mai 22, 2013

دیدن ِنادیدنی

نویسش ( 14)               

                       بینش حجمی، دیدن ِنادیدنی ست

درست است که بینش حجمی در شعر، و در نویسش ِما، تغذیه ای از فنومنولوژی و  به ویژه از تفکر هوسرلی ِآن دارد، اما در این تغذیه حیات خود را بردستگاهِ فلسفی ِاو بنا نمی کند. بلکه بنا را بر تعلیق و بر تغییر می‌گذارد، و طوری می‌گذارد که مآلاً بوطیقای خاص ِ خودش را بر آن تعبیه می‌کند. توجه کنید که دراین عملکرد، شعرحجم کارش روشنی کردن ِ(و نه روشن کردن، دقت!) تاریکی‌ها است. خوانش ِما از این روشنائی ست که ما را به سوی "ناشناخته" راهنمایی می‌کند وخوانندۀ ما را هم به سمت ابهام. این یعنی تاریکی‌های روشنائی را دیدن، (دیدن ِ نادیدنی).

در این مرحله است که حکومتِ حجم، و رکن ِاسپاسمان ِآن تظاهر می کند، یعنی کار زبانی، وعبور از استعاره‌های سه بعدی، با شگردهای شخصی ... وبطورکلی آن تربیتِ حجمی‌ای که درهریک ازماست به کمک ما می آید. درچنین مرحله‌ای ست که زبان سرمی کشد، ودستِ همه را می گیرد و از طاق و طاقه عبور می‌دهد ( از یک دیدِ فُرمی). و آفرینش در همین جاست.

 ازهمین جاست که حجمگرائی (اسپاسمانتالیسم) با هوسرل فاصله اش را کم می‌کند، و با تمایل‌های دیگرِ فنومنولوژی که در شعر امروزِ اروپا، و به تبع آن در آمریکا، می‌بینیم.می ماند. ما درهمین فاصلۀ کم است که به ناشناخته، به نامرئی، می رسیم. و می خوانیمش.

واینکه گفتم ابهام، از آن است که ما به محض اینکه به زبان دست می‌دهیم، و یا دست می‌زنیم، آشکارِ روبرو را خراب می کنیم. ولی آنچه از این خراب سر می‌کشد باز همان زبان است، کارِ زبانی، زبانکاری (لانگاژ)، که دیگر با تو صراحت نمی‌کند، بلکه از چیزی حرف می‌زند که آشنای دهان تو نیست. این نوع ابهام حجمی، و این هنرِ زبانی، در واقع، بازی ِ با نور است، نوربازی است. به صحنه کشاندن، و یا به صحنه نشاندن ِ ظواهر هستی  (شئی‌ها و چیزها) است.

آنها با نگاهِ ما به جلوی صحنه کشیده می‌‌شوند، ولی‌ با این کارِ خودشان، خودشان را رو نمی‌‌کنند. جلوی ما می‌‌آیند ولی‌ نقاب از خود برنمی‌‌دارند. مظاهری هستند که ظاهرشان آنها را پوشانده است. ما آنها را کشف می‌‌کنیم، زیر میکنیم، رومی‌‌کنیم. ذهن برای همین است که آنها را  روکند، نه از هویتی که دارند و نه از سابقه‌ای که دارند، بلکه از سابقه‌ای که ندارند، و از هویتی که ما برایشان می‌‌سازیم. ما در این جهان فرقی‌ با شیئ نداریم. اصلا شیئ‌ هستیم. باشیم یا نباشیم در یک چیز با شئ‌های این جهان مشترکیم، در لحظه‌هایی‌ عوض می‌‌شویم، در استحاله‌ای گذرا، موقتاً تغییر می‌‌کنیم. ما هم مثل چیز‌های دیگر دنیا دچار لحظه‌های تغییر می‌‌مانیم، دچار استحاله‌های خود، در استعاره‌های خود، و در استعاره‌های دیگری.

واین، یعنی رابطه. ما با آنچه در برابر ما است ارتباط برقرار می‌‌کنیم. و ارتباط حذفِ فاصله نیست. فهم آن و زندگی کردن با آن است . *

                                                                  (در پاسخ سؤالی از احمد بیرانوند)


* فصلنامۀ سینما و ادبیات، بهار 92

mai 5, 2013

باید یاد بگیری تعریف کنی*

  
هفده اردیبهشت                                
           
                                 
سه ساعت بود، یا ساعتِ سه بود، من سه ساعت عمر داشتم. و در ساعتِ سوم ِعمرم، خواب و خاموش بودم. در کویر درهای اتاق همیشه باز می‌‌ماندند. آنجا، همیشه باد‌ها، سری به داخل اتاق می‌‌زنند
 بادی از راه رسید و چراغ را کشت. من اولین فریادِ عمرم را در ساعت سوم ِعمرم کشیدم،ودر اتاق همه در حیرت ماندند. مثل اتاق که در تاریکی
هنوز اتاق در تاریکی و تاریکی در اتاق بود که دومین فریادم را سردادم، ونوری از پنجره به درون اتاق آمد در ساعتِ سومِ ِعمرم ، آهسته.  یک بازو! بازوی نور، و اتاق روشن شد. دوباره همه در حیرت رفتند و مادر تا آخرعمرش دیگرازاین حیرت بیرون نیامد
خیال یا خاطره، مادر این زاییدن ِ مرا آن‌قدرتعریف کرده است که برای من‌هم، برای خودِ من، خاطره‌ای شده‌است. خیال و خاطره فرقی‌ ندارند. من از تعریف‌های مادرم زائیده می‌‌شدم، و مادر‌هم، خود درهمین تعریف‌ها مادر می‌‌شد. به من می گفت
 " مادر جان، باید یاد بگیری تعریف کنی"

 تعریف اما تولد‌ است، و تولد هنر دشواری ست. هیچوقت نتوانستم مثل او یاد بگیرم. مثل او؟ هیچکس

       ر*عروسک سخنگو"، ماهنامۀهنری-‌ادبی کودکان، اردیبهشت90 ویژه یداله  رویائی (بازنویسی 17 اردیبهشت 92