février 26, 2015

من ِهَدَر

 

آرش عزیز،

هربار در برابر ِآئینه  اعتراف،  ثصویرِِ من را از من دور میکند. هر بار دورتر.

در اعترافِ آخرین ِ من امروز، تصویر دورتر نرفت. نمی‌رفت. جیوه، جیوه‌ی مُقاوم،

 جیوه‌‌ی سخت. سخت تر از من ، سخت تر از من ِ تصویر، از اعتراف  چیزی بیشتر

از آنچه می شناخت نمی شناخت. از پیش دانسته را پس می زند ، تصویر ِ من به من

بر‌میگردد و آنجه جیوه به من برمیگرداند، در پای آینه به هَدَر می‌شود.

 تو از این واقعه چیزی میدانی؟ می‌دانی چیزی .

                                                                    تا وقت دیگر  قربانت

Lieber Arash,

Mal für Mal gegenüber dem Spiegel entfernt das Geständnis mein

Abbild von mir. Mal für Mal ferner. Heute, bei meinem letzten

Geständnis, entfernte das Abbild sich nicht. Ging nicht. Quecksilber,

das Quecksilber widerständig, Quecksilber zäh. Zäher als ich, zäher als

des Abbildes Ich; vom Geständnis etwas mehr als es kannte, kannte es

nicht. Beiseite mit dem, was es vorab gekannt, zurück kehrt mein

Abbild zu mir und was zurück mir das Quecksilber gibt, vergeudet am

Spiegel sich.

Weißt Du etwas von diesem Geschehen? Weißt Du etwas.

Auf ein anderes Mal

Dein

Deutsch von Mahnaz Talebitari

 

 

février 18, 2015

شعری از هانری میشو


   

 

Henri Michaux

از کتاب : ساحتِ درون -  " آنکه من بودم "
L'espace du dedans - Qui je suis, 1927


 

برکشیده از مجله " قلمک " شماره  ۴، سوئد - ۱۳۷۱
 

فریده دانشجوی ادبیات از سوربن (پاریس ِ8)، پارسال شعری از هانری میشو را، که استادش برای ترجمه و آنالیز به دانشجویان داده بود، پیش من آورد، و کمک خواست. شعر را به کارگاه "قلمک" بردیم، و ترجمه‌ی آن به صورتی درآمد که در زیر به فرانسه و فارسی می خوانید :

 

 

Le Grand Combat

 

A :  R. M. HERMANT

; Il l’emparouille et l’endosque contre terre
; Il le raque et le roupète jusqu’à son drâle
; Il le pratèle et le libucque et lui barufle les ouillais
; Il le tocarde et le marmine
.Le mange rape à ri et ripe à ra
.Enfin il l’écoecobalisse

.L’autre hésite, s’espdrine, se défaisse, se torse et se ruine
; C’en sera bientôt fini de lui

Il se reprise et s’emmargine … mais en vain
.Le cerceau tombe qui a tant roulé
! Abrah ! Abrah ! Abrah
! Le pied a failli
! Le bras a cassé
! Le sang a coulé
,Fouille, fouille, fouille
Dans la marmite de son ventre est un grand secret
Mégères alentour qui pleurez dans vos mouchoirs
On s’étonne, on s’étonne, on s’étonne
Et on vous regarde
.On cherche aussi, nous autres, le Grand Secret

 

 

 

نبرد بزرگ

(کَچ)


به : ر. م. هرمان

 

می زنگانَدش، می کُشتی‌یانَدش و می پُشتانَدش بر زمین :

می‌سایَدش و می‌کاهدَش :

می شَقّدش و می تیغدَش، و با تیغه ها می‌جَمعدش :

می تَکدش و می‌ لگدش،

می‌کوتاهدَش، می‌سوهانَدش با سو و می‌صافانَدش با صا.

عاقبت می پوستانَدَش.

 

دیگری تردید می‌کند، خود‌می‌خجالد، خود‌می‌خرابد،

خود‌می‌طنابد و خود‌می‌ویرانَد

دیگر از او رمقی نمی‌ماند

دوباره جان می‌گیرد و خود به حاشیه می‌حاشیَد ... ولی به عبث

دایرکاب، با آنهمه چرخه، می‌افتد.

