octobre 27, 2015

همیشه یکی هست که نیست


آرش عزیز،

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود عجیب ترین جمله‌ای بود که می‌شنیدم، شروع قصه‌ها بود، ولی من آنقدر به این جمله و به خصوص به یکی نبود فکر می‌کردم که همیشه در همان شروع قصه می‌ماندم. یکی بود اصلا برایم مهم نبود، چون آن "یکی" که بود البته خدا بود وغیر از او هیچ کس نبود. پس آن یکی که نبود کی بود ؟ کجا بود ؟
این آغاز قصه‌های کودکی از کودکی تا امروز با من مانده است : همیشه یکی هست که نیست، و من به آن می‌اندیشیدم.
امروز‌هم فکرمی‌کنم : کشفِ ناپدید درمن، که بنای اندیشه‌ی حجمی است، از همین عادت برخاسته باشد، همیشه در جستجوی آنکه هست ولی نیست هستم. همیشه چیزی در جایی هست که در با ما و در برابر ما نیست.
کودکی قله‌ی عجیبی‌ست

تا وقت دیگر قربانت
                          

octobre 15, 2015

گر تو قرآن بدین نمط خوانی...


...
" این قاری‌ها و به‌قول ایرج، این "صاحبان عمائم"، بدون آن‌که رونق از مسلمانی ببرند، رونق از عصر ما برمی‌دارند.
تقصیر ما نیست که شوالیه‌های عصر همایونی آن‌قدر از عصر می‌خورند، و خورده‌اند، که خود را سنگین و عصر را سبک کرده‌اند. شنل و شمشیر را فردا خفاش‌ها به‌دست می‌گیرند. آن‌ها شب را بهتر می‌شناسند، و بازی‌های شنل را عبا در شب بهتر می‌آموزد. بازی‌های عبا پروازهای شنل را  همیشه زیر پَر داشته است." ...
( بخشی از نامۀ رویا به بادیه‌ نشین، تهران ۱۳۳۹)*                         

                                                                                              

                                                                                                                

* برگرفته از کتاب "ای تاریخ ما را به یاد داشته باش" ، هوشنگ بادیه نشین، انتشارات افراز، تهران ۱۳۹۴

 

octobre 2, 2015

بربریتِ زبان، بربریتِ کشتار

 

 


آرش عزیز،

 

بربریت بربریتِ زبان است، هرچه بیشتر همدیگر را می‌فهمیم همدگر را بیشتر می‌کُشیم : لغتِ قاتل، لغتِ جانی.

وقتی تفکر قرن، قرن را در ادارۀ لغت برده است ؛ زبان، زبانِ اداره است. اداره، اداره‌ی بربریت کشتار است ؛ حرفِ اداره، اداره‌ی حرف.

گفت : رویا، برخی از لبریخته‌ها را واقعا نمی‌فهمم. از "واقعا"‌ش، گرچه کمی عصبی، خوشم آمد. شاملو این را یکبار هم به مصاحبه کننده‌اش، منتها خیلی عصبی‌تر، گفته بود که : " لبریخته‌ها شعرهای "موجی" است،... و "غیرانسانی". *

برای او "واقعی" همیشه واقعی می ماند، و "محسوس" همیشه محسوس . اما برای من واقعی، همان چیزی‌ست که ما فراواقعی‌ اش می‌خوانیم. آنچه می‌بینم دیدنِ آنچه نمی‌دیدیم است. او و نسل او این زبان را، زبان حجمی را، جدی نمی‌گرفتند و درک نمی‌کردند. زبان‌هایی هم که صدام در عراق بریده بود، زبانی در داخل دهان بود و نه زبانی در داخل زبان. بیچاره "نیک بِرگ" ** زبانش را روی پشتش گذاشته بودند وقتی از دنیای ما می‌رفت. پشت را باید فهمید. پشت است که حرف می‌زند ؛ و پشت چهره ندارد.

 

تروریسم زبانِ‌قاتل است، زبان هم قاتل است. (قاتل، زبان است)، کسی که حرف می‌زند و چهره ندارد. که یعنی، حرف چهره ندارد. من امروز شرم دارم که چهل سال است از زبان حرف می‌زنم. تمام وحشت بشر امروز، وحشی‌گری‌های بشر امروز را دارد زبان اداره می‌کند. بربریت در جدال‌های قومی، ملی ومذهبی، هراس‌انگیزتر و نفرت‌انگیزتر از تمام جنگِ جهانی‌هایی‌ست که دیده‌ایم. برای آنکه در آن جنگ جهانی‌ها، دشمن‌ها زبان هم را نمی‌فهمیدند، و بهم نمی‌رسیدند ؛ جنگ را زبان اداره نمی‌کرد ؛ جنگ را بی‌زبانی اداره می‌کرد، بی‌ربطی، بی‌رابطه‌ای. جنگ‌های جهانی، جنگ رابطه‌ها نبود ؛ جنگ بی‌ربطی، جنگ نامربوطی بود. ولی آنچه امروز در عراق و سوریه می‌گذرد، جنگِ مربوطی است. این جنگ‌ها به تاریخ کاری ندارند، نه به تاریخ کار دارند و نه می‌خواهند تاریخی شوند. ایمان، ایمانِ جانی‌ست، که جای اندیشه را تنگ می‌کند، و برای او همین کافی‌ست. برای جانیانِ امروز، زبان نخِ هادی می‌مانَد.

            

                                                                                                                        تا وقت دیگر  قربانت   

* مصاحبه با ناصر حریری

** پسر آمریکائی که زبان‌بریده، بدست ابومعصب الزرقاوی سربریده شد (رک پست همین وبلاگ)