octobre 28, 2016

تخته‌های سیاه از بداهه (شماره 2)



                              بداهه، جوهرِاتفاق                                             
 

بداهه نویسی، گفته‌اند، اندیشیدن نیست. آری، از پس اندیشه‌ای نمی‌آید، ولی آنچه را هم که با خود می‌آورد چیزی جز اندیشه نیست. بداهه مفهوم ناگهانی را در خود دارد اما چندان هم ناگهانی نیست. چون، ناگهانی گفتن معنایش نیندیشیده گفتن نیست. به همین جهت آنها، بداهه‌ها، حرف‌هائی که می‌زنند، و یا با خود می‌آورند، و یا ما در آنها کشف می‌کنیم، بدیهه هستند ولی همیشه بدیهی نیستند. بداهه از بدیهی می‌گریزد. با انتظار میانه ندارد، خود را غیر منتظره می‌خواهد. شاید ازهمین روست که بداهه‌ها، این بداهه‌ها، پیش از آنکه از مقولۀ بدیهیات بشوند، خواسته‌اند پارادوکس باشند (در آنچه با خود می‌آورند و یا ما به آنها وام می دهیم)، و در متن نمائی بگیرند گاه ناخوانده گاه ناخوانا. با اینکه به دعوت من اینجا آمده‌اند، با اینکه من آنها را احضار کرده‌ام، آنها به دعوت من پاسخ داده‌اند ؛ سریع تر از دعوتِ من. معذالک انگار چیزی، اگر نه از انتظار، بل از آرزو در خود داشته اند، نیروئی که آنها را جلوی صحنه و جلوتر از صحنه رانده است. در بداهه آرزو است.

بداهه را، با اینهمه، نشناختم هنوز. نه او را و نه آرزو را. جوهر آن را، اما، در پرفورمانس پانزدهم اکتبر ١٩٩٤، در موزۀ برنه بود که شناختم : جوهرِاتفاق، مایه‌های اتفاقیِ این بداهه‌ها هم، این مایه‌های بی‌شکل در سال ١٩٩٤، بسیارشان بعدها در سال‌های ٢٠٠٠، گاه و بیگاه سر می‌رسند و لُژ دیگری پیدا می‌کنند. کجا ؟ جایی در ذهن : سیبی که می‌افتد. گوی بی‌تابی که از گردونه خارج می شود.

 

 

                                      درباره‌ی تخته های سیاه ازبداهه

(چشم گوش می‌کند) L’œil écoute، فستیوال معروف، برنامه‌های خود را در سال ۱۹۹۴(۱۳۷۳ شمسی) به مدت یک هفته به کارهای يدالله رویایی اختصاص داده بود که در بخشی از آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان و پیانیست معروف فرانسوی "دومینیک پره‌شه"*.

 بداهه‌کاری، نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال بود. پرفورمانس (یا آفرینش علنی ومستقیم Performance)، در برابر مردم بود که ماجرای آنرا می توانید در پُست تخته‌های سیاه از بداهه (شماره یک) همین وبلاگ  در زیر بخوانید.
رویایی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شب ِخود را، به ترجمه‌ی خود، برای مجلۀ "شبکۀ آفتاب" فرستاده است.

* Dominique Preschez



تختۀ سیاه از بداهه ۱
 

نگاه می‌کنم

نگاه می‌نویسم
اتفاق می‌نویسم

خیال، پَست نیست

خیالِ پَست می‌نویسم
شکست می‌نویسم

حیرت و هراس دوست،

دشمن با من می‌آید

دشنام و نام با هم می‌آیند

فرار می‌نویسم

شکار آشکار

گیر

و

دار می‌نویسم

فرار در فرار می‌نویسم

میان کوچه او من است

میان کوچه من شکارما ومن

کوچه طرحِ درهمِ فرار

شکارچهره چهرۀ شکار
_
موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994
ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر 2012
                                                                           

