juillet 8, 2017

سینمای شعر و سینمای تفسیرشعر


                                                                                                           4 ژوئیه ، ۱۴ تیر ماه 
                                       

عباس عزیز،

 

پارسال یک کانادايی به نام  رودنی گراهام (Rodney Graham) یک فیلم کوتاه هفت هشت دقیقه‌ای، ولی سی و پنج میلی‌متری ساخت با عنوان: "رویای گسیخته از پلیس" (rêverie interrompue par la police)

 

یک پلیس یک زندانی را می‌آورد روی صحنه، جلوی یک پیانوی باز، برابر یک پرده‌ی قرمز. زندانی با دستبند شروع به نواختن می‌کند، زیر مراقبت پلیس. راه راه‌های سیاه و سفید ِ اونیفورم زندانی، نوعی رابطه با سیاه و سفیدهای پیانو پیدا می‌کنند. اول برای این‌که انگشت‌هایش را گرم کند ضربه‌هايی و نوت‌هايی می‌زند که نشان بدهد حرفه‌ای است.
کلوزاپ مرتب روی دست‌های زندانی، روی شستی‌های پیانو، روی زه‌ها و دگمه‌ها می‌چرخید، و آن رابطه‌ها را دوباره به نوعی با هم  به را بطه می‌گذاشت. صدای سقف، صدای به‌هم خوردن و باز و بسته شدن ِ سرپوش ِ پیانو را  هی قاطی ِ موزیک می‌کرد. بعد هم  پیانیست بلند شد و با مأمور پلیس رفت. سکوت .
به دوست کارگردانی که کارش را توانسته بود از تهران به کان و از کان به پاریس بیاورد، که در ضمن آن یک شعر فروغ را هم به تصویر کشیده بود، گفتم :   «این، شعر است، سینمای شعر. و سینمای شعر سینمای تفسیر شعر نیست.»

                                                                         تا وقت دیگر ، قربانت

Rodney Graham
A Reverie Interrupted by the Police - 2003

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr juillet 8, 2017 3:59 AM || Balatarin
Comments

راستي روياي عزيز شعر ما بچه ها را شما بايد بخوانيد تا هدايت شوي /ماين هدايت چقدر تفسير پذير است

Posted by: فریاد ناصری at juillet 18, 2005 11:11 PM

سلام ودرود /همه چيز بر سر تفسير است كه دوباره نوشته مي شويم

Posted by: فریاد ناصری at juillet 18, 2005 11:08 PM

سلام / حق باشماست و استفاده كردم / يا علي

Posted by: حامد شکوری at juillet 17, 2005 9:34 PM

سناريويي نچندان نيمايي اما تر و تازه:
اپيزود اول:
وزير راه و ترابي ايران در لندن در اخرين شب سفر رسمي. مهمان خصوصي وزير راه و ترابري انگليس است . در ميانه ي گفتگو فضولوار مي پرسد.
- جناب وزير با توجه به كنترل دقيق درامدهاي وزيران در جامعه ي انگليس شما چگونه توانسته ايد اين ويلا را كه بي شباهت به قصر نيست بسازيد؟
وزير با لبخند او را به تماشاي پلي تازه ساز بروي تايمز كه از پنجره پيدا بود خواند و زمزمه كرد:
- راستش از كمسيون كوچكي كه در آن كار خير نصيب ما شد. اين ويلا بر پاشد.
اپيزود اخر:
وزير راه انگليس در آخرين شب سفر رسمي در پاسخ سفر همتاي ايراني خود , ميهمان خصوصي وزير راه و ترابريست و از ديدن قصر باشكوه سفير پاي پرچين دماوند در تهران سخت انگشت بدهان است و تشنه ي سوال:
- دوست عزيز حالا ديگر نوبت شماست كه راز اين قصر را در دولت مستضعفين كه بهايش بگمانم از بودجه دولت هم بيشتر است براي من برملا كنيد.
آقا زاده دستي بر محاسن ‘ ميهمان را بزير پنجره مي كشد و مي گويد:
آن پل زيبا را در آن دوردستها ميبيني؟
وزير انگليسي چپ و راست و بالا و پايين را نگاه مي كند و با شرمساري مي پرسد:
- كدام پل من پلي نمي بينم؟
وزير محترم با تبسم مي گويد:
- ما هم از بودجه ساختمان همان پل كه شما نمي بينيد ؛ صاحب اين عمارت شديم.

