avril 29, 2015

تقلید طبیعتِ از هنر

 

 

 " زرکسیس* نقاش نامدار آتن، پاراسیوس* نقاش بزرگ یونان را به مسابقه دعوت کرد. پاراسیوس که لقب "بهترین نقاش" یونان را داشت، اول تردید کرد که بر سر ِعنوانش بازی کند، ولی‌ مآلا قبول کرد. زرکسیس انگور کشید، و شرط کرد که آنقدر طبیعی‌ و کامل باشد که پرندگان را فریب بدهد.

یک کبوتر، یک قمری، یک توکا ... به سمت دیوار پر کشیدند، و منقارهایشان شکست. زرکسیس گفت :

می بینی؟ فقط نگاه آدم ها نیست که مسحور تماشای کارمن می‌‌شوند، نگاه حیوانات هم از کار من به اشتباه می افتد .

                                       

فردا معذالک پاراسیوس بود که بازی را برده بود. او بر دیوارسفید، یک بوم ِ سفیدِ کتانی کشیده بود. زرکسیس که پرندگان را توانسته بود فریب دهد و از این بابت به خود می بالید به چند منقار شکسته که بر کاشی‌ها افتاده بود اشاره کرد و با غرور به پاراسیوس خطاب کرد که :

- حالا نوبت توست. نشان بده ببینم. چی کشیدی.

پاراسیوس چیزی نگفت.

زرکسیس :     

- پشتِ بوم‌ات رو نشون بده ببینم چی نقاشی‌ کرده ای. پاراسیوس خندید. زرکسیس نزدیک شد و دست برد که بوم را در میان انگشت‌هایش بگیرد. چیزی جز دیوار نبود. ناگهان فهمید چه شده است.

  یک لحظه فکر کرد.

و بعد  لحظهٔ دیگر،

و بعد، به شکست خود اعتراف کرد. "

 

                                        ( از قصه‌های یونانی)

*Zeuxis

Ζεύξης

 

*Parrhasios

Παρράσιος

avril 6, 2015

آن سال ها

 

آرش عزیز

مارکسیسم تا بود چقدر برای مردم دنیا لازم بود ! ما دوباره احتیاج به  مارکس داریم، همانقدر که آمریکا به داعش و داعش به  مذهب. آن سال های شصتِ دنیا آیا دوباره به دنیا می آیند ؟ سال های سی ِ ایرانی، سال های چهل، سال های مارکس و مارکسیسم های بی شمار ؟ آخ، که چه سال هائی ! همه روشنفکر بودیم، همه روشنفکر بودند، همه می خواستند روشنفکر باشند. و فکر ِ روشن از سمت کُفر می‌آمد

آن سال ها دوباره می آیند ؟
      تا وقت دیگر قربانت