juillet 27, 2017

در فستیوال نروژ، از فستیوال نروژ

NORSK LITTERATURFESTIVAL – JUIN 2017

LILLEHAMMER

رفتن به فستیوال ادبی نروژ برای من امر صریحی بود. هوس نبود، قبول دعوت بود، ادب بود، اما به لیل‌هامر که رسیدم دستورِ دل، و دعوتِ دل شد.

بزرگانی از شعر و ادب دنیا و این چند نوبِلیست هم که سالی و سالیانی دعوت‌های فستیوال نروژ را پذیرا بوده‌اند بی‌شک تصویری از آن را با خود برده‌اند. برای من اما، لیل‌هامر ناگهان چیزی بیشتر از فستیوال و شعر و ادب شد. تن شد، بدن شد، زبان شد، از پوستم گذشت و با احشائ من در آمیخت. چیزی نمی‌خواستم و به آنچه نمی‌خواستم رسیده بودم. بذرِ پاشیده‌ام را کمی ابر بس بود، بس که دلخواه بود، صریح و شاداب بود، مبادی آداب بود. شهری بزرگ !

شهرهای بزرگ دنیا را هم من به یُمن شعر دیده‌ام. برای بسیاری از شهرهای ایران انگار شعر یُمنی نداشت، که ندیدمشان. لیل‌هامر در ایران نبود، نروژ بود. در همه چیزش گذری گذرا داشتم. سطح کوچه خط افق می‌شد. همه کس همه چیز می‌دانست. انگشت‌های دانا سوهای نگفته را می‌گفت، عابرِ کوچه بال و پری گسترده داشت، در فضائی هُمائی، همایونی، مهربان، صبور، منتظرِ تو.

بر که می‌گشتم ایران بودم، دیدنی با من بود، شعر هم. با دو شاعر فراری آشنا شدم، مهدی موسوی و فاطمه اختصاری، جالب بود، زندانی درایران، پناهنده درنروژ. برای من هردو چهرۀ مطبوعی داشتند. شعرهاشان هم.

نروژ تنها به شاعر ایرانی پناه نمی‌دهد، شعر فارسی نیز در زبان نروژی پناهی دارد :  اِرلینگ کیتِلسِن که کنفرانس من را در گالری کافه استیف اداره می‌کرد، شاعری بزرگ و با هوش، با من از حافظ و رومی صحبت کرد، مترجم از برگردان اصطلاحات شعری عاجز بود، حضور عباس شکری صحنه را نجات داد. کیتلسِن شب به هتل آمد و آنتولوژی کوچکی از پنج شاعر به ترجمۀ خودش به من داد که در آن سهراب سپهری و هاتف را کنار هم گذاشته بود. آن سه تای دیگر هم حافظ و رومی و فرخی. با لبخندِ من زنم به لهجه‌ای سوئیسی‌ گفت :

-تو که نروژی نمی‌دانی چرا اینقدر تحسین می‌کنی ؟ گفتم :

اصل قضیه شعر است ؛ شعر اگر برای ما اصل قضیه نباشد، به هیچ درد نمی‌خورد.

فستیوال نروژ امسال نود مهمان در خود داشت، با سفرهاشان و هنرهاشان، و اینهمه را تدبیر توانای  ماریت بُرکنهاگن سامان می داد.


با ماریت بُرکنهاگن مدیر فستیوال

 

از لیل‌هامر تا اسلو میان‌بُری از باغ بهشت می‌گذرد. در میان درخت و دریاچه. همینکه فکرم رفت به کودکی‌های خودم درکویر، و به مردمی فقیر ؛ گفتم کاش ما هم به جای نفت آب داشتیم. اینگِر که کمی فرانسه می‌دانست و ما را از پیچ و خم بیشه‌ها می‌بُرد، یک لحظه پایش را از روی گاز برداشت وخیلی جدّی گفت : فکر می‌کنید ؟

زنم به انگلیسی بهش گفت : شوهرم آره، ولی من نه !

انگلیسی من برای ادامه‌ی این بحث چندان خوب نبود لذا برای اینکه سر قضیه را هم بیارم گفتم : آره، گاهی فکر می‌کنم، و کمی بعد :
–  گاهی فکر می‌کنم پس گاهی هستم
Tantôt je pense donc tantôt je suis
   اینگِر گاز داد و غش‌غش خندید.


NORSK LITTERATURFESTIVAL - MAY 2017 فستیوال ادبی نروژ

Lillehammer لیل‌هامر
Erling Kittelsen
اِرلینگ کیتِلسِن
Marit Borkenhagen
ماریت بورکنهاگن   
Café Stiff کافه استیف
Oslo اسلو

Inger اینگِر
يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr juillet 27, 2017 3:16 PM || Balatarin