آن نام ارائه بدهد...رويايي بايد نام خشكيده بر متن تاريخ را شاخ و برگ بدهد و آن را براي خوانش مخاطب در اوراق هفتاد سنگ قبر جا بگذارد

(نمونه اي از نامها )

قبر ماكان

كمال در آخر نيست

و آخر نيست

كه انسان تني مردني دارد و روزهايي نمردني

مرگِ در كتاب را برسنگ بتراشند

لانه متروك يك پرنده كوچك شايد پرستو

بر عقربه يك ساعت و قابي از طبيعت بيجان

براي سايه ماكان كه مي گفت:

دست به فصل ميدهم

به فصل دست مي دهم

و روزي در صداي ماني ماكان شنيد بود :

خوشنويسي دايره جهل است

گذار ماني از زبان ماكان شايد مطمئن ترين راه حضور و خوانش ماني در طي متن ماكان است.زنجيره از نشانه آورده شده است در پايين سنگ قبر ماكان.(لانه متروك پرستو/عقربه ساعت/طبيعت بيجان/سايه ماكان)و همينطور گذار ماني از متن ماكان به ماهيت مرگ ماني و ماكان قوت بيشتري مي افزايد.در واقع حضور ماني نوعي شگرد بينامتني است كه رويايي اي بسا از آن سود جسته باشد در قبرستان مكتوب خويش.

سنگ سكينه

انسان مرگ

كودك مرده است

و مرده ها كودكند

يك كتاب باز كه صفحه وسط آن تا خورده است به نقش بر جسته بر سنگ بتراشند

و در اقليم آفتابي و خشك يك درخت سنجد بر بالاي گور بكاريد ور پايين سنگ نمك و شن

و انتظار سكينه را كه مي خواست: سوالهايش را ميان خشت و خرابه بگذارد با طشتي آب براي او كه ساكن سوال شد."آيا تمام آْنچه كه با تولدم از من ميگريخت با مرگ من دوباره به من ميرسد؟"

رويايي در اينجا كودكي سكينه را به اجتماع تعميم ميدهد و اجتماع مردگان را كودكانه(صداقت/راستي/سادگي)فرض مي كندرويايي از كتابي برجسته با صفحه تا خورده مي نويسد انگار مرگ عمدي و مرگ از پيش برنامه ريزي شده تفسير كرده باشد.نشانه اين متن( خشكي/ نمك/ شن/ خشت و خرابه/ طشت آب/ انتظار...انتظار كودك)در واقع زنجيره اين نشانه ها مرگ سكينه را تفسير و در باور مخاطب جاري مي كند.امكانات نام سكينه او را در هفتاد سنگ قبر در شمار سنگهاي با نام مي آورد.

شگرد بينامتني و حضور مداوم متن در متن ....مرور واقعه در نقطه اي ديگر از تاريخ از هفتاد سنگ قبر برايمان دفتر خاطرات ميسازد.هفتاد سنگ قبر رويايي دچار تاريخ است و مولف اين فرصت را داشته كه خوانش خود را از تاريخ در قبرستاني مكتوب جمع آوري كند و در قانون مرگ مولف كتاب را براي گسترش خوانش بدست مخاطب بسپارد.

سنگ ايوب:

از مرگ ساده

هنوز در شگفتم!

بر سنگ شكلي از مدت بتراشند/سنگ صبور

و دور گور گلهاي بنفشه درشت بكارند و اگر محيط خشك و كويري است مصنوعي اش رادور تا دور گور بگذارند براي ايوب كه عقل را عور مي ديد و به سفارش او بر بالين او جغدي سفالي صبر را برهنه مي كند از وقت از سوال

سنگ يزد گرد سوم:

در ميان اشباحي كه با هم از جهان زنده ها ميگويند شبح يزد گرد سوم در آسياب به آسياب ميگويد:" با من از مرگ مگو اي سنگ/دوست تر داشتم براي آردهاي تو خدمتكاری باشم، زحمتكش حقيري باشم با مزد كم... تا شاهِ مردگاني كه نيستند ديگر"
ميان مقبره: شاخه در ختي هميشه در آب


