août 26, 2013

بی‌مذهبی، نوعی مذهب *



آرش عزیز،

مذهب در لغت "جای رفتن" است. و نه "جایی برای رفتن". آنها که بر این"جا" نام میگذارند و سمتِ رفتن را نشانت می‌دهند، جای رفتن را تنگ می کنند. و تا جای رفتن را تنگ‌تر کنند، همه جاهای دیگر، و راه های پراکندۀ دیگر را جمع می‌کنند، "یکجا" می کنند، و"اهل کتاب" می کنند، که یعنی یک ! "که یکی هست و هیچ نیست جز "او"، که جای رفتن آنجاست، فقط آن جا. آن یکِ بزرگ "اهل کتاب"، که می‌کُشد، فی سبیل الله.
 
پدر به آنجا که رسید فهمید که دیگر به جایی رسیده است که باید تصمیم بگیرد، که دیگرهیج جا نباشد، که "جا" نباشد. و نباشد. جز راهی. و تنها راهی باشد. مصداق من، پسر ِ پدرم ، که راهم و ما، من و تو که راهیم، نه برای رسیدن، راهی برای نرسیدن، برای حذفِ هدف، و ایستِ انسان ِ جهل، که می کُشد بزای رسیدن. امروز نداشتن ِ مذهب، دیگر خود مذهبی است. برای نجات ِ بشر ِ عصر ِ کشتار و راهی برای نرفتن، به جائی که جائی نیست.
 

 تا وقت دیگر قربانت


 * در سالگرد مرگِ پدر، که اِنکار را مادر ِ ایمان می دانست  

août 23, 2013

دانشگاه و ادبیات مدرن

 فریده ، دانشجوی ادبیات سوربُن (پاریس 8)، پارسال شعری از هانری میشو را، که استادش برای ترجمه و آنالیز به دانشجویان داده بود، پیش من آورد، و کمک خواست. شعر را به کارگاه "قلمک" بردیم، و ترجمۀ آن به صورتی درآمد که در زیر به فرانسه و فارسی می خوانید:

 HENRI Michaux
 Qui je suis
 Le Grand Combat 
 A R. – HERMANT.


 Il l’emparouille et l’endosque contre tere ; Il le raque et le roupète jusqu’à son drâle ; Il le pratèle et le libucque et lui barufle les ouillais ; Il le tocarde et le marmine ; Le mange rape à ri et ripe à ra. Enfin il l’écoecobalisse. L’autre hésite, s’espdrine, se défaisse, se torse et se ruine. C’en sera bientôt fini de lui ; Il se reprise et s’emmargine … mais en vain Le cerceau tombe qui a tant roulé. Abrah ! Abrah ! Abrah ! Le pied a failli ! Le bras a cassé ! Le sang a coulé ! Fouille, fouille, fouille, Dans la marmite de son ventre est un grand secret Mégères alentour qui pleures dans vos mouchoirs On s’étonne, on s’étonne, on s’étonne Et on vous regarde On cherche aussi, nous autres, le Grand Secret.


 مسابقۀ بزرگ پهلوانی
می زنگانَدش، می کُشتی یانَدش و می پُشتانَدش بر زمین
 می سایَدش و می کاهدَش:
می شقّدش و می تیغدَش، و با تیغه هامی جمعدش:
 می تکدش و می لگدش،
 می کوتاهدَش، می سوهانَدش با سو و می صافانَدش با صا.
 عاقبت می پوستانَدَش. 
دیگری تردید می کند، خود می خجالد، خود می خرابد،
خود می طنابد و خود می ویرانَد 
دیگر از او رمق نمی ماند 
دوباره جان می گیرد و خود به حاشیه می حاشیَد ... ولی به عبث 
دایرکآب می افتد، با آنهمه چرخه. 
آبراه! آبراه! آبراه! 
پا ور شکسته است!
 بازو گسسته است!
خون آمده !
بجوی، برو توش، بجوی،
در دیگ شکمش راز ِ بزرگی هست
سلیطه های اطراف که در دستمال هایتان گریه می کنید،  
ما حیرت می کنیم، حیرت می کنیم، حیرت می کنیم
و به شما نگاه می کنیم
و ما نیز، ما دیگران، در جستجوی آن راز ِبزرگ می مانیم.

