décembre 11, 2013

راز‌های من از نویسش

                                                


درپاسخ سؤالی از  حسین ایمانیان *


کم می‌‌نویسم، دیر می‌‌نویسم. تأنی ضعفِ من است. و ضعفِ من این است که نمی‌‌توانم . نتوانستن عیبِ من، و عیبِ من عادتِ من است. حالا دیگرنمی‌‌توانم خود را عوض کنم، این عیب و این عادت در من مانده اند و با من زندگی‌ می کنند.

من دورتر می‌‌روم از آنها که تند تر می‌‌روند. فرق من با آنکه تند می رود اینست که او، وقتی که می نویسد، بر آنچه که می بیند می ایستد، و با آن مأنوس می‌ماند، با معلوم مأنوس می ماند. من اما قلم که می گیرم ، با آنچه که می بینم در نبرد می مانم. تا از آن – از معلوم – پرده بر دارم . او، آنکه تند می رود، می نویسد آنچه را که حس می‌‌کند . ‌ من اما، با آنچه حس می‌‌شود، - یعنی با محسوس -  نامحسوس می‌‌مانم. من حس نمی‌‌کنم.

 برجمله‌هایم تأمل ِ بسیار می‌‌کنم. و تأمل‌های دستِ مرا ذهن من ازمن می گیرد و به فاصله ای دورمی‌‌بَرد. ذهنی‌ با تربیتِ حجمی، وتربیتِ شکل، که بدون‌ریتم زندگی‌ ندارد. "ریتم" را به معنای وزن و عروض نگیرید(که درجای خود غنی، دلپذیر و هوشمندانه است). منظورم ریتم درقطعه است ونه ریتم درمصرع . ریتم را در حرفِ من اینجا، به معنای حرکتِ حرف بگیرید، حرکتِ حرف درمتن، "جا" ای که در نویسش پیدا می‌‌کند. "نظم ِجا". منظورم نظم ِ چیزها نیست. چیزها نظم ندارند. به داخل ِمتن که می‌‌آیند، نظم شان را دربیرون جا می‌‌گذارند، به خاطر جا و مقامی که ما درقطعه په آنها می دهیم. این حرکت نه نقطۀ عزیمت دارد و نه مرزِ رسیدن. تمام ذهن ِحجم ذهن ِادامه است، ذهن ِغایت . غایت که معلوم نیست. پس ذهن، ذهن ِ بی‌ غایتی است، بی‌ نهایتی‌ست. پس ادامه، ادامهٔ لغت است، ادامهٔ لوگوس (لُغُز) که مادر الفبا است. من حتی "ی" را هم از آخر الفبا برمی‌‌دارم. چون ادامه ادامهٔ لغت است، و در این ادامه، لغت چیزی جزعلامتِ خودش نیست. و علامتِ لغت، بارِ لغت است، باری برای لغت . من آن باررا مثل معنای آن می‌‌گیرم، که همیشه جایش را خالی‌ از خودش می‌‌کند، مثل "ی"  در آخر الفبا،. که در علائم ِنا‌ معلوم ادامه می‌‌گیرد. مثل حلاج درعلائم ِنامعلومش، و اقامت‌هایش در طواسین، حلاج لوگوس را هم ساکن دوایرِدرهم می‌‌بینذ. لُغُز‌های او، شعرما را زندگی ِ‌لغت می‌‌کنند. وقتی‌ که می‌‌دانی، ادامه می‌‌گیری. شتاب نمی‌‌گیری.

► 

همه چیز نویسش است. نویسش همه چیزِ ما ست، یا به چیزها زندگی می دهد و یا زندگی ازچیزها می‌گیرد. یعنی در سؤال شما "چرا" مهم نیست ، مهم  در سؤال شما  " چنین" است ."