                                                                       
تخته سیاه از بداهه ٢

می‌دوم
جلوتر از خود

جلوتر از تن

من و تن هردو می‌دویم

هردو برق  هردو باد

هردو  برق و باد

هردو  گِردبادِ شن

می‌دویم

کنار هم

جلوتر از خود و جلوتر از تن

مثل فکر کنار فکر

تا شدم
روی نیمکت

غیابِ حرف، عذاب تن، شکنج

نیمکت هویتِ عذاب می‌شود

نیمکت عذاب می شود

تابِ تن

بی تابِ تن

سخن برهنه ام نمی‌کند

میانِ مشت ضربه
میانِ ضربه مشت

ضربه در میانِ مشت

دشنام و نام با هم می‌آیند
توهین و تا باهم

تا می‌شوم دوپلک

و در صدای ضربه صدا می‌شوم دوحرف  دوخوانا

دستِ رد
به لب که بگذرد

بنای حرف

به روی لب خراب می‌شود

دندان‌‌ْنوشته دستْ‌نوشته
بر نیمکت حرفی ناخوانا را می‌خوانم

نیمکت

خوانا

نیمه کت

ناخوانا

میان مشت ذره آفتاب می‌شود

_

موزه برنه، پرفورمانس پانزده اکتبر 1994
ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر 2012

پانویس : بخش اول این "تخته‌های سیاه از بداهه" را می‌توانید در همین بلاگ، پست ژولای 2006، بخوانید



octobre 23, 2016

تخته‌ها‌ی سیاه از بداهه (شماره یک)


درباره‌ی تخته‌های سیاه از بداهه


در سال ۱۹۹۴(۱۳۷۳ شمسی) فستیوال معروفِ) L'œil écoute چشم می‌شنود)، برنامه‌های خود را به مدت یک هفته به کارهای یداله رویائی اختصاص داده بود که در آن نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، و با شرکت موسیقی‌دان معروف فرانسوی دومینیک پره‌شه.

نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال، بداهه‌کاری و بداهه‌سازی در برابر مردم بود، یعنی پرفورمانس (Performance)  و یا آفرینش علنی و مستقیم، که در شب پانزدهم اکتبر برگزار شد و تا نیمه‌های شب ادامه یافت و در آن، نقاشی و شعر و موسيقی با هم و همزمان آفرینش ِهنری می‌کردند. حسین زنده‌رودی یک بوم نقاشی رنگ و روغن چهل متر مربعی را در در ظرف سه ساعت کار بی وقفه و پر تحرک به شیوه‌ی خود نقاشی کرد : گل سرخ‌های مصنوعی بر زمینه‌ی آبستره از رنگ و روغن با مواد مختلف، و اشياء و ابزاري که قبلاً سفارش داده بود. به هنگام خلق این اثر هیجان تماشاگران کمتر از هیجان خود نقاش نبود که روی بوم بزرگ خود به هر سو می‌دوید و رنگ‌ها و موتیف‌هایش را جا بجا می‌کرد. زنده رودی نام این بوم چهل متر مربعی را «گل‌سِتان» گذاشت که در واقع یک بازسازی از شعر لبریختۀ ۱۵۵رویائی است :

بسیارباغ‌های کیهانی/ در سِنّ ِسقف رسیدند و/ سقف ماند

تمام شعر را در کاتالوگ و آفیش فستیوال می‌شد خواند.

یداله رویائی در سالن دیگرِ موزه کارهای نقاش و نوازندۀ پيانو را که روی اکران تله‌ویزیون پخش می‌شد را همراه با مردم دیگر می‌دید ؛ و در ارتباط با آنها کلمه‌ها و گفته‌هايی را بر تخته‌ی سیاه می‌نوشت و یا در ميكروفون می‌خواند که به نوبه‌ خود روی اکران در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد. او بعضی از بداهه‌نویسی‌هایش را روی کلمه‌هايی که مردم برای او می‌فرستادند می‌کرد، و گاه بر طومارهای کاغذی که بر دیوارهای موزه آویخته بودند می‌نوشت، خط می‌زد، پاره می‌کرد، برزمین می‌انداخت، و گاه جلوی دوربینی که او را تعقیب می‌کرد می‌گرفت و تماشاگران هم آن‌ها را برمی‌داشتند، و یا از هوا می‌گرفتند و به امضای شاعر می‌رساندند.

صدا و کلمات شاعر که در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد، گاه پیانیست، که خود در حال بداهه‌نوازی بود، آنها را می‌گرفت و با صدای خود تکرار می‌کرد. همچنانکه در سالنِ نقاشی آنهایی که به رفتار زنده‌رودی بر بوم بزرگِ گسترده بر سطح سالن می‌نگریستند، گوش به شعر هم می‌سپردند.

