janvier 29, 2017

سرمای سیاه

 (ازمیان یادداشت‌ها (


 زندان "زیرطاقی"* سیاه بود. زندان‌ها سیاه‌اند، بهرحال سیاه‌اند. زندان‌های سیاه در و دیوار سفید دارند، زندان زیرطاقی‌ اما، دیوارهایی داشت که از دود سیگار سیاه شده بود. کدر بود، کدر بودم. کم‌کم سرما توی تنم رفت، سرما توی تنم می‌‌رفت. آخر‌شب زندانبان آخرین نگاه‌هایش را به دالان سیاهی که در آن بودم، بودیم، با چندتای دیگر، انداخت. وقتی‌ خواست در دالان را ببندد،  یک پتوی دیگر ازاو خواستم، نداد. گفت ندارم، گفتم سردم است ، گفت خانهٔ خاله که نیست. خواهش کردم، و لرزیدم. صورتش را بهم مالید، نگاهی‌ مساعد کرد یعنی که : شاید، بروم ببینم. رفت‌ و برنگشت. رفته بود که ببیند. رفته بود، اما ندیده بود. استخوان‌هایم سردتر می‌‌شد، کم‌کم دندانهایم بهم می‌‌خوردند، ضرب می گرفتند، نمی‌‌توانستم جلوی ریتم تندِ دندانها را بگیرم. سعی‌ کردم به تنم فکر نکنم، به استخوان‌هایم و به انگشت‌هایم فکر نکنم. تا به کفش‌های خیسم فکر نکنم و به انگشت‌های سرما زده‌ام نیاندیشم ؛ اندیشه کردم که به چیز دیگری فکر کنم. هیچ چیز دیگری نبود. جز سرما،  پس به سرما فکر کردم.

 به سرما فکر می‌‌کردم، و همین مرا از تنم و از محتوای تنم، که سرما بود، باز می‌‌داشت. از پوست تنم مرا می‌‌کََند و به چیزی مجرد می‌‌بست، به سرما، به خیالاتی سرمائی : اگر می‌‌شد سرما را جابجا کرد ! اگر می‌‌شد از گروهبان خواست که : خواهش می‌‌کنم سرما را از اینجا بردارید و آنطرف تر بگذارید ! اگر می‌‌شد با سرما مبادله داشت ! سرما‌هایی‌ هستند که... و سرما‌هایی‌ هستند که... اوه، به همه جور سرما‌ فکر کردم. فکرم را به همه جا بردم تا به توی کفش‌هایم نبرم، و به میان استخوان‌هایم نبرم. حتا به سمفونی "نبوغ سرما"ی ویوالدی و "زمستان"ش و یخبندان‌هاش فکر کردم، و یک لحظه با خودم دلخورشدم که چرا وقتی‌ آنرا گوش می‌‌کردم شیفته‌ی سرما می‌شدم. نگهبان سر رسید و یک پتوی کهنۀ سربازی از لای‌در انداخت توی دالان ؛ خاکستری و چرک و کثیف، که بوی شاش و همه جور بوهای دیگر می‌داد.

                                                                                     


___

* زندانی کوچک در انتهای باغ بزرگ شهربانی کل، که دستگیرشده‌های شب را، تا صبح فردا و بازشدن ادارات، در آنجا  نگاه می داشتند ـ تهران ، اسفند ماه ۱۳۳۲

janvier 9, 2017

لبریخته ۱۴۹


 
با بادهای بیگانه
شن‌های من همه رفتند
بیگانه‌  شانه‌های بادهای دیگر را
به کهکشان دیگر بردند
 
شن‌های من
به کهکشان‌هائی دیگر رفتند
و کهکشانِ دود   با بادهای بیگانه
شن‌های ظالمی آوردند
که
جاهای پاهایم را
به خوابِ هیچ قناتی نمی‌برند


Versée labiale n°149

Aux vents étrangers
Mes sables s’en allèrent
Étrangers ils emportèrent les épaules d’autres vents
Vers d’autres galaxies


Mes sables
S’en allèrent vers d’autres galaxies
Galaxies de fumée sur les vents étrangers
Apportant les sables tyrans qui
Ne conduisent les traces de mes pas
Au sommeil d’aucun qanât

Versées labiales
Yadollah Royaï
Traduit par Christophe Balaÿ
Éd. Tarabuste