janvier 20, 2015

کاریکاتور، اصلِ حرف

 

آرش عزیز،

در عمق هر چیز کاریکاتورِ آن چیز نهفته است . بعضی از غزل‌های حافظ را هم چندبار به دقت اگربخوانم دست آخر خنده‌ام می گیرد، تا جایی که فکر کرده‌ام دقت زیادی بر چیزی، آن چیز را از اصالت می اندازد، یعنی اصل و ریشه اش را رو میکند وکاریکاتوری‌اش می‌کند .

در فستیوال آوینیون، "مرد متفکر" اثر رودن را وسط سالن به نمایش گذاشته بودند ؛ ایستادم و زمان درازی نگاهش کردم، ناگهان به نظرم مسخره آمد. شاهکار رودن در نگاهِ من داشت کاریکاتوری(ی نسبت) می‌شد که پُکی زدم زیر خنده. مرد مراقب با اونیفورم ارغوانی‌اش  نگاهِ سختی به من کرد، ترسیدم، آهسته پا کشیدم و رفتم.

حافظ را باز می کنم، به این غزل می‌رسم : " گرچه از آتشِ دل چون خُمِ می در جوشم...". آن را می خوانم، و باز می خوانم، و باردیگر به‌دقت روی هر کلمه‌اش چشم می‌دوزم، حافظ از چشمم می‌افتد. درحالی که همین بیت در جوانی‌هام، اولین باری که خواندمش، چشمم را گرفت آنقدر که تضمین‌ش کرده بودم :

"گرچه از آتش دل چون خُمِ می در جوشم

ُمهربر لب زده خون می خورم و خاموشم"

                      در نهانگاهِ درونم جرس ِقافله هاست

                      شیون انداخته در دل هوس ِچاووشم...

                                                             (از کتاب : بر جاده های تهی)

امروز هم اگر به همین حرف زیاد اهمیت بدهم از اهمیت می‌افتد، به اصل ِخودش برمیگردد و کاریکاتورِ خودش می‌شود.

درعمق ِهر چیز کاریکاتورِ آن چیز خفته است، بیدارش اگر کنی فهمش می کنی.

                                                     تا وقت دیگر، قربانت

 

 

 

 

janvier 13, 2015

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

   

آرش عزیز

کشتار "چارلی ابدو"  را فرانسوا اولاند با گردنی افراشته محکوم کرد، و بعد با چهره ای نژند گفت، ضمنا، که : " البته این فاناتیک‌ها و آدمکشی‌ها ربطی به اسلام واقعی ِمسلمانان ندارد".                                                                                         کسی گفت : - نخیر، دارد، آقای رئیس جمهور، بسیار هم دارد. اسلام واقعی و غیرواقعی نداریم، ما مسلمان‌ها فقط اسلام داریم. 

  این سیاستمدار‌ها همه می خواهند ما را به خودِ ما بشناسانند !  و دروغی هم در این میانه به خود می‌گویند.

تا وقت دیگر  قربانت                  

                 

   

 

janvier 10, 2015

روشنفکران وطنی

  بازتاب از فیسبوک مهناز طالبی تار‌ی که حرف دیروز را حرف روز دیده است .ی 



                                                                
" پسرم میگه سطل زغاله رو ببر پائین، منظورش 
                                         سطل زباله است
 ولی هیچی سخت تر از تلفظ من  نیست وقتی
           بی سطل زباله از پله ها می رم پائین. "    
علی قنبری 
        

 آرش عزیز

روشنفکر اگر روشنفکر باشد نمی تواند دینی هم باشد. یا روشنائی ِ پیش رو  یا غُبار ِ پشتِ سر. نمی شود هم در این بود و هم در آن.

جنس روشنفکر از اعتراض است (سارتر)١، ولی ما روشنفکرانی داریم که به اعتراض، اعتراض ‌می کنند !

چند وقت ِ پیش یک روشنفکر ِ دینی ِ وطنی، و یک نوبل ِ صلح ِ جهانی (آنهم البته وطنی)، عقل‌هاشان را‌ رویهم گذاشتند و در مراسم اعطای‌ جایزه به‌ کاریکاتوریست دانمارکی،"کورت وسترگارد"٢، که در پوتسدام با حضور صدر اعظم آلمان برگزار می شد، ناگهان از جا بلند شدند وسالن را به اعتراض ترک کردند.

آنها نتوانسته بودند کاریکاتوریستی را تحمل کنند که عمامۀ پیغمبرشان را به شکل بمب کشیده بود. بیچاره‌ها "جریحه دار" شده بودند. یکی ایمان‌اش را درخطر دیده بود و یکی نان‌اش را. و هر دو، آن "من ِمؤمن‌" شان  را.

"من ِ" مؤمن همیشه درخدمتِ ارتجاع می مانَد.

تا وقتِ دیگر قربانت

 


Jean-Paul Sartre 1

2 Kurt Westergaard

 


 

janvier 3, 2015

اشکم را ! *

 

                             ای اشک، ای پیکِ نور !

دیرمی‌آیی تو ای مسافرِ اعماق!

بی تواَم از انتظار  خسته و خاموش.

 

با نَمی از خشکسارِ لوتِ درونم

نرم برآئی به چشم، آرام  آرام

تا پَرگیرم زشوق، تا ببرَد باز

باغ نگاه من از دیار تو پیغام

 

دیر می‌‌آئی تو ای مسافراعماق!

بی تو خیال من از تو دامن دامن

تا به ستوه آیم، از عذابِ تأنی،

دیر می‌آئی تو ای رطوبتِ روشن!

 

روشنی ! ای قطره‌ی جدا شده از روح،

ای تنها پاسخ ! ای تسلا، ای شور،

حفره‌ای از قعرِ جامدِ منِِ ِتاریک،

باز شدت باز، تا رها شدی از گور!

 

 تا به ظهور تو، باز پیش ِنگاهم،

نقش ِدگرگون ِجاده‌هام بلرزد

تا قربانی کنی به پرده‌ی چشمم،

 - ای اشک، ای پیکِ نور !

 تاریکی‌هام  را

 

اینک چشمی که استغاثه‌اش آورد

چهره‌ی بی‌علتِ هزارستاره!

اینک، اندیشه‌ای که پیشکش آورد

تجریدِ پاک و پُربهای تنم را

اشکم را.

 

 زخم مرا کیست می‌فرستد درمان ؟

                                                تهران، زمستان ١٣٤١

*  از کتاب " از دوستت دارم " ،  انتشارات روزن،  ١٣٤٥