در من از تو فاصله هايي است

من در تو نيستم

وقتي كه از تو فاصله در من مي گيرم

مثل جدايي تو از با من

سنگهاي بي نام: اما ذهنيت دوم كتاب (قبرستان) بينام و گمنام است سنگهايي كه "هست نام" را حذف كرده اند از اينرو متكثرند هيچ كس نمي دانند اين سنگ از آن كيست پس هر مخاطب در بي نامي و بي تاريخي سنگ خوانشهاي متفاوتي را از متن ارايه ميدهد.سنگهاي بي نام سنگهاي بي قيدند سنگهاي رها از شالوده تاريخ...سنگهايي كه نه به نام و نه به تاريخ به هيچ چيز معتقد نيستند...مرده هايي بي نام و تاريخ/مردهايي پر از نام و تاريخ....هر وقت كه من به سنگ بي نام مي رسم تا اعتمادم را نسبت به تاريخ از دست مي دهم.سنگ گمنام و اين سوال كه براستي چه كسي در زير آين سنگ خوابيده و چه چيز هايي را به همراه خود از گردش روزگاران برداشته؟كسي چه مي داند؟در واقع تاويل از سنگ بي نام حوزه خصوصي مرده را به اجتماع زندگان تعميم ميدهد.براستي چه كسي آنجا خوابيده و اين (چه كسي) چقدر در من احساس نسبت داشتن با آن مرده مذكوررا فزاينده ميكند.سنگهاي گمنام بي تاريخند و اين بي تاريخي چقدر مرا به آنها نزديكتر مي كند.مردگان بي نام مي توانند زندگان با نام باشند و اعتبار مرگ را خدشه دار كنند.و بقول رويايي" سنگهاي سنگ سنگهاي بي نام هستند و سنگهاي بي نام سنگهاي سنگ هستند كه نمي ميرند مثل خود سنگ"

از سنگهاي بي نام/سنگهاي سنگ:

1)

خواب سبگ زماني زاير
وزن تو را ترازو
اينجا ميكرد

با خود چه برده بودي آنجا

وقتي که باري از من
ميبردي؟

2 )

نور رها/
اين مرگ هار/
دانش تاريك
در چاره ام گم مي كند/

با من بمان
حل من اي من لاينحل

3)

چه و رطه ايست امضا
در امضايم مي افتم
عجيبي كه در عجيبي مي افتد

4)

من از تورق هفتاد سنگ قبر
مي آيم

که در تفرج هفتاد متن
كي به كتاب مي رسد؟

تاريخ نشر 1385/3/4 هفته نامه اجتماعي فرهنگي فراز كوير كرمان سال اول شماره چهارم

Posted by: سجاد جهانشاهي at août 20, 2013 5:05 AM

رویایی عزیز،
زنده گانی بر شما بلند و بلند تر باد!
می دانم که با آفرین و نفرین من از پا در نمی آیید. همینقدر می گویم که وجود تان حس شادی و شادمانی بیشتر را در من زنده نگهمیدارد.من از کابل من نویسم و می خواهم بگویم که شعر ها و نوشته های شما خواننده گان زیادی دارند.
از کابل تا بدخشان،بلخ،غزنه،هرات تا سمنگان و... خوانننده گان و همنفسانی زیادی دارید.
شعر ها و به ویژه نوشته های شما درشگوفایی و بالنده گی ذهن های جوان
جایگاه بس بلندی دارند.با خواندن آثار شما دریچه ای نوی به روی من و نسل سرگردان جامه ی من باز شده است.
پیروز و پاینده باشید.
با مهر،
ناصر شهی از کابل

Posted by: نلصر شهی at avril 12, 2011 11:31 AM

به فروهر :

مرسي دوست عزيز، غمي نيست. تا زماني که زبانم - چمدانم - با من است باتو، هر جا که نيستم، هستم. و وطن را با خود "به اطراف" مي بريم .