"چرا"ی شما مرا به مفهومِ نوشتن می‌برد  و"چنین" به مفهوم ِ نویسش. این دوتا معناها و ظرفیت های دور از هم دارند. نویسش، نوشتن نیست . نویسش چگونه نوشتن است . نویسش می تواند آبروی نوشتن باشد. می تواند هم  نباشد . ویا حتا آبرو  از آن بگیرد. آن فرقی که میان شمسِِِِِِ ِ بی کتاب و مولوی ِکتابِ "فیه ما فیه" وصوفیانه های مثنوی می‌گذرد، ویا میان حلاجِ محجوب و هجویری ِ "کشف المحجوب"،  نمونه هائی از این حرف اند ** .  مثل سعدی ِ گلستان وعطارِتذکره الاولیا.  من‌هم  چرا نویس نیستم، چنین نویس ام، یا چنان نویس‌. و یا که خواسته‌ام اینطور باشم.

► 

در تأنی‌های من، همیشه تکه‌ای ازمتن تمام ِمتن است. بقیهٔ متن برای همان تکه می‌آید. همیشه کسی‌ هست که متن ِمرا بهتر ازمن می‌‌خواند. حسودِ او که می‌‌شوم در همان تکه می‌‌مانم، و فکرمی‌‌کنم برای بهتر ازخودم می‌‌نویسم. من این "بهترازخودم" را درهمان تکه جا می‌‌گذارم. می‌گردانمش، می‌‌چرخانمش، دورش می‌‌گردم. وتا دورمن بگردد خودم را تکرارنمی‌کنم، و در تکرار آنچه خودم نیست هم مقاویت نمی‌کنم. حتی تکرار را تکرار می کنم.  ولی تاجر ِ تکرار، اَندی وارهول، نمی‌شوم. تا بخواهد بشوم استروکتورم را به سرعت عوض می‌کنم. پیکاسو می‌شوم، زائر پاره فضاها، و کعبه‌های مکعب.

►                                                           
تکرار ِ گروهی،  سِری، و تکثیر، کار من نیست.. اگرچه در جای خود زیبا باشد. کار مرا رابطه اداره می کند. اگر رابطه نباشد، تعدُد و تکثیر مارا به جائی نمی‌رساند. کار شعر کار "تولید انبوه" نیست . اینکه ما یکی را کنار خودش بگذاریم یا کنار دیگری، البته که حکمتی دارد، حکمت ِ کنار، و جوار (همسایگی)، که در زیباشناسی ِفرم نقش کمی ندارد. "دیگر" را هم رابطه در کنار دیگری می گذارد نه شمار و عدد " (هوسرل).  پس باید به کنار اندیشید نه به تکرار، "وقتی کنار معنی ِ دیگر می گیرد/ از تو دیگرتر می‌مانم "( لبریختۀ 80) . و معنی ِ "دیگر" را، ما، اگر کشف نکنیم ، می سازیم . 

ساختن ! ودراین معنی‌ست که من همیشه فکر کرده‌ام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامه‌ای برای لغت باشد، و در لغت شامه‌ای برای شعر.

  

* چگونه می نویسید؟ و چرا چنین مي نويسيد ؟ (مرداد 1389) 

** رک : نویسش 11 در همین وبلاگ (سپتامبر2010)

                                                                         
                                                                                                                                                                                                                                    

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr décembre 11, 2013 9:18 PM || Balatarin
Comments

"ریتم را در حرفِ من اینجا، به معنای حرکتِ حرف بگیرید، حرکتِ حرف درمتن، "جا" ای که در نویسش پیدا می‌‌کند. "نظم ِجا". منظورم نظم ِ چیزها نیست. چیزها نظم ندارند. به داخل ِمتن که می‌‌آیند، نظم شان را دربیرون جا می‌‌گذارند، به خاطر جا و مقامی که ما درقطعه په آنها می دهیم....."

محشر است جناب رویایی
این نظمی که بی نظمی اش را نمی داند....
من جنون شکل نوشتنتان را دارم استاد عزیز
اگر این عقل بگذارد.

