mai 29, 2016

دیدنِ نادیدنی

    درپاسخ سئوالی از احمد بیرانوند،                                                                                    

فصلنامۀ "سینما و ادبیات" بهار92                                                                                 



                      بینش حجمی، دیدن ِ نادیدنی ست

 ... درست است که بینش حجمی در شعر، و در نویسش ِ ما، تغذیه ای از فنومنولوژی و به ویژه از تفکر هوسرلی ِ آن دارد، اما در این تغذیه حیات خود را بردستگاهِ فلسفی ِ او بنا نمی کند. بلکه بنا را بر تعلیق و بر تغییر می‌گذارد، و طوری می‌گذارد که مآلاً بوطیقای خاص ِ خودش را بر آن تعبیه می‌کند. توجه کنید که دراین عملکرد، شعر حجم کارش روشنی کردن ِ (و نه روشن کردن، دقت!) تاریکی‌ها است. خوانش ِ ما از این روشنائی ست که ما را به سوی "ناشناخته" راهنمایی می‌کند و خوانندۀ ما را هم به سمت ابهام. این یعنی تاریکی‌های روشنائی را دیدن، (دیدن ِ نادیدنی).

در این مرحله است که حکومتِ حجم، و رکن ِ اسپاسمان ِ آن تظاهر می کند، یعنی کار زبانی، و عبور از استعاره‌های سه بعدی، با شگردهای شخصی ... و بطورکلی آن تربیتِ حجمی‌ای که در هریک از ماست به کمک ما می آید. در چنین مرحله‌ای ست که زبان سر می کشد، و دستِ همه را می گیرد و از طاق و طاقه عبور می‌دهد ( از یک دیدِ فُرمی). و آفرینش در همین جاست.

از همین جاست که حجمگرائی (اسپاسمانتالیسم) با هوسرل فاصله اش را کم می‌کند، و با تمایل‌های دیگرِ فنومنولوژی که در شعر امروزِ اروپا، و به تبع آن در آمریکا، می‌بینیم. می ماند. ما در همین فاصلۀ کم است که به ناشناخته، به نامرئی، می رسیم. و می خوانیمش.

و اینکه گفتم ابهام، از آن است که ما به محض اینکه به زبان دست می‌دهیم، و یا دست می‌زنیم، صراحتِ روبرو را خراب می کنیم. ولی آنچه از این خراب سر می‌کشد باز همان زبان است، کارِ زبانی، زبانکاری (لانگاژ)، که دیگر با تو صراحت نمی‌کند، بلکه از چیزی حرف می‌زند که آشنای دهان تو نیست. این نوع ابهام حجمی، و این هنرِ زبانی، در واقع، بازی ِ با نور است، نوربازی است. به صحنه کشاندن، و یا به صحنه نشاندن ِ ظواهر هستی (شئی‌ها و چیزها) است.

آنها با نگاهِ ما به جلوی صحنه کشیده می‌‌شوند، ولی‌ با این کارِ خودشان، خودشان را رو نمی‌‌کنند. جلوی ما می‌‌آیند ولی‌ نقاب از خود برنمی‌‌دارند. مظاهری هستند که ظاهرشان آنها را پوشانده است. ما آنها را کشف می‌‌کنیم، زیر می‌کنیم، رو می‌‌کنیم. ذهن برای همین است که آنها را رو کند، نه از هویتی که دارند و نه از سابقه‌ای که دارند، بلکه از سابقه‌ای که ندارند، و از هویتی که ما برایشان می‌‌سازیم. ما در این جهان فرقی‌ با شیئ نداریم. اصلا شیئ‌ هستیم. باشیم یا نباشیم در یک چیز با شئ‌های این جهان مشترکیم، در لحظه‌هایی‌ عوض می‌‌شویم، در استحاله‌ای گذرا، موقتاً تغییر می‌‌کنیم. ما هم مثل چیز‌های دیگر دنیا دچار لحظه‌های تغییر می‌‌مانیم، دچار استحاله‌های خود، در استعاره‌های خود، و در استعاره‌های دیگری.

و این، یعنی رابطه. ما با آنچه در برابر ما است ارتباط برقرار می‌‌کنیم. و ارتباط حذفِ فاصله نیست. فهم آن و زندگی کردن با آن است .



Photo de Mahmoud Imani.
يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr mai 29, 2016 4:36 PM || Balatarin