mai 27, 2014

فرهنگِِ مصلحت

متن این مصاحبه به همان صورت ِ شفاهی که در فیلم آمده، از فیلم             
 پیاده شده است تا حالتِ گفتاریِ آن حفظ شده باشد.             
علی لیمونادی  پاریس، تابستانِ  2005 :                                             
                                               https://www.youtube.com/watch?v=EsCXDtx1nI4    
س- چرا صد سال تلاش ملت ایران، برای بدست آوردن آزادی بی نتیجه ماند ؟
ج- فرهنگِ ترس و تملق، دروغ و سانسور
                                                  


 

" شما بدون لب، بدون دست چگونه کف می زنید، وَ سوت ؟ "
                                                                                                      هرداد عارفانی

س ـ آقای رویائی این روزها، این سؤال مطرحه که پس از صد سال که از انقلاب مشروطیت می گذره وَ همیشه ملت ایران به دنبال فرهنگ نوین بود، حالا ادبیات در کنارش، و دموکراسی برای حکومت، ما در کجای کار قرار گرفته ایم، چرا پیش نرفتیم !؟

 ج ـ به هر حال این سئوالی ست که می‌گید از همه کرده اید، دارید از منم می‌کنید ؛ من که جامعه شناس نیستم، ولی از این نقطه نظر ِفرهنگی که می گید، من می تونم تا آنجائی، وَ اونجوری که نگاه کرده ام، نگاهِ خودمو بگم : ... یه مقدار نه تنها روشنفکرهای ما، که خُب، مظهر فرهنگ یک جامعه هستند، مردم هم به هرحال ریشۀ فرهنگ در اونها، ودرتربیتِ اون ها هست ؛ ما...، فکر می کنم، که نه تنها در پیش ما، در اروپا هم همینطور، خودِ کلمۀ "فرهنگ" ، بعلت تکرار، دررسانه‌ها، و دردهان دیپلمات ها، وزرا، و صاحبان ِ قدرت، کلمه ای ست که مستعمل میشه و کهنه میشه، وَ بهمین جهت همیشه در سطح حرف مونده. پیش ما هم همونطور، حالا صحبتِ  انقلاب مشروطیت رو می کنید، خب اولین...، عصری بوده، لااقل یکی از... اِ اِ...، عصری بودش که توجه به فرهنگ شد و روشنفکرهای ما فهمیدند که ما خیلی از اونچه که نامش فرهنگ هست وَ در ملل،... پیش ملل ِ متمدن دیگه هست،عقب هستیم. گو اینکه تاریخ ما، وَ ما که به اون تاریخ می نازیم، وَ ادعا می کنیم که فرهنگ داریم، بدون اینکه بدانیم این چیه که می گیم داریم. ما هنوزتعریفی از فرهنگ نداریم. ما اهل ادعا هستیم، یعنی مردم ِ ما همیشه اهل ادعا هستند. من فکر می کنم که چهره های فرهنگی عصر مشروطیت مثل ملک الشعرای بهار، حالا من از شاعراش حرف می زنم، وَ از چهره های فرهنگی دیگه، اونها همیشه همین حقیقت رو  به نحوی بروز داده ن، اینکه که ما مدعی چیزی هستیم که نداریم. ما نمی تونیم مدعی باشیم که فرهنگ داریم. چون،... اِ اِ ... باید فرهنگ داشته باشی تا بدانی که فرهنگ نداری، وَ چون خیال می کنیم که فرهنگ داریم، یعنی این که فرهنگ نداریم.  این حرف مال سقراط هست، یه حرفِ همیشه تازه وَ هنوزعجیبِِ سقراط هست  که میگه : "چون نمی دانی که نمی دانی، گمان داری که می دانی !" و این دوتا حقیقت، این دو تا مسأله، که :  "چون نمی دانی که نمی دانی، گمان داری  که می دانی"، خب، از زمان سقراط تا حال وجود داره، کهنه نشده، هنوزهم هست ؛ هنوز مردم خیال می کنند که می دانن، چون نمی‌دونن که  نمی دانند ! این واقعیتی ست که بیشترین سهمش پیش مردم ِ ما وَ ملتِ ما هست تا پیش مللی دیگه

س  ـ خب طی این صد سال، شما رشد فرهنگی رو چگونه ارزیابی می کنید ؟ صد سال از انقلاب مشروطیت می گذره، بهرحال ایران، پا در عصر تمدن، در سطح جهانی گذاشت (تا حد محدودی)، ولی فکر نمی کنید که در ارتباط با فرهنگ و ادبیات، ایران رشدی کرده باشه ؟