 هانری میشو (1927)
از کتاب : " آنکه من بودم"


 آنچه آن دختر دانشجو، در تحلیل این شعر و ترجمۀ آن با خود برده بود او را در میان چهار نفر اول کلاسش جا داده بود، که در آن، هشتاد دانشجوی دیگر با ملیت های دیگر روی همین شعر کار کرده بودند. آن حرف ها هر چه بود جایش اینجا، در این اشارۀ کوتاه، نیست. اما در این اشارۀ کوتاه جای این حرف هست که دربارۀ کارهائی از این نوع بگویم که : در اینجا، شاعری هست که شعرش به دانشگاه می رود، و در آنجا شعری هست که شاعرش را از دانشگاه 
می راند. فرق چندانی نداریم

                                                                                                                                                                                 ی- ر

août 21, 2013

دو ذهنیت در یک کتاب




          دو ذهنیت در یک کتاب *
                                 سجاد جهانشاهی 

تا نام من هست من نيز هستم. 
   
 به نظر مي‌رسد كه ذهنيتِ رويايي مبتني بر نام هاي گريخته ازدست فراموشي ِتاريخ است، که به "هفتاد سنگ قبر" رسيده است ....به خوانش قبرستاني مكتوب....(من از تورق هفتادسنگ   قبر مي آيم
      
رويايي نام هاي بيشماري را در كتابش احضار ميكند. اما اين نام ها چه كساني هستند؟ اين جاست كه محدويتِ تفسيري متن ِرويايي در گذار از بار ِتاريخي ِنام، و آنچه  در پشتِ نام پنهان است، در "هفتاد سنگ قبر" نمايان مي شود. به ديگرزبان، كتاب رويايي دو ذهنيت متفاوت در خود دارد : سنگهاي با نام/سنگهاي بي نام  

سنگ هاي با نام : اين نام ها كه در پشتِ هر كدامشان تاريخي افتان و خيزان قرار گرفته امكاناتي را در قلم رويايي تزريق ميكنند، و رو به رويا مي گويند: اين ما و اين پيرامون ِما ...از هر زوايه كه خواهاني به تفسير ِما بنشين...
ولي آنچه كه رويايي را محدود مي كند حضور ِهمين نام است . رويايي در خوانش ِهر نام بايد تاريخ نام را در نظر بگيرد و هر آنچه را كه از نام در يدش است براي تفسيرِ ديگري از آن نام ارائه بدهد...رويايي بايد نام خشكيده بر متن ِتاريخ را شاخ و برگ بدهد و آن را براي خوانش ِمخاطب در اوراق هفتاد سنگ قبر جا بگذارد

                                                                                 نمونه اي از نام ها :  

                                                    قبر ماكان:


 كمال در آخر نيست 
 و آخر نيست
كه انسان تني مردني دارد
 و روزهايي نمردني

مرگِ در كتاب را برسنگ بتراشند. لانه متروك يك پرنده كوچك، شايد پرستو ،بر عقربه يك ساعت، و قابي از طبيعتِ بيجان براي سايۀ ماكان كه مي گفت: دست به فصل ميدهم، به فصل دست مي دهم  
و روزي در صداي ماني، ماكان شنيده بود که خوشنويسي دايره جهل است  

گذار ماني از زبان ماكان شايد مطمئن ترين راه حضور و خوانش ماني در طي متن ماكان است. زنجيره از نشانه آورده شده است در پايين سنگ قبر ماكان.(لانه متروك پرستو/عقربه ساعت/طبيعت بيجان/سايه ماكان)و همينطور گذار ماني از متن ِماكان به ماهيت مرگِ ماني و ماكان قوت بيشتري مي افزايد.در واقع حضور ماني نوعي شگرد بينامتني است كه رويايي اي بسا از آن سود جسته باشد در قبرستان مكتوب خويش.