کانال ۳ تله‌ویزون فرانسه از این پرفورمانس و نمایش هنریِ سه ساعته یک ویدیو کاست یک ساعته تهیه کرده است با عنوان"دعوت به موزه."

رویائی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شبِ خود را، به ترجمه‌ی خود به فارسی، برای ما فرستاده است که در اینجا با هم می‌خوانیم.


تخته‌ی سیاه از بداهه

"درلحظه‌ی بداهه آنچه به ذهن می‌رسد به دعوت همان چیزی است که به ذهن رسیده است ویا رسیده بوده است. و بداهه نویسی گاه رسیدن به رسیده‌هایی است که دعوت از نا رسیده‌ها می‌کنند ؛ اجرا است. بداهه اجرای نویسش است. خود‌ کاریِ دست نیست. ولی خودکاریِ دستی است که دست در ذخیره‌های ذهن می‌برد، به ویژه اگر در برابرمردم و زیر نگاه دوربین باشد. گفتنی‌ست که مصرع‌هايی که روی واژه‌های پیشنهادی مردم بر تختهِ سیاه آمده بودند، دراین ترجمه حذف ویا جا بجا شده اند."

ی. رویائی


۱

در لحظه‌ی درازِ عزیمت

دیده بر پروا می‌بندم

و راه حاشیه‌اش را با خود می‌بَرد


وقتی که خط حادثه می‌گیرد

اینجا را آنجا می‌گیرد

و در کنار متن، آنچه می‌مانَد

با بیابان می‌مانَد.


جای پای گم، رفته‌های پا، نشانه‌ها

برخطّه جا می‌مانند

وخطه را خطه می‌خورَد


عزیمت، غیبت است

عزیمت، مکانی ست

عزیمت، مکانی زمانی‌ست

حذفِ هدف، رسیدنِ نرسیدن


در لحظه‌ی درازِ عزیمت هیچ وقت

ساعت، ابدیت نیست

ابدیت، ساعت نیست

ابدیت، وقت نیست

و با درازِ لحظه غرض ساکن می‌ماند

غرض همیشه غرض می‌ماند

و حاشیه همیشه بیابان.


۲

در حالت عمیقِ عزیمت‌، چشم

تاس را آواره می‌کند

و صفحه تکیه گاهش را از دست می‌دهد،


مثل زمینه زمین‌اش را

مثل زمین زمینه‌اش را

وقتی که روبرو را پُشت،

رو می‌کند

در نگاهی خائن

که دیدنِ مرا ندیدنِ من از من می‌گیرد

وقتِ عبورِ زاویه از مرز

لنگ لنگان، شکسته، ناهموار

که هر چه دیدنی را من

با ندیدن می‌بینم

حیرانِ چشم خویش.


با خود بمان، با آن خودِ ناپدید در خود، با آن خودِ دور،

در جرئتِ چشمِ دیگرت بمان

پروائی در چشم کن

مسئول ندیدن ِخود، کور !

به دیده خیانت کن

ساعت کن !


کمی از اندکِ خود را

برای حاشیه بگذار


کنارمتن

نگاهِ تو تمامِ نگاهِ تو نیست.



پاریس اکتبر ۱۹۹۴
-

)ترجمه و بازسازی، از مؤلف(

 *ماهنامۀ "شبکۀ آفتاب" : بخشی از پرفورمانس هنری در فستیوال برنه با شرکت حسین زنده‌رودی نقاش و دومینیک پره‌شه پیانیست. 

octobre 8, 2016

فریدون آدمیت



آرش عزیز،

"غرب زدگی" ِ آل احمد را خوانده باشی یا نه، برای تو که همیشه سری در تاریخِ سیاست و در سیاستِ تاریخ داری ؛ بد نیست نقل این جمله از فریدون آدمیت را هم داشته باشی :
"غرب زدگی انبانِ پر از کاهی را می‌ماند که چند دانه گندم در آن می‌توان یافت" ... و
کمی دورتر :
"هرچه در ذهن کج و کوله‌اش می‌گذشت بر قلمِ شلخته‌اش جاری می‌شد".
نقل این جمله‌ها برای تو از آن کردم که برای من فایل "صحرای محشر"ِ جمال زاده را فرستاده‌ای با آن نامۀ عصبی وجسوری که مولفِ "غربزدگی" به او نوشته بود.