با مهر بسیار از این سو
احمد بیرانوند

- دوست عزیز احمد بیرانوند

می بینم که خوانش ِ شما هم خود جنونی دارد،
که کم از جنون نوشتن نیست

کنارعقل تو
رویائی

Posted by: احمد بیرانوند at décembre 17, 2013 7:21 PM

درشخص من دوشخص هست ; يکي مفردکه امضا مي کند
ديگري جمع که مي خواند.
ودرلحظه ي خوانش ما سه تائيم .
سلام اقاي رويايي عزيزازاينکه کامنت من روخونديدممنونم .
مدتهاست توايران سلام که نه جواب سلام هم خريدني شده چه خوب شدديگرکه اينجا نيستيد.براي هزارمين بارميگويم چه خوب که اينجانيستيد.درجايي که ديگرامضاهامعناندارد.اينجاديگرکسي شعرنمي خواندشاعرهاامضاندارند.جايي که (بحران )هويت ماشده است وهويت ماگم شده دردويدن براي قوتي که ايا...نمي خواهم نااميدباشم ياشماراازچيزي که بهترازمن ديده ايدولمس کرده ايداشاره کنم فقط مي خواستم به خودم به امثال خودم اطمينان بدم که يکي که شاعرمنه شعرهاش مال منه چه اينجاچه انجا هرجاکه باشه امضاش مال من ..
درمتن من چيزي ازتن من هست :اصرارمن وتکرارمن.درتن من چيزي جزادامه پوستم نيست ...

Posted by: ghasemi at février 12, 2011 9:19 PM

سلام اقاي رويايي خيلي وقت بودچيزي توي گلوم گيرکرده بود نمي توانستم بنويسمش ياحداقل به بغضي بترکانمش .تاامدم سراغ شماودلم خالي شد ...الغرض بااجازه شمااين مطلب رورووبلاگم مي خوام بذارم اگه اجازه بديدممنون ميشم . اين شعرشما هم هميشه شعارم بوده ازتوسخن ازبه ارامي / ازتو سخز ازبه توگفتن / از تو سخن ازبه ازادي. اينهارانوشتم که بداني چقدردوستت دارم وبهت احترام مي ذارم .

Posted by: ghasem at février 9, 2011 4:58 PM

تلاش 2

..

از میان ِ سنگ ِ خارا، سبزه ای، سر بر زده.

در شکاف ِ سنگ ِ خارا ...،

سوز

28.06.2010 - 07 تیر 1389

Posted by: تفکر آزاد at octobre 30, 2010 2:27 PM

رویایی عزیز،

امیدوارم خوب،خوش،خرم وسلامت باشید و رویا ها تان رویایی تر از همیشه!

من عکس ترا هرروز می بینم که از پس آن پنجره به من می نگری و انگار گریه ی صد قرن در گلو داری .

من آدمی گمنامی هستم ، گاه و ناگاه فکر نویسش به کله –ام می زند و احساس می کنم که نویسش های-ام،زندان و پنجره ی اتاق-ام را گشاده تر می کنند.

ای کاش! مثل تو می نوشتم یا دست ِ کم شعری،سرودی،پیامی،کلامی یا درودی.

آخر چه دارد آواره ای با آواره ای جز همین پنج تای ی دار در آخر جمله ی بالا؟

میدانم که تو با آفرین من و نفرین کسی دیگری از پا در نمی آیی!

چند روز پیش به پاریس آمده بودم،همان شهری که در کودکی به نام عروس شهر ها می شناختم-اش،نخستین دیدار-ام را از گورستان به نام پیرلاشزآغازکردم.

وقتی به دوستانم کفتم،از فرظ خنده دهان-شان شش وجب شده بودند.

کوتاه سخن اینکه می خواستم ببینمت اما نشد.

گو اینکه کوکب بخت مرا نیز هیچ منجم نشناخت!

آدرس نویسش خانه ی شما هم چندان واضع نیست.

من هم یک دل را صد دل کرده تیری به سوی شما رها کرده ام.

خوب حالا باید دید که این تیر به مقصد می خورد یا نه؟

با بهترین آرزو ها،

جان تکساری


Posted by: جان at octobre 12, 2010 4:57 PM

. . .

