décembre 27, 2013

بین ِدوچیز



                       بین، حضورِ بین


بین دو چیز چیزِسومی همیشه هست 
 بین دو چیز سه چیز بهم می‌رسند. 
و چیز سوم، 
که چیز ِاصلی  و اصل ِ چیزهاست، 
بین ِآن هاست.

پیام چیزها دربین ِچیزهاست، 
در خودِ "بین" که پنهان است
  وَنه درآنچه برآن پیدا ست
"بینِ" ناپیدا، و نه نمای بین. 

بین دو چیز فاصلۀ میان آن‌دوچیزاست،
 میان ِآن‌دوچیز است. 
 بین  : رحِم  ِکوچکِ حجم 

 بینِ چیزها خود، چیزی است. 
که اصلِ ِچیزهاست. 
بینِ چیزها به چیزها حضور می دهد. چیزها بی بینِ‌شان بی حضور می مانند. 


بین =  مابین = اسپاسمان

 

décembre 20, 2013

وقتی که شعر فکر‌می‌کند

آرش عزیز

ما شاعران چیزی جز شعرمان نیستیم. لآقل من اینطورم. حرفِ من هم همان شعرمن است. معنی این سخن این نیست که من شعر را تبدیل به فکر می‌کنم. نه ! معنی آن این است که : در شعرم من شعر فکر می‌کنم. و در حرف‌هام، شعر فکر می‌کند. و این یعنی : "شعرـ فکرـ کردن". نه شعر را فکرکردن. چهره ی مرا هم همین سخن می‌سازد
. هرکسی حرفِ خویش است

تا وقت دیگر  قربانت


décembre 11, 2013

راز‌های من از نویسش

                                                


درپاسخ سؤالی از  حسین ایمانیان *


کم می‌‌نویسم، دیر می‌‌نویسم. تأنی ضعفِ من است. و ضعفِ من این است که نمی‌‌توانم . نتوانستن عیبِ من، و عیبِ من عادتِ من است. حالا دیگرنمی‌‌توانم خود را عوض کنم، این عیب و این عادت در من مانده اند و با من زندگی‌ می کنند.

من دورتر می‌‌روم از آنها که تند تر می‌‌روند. فرق من با آنکه تند می رود اینست که او، وقتی که می نویسد، بر آنچه که می بیند می ایستد، و با آن مأنوس می‌ماند، با معلوم مأنوس می ماند. من اما قلم که می گیرم ، با آنچه که می بینم در نبرد می مانم. تا از آن – از معلوم – پرده بر دارم . او، آنکه تند می رود، می نویسد آنچه را که حس می‌‌کند . ‌ من اما، با آنچه حس می‌‌شود، - یعنی با محسوس -  نامحسوس می‌‌مانم. من حس نمی‌‌کنم.

 برجمله‌هایم تأمل ِ بسیار می‌‌کنم. و تأمل‌های دستِ مرا ذهن من ازمن می گیرد و به فاصله ای دورمی‌‌بَرد. ذهنی‌ با تربیتِ حجمی، وتربیتِ شکل، که بدون‌ریتم زندگی‌ ندارد. "ریتم" را به معنای وزن و عروض نگیرید(که درجای خود غنی، دلپذیر و هوشمندانه است). منظورم ریتم درقطعه است ونه ریتم درمصرع . ریتم را در حرفِ من اینجا، به معنای حرکتِ حرف بگیرید، حرکتِ حرف درمتن، "جا" ای که در نویسش پیدا می‌‌کند. "نظم ِجا". منظورم نظم ِ چیزها نیست. چیزها نظم ندارند. به داخل ِمتن که می‌‌آیند، نظم شان را دربیرون جا می‌‌گذارند، به خاطر جا و مقامی که ما درقطعه په آنها می دهیم. این حرکت نه نقطۀ عزیمت دارد و نه مرزِ رسیدن. تمام ذهن ِحجم ذهن ِادامه است، ذهن ِغایت . غایت که معلوم نیست. پس ذهن، ذهن ِ بی‌ غایتی است، بی‌ نهایتی‌ست. پس ادامه، ادامهٔ لغت است، ادامهٔ لوگوس (لُغُز) که مادر الفبا است. من حتی "ی" را هم از آخر الفبا برمی‌‌دارم. چون ادامه ادامهٔ لغت است، و در این ادامه، لغت چیزی جزعلامتِ خودش نیست. و علامتِ لغت، بارِ لغت است، باری برای لغت . من آن باررا مثل معنای آن می‌‌گیرم، که همیشه جایش را خالی‌ از خودش می‌‌کند، مثل "ی"  در آخر الفبا،. که در علائم ِنا‌ معلوم ادامه می‌‌گیرد. مثل حلاج درعلائم ِنامعلومش، و اقامت‌هایش در طواسین، حلاج لوگوس را هم ساکن دوایرِدرهم می‌‌بینذ. لُغُز‌های او، شعرما را زندگی ِ‌لغت می‌‌کنند. وقتی‌ که می‌‌دانی، ادامه می‌‌گیری. شتاب نمی‌‌گیری.

► 

همه چیز نویسش است. نویسش همه چیزِ ما ست، یا به چیزها زندگی می دهد و یا زندگی ازچیزها می‌گیرد. یعنی در سؤال شما "چرا" مهم نیست ، مهم  در سؤال شما  " چنین" است ."