    سنگ سكينه:     


انسان ِمرگ
كودكِ مرده ست
 و مرده ها كودكند

يك كتاب باز كه صفحه وسطِ آن تا خورده است به نقش بر جسته برسنگ بتراشند، و در اقليم آفتابي و خشك  يك درخت سنجد بر بالاي گور بكاريد. ودر پايين ِسنگ، نمك و شن و انتظار سكينه را كه مي خواست سؤال هايش را ميان خشت و خرابه بگذارند، با طشتي از آب، براي او كه ساكنِ سؤال شد : آيا تمام ِآْنچه كه با تولدم از من گريخت با مرگِ من دوباره به من مي رسد؟  

رويايي در اينجا كودكي ِسكينه را به اجتماع تعميم ميدهد، و اجتماع مردگان را كودكانه (صداقت/راستي/سادگي)فرض مي كند . رويايي از كتابي برجسته با صفحه تا خورده مي نويسد انگار مرگ عمدي و مرگ از پيش برنامه ريزي شده تفسير كرده باشد.نشانه اين متن( خشكي/ نمك/ شن/ خشت و خرابه/ طشت آب/ انتظار...انتظار كودك)در واقع زنجيره اين نشانه ها مرگ سكينه را تفسير و در باور مخاطب جاري مي كند.امكانات نام سكينه او را در هفتاد سنگ قبر در شمار سنگ هاي با نام مي آورد. شگرد بينامتني و حضور مداوم متن در متن ....مرورِ واقعه در نقطه اي ديگر از تاريخ، از هفتاد سنگ قبر برايمان دفتر خاطرات مي سازد.هفتاد سنگ قبر رويايي دچار تاريخ است و مولف اين فرصت را داشته كه خوانش خود را از تاريخ در گورستاني مكتوب جمع آوري كند و در قانون مرگ مولف كتاب را براي گسترش خوانش بدست مخاطب بسپارد.



                                                                                       سنگ ايوب :   

 از مرگِ ساده
هنوز در شگفتم !


،بر سنگ شكلي از مدت می تراشند : سنگ صبور. 
و دور ِگور گل هاي بنفشۀ درشت می‌كارند. و اگر محيط خشك و كويري است مصنوعي اش را دور تا دور گور بگذارند براي ايوب كه عقل را عور مي ديد. و به سفارش او بر بالين او جغدي سفالي، مدام صبر را برهنه مي كند از وقت، از سوال


                                                                                         سنگ يزد گرد:


 در ميان اشباحي كه با هم از جهان زنده ها مي گويند شبح يزد گرد درآسياب به آسياب مي گويد: با من از مرگ مگو اي سنگ، دوست تر داشتم براي آردهاي تو خدمتكاری باشم، زحمتكش حقيري باشم با مزدِ كم، تا شاهِ مردگاني كه نيستند ديگر. 
ميان مقبره: شاخه در ختي، هميشه در آب 

 در من از تو فاصله هايي ست
 من در تو نيستم
 وقتي كه از تو فاصله در من مي‌گيرم
 مثل ِ
 جدايي ِتو از با من



 سنگهاي بي نام: اما ذهنيتِ دوم كتاب (قبرستان) بينام و گمنام است، سنگهايي كه "هست نام" را حذف كرده اند از اينرو متكثرند. هيچ كس نمي داند اين سنگ از آن كيست، پس هر مخاطب در بي نامي و بي تاريخي سنگ خوانش هاي متفاوتي را از متن ارايه ميدهد.سنگهاي بي نام سنگ هاي بي قيدند ريا، سنگهاي رها از شالوده تاريخ...سنگهايي كه نه به نام و نه به تاريخ، به هيچ چيز معتقد نيستند...مرده هايي بي نام و بی تاريخ،مرده هايي پر از نام و تاريخ....هر وقت كه من به سنگی بي نام مي رسم تا اعتمادم را نسبت به تاريخ از دست مي دهم ، سنگ گمنام، و اين سؤال كه براستي چه كسي در زير آين سنگ خوابيده و چه چيز هايي را به همراه خود از گردش روزگاران برداشته؟ كسي چه مي داند؟در واقع تاويل از سنگ بي نام حوزۀ خصوصي مرده را به اجتماع زندگان تعميم مي دهد. براستي چه كسي آنجا خوابيده و اين (چه كسي) چقدر در من احساس نسبت داشتن با آن مرده مذكوررا فزاينده ميكند. سنگ هاي گمنام بي تاريخند و اين بي تاريخي چقدر مرا به آنها نزديكتر مي كند.مردگان بي نام مي توانند زندگان با نام باشند و اعتبار مرگ را خدشه دار كنند. شاید این بی نامان مرگ را بهتر شناخته اند، بهتر از بانامان، ونام دارانی که در مرگ بامرگ زیسته اند، هان؟ و بقول رويايي : سنگِ سنگ سنگِ بي نام است. سنگ هاي بي نام "سنگهاي سنگ" هستند كه نمي ميرند. مثل خودِ سنگ.

