décembre 25, 2012

تخته‌های سیاه از بداهه (شمارۀ دو) *

4%20%2830%29.jpg


                                              بداهه، جوهرِاتفاق

 بداهه نویسی، گفته اند، اندیشیدن نیست. آری، از پس اندیشه ای نمی آید، ولی آنچه راهم که با خود می آورد چیزی جزاندیشه نیست. بداهه مفهوم ناگهانی را در خود دارد اما چندان هم ناگهانی نیست. چون، ناگهانی گفتن معنایش نیندیشیده گفتن نیست. به همین جهت آنها، بداهه‌ها، حرف هائی که می زنند، و یا با خود می آورند، و یا ما درآنها کشف می کنیم، بدیهه هستند ولی همیشه بدیهی نیستند. بداهه از بدیهی می گریزد. با انتظار میانه ندارد، خود را غیر منتظره می خواهد. شاید ازهمین روست که بداهه ها، این بداهه ها، پیش از آنکه از مقولۀ بدیهیات بشوند، خواسته اند پارادوکس باشند (در آنچه با خود می آورند و یا ما به آنها وام می دهیم )، و درمتن نمائی بگیرند گاه ناخوانده گاه ناخوانا. با اینکه به دعوت من اینجا آمده اند، با اینکه من آتها را احضار کرده ام. آنها به دعوت من پاسخ داده اند، سریع تر از دعوتِ من. معذالک انگار چیزی، اگر نه از انتظار، بل از آرزو در خود داشته اند ، نیروئی که آنها را  جلوی صحنه و جلو تر از صحنه رانده است . در بداهه آرزو است
 بداهه را، با اینهمه، نشناختم هنوز. نه اورا و نه آرزو را. جوهر آن را، اما، در پرفورمانس پانزدهم اکتبر ١٩٩٤، در موزۀ برنه بود که شناختم : جوهر اتفاق
 مایه‌های اتفاقی ِ این بداهه‌ها هم، این مایه‌های بی شکل در سال ١٩٩٤، بسیارشان بعدها در سال‌های ٢٠٠٠، گاه و بیگاه سر می‌رسند و لژ دیگری پیدا می‌کنند. کجا؟ جایی در ذهن : سیبی می‌افتد. گوی بی تابی که از گردونه خارج می شود

 گفتنی‌ست که مصرع‌هايی که روی واژه‌های پیشنهادی مردم بر تخته ِ سیاه و یا روی طومار آویخته بر دیوار آمده بودند، دراین ترجمه حذف و یا جا بجا شده اند. در این ترجمه گاه بداهه‌ای فارسی، فرانسه‌ی بداهه را از دشواری در آورده است، معلوم است، ترجمه‌ی بداهه دیگر بداهه نیست 
 

 

                                      درباره‌ی تخته های سیاه ازبداهه

        L’œil écoute (چشم گوش میکند )، فستیوال معروف، برنامه های خود را در سال ۱۹۹۴  (۱۳۷۳ شمسی) به مدت یک هفته به کارهای يد الله رویایی اختصاص داده بود که در بخشی ازآن  نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، وبا شرکت موسیقی‌دان وپیانیست معروف فرانسوی "دومی نیک پره شه"[1].

  )Performanceبداهه‌کاری نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال بود. بداهه‌سازی در برابر مردم بود ،( پرفورمانس ویا آفرینش علنی ومستقیم، که در شب پانزدهم اکتبر برگزار شد و تا نیمه‌های شب ادامه یافت و در آن، نقاشی و شعر و موسيقی با