Posted by: رويائي at novembre 9, 2010 9:18 AM

مقاله ی روشنفکران در تبعید: نوشته نویمان را داشتم میخواندم یعنی خواندمش. اینکه دولت های نوین چگونه روشنفکرانش را تبعید می کند. شما هم جز وهمون ها هستید .اگر چه ظاهرن خودتان قبل از حکم تبعید رفتید. چرا که در زمان شما آن " تبعید دورنی" نمیتوانست وجود داشته باشد. شاید هنوز هم نمیتواند وجود داشته باشد. مهم ترین مساله نیاز وطن است به شماهای در تبعید. و مساله مهم دیگر شما جزو معدو د تبعیدیانی هستید که در بیرون توانستید بمانید .ماندن به معنای سکونت در جهان روشنفکری وادبیات. بقیه که رفتند انگار جزو اون کسانی بودند که به دنیایی از بی فرهنگی انتقال داده شدند. چرا که هیچ چیزی از آن ها بیرون نیامد. انگار در زمان آتن تبعید شدند. اما شما از ان طرف گرفتید وبه ان طرف هم دادید. در واقع شما به اطراف رفتید . نه به جایی دیگر. ..

Posted by: فروهر at octobre 30, 2010 10:07 AM

شرمنده دشمنتان باشد. آنها که بودند که سوالی در این مورد میانشان بود؟ درست متوجه نشدم انگار.
با مهر

- سوآلي در ميان سوآل ها

Posted by: مهیار زاهد at octobre 30, 2010 6:27 AM


در سالمرگ شاپور بنياد :

هاله یی از اشراق و مدرنیتت داشت. شاعر ي با هوش
سرشار شور و شيفته فرم بود. سالهای 1350-1340 هیچ شاعری در شیراز از شاپور

جذاب تر و مدرن تر نبود. البته آن سالها خائفی و برمکی و اوجی وديگراني هم بودند. اما شاپور خیلی تیزتر و رندتر بود. با رفتاري

رمانتیک. طرز لباس پوشیدن و راه رفتن و معاشرت هایش همیشه خاری در چشم

رقیبانش بود. دوستانش هم اغلب از زمره روشنبینان و زنده دلان و شیفتگانش بودند.

که من هم از سعادت حضور آنها بهره می بردم.
خانواده خوشنام و متمولی داشت. پدرش تاجر معتبر و خوشنام و خوشباشی بود. شاپور و پدرش رابطه عمیق و

پيچيده یی داشتند. خانه بزرگشان در انتهای خیابان داریوش همیشه محل

تجمع دوستان و دوستدارانش بود.

از سالهای 1350 به بعد ، من تقریبا هرروز شاپور را می دیدم. عصرها با هم از خانه شان

راه می افتادیم و پس از نوشیدن جامي چند ، از چهارراه زند

می گذشتیم و هر گوشه یی با آشنایی روبرو می شدیم و تا جمع به شش

هفت نفر می رسید پس

از توقف یک ساعته یی در کتابخانه محمدی، از آن سوی خیابان از روبروی سینما کاپری

و باغ بزرگی که مرکز ساواک شیراز بود می گذشتیم تا به فلکه شاه می رسیدیم.

از آنجا به طرف خیابان نادر و سینما پارامونت و نگارخانه وصال می رفتیم. در همان

مسیر رستورانی به اسم خوراک وجود داشت که در زیرزمین آن ، شاعران شيرازي عرق می خوردند و شعر می خواندند. یک شب هم شاهد

بودم که در عالم مستی، کریم پورکه شاعر لمپنی هم بود سیلی به صورت

منصور برمکی زد و از آن به بعد آنها مثل کارد و پنیر بودند.

همان جا بود که در عالم مستی ادعا می کرد که "حاضر

است توی کون شاملو برود". باید سالهای 1351 - 1350 باشد.