س ـ نه، خیال نمی کنم. برای اینکه ما، نویسنده های ما، وَ روشنفکران ما، هنوز نتونستند در سطح بین المللی، یا در سطح گفتمان‌های بین المللی، (این چیزی که مطرحه)، نقشی داشته باشیم یا بنحوی وزنه ای  باشیم، یا سنگینی کنیم روی حرفی.حتی این شانسی که به ما تحمیل شده بعلت این تبعید‌ها، ومهاجرت های زیاد، یک شانس اجباری، که بتونیم حضورجهانی داشته باشیم در عرصۀ ادبیات وَ فرهنگ وَ گفتمان ِدنیا، نویسنده ها وَ شاعرهای ما وَ روشنفکران ما، از این شانس کمتر استفاده کردند تا ملل دیگه ای که  این شانس درتاریخ براشون پیش آمد و استفاده کردند ؛ مثل آلمانی ها، ملل ِ بالکان، روس‌ها، لهستانی ها، حتی ترک ها، و تمام ملل دیگه ای که ... اِ اِ ... تبعید و ترکِ وطن براشون یک شانسی بود که حضور پیدا کنند در عرصه فرهنگ دنیا.  ولی ما در این مدت ...، هنوز نمی تونیم بگیم که ادبیات مهاجرت، ویاحضور جهانی داریم . خب یا اینکه در... در ارتباط با... یا اینکه ادبیات کهن ِما، نویسـ... ما، تونستند در ادبیات ِ... اِ اِ ... جائی داشته باشند. البته در شعر مسأله ش، مسأله دیگه ای است ؛ ما هزار سال شعر داریم، که هزار سال نثر، به اون شکل نداریم ! اون، اون رو من مقایسه نمی کنم. میذارم کنار، ولی چون صحبت ازفرهنگ می کنید، فرهنگ اِلِمان های مختلفی داره که شعرهم یکی شه

س ـ بله، ولی ... خواستم از... خود شما بشنوم که عامل این نرسیدن به فرهنگ امروزه و کنونی، چی می تونه باشه ؟

ج ـ ... نمی دونم، گفتم که، من جامعه شناس نیستم، ولی درحدی که خودم می بینم و حس می کنم حرف می زنم، من یک آدم لائیک هستم،  وَ خیال می کنم که... مذهب وَ بستگی های شدید آن، وَ حضور... حضور پهلوهای عقب ماندۀ مذهب، جنبه های ارتجاعی آن درجامعه، همیشه یه ترمزی هست ؛ نه تنها پیش ما، بین همه ملل همینطور هست. پیش ایرلندی ها، پیش هندی ها، عرَب ها، پیش تمامِ ِ ... اِ اِ ...، حتی در اروپا هم، همینطور هست. همیشه، بنوعی... بنوعی حضور ... چهره ها، چهره های پیشوا، حضور پهلوهای ارتجاعی ادیان، جلوی لائیسیته رو می گیره. ما بایستی به لائیسیته پَربدیم. تمام صحبت مشروطیت هم که می کنید، تمام عصر مشروطیت، تلاششون برای حضور لائیسیته بود،  وَ "لائیسیته" رو نمی دونم چی می شه ترجمه کرد. مدنیّت، بنظرم معادل ِ کافی ای براش نیست .عصارۀ لائیسیته یعنی بیطرفی دولت‌ها در قبال  ادیان، نه با آنها دشمنی دارد و نه دوستی، همین!  ... اینکه زندگی ِ یک جامعه رو لائیسیته اداره کنه، ویا بقولی سکولاریسم، این شاید یکی از... "اووِرتور"هائی ِ، یکی از گشایش‌هائی باشه، که ما هیچوقت نداشتیم، یا جلوشو می گیرند تا نداشته باشیم!

س ـ خب، آقای رویائی، آیا چه خصوصیتی ما ایرانی ها داریم که به این هدف نمی رسیم ؟

ج ـ [...خنده]، خصوصیت ما ایرانی ها (؟)، خصوصیتی ست که از عهدِ ...اِ اِ... باستان ! بین ما، پیش ما بوده ؛ یه خـُرده ترس، یه خـُرده جُبن، یه خـُرده دروغ، یه خـُرده فرصت طلبی، سازشکاری، و "مصلحت" ، اینها چیزهای ست که جزو کاراکترهای ما وَ مردمِ ما هست. این بوده، هنوز هم هست متاسفانه !

