juillet 30, 2016

ازکان تا ماکان




آرش عزیز                              
                                   
از مدح و صِله که بگذریم، در عصر ما شعر را نمی‌‌خرند، شعر هم خودش را نمی‌‌فروشد. و این، صِله را فاصله می کند، و فاصله را فرق. این فرق می‌‌کند با هنر‌های دیگر که هم می‌‌خرند و هم به فروش می‌‌رسند : نقاشی، موسیقی‌، سینما ...
  هنرهایی که نمی‌‌خرند و خود را نمی‌‌فروشند مثل رقص، تئاتر، آنهم وقتی‌ که شعر می‌‌شوند و به شعر می‌‌رسند. ورنه هنرهائی که به شعر نمیرسند، شعرهای فروشی، بازار خود را همیشه دارند.
شاعرانِ‌اهل بیت، جشنواره‌ها : از فجر ت
ا کان و از کان تا ماکان
...
    تا وقت دیگر قربانت
 

juillet 19, 2016

و این ریشوها



آرش عزیز،

به عکس تو نگاه که کردم، گفتم تاریخ چه چانه های زیبایی را قربانیِ ریش کرده است. یعنی در حقیقت قربانیِ فرزانگی. چون همه فرزانه ها و متفکرها، به جای اینکه زیبایی چانه هاشان را به نمایش بگذارند، نَمایی از ریش بر چانه‌هاشان گذاشته اند : ریشوی شاعری مثل هوگو، ریشوی نقاش ونگوک، یک ریشوی روانی مثل فروید، ریشوی درام نویس مثل شکسپیر، ریشوی ماتریالیستی مثل مارکس و... و دیکسیونر را که ورق بزنی همۀ عقلا و خدمت گزاران بشریت ریش داشته اند بر عکسِ دیکتاتورهای سبیلو مثل استالین، و هیتلر، و فرانکو، و مائو...

زنم گفت : پس این ریشوهایی که در سوریه سر می بُرند چی؟
گفتم : این دوست من از اوناش نیست.
گفت : پس این ریشوهایی که در ایران به زنای مُحصنه سنگ می زنند چی؟
 گفتم : این دوست من از اونایی ست که سنگ شعر را به سینه می زند.
گفت : حالا همه آنهایی هم که پیش از او ریش داشته اند، از آخوند و روحانی تا زندانبان و زندانی، دارند سنگ شعر را به سینه می‌زنند، و یا به سینه سنگِ شعر می‌زنند، وقاطی همه آنهایی شده اند که در کوچه و بازار اخیراً به ریش بشریت می‌خندند. از روشنفکرو هنرمند و شاعر تا کارمند و کاسب و تاجر.
گفتم : مردمِ ما خودشان ریشوهای خوب را از ریشوهای بد تشخیص می‌دهند.
 گفت : ! cause toujours  (دارَمِت !)

 تا وقت دیگر قربانت

juillet 3, 2016

شاعرانِ بیت


آرش عزیز،

ما به جایی رسیده‌ایم که دروغ می‌گوییم بدون اینکه دروغ گفته باشیم. یعنی تعهدی به راه راست ("صراط مستقیم") نداریم ؛ وقتی که کج متعهدمان می‌کند و صراط ، دیگر مستقیم نیست.

در عصر آشویتس و گوبلز، می گفتیم چطور می‌شود شب باخ و بتهون گوش داد و صبح فردا موجوداتی انسانی را در کوره‌های آدم سوزی جزغاله کرد ؟  امروز  همه می پرسند چطور می‌شود که شاعران شهر را انجمن کرد، و خود بر تخت نشست و دست و دستار افشاند، شعر شنید و شعرخواند، با شاعران درآمیخت و صبح فردا یکی‌شان را بر تخت شلاق بست و یکی‌ دیگر را از دار آویخت ؟

شک دارم که دیگر فرقی بین انسان و انسانی نیست، که شعر در جنایت شریک جانی نیست. ازجانی تا انسانی را کلمه‌ها بی‌فاصله می‌کنند و در این فرق و فاصله، شاعرانی می‌نشینند که به "بارِعامِ" بیت می‌روند. و در طلب "یک بیت  چندین هزار بیت" می‌سرایند.*

تا وقت دیگر، قربانت


 

* به وام از اسماعیل شاهرودی : اشاره ای طنزوار به شادروان حمیدی شیرازی  که در یکی از مدایح بلندِ خود به عنوان صِله خانه‌ای طلب کرده بود.