فریدون آدمیت مورخ شریفی بود. بزرگ بود.  روشنفکری با هوش، فروتن، سخت کوش، استاد درس "تاریخ دیپلوماسی" در دوره‌ی دکترای دانشکدۀ حقوق، درس‌هایش را دیکته می‌کرد و ما در جزوه‌هامان می‌نوشتیم ؛ چون تا پیش از او هیچ منبعی وهیچ تألیف جمع و جوری از تاریخ دیپلوماسی ایران وجود نداشت .
سال‌های چهل، "شعرهای دریائی" تازه درآمده بود، و درگرفته بود. می‌دانستم که چیزهائی از من می‌داند.
در امتحان شفاهی سال
ِ آخر، او از "دارسی" سوال کرد و من از "میرزا مِلکُم خان" جواب دادم ؛ چیزی نگفت، منهم تا آخرادامه دادم. و او تا آخر گوش کرد، نمره‌ای داد، و با لبخندی پوشیده، گفت : بفرمائید.
حرکت دستش روی کاغذ  دو رقمی می‌نمود.
در را باز کردم و با لبخندی نه چندان پوشیده، گفتم : مرسی استاد !
و دیگر هیچوقت ندیدمش.


      تا وقت دیگر قربانت

 

octobre 3, 2016

آخرین نیما

 

آرش عزیز،


نیما همیشه از یوش حرف می‌زد. در تجریش‌ هم که بودیم از یوش می‌گفت، در یوش‌ هم که بودیم از یوش می‌گفت. از کوهستان‌هاش، از شکارهاش، از دهاتی‌ها و زمین‌ها و حیوان‌هاشان حرف‌هائی به میان می‌آورد ؛ بیشتر برای اینکه حرفی از شعر چندان به میان نیاید بویژه اگر "غریبه" ای درمیان باشد.

تابستان
۱۳۳۸ تمام می‌شد ؛ از یوش که برمی‌گشتم، قرار بود با من بیاید. نیامد. تنها تا خروجیِ ده بدرقه‌ام کرد. مهترش اسب را آورده بود. وقتِ عزیمت بود. سوارشدم و خدا‌حافظی کردیم. رکاب که زدم، به نیما گفتم : دهاتی‌ها هیچوقت نمی‌خواهند زمین‌ها و حیوان‌هاشان را ترک کنند و راه افتادم.
صدا زد : به استثنای وقتی که می‌کنند.

دیگر دور بودم، فقط خندیدم. اول به نرمی، و بعد به شدت، توی راه، چند بار. یک بار هم خیال کردم اسب من است که می‌خندد ؛ به من یا به او، نمی‌دانستم. نیما شوخی‌هایش را با من تازه آغاز کرده بود، همان سال، و هنوز نمی‌دانستم که آن استثنای بزرگ،
مرگ!، هم همان سال سر‌می‌رسد، در زمستان، باور نمی‌کردم، باور نمی‌کرد.

سال‌های آخرعمرش بود که مرا شناخته بود و می‌دانست که من او را شناخته‌ام، حرف‌هایش را به من می‌زد، پرهیزی نداشت. ولی از وقتی که فهمید‌ من او را خیلی‌ خوب شناخته‌ام‌ دیگر همۀ حرف‌هایش را به من نمی‌زد ؛ و گاهی که می‌گفتم نیمای آخرِ من شما‌ئید، چیزی نمی‌گفت، لبخند می‌زد.

در اولین سالگردِ مرگ او، وقتی در سالن "کتاب هفته"، دربارۀ مقاله‌ام، زبان نیما، با احمد گفتگو داشتیم ؛ از دهانم در آمد که : نیما، آخرین نیما !
- چرا میگی آخرین ؟
- منظورم نه آن نیمائی است که تو و اسماعیل شاهرودی و یکی دودیگر از نسل شما، شناختید. بلکه منظورم آن نیمای آخری ایست که مرا شناخته بود. زیاد تحویل نگرفت.

تا وقت دیگر قربانت