                                                                                                                                     از سنگ هاي بي نام، سنگهاي   
                                                  سنگ:
           


 1)


 خواب سبک زماني، زاير!
 وزن ِتو را ترازو
 اينجا مي كرد

 با خود چه برده بودي آنجا
وقتي که باري از من مي بردي؟ 


 2)

  نورِ رها
اين مرگِ هار
 دانش ِتاريك
در چاره ام گم مي كند

 با من بمان
حلّ ِمن، اي من ِلاينحل!


 3)

  چه ورطه ايست   امضا
در امضايم مي افتم
عجيبي كه در عجيبي مي افتد 


 4)


  من از تورق ِهفتاد سنگ قبر
 مي آيم
که در تفرج ِهفتاد متن
كي به كتاب مي رسد؟


* بخشی از مقاله سجاد جهانشاهی در نشریه "فراز کویر" کرمان .

août 3, 2013

هویت بازی، هویت سازی


آرش عزیز،

هویتِ من یداله رویایی است، و یداله رویایی چیزی از هویتِ ملی ِ من است. من تعریفِ خودم هستم، و "هویت ملی" هم بدهکار تعریفِ من است. 
هرکسی "هو"ی ِ خویش است، و یا "هی"یِ خویش، که چیزی جز"اََنَا" نیست. آن "من ِ" مرموزی را هم که در من است "او" نمی سازد، چرا که "اَناالباقی" است. من‌ همیشه باقی‌ است. و آنکه باقی‌ است رَوَنده است.
تو بر آن عشق بازی که باقی است
        من بر آن عاشقم که رونده است    (افسانه)ه

مثل ملت‌ها و ترکیب‌هاشان و آنچه ملی شان می کند وگرنه "هویت‌های‌ ملی" شناسنامه‌های کثیفی هستند که جامعه‌شناسان برای مردم دنیا و احوال‌شان می‌سازند : یک تُرک که نمی خواهد با فارس بمانَد، یک کُرد که نمی خواهد با تُرک بسازد. یک مقدونی که صِرب را پس می‌زند، یک ایرانی که آغوش برای تاجیک و افغان باز میکند.همیشه آنکه خودش نیست، و عاریه است، می خواهد ملی، و ملی تر، باشد، اهل قوم و قبیله باشد، و تعلق داشته باشد. بودن ِ او در متعلق بودن ِ اوست. حالا که "هویت مذهبی" هم همه جا سر برآورده است تا "ملی" را از هویت بیندازد، رغم ِ "هویتِ قومی" که آنهم حالا همه جا خود را ملی می خواهد.
 ِ هویت های ملی، هویت های قومی، هویت های مذهبی، هویت های ملی-مذهبی ...اوف ! شرم ِ روشنفکری که بر این بازی درآویزد. آنهم در این عصر ِ جهانگرائی (موندیالیزاسیون) که در آن، انیّت هرگونه هویّت را از پا در می‌آورَد. این را چاپِ نومریکِ "من ِ گذشته امضا"* به من می‌گوید، که امضا، وقتی که کاغذی نیست، کائناتی است. هم هُو را و هم هویّت را به عالمی دیگر می برَد : هوئی در کوه، پژواکی در کائنات.

 تا وقت دیگر قربانت

نشر ناکجا