"چرا"ی شما مرا به مفهومِ نوشتن می‌برد  و"چنین" به مفهوم ِ نویسش. این دوتا معناها و ظرفیت های دور از هم دارند. نویسش، نوشتن نیست . نویسش چگونه نوشتن است . نویسش می تواند آبروی نوشتن باشد. می تواند هم  نباشد . ویا حتا آبرو  از آن بگیرد. آن فرقی که میان شمسِِِِِِ ِ بی کتاب و مولوی ِکتابِ "فیه ما فیه" وصوفیانه های مثنوی می‌گذرد، ویا میان حلاجِ محجوب و هجویری ِ "کشف المحجوب"،  نمونه هائی از این حرف اند ** .  مثل سعدی ِ گلستان وعطارِتذکره الاولیا.  من‌هم  چرا نویس نیستم، چنین نویس ام، یا چنان نویس‌. و یا که خواسته‌ام اینطور باشم.

► 

در تأنی‌های من، همیشه تکه‌ای ازمتن تمام ِمتن است. بقیهٔ متن برای همان تکه می‌آید. همیشه کسی‌ هست که متن ِمرا بهتر ازمن می‌‌خواند. حسودِ او که می‌‌شوم در همان تکه می‌‌مانم، و فکرمی‌‌کنم برای بهتر ازخودم می‌‌نویسم. من این "بهترازخودم" را درهمان تکه جا می‌‌گذارم. می‌گردانمش، می‌‌چرخانمش، دورش می‌‌گردم. وتا دورمن بگردد خودم را تکرارنمی‌کنم، و در تکرار آنچه خودم نیست هم مقاویت نمی‌کنم. حتی تکرار را تکرار می کنم.  ولی تاجر ِ تکرار، اَندی وارهول، نمی‌شوم. تا بخواهد بشوم استروکتورم را به سرعت عوض می‌کنم. پیکاسو می‌شوم، زائر پاره فضاها، و کعبه‌های مکعب.

►                                                           
تکرار ِ گروهی،  سِری، و تکثیر، کار من نیست.. اگرچه در جای خود زیبا باشد. کار مرا رابطه اداره می کند. اگر رابطه نباشد، تعدُد و تکثیر مارا به جائی نمی‌رساند. کار شعر کار "تولید انبوه" نیست . اینکه ما یکی را کنار خودش بگذاریم یا کنار دیگری، البته که حکمتی دارد، حکمت ِ کنار، و جوار (همسایگی)، که در زیباشناسی ِفرم نقش کمی ندارد. "دیگر" را هم رابطه در کنار دیگری می گذارد نه شمار و عدد " (هوسرل).  پس باید به کنار اندیشید نه به تکرار، "وقتی کنار معنی ِ دیگر می گیرد/ از تو دیگرتر می‌مانم "( لبریختۀ 80) . و معنی ِ "دیگر" را، ما، اگر کشف نکنیم ، می سازیم . 

ساختن ! ودراین معنی‌ست که من همیشه فکر کرده‌ام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامه‌ای برای لغت باشد، و در لغت شامه‌ای برای شعر.

  

* چگونه می نویسید؟ و چرا چنین مي نويسيد ؟ (مرداد 1389) 

** رک : نویسش 11 در همین وبلاگ (سپتامبر2010)

                                                                         
                                                                                                                                                                                                                                    

décembre 5, 2013

آوانگاردها


آرش عزیز،

استیل عصر ِخود را که نفهمیم با عصر ِخود می مانیم. یک معاصر اصیل از پس ِمعاصران خود نمی رود. یک معاصر اصیل به یک قطعه-شعرِ اصیل می ماند. به سخنِ دیگر، نوعی عقب ماندگی است معاصرِ خود بودن. و یا، استیل ِعصری دیگر را نو‌کردن.  

ما آوانگاردها در قفای خود راه می رویم. راه می‌رویم و، راهِ رفته ازپس ِما می‌آید. و بازپیش ِرو، راهِ نرفته رفتار می‌طلبد. پس باز میرویم و راه رفته باز پشتِ سر می ماند. این، درطبیعتِ پارادوکسال ِ آوانگاردهاست، که‌همیشه می رویم، که همیشه پشت به راهی که درپیش داریم می‌کنیم، ناچار، مگر اینکه نرویم. و یا بایستیم، درجا بزنیم، شاملو شویم...

 این را به منصورخورشیدی، چهرۀ آشنای شعرحجم، که حملاتِ عصبی شاملوبه "لبریخته‌ها" را، به بحث و جدل گذاشته بود *،  گفتم.

گفت: باشاملو شوخی می کنید.

گفتم نه، با شوخی نباید شوخی کرد.

                                               تا وقتی دیگر قربانت


* مراسم هفتم  پرویز اسلامپور. (سایت آوانگارد ها)

décembre 2, 2013

یک شعر

 منتشر نشده 



خطی که عتاب می کند تاب می دهد
بالای بینی را
که از گل سرخ رنگ اعصاب
 عادتِ بد را به خوابِ خوبِ عادت
چند یاد ِ موقع را
درموقع ِ خواب می بَرد از یاد

 خستگی وقتی فوری است
 سنگین است
و فرار حرف از خط گل سرخ
پرتابِ عتابِ بالای بینی


(با پرویز اسلامپور)                                                  
1352