متن تان را خواندم و مثل همیشه ی متن ، لذت بردم . لذتی از جنس کلمه وقتی به لذت می اندیشد .


با من بنشین

جمجمه ها بر بالش مهربان ترند

در زیر ِ تلی از خواب

تنها ، با تل ِ خواب


این شعر مدتی ست مرا کشته ست . نشسته ام روبروی کوهی بلند و گریه می کنم . این شعر مرا به گریه به خنده می آورد . بخاطر این یک ماه سکوت را آغاز کرده ام حتی اگر بنویسم که هنوز ننوشته ام . به من به شعر من دارد کمک می کند این شعر . این شعر ، برای من جهانی در ادامه ی جهانم آورده است که شکل منحصر زیبایی از شعر است . هنر نمایی حس در قطعه در کلمه که حس در کلمه ست بی حس نشسته و مشاهده می کند که مشاهده کنم و در آن این بی نظمی ، ساختار ِ حس را به تن بگیرم و جمجمه ام را بر بالش بگذارم . بر تنهایی ؛ کلمه ی تنهایی . با تلی از خواب در زیرترین تل ِ خواب خاک .

شعر شما مرا به گریه انداخته است . بی خود سخن می گویم . که هنوز ، همه آن سخن ها را که برایش اینجا و آنجا چون مجانین گفته ام ، اینجا نتوانستم که مجموع کنم . بی خود سخن می گویم . بجای سریع سخن گفتن، گریه به یادم می آید .گریه یادم را ازم می گیرد و با این شعر ، تنهایم می کند .

ممنونم که نوشتیدش و خواندمش .

........................................

این استخوان ِ صُلب

جا شد

تا باد در ستون ِ خلأ

میعان ِ مردگان ِ سماوات

برپا شد

فرق ِ دونیم ِ اعظم

توسن که زیر و بم را

خون کامه دیداری از مس و گچ کُنَد

جوار ِ بروجی

وآن ماه بشکفد

ژن پاره در مدار ِ مُقَرنَس

رود ِ لگن پراش

پاژَن


.


.........................................


تمام ِ جهان

واژه هایی هستند

که برایم

شکل ِ دیگری دارند

هر بار


...


با احترام ؛

کیوان

Posted by: کیوان at septembre 12, 2010 9:31 PM

با سلام خدمت استاد ارجمندم جناب آقای رویایی دلتنگ بودم مطلب تان را که خواندم جان تازه ای گرفتم همواره از جنابعالی می آموزم با احترام خاکسار شما

Posted by: جلال کیانی at septembre 12, 2010 7:00 PM

آقاي دكتر يدالله رويايي

كه تنها بازمانده از سلاله شاعران تواناي ايرن زمينيد
...
با درود

سميرا نوزري

Posted by: سميرا نوزري at septembre 12, 2010 9:41 AM

سلام
در فضای ارامش بخشی می نویسید قلمتان پایدار

Posted by: رها at septembre 11, 2010 12:23 PM

با سلام و احترام
با شعر دیگری به نام "پروتکل الحاقی" به روزم.
قدم رنجه فرمایید خوشحال می شوم[گل]

Posted by: yasin my1 at septembre 9, 2010 4:35 AM

ساختن ! در این معنی است که من همیشه فکر کرده‌ام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامه‌ای برای لغت، و در لغت شامه‌ای برای شعر باشد.
استاد ارجمند
بسیار آموختنی بود .چندین و چند مرتبه مرور کردم .ممنون از دقت نوشتارتان .
با احترام

Posted by: سمیه طوسی at septembre 4, 2010 7:45 AM

سلام استاد
می خوام از شما خالصانه و با تمام وجود و نیاز دعوت کنم تا نگاهی هر چند گذرا بر دو شعر آخر من "پیوست سی و یک" و "چهارراه" بیندازید و نظرتان را بفرمایید...
در انتظار حضور گرمتان می مانم...
www.my1.blogfa.com

Posted by: Yasin Ghadimi at septembre 3, 2010 3:11 PM

با درود خدمت استاد گرانقدر جناب آقای رویایی عزیز،
از مطالب ارزنده شما استفاده کردم و بهره ها بردم.....