ابره ! ابره !  ابره !

پا  ورشکسته !

بازو گسسته !

خون آمده !

بجوی، بجور، برو توش،

در دیگِ شکمش راز ِ بزرگی هست

سلیطه‌های اطراف  که در دستمال هایتان گریه می‌کنید،

ما حیرت می کنیم، حیرت می کنیم

حیرت می کنیم به شما نگاه می کنیم،

و در جستجوی آن راز ِبزرگ، ما دیگران نیز، می‌‌مانیم.

آنچه آن دختر دانشجو، در تحلیل این شعر و ترجمه‌ی آن با خود برده بود او را در میان چهار نفر اول کلاسش جا داده بود،  که در آن، هشتاد دانشجوی دیگر با ملیت های دیگر روی همین شعر کار کرده بودند. آن حرف ها هر چه بود جایش اینجا، در این اشاره‌ی کوتاه، نیست. اما در این اشاره‌ی کوتاه جای این حرف هست که دربارۀ کارهائی از این نوع بگوئیم که : در اینجا شاعری هست که شعرش به دانشگاه  وکلاس درس می رود،  در تهران ولی شعری هست که شاعرش از دانشگاه وکلاس درس می رود.* فرق چندانی نداریم ! (مجله قلمک 1992 )

                                                                                    

* اشاره ای ست به اخراج  دکتر رضا براهنی  از دانشگاه تهران، در آن سالهای ۶۸ و ۶۹

 

février 1, 2015

سکوت، غرفۀ اعتراف

 

 

آرش عزیز،

این تکه ازنامه‌ی‌من به حبیب رویائی*، سی‌وپنج سال پیش، شاید امروزپاسخی باشد به سؤالی که تازگی‌ها ازمن می‌کنی :

"...چند شب پیش فیلمی از ژان کوکتوی مرحوم می دیدم بنام اورفه که بهترین کار سینمائی او و از آثار خوب تاریخ سینما است، در کنار فیلم دیگرش، خون شاعر، که این یکی را هم اتفاقاً یکی دوهفته پیش تر دیدم. غرضم این است که در فیلم اورفه صحنه‌ای هست که در کافۀ شاعران اتفاق می افتد، وقتی اورفه، شاعر جوان، وارد کافه می شود، در میان همهمۀ دود و شراب گوشۀ دیگر کافه را نشان می دهد که بر سر میز دو سه شاعر دیگر باهم صحبت از دنیای خودشان می کردند. و آنکه جوان تر بود از آنکه چند سالی ازاو بزرگتر می‌نمود با کنجکاوی می‌پرسید که : چرا مدتی است شعری نمی‌نویسید، و یا، مدتها است که کار تازه‌ای از شما نمی خوانیم؟ وسوالی در همین حدود، که عین جمله یادم نیست. ولی جوابِ آن شاعر بزرگتر وعین جمله‌ی او ازیادم نمی‌رود که گفت :

Je respecte mon silence.

و طوری گفت که آدم حس می کرد که واقعاً  شعر نمی‌گوید که به سکوتش بی احترامی نکند. ولی من می‌دانم چرا از آنشب  همه‌اش این جمله را طنزی بر احوال خودم دیده‌ام، در حالیکه مطمئن‌ام، و از مجموعۀ فیلم هم پیداست، که کوکتو این دیالوگ را درچهل سال پیش، بدون قصدِ طنز نوشته است، چون هدفش از ساختن این فیلم‌ها ستایش و تحسین جهان شاعر و نا معمولی‌های زندگی او و خطرهای جهان خلق  بوده است، و در لحن ِ جدی ِ آن فیلم نمی توانسته شوخی کند. ولی خوب من به سکوتِ اخیرِ خودم  که فکر‌می‌کنم، دوست دارم فکر کنم که کوکتو با این مسئله واقعاً خیلی جدّی شوخی کرده است..."   پاریس، ١٦ ژوئن ١٩٨٠

                                                      تا وقت دیگر  قربانت

 

 *برادر یداله رویائی