 با سپاس فراوان از شما

                                                                   

mai 17, 2014

حه‌فتا کیل

در زبان کُردی

"حه‌فتا کیل"

یعنی

هفتاد سنگِ قبر

بتازگی کتاب "حه‌فتا کیل"، با ترجمهٔ نویسنده و شاعر کردزبان، به‌روژ ئاکره‌ای
در کردستان عراق، منتشر شده است

انتشارات  غه زه لنوس در ۱۹۲ صفحه

در پایان کتاب، متنی از مترجم را می خوانیم و مراحل کار درخشان ِ او

 

                                          سخن آخر :

نامەی کوتاهی برای رویایی نوشتم :

می خواهم برای ترجمەی "هفتاد سنگ قبر" بە کوردی، آستین بالا بزنم، اما بە کمک نیاز دارم. باید قصد و نظرتان را در بسیاری از پیچ های کلام، دقیقن بدانم تا معنی شعر را، آن گونە کە هست، دریابم. بە تعبیری دیگر، نیازمند آنم کە شما دست شعرتان را برای من رو کنید، تا من بتوانم آن را در زبان کوردی مجددن پنهان کنم. نمی دانم طاقت و مهم تر از آن، حوصلەی چنین کاری را دارید ؟

پاسخ رویایی، مثل همیشە، دوستانە بود و ترغیب کنندە :

خوشحالم که "هفتاد سنگ قبر" ر ابه کردی ترجمه می کنید. در مورد مشکلات می توانید با آقای آرش جودکی فیلسوف و ضمنا مترجم "هفتاد سنگ قبر" به فرانسه، در تماس باشید. ایشان این کتاب را، اغراق نکنم، بهتر از من می شناسند و مشکلات احتمالی شما را سریعتر و غنی تر از من پاسخ خواهند گفت. البته هر کمک دیگری هم خواستید می توانید با من در میان بگذارید.

آرش در پروسەی ترجمەی این کتاب (بە فرانسە) کلمە بە کلمە و سطر بە سطر، با خود رویایی، پیش رفتە بودند. من هم این جا نشستم و سطر بە سطر و کلمە بە کلمە پیش رفتم و هر جا از دریافت خود در برخورد با عبارت، یا قصد پنهان و چندپهلوی شاعر (حتی در کلمەای) شک می کردم، برای آرش می نوشتم : قصد رٶیا در این جا چیست ؟ شما با این واژە یا عبارت در زبان فرانسە چە کار کردید ؟ و آرش پاسخ سوالاتم را با عشقی عمیق نسبت بە این کتاب، پاسخ می داد و بە ادامەی کار تشویقم می کرد.

و اکنون دستاورد من در این کار (غیر از این مجموعە شعر) دوستی عمیقی است با آرش. بە همین خاطر دوست دارم بنویسم : این ترجمە، حاصل تلاش من و زحمات و راهنمایی های آرش و خود آقای رویایی است. و نمی دانم چگونە (در این سطر) از رویایی تشکر کنم کە آرش را بە من شناساند.

و دوست دارم، مثل همیشە، از دوستانی تشکر کنم کە با من نگران این کتاب بودەاند. از فرهاد شاکلی، خەبات عارف و شالاو حبیبە کە نظرات بسیار ظریف خود را در بازخوانی این کتاب در اختیارم گذاشتند. هم چنین باید تشکر کنم از رابەر فاریق، کە نگران حتی ویرگول های این کتاب بود.


mai 10, 2014

حافظ درمرگ‌هم می‌نوشت


آرش عزیز،

برای تووهمۀ آن نام‌های عزیزی که در این "هفده ردیبهشت"
برای من عمری دراز آرزو‌ کردند، عمری دراز آرزو می‌کنم،  ودر اندیشۀ این
    سخن ِمادر می‌ مانم که به ما می‌گفت : "حافظ درمرگ هم  
می نویسد"، هربار که به تعبیر ِتازه ای ازفال اش می رسید.  
دیوان چاپ سنگی اش را با بوسه ای می‌بست  و آن جمله بر زبانش جاری می‌شد.

او به تعبیر تازه ای ازفالش رسیده بود و ما، آنوقت‌ها هنوز به معنای مستعار ِ این حرف او نمی‌رسیدیم، که عجیب حرفی بود : حافظ درمرگ هم می‌نویسد.
امروز من با کمال میل می‌مردم اگر می‌دانستم که نوشتن را ازسرمی‌گیرم.


                                                   تا وقت دیگر قربانت