پرده ها بالا نمي روند.

Posted by: Ali Karimi at juillet 17, 2005 3:32 PM

و شعر حكايت زيباي مرگ كسي ست كه در كسالت يك عصر چهارشنبه مي گريست / مرگ... ميگريست!// جناب رويايي سلام فكر ميكنم خوانش شما يا درست بگم ذهن شما در لحظه برخورد با اين فيلم كوتاه دقيقا به ناب ترين نقطه هاي وجودي اش رسيده بود. حقيقت اينجاست ما جماعت كم حوصله دنبال ساده ترين نشانه ها و معاني براي چارچوب هاي از پيش ساخته شده ذهن خودمان هستيم بنابراين عجيب نيست اگر بسياري با حرف شما دچار سو تفاهمي بشوند كه ايا سينما تبديل به شعر هم خواهد شد؟ وشعر به چيزي فراتر از متن مي رسد؟ و اين دقيقا خلاف جرياني ست كه در اعماق وجودي هر اثر هنري تاثير گذار وجود دارد. همانطور كه شعر ترين شعرها معمولا دنبال فرار از متنيت خود هستند و ماندگارترين نقاشي ها يا هنر هاي ديگر معمولا جايي به ذهن رسوخ ميكنند كه از قيد پيشينه شكل گرفته خود فراتر رفته اند. در مورد همين فيلم مورد بحث هم همين بس كه نديده و فقط با تعريف شما تصاوير روي پرده هاي خاكستري سلول هاي مغز ما نقش مي بندد و شعر شروع به پياده روي مي كند(شايد در تونل ذهن) خيلي خيلي از به نمايش گذاشتن اين فيلم ممنونم.

Posted by: رضا حيراني at juillet 16, 2005 10:07 PM

اكبر گنحي را آزاد كنيد . ما هيحوقت اكبر گنحي نداشته ايم از مصدق به اينطرف . آزادش كنيد بي شرف ها !

Posted by: lamak shafii at juillet 12, 2005 7:55 PM

نه آرمان عزیز، سکوت مرا ببخش!

فیلم نامه ای در کارم نیست، لا اقل توی این آشفته های روی میز . هواش ولی در سرم هست ، مثل هوای تو . رویا

Posted by: Roya at juillet 11, 2005 12:42 PM

و آيا اين حكايت هنر ِ زير قپان است؟! اعلان درد ِ آنكه زير چشم ِ ديگري برهنه مي شود؟! به باورم هست! و چه زيبا! نمي دانم آن چه كه نقل مي كنيد همه ي تصوير است يا نه! چرا كه اصولن زبان تصوير با زبانيت نقل تصوير متفاوت است! و شما كه نقل مي كني در حقيقيت جمله مي سازي و نمي تواني همه ي نظام زبان را منتقل كني! در حقيقت گزينش مي كني! ها؟! /اما از آن چه شاعر مي گويد / رويا / مي گويد به نظرم رسيد كه گراهام مربوطه چه شيطنتي كرده است! مقصودم رنگ پيانو اين و لباس زنداني است! و نه آيا يعني كه : آهاي پليس ( و يا چشم پليس) ! تو نمي بيني من اما دارم از زندانم مي گويم روي پيانو! تو هرگز نخواهي دانست! زندان و پيانو ام را چسبانده ام به هم! با هم زندان مي گويم و پيانو مي كنم! يعني كه حالا همه ( رويا ) مي داند كه من زير چشم تو ، به تو ناسزا گفته ام پليس! ( اين جاست كه هرمونوتيك مدرن ممكن است كه مرا اعدام كند! اما اين معنا است و مفهوم نيست! يعني زبان است!...و باري از اين رهگذر به باورم شعر است!) / و چرا آن " خواننده ي محترم" مي گويد نشود يك وقت پاراجانف/ تاركوفسكي؟! به باورم مرد - تاركوفسكي - بالاي سينما ست! چرا كه سينماش از ادبيات و باقي قضايا كه مدام سينما را تحت تاثير خود داشته اند جدا ست! و اساسن به گلوي او : اثر سينماتوگراف ، چيزي ست كه با هيچ زبان ديگري بيان نمي شود! .../ با زبان تصوير ( آن طور كه برسون مي گويد)! و زبان تصوير بيان نمي كند! مال ارتباط نيست! دست نيافتني ترين و بكر ترين زبان است اين! چيزي كه تا برقراري ارتباط در روابط روزانه پايين نمي آيد! و چه چيز مهم تر از يافتن چنين نظامي؟!.... و باز وقتي كار به هم خوابي با زبان مي رسد والا تريم مرتبه شعر است ديگر! و به گلوي رويا كه اين شعر ، ادبيات نيست! بل يك معنا ست! يك عنصر/ و رويا جان! آيا اين تاييدي بود بر آن چه پيشتر گفتم؟! همان فيلم نامه كه كار شماست؟! نمي دانم چرا پاسخم را نداديد!