روبروی خیابان معدل در نگارخانه دریسی،کمال رفعت صفایی و دار و

دسته اش پاتوق داشتند. شاپور البته معاشر این جمع نبود و همیشه پرهیز می کرد.

بعدها هم همه این ها بر علیه دریسی کودتا کردند و یکی بعد از دیگری پای آن ها هم

به گالری (نگارخانه) وصال باز شد. در شیراز سالهای 1350 مقصد اغلب روزنامه نگارها

و روشنفکران و نویسندگان و شاعران و نقاشان مدرن شیراز ، نگارخانه وصال بود.

شبها اغلب سخنرانی و شعرخوانی و نمایشگاه نقاشی بود. خیلی از بچه های

باذوق شیراز از همانجا به شهرت رسیدند. صاحب آن هم جوان با ذوق و خوشرویی

به اسم محلاتی بود. از چهره هایی که آنجا معاشرت و برنامه داشتند می توانم از:

ابراهیم خضری، امامی، رضا حافظی، علی باباچاهی، کمال رفعت صفایی،

اقدس ریاضی، جمشید کریمی و برادرش شهرام، مرحوم کاووس همتیان پور،

شهی انجوی، حشمت شاهسوندی، حمید قاسمی، پرویز قنواتی،شجاع آذری، نسرین نوری ،

ابراهیم صادقی ، هاله و فاطمه شیبانی و فرشید فرهت نام ببرم.

شاپور بعدها به فرانسه رفت و اقامت کرد و سینما تحصیل کرد. همانجا هم بود که با

رویایی آشنا شد و من نامه های بسیاری از شاپور دارم که حکایت از معاشرت و

مکالمه با رویایی دارند. زمان انقلاب شاپور ایران نبود و چندماهی پس از انقلاب به

ایران بازگشت. مدتی برای صدا و سیما فیلم می ساخت و پس از تصفیه شدن، امور

کارخانه پدرش را به عهده گرفت با آن ریش سفید ، هاله یی نورانی و جذاب

داشت. در همین سالها اتاقکی در گوشه حیاط خانه شان داشت و چندان خوشبخت

نبود. آشنایی و ازدواج با رحیله برایش نعمت بزرگی بود و همیشه به این خوشبختی

می بالید و مرگ رحیله هم مقدمه ی عزیمت جاودانه شاپور بود.

در این سالها بهترین دوستانش شاپور جورکش و سیروس نوذری و امامی و حسن آقایف

بودند. دوستانی هم بودند که به او خیانت کردند و پول و نان و نمکش را خوردند و نمکدان

شکستند. در این مدت من اورا کم و کمتر می دیدم و بیشتر با علی دیری و جمشید

فراهانی و شهرام حلمی و حشمت شاهسوندی و عبدالله آتشی و فرشید فرهت بودم.

و همه هم مریض و عصبی و بدخلق و دربدر. بعدها همه از هم دور افتادیم و آن روزها

تصویر شدند و در قاب افتادند.

شاپور بنیاد و شعر و شخصیت و مرام او همیشه اما مدرن و آنارشیست و آزاده ماند.

به هیچ مرام و مسلک و معرکه یی وابسته نبود و به شرافت انسانی خود مزین بود.

من کمتر کسی را می شناسم که مدیون بزرگواری و نجابت و مرحمت و معلومات او نبود.


روحش شاد و نام بزرگوارش همیشه در دل دوستان و همراهانش باد.


Posted by: Kamal Rafi at octobre 28, 2010 8:46 PM

با سلام

وبلاگ شما را فیلتر کرده اند. به سختی با فیلتر شکن بازش کردم اما
تلاشم برای کامنت نتیجه نداد. برای همین کامنت چند سطری

- مرسي که خبر داديد. حدس ميزدم ولي مطمئن نبودم . شرمش باد !