با تشکر
سیدمرتضی حمیدزاده

Posted by: سیدمرتضی حمیدزاده at septembre 2, 2010 5:18 PM

توکلت علی الله

_مرد ماهیگیر با نجوای بسم الله
_قایق خود را به سان قایق خورشید
_روی ناهموار ِ موج آرام می راند

_دست‌هایش می سراید آیت الکرسی به هر آمد شدِ پارو
_ونگاهش می‌دهد پرواز صدها مرغ سبز یادها را در فضای قصرهای موج
_آفتاب گرم را با جلوه ی هر یاد می خواند

_آفتاب اما نمی‌داند که مردی هست و موجی از توکلت علی الله در سرش سرشار ماهی ها
_وینک آیا در درون طور ماهیگیر
_حسرت صد ماهی چالاک می ماند؟

این شعر مشترک یادبودی است از شبی و گوشه ای که در هر بند آن مصرع اول را من(اسماعیل شاهرودی )مصرع دوم را هوشنگ بادیه نشین و سومین مصرع را یدالله رویایی ساخته است.

Posted by: کاوه at septembre 2, 2010 10:43 AM

آقاي يدالله رويايي ، شاعر ارجمند
ا درود
مي خواستم مطلبي عرض كنم خدمتتان . اما متاسفانه از ديروز تا به الان اينترنتها در ايران قطع مي باشد . .... و تماسها نيز مثل اينكه يك طرفه شده است
اميدوارم زودتر اينترنتها را در ايران وصل كنند.

ا احترام ، با مهر ، با سپاس
سميرا نوزري

Posted by: سميرا نوزري at septembre 2, 2010 7:32 AM

خدای عزیزم یدالله رویایی عزیز وقتی دیدم به کامنت من حقیر جواب دادی باورم نشد از وقتی دیدمش هی دارم می خونم این بزرگ ترین افتخار زندگی من که خدای شاعران کامنت من رو بخونه آقای دکتر جدی نمی دونم چی بگم ؟همه ی زندگی من هستید اصلا لال شدم دوستتون دارم . آقای دکتر ممنونم جالب بود آره وزن بعضی شعرهاش من جمله این یکی >بر آمده از آبنوس و شب توهم بودا نشان من گشوده دو بازو به دعوتم ربوده مرا از جهان من
شما و آقای پرویز اسلامپور آبروی شعر جهان هستید همین چند وقت پیش بعد از کلی جستجو و نا امید از پیدا کردن اشعار اسلامپور وصلت در منحنی سوم رو در یکی از کتابخونه های تهران پیدا کردم و کپیش کردم حتی یه کتاب از محمدرضا اصلانی هم پیدا کردم شب های نیمکتی روزهای باد
در کل این که شعر حجم آوانگاردترین شعر دنیاس .آقای دکتر رویایی کاش ایران بودین می شد ببینمتون به خدا به عشق شماس که زبان فرانسه می خونم چون شما فرانسه هستید چون شما راجع به حلاج می گید رفتم خریدم خوندم راستش حرفای شما باعث شد بخونم والا چیز زیادی سر در نمی یارم .
آقای دکتر بیش از این مزاحم نمی شم سپاسگزارم که کامنت من رو خوندید بزرگواری شما منو به این حد گستاخ کرده که از شما بخوام کامنت من رو بخونید
آقای دکتر خواستم این هست که مراقب سلامتیتون باشید یه جهان به شعرتون نیاز داره