Posted by: Arman at juillet 11, 2005 11:44 AM

سلام وخسته نباشيد /خواندم /اميد كه موفق باشيد مثل...

Posted by: ariana at juillet 11, 2005 10:32 AM

.../و هوا از بس سرد بود...كه يك مضراب شكست...اين...يعني...كمي ...صدا...مرد.../و اينجا كه كمي كه نه...خيلي صدا... راه راه از سياه و سپيد زندان...شكسته شد...كه مثل سازش بود از قضا...كه گاهي دشمن چقدر شبيه خود مي شود...ترس كه نه:غم...از رو البته همه اش شبيه مي شود...تويش كه راه راه مي برد...كه يكي در ميان خودش بشود...و هر تصويري كه تو را مي برد به جايي كه نداني...و نخواهي بداني شايد...و حتي هيچوقت نفهمي...شعر است.خوب...هنر همه اش شعر باشد...دنيا را شعر ببرد...اصلا شعر بشويم و ندانيم كه كجا مي بريم و كجا مي رويم...چون به هر حال ما نمي دانيم به كجا مي خواهيم برويم...بگذار همه اش را جان شعر ببرد .

Posted by: نقطه الف at juillet 11, 2005 6:32 AM

سلام . واستفاده كردم و مثل هميشه و بدرود

Posted by: حمیدرضا احمدی at juillet 9, 2005 8:56 AM

شعر است ...

Posted by: حسین نوروزی at juillet 8, 2005 12:55 AM

اين فيلم كوتاه انگار دقيقا حكايت مرخصي كوتاه اكبر گنحي و مصاحبه ي بر سر و صداي اوست .

Posted by: esfahani at juillet 7, 2005 4:41 PM

آقاي رو يايي عزيز
من خو انش خودم را از اين متن تقديم به اكبر گنحي مي كنم. البته با احازه ي شما .

Posted by: esfahani at juillet 7, 2005 4:21 PM

يك دنيا ممنون از جواب از سر صبر و دانش تان.سپاس استاد.

Posted by: shamide at juillet 7, 2005 3:17 AM

خواننده عزیز ،
هنر ها همه ، در کمال خود آرزو دارند به شعر برسند، هنر هفتم هم همبمطور.
ما در تآتر، رقص ، موسیقی و نقاشی هم به جستجوی کشف شعر(poésie)هستیم، نه به جستجوی قطعه-شعر(poème ) .
متاسفانه ما در زبان فارسی ازاین هردو با واژه ی" شعر " یاد می کنیم و تنها از سیاق متن است که می فهمیم داریم مثلا از "شعر نیما" حرف میزنیم ویااز شعر"آی آدمها" ی او . و این البته درست نیست.و بر زبانشناس های ما ست که معادلی برای قطعه ی شعر پیشنهاد کنند.
در عنوان اين مطلب هم شما اگر شعر اولی را به معنایpoésie یا (poetry) و آخری را به معنای قطعه-شعر(poème) بگیرید مشکلتان حل خواهد شد .
مرسی برای سوئالی که کرده اید : رویائی

Posted by: رویائی at juillet 6, 2005 10:49 PM

استاد ببخشيد به نظرتان شعر با سينما سنخيتي دارد؟ يك وقت نشود تصاوير كارت پستالي؟نشود دفتر شعر؟ خب سينمایِ معناگرا چيست پس؟ نشود يك وقت پاراجانف...و تاركووسكي شمايل نگار...آيا شمايل نگاري كافي ست؟ به نظرتان بانو فروغ خانه سياه است را به جایِ شعر ساخته؟ به نظرم كمي قضيه مبهم است.مي شود كمي بيشتر بشكافيد؟

Posted by: shamide at juillet 6, 2005 1:23 AM