Posted by: ساره at octobre 27, 2010 12:20 PM

"ما در تحمل غیر است که هویت می گیریم"
و فرهنگ ما همین است که فرهنگی در اطراف خود جمع نکنیم و به آن ببالیم. فرهنگ اگر در ما باشد در پی یافتن آن و توضیح و تشریحش برای آنها که بی فرهنگ تر می نامیم نخواهیم بود. هیچ فرهنگ ارجحی وجود ندارد. و یا به قول بنیامین:
هیچ سندی از فرهنگ1 نمی توان یافت که در عین حال سندی از بربریت نباشد.

1ـ فرهنگ جایی تمدن نیز ترجمه شده است.

Posted by: ستاره انصاری at octobre 27, 2010 8:32 AM

"ما در تحمل غیر است که هویت می گیریم"
و فرهنگ ما همین است که فرهنگی در اطراف خود جمع نکنیم و به آن ببالیم. فرهنگ اگر در ما باشد در پی یافتن آن و توضیح و تشریحش برای آنها که بی فرهنگ تر می نامیم نخواهیم بود. هیچ فرهنگ ارجحی وجود ندارد. و یا به قول بنیامین:
هیچ سندی از فرهنگ1 نمی توان یافت که در عین حال سندی از بربریت نباشد.

1ـ فرهنگ جایی تمدن نیز ترجمه شده است.

Posted by: ستاره انصاری at octobre 27, 2010 8:31 AM

یادش به خیر استاد روزگاری چند صفحه سوال فرستاده بودم و قرار بود چندین صفحه جواب نیز دریافت کنم. گذشت آن روزها و من و شما نیز هم.
عرض ارادت و ادب فراوان.

- بله ديدم، سوآلي هم در اين موردهاميان انها بود.
شرمنده !

Posted by: مهیار زاهد at octobre 27, 2010 12:21 AM

حرف ها را که کنار هم می چینی
جمله ای می شود غلیظ !
سخت نیست فهمیدنش ، کنار آمدن با آن مشکل است .
خوب می فهمیم و لیکن
فرصت نمی کنیم به خاطر ببسپاریم !

Posted by: سایه روشن! at octobre 26, 2010 11:26 AM

سلام شاعر.
زمانی از عباس(با پیشکش احترام به او) خواسته بودید این سایت را ببندد. احساس میکنم درست حس کرده بودید.

Posted by: علیرضا at octobre 25, 2010 7:03 AM

من در این خصوص از کج راهه های ناسودمند ، گذر نمی کنم . ذهن من به دنبال این سوال، وا پس نمی خورد. اما فکرهای بیماری هستند که در بن بست وهمی گری خوش می نشینند....

ازم.آرمان

Posted by: م.آرمان at octobre 24, 2010 10:22 PM

از عار، زار می زنند
از ننگ، زنگ ها،
تا
در این تاخت زبان
زخم زمان، کاری سازد

Posted by: امین طیوری at octobre 23, 2010 11:22 AM

زندگی شهر در ذهن من است
دیگری
.......................
استاد رویایی فکر می کنم کامنت قبلی کامل نرسیده بود
همیشه سرتون سلامت باشه

Posted by: امین طیوری at octobre 23, 2010 10:36 AM

آقاي يدالله رويايي ، شاعر ارجمند

درود بر شما و دنياي شعرتان
...


سميرا نوزري

Posted by: سميرا نوزري at octobre 23, 2010 7:47 AM

آقاي يدالله رويايي ، شاعر ارجمند

درود بر شما و دنياي شعرتان

سميرا نوزري

Posted by: سميرا نوزري at octobre 23, 2010 7:44 AM

آقای رویایی عزیز
میخواستم بپرسم ایا ممکن است ؟شماره ای بدهید تادر مورد شب شعری در بروکسل باشما صحبت کنیم
ما پیش ازین در بروکسل خدمت شما بوده ایم .
بامهر منوچهرسالکی

Posted by: منوچهر at octobre 22, 2010 11:07 AM

زندگی شهر در ذهن من است.

دیگری


Posted by: امین طیوری at octobre 20, 2010 11:28 PM
Post a comment









Remember personal info?