Posted by: کاوه at septembre 1, 2010 8:47 PM

آقای دکتر خواهش می کنم نظرتون رو راجع به سیمین بهبهانی با صراحت بگید چند جایی توی از سکوی سرخ 2 راجع به ایشون گفتید مثلا این که شعر ایشون اعتباری به شعر معاصر داده و یا چیزی در این معنی ازتون می خوام حتی کوتاه هم که شده این لطف رو بکنید راجع به ایشون بنویسید نظر شما برام مهم خیلی زیاد خانم بهبهانی که به شعرهای شما خیلی علاقه داره و تو کتاب یاد بعضی نفرات چند جا اسم شما رو آورده من جمله توی یاد بعضی نفراتی که از انتشارات نگاه سال 86 چاپ شده شما رو شاعر درخشان خطاب می کنه و جا به جا از لبریخته ها و هفتاد سنگ قبر مثال می یاره به نظر من آقای دکتر شما جدا دموکراتین شما مدرن ترین شاعرین و خانوم بهبهانی سنتی هستند و غزل سرا اما این جور که من فهمیدم صمیمی بودید شما دو تا. تو یکی از مصاحبه هاشون شما و فریدون مشیری و لعبت والا رو صمیمی ترین دوستای خودش می دونه من خوشحالم که دو شاعر مورد علاقم شما و خانوم بهبهانی اینقد دوستید با هم >آقای دکتر هیچ شاعری حتی حافظ با اون عظمت هیچ بزرگی حتی شمس و حلاج به اون عظمت به گرد پای شما نمی رسن شاعر های معاصر که تکلیفشون معلومه شما خدای من هستید من می پرستمتنو ن تقریبا مجموعه اشعارتون رو حفظم عاشق کتاب دلتنگی ها هستم در چترهای بسته باران است ....

دوست بي شائبه‌ي من
بله ما باهم دوست بوده ايم ( هستيم).
سنتي ؟ بله ، ولي با بدعت هايش در عروض، و پيشنهادهاي تازه ي او در مصرع ، همانقدر که شعرسيمين سنتي شده شعر سنتي ماهم "سيميني" شده است.
معذالک تا آنجا که به ياد دارم او از مدرنيسم دريافت هاي هوشيارانه اي داشت. هميشه با ذهني پذيرا .

Posted by: کاوه at août 31, 2010 2:29 PM

تعجب می کنم از شما کامنتم را راجع به مطلب قبلی خود حذف کردید؟

- ؟؟؟
نديدم بفرستيد

Posted by: shervin at août 31, 2010 9:00 AM

سلام شاعر.
جوان تر که بودم، هاله ای شکفتی دور تا دور نامت بود. از من در کنج شهرستان ، تا شاعر شهرستانی سر خورده در تاریخ ادبیات؛ حالا که در آستانه دهکده جهانی زیست می کنیم شگفتی بدل به چیزی گردیده که نمی دانم چیست(باید احساس جدیدی باشد، مثل جهان جدید، که تبعاً واژه ای جدید را می طلبد). این ها را می گویم که بگویم الان، همه ی این نویسش ها در نویسش مارشال مک لوهان شناور است، درست مثل کلیت منطق انسانی که خواه نا خواه در تفکر ارسطو زندانی است:
(ساختن ! در این معنی است که من همیشه فکر کرده‌ام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامه‌ای برای لغت، و در لغت شامه‌ای برای شعر باشد.)
در آن سالهای جوانیت، شاعر امروز بودی(نه امروز آن روز، که امروز امروز، چه می دانم! شاید هم امروز فردا). امروز شاعر کدام زمانی شاعر؟

Posted by: alireza at août 31, 2010 6:00 AM

دکتر رویایی عزیزم ، چند سال از بیانیه ی شعر حجم می گذرد؟!!! نه ، من آن بیانیه را در خور این جنبش فکری نمی دانستم.
ولی این نوشته بیانیه ی کاملی از شعر حجم است که تمام و کمال از سیستم فکری شما می گوید. این نویسش خط حرکت فکری شاعری بزرگ را نمایان می کند که افکار او جهانی را متحول کرد.جهان هایی را متحول کرد بهتر است بگویم.

Posted by: maziar at août 29, 2010 4:51 AM
Post a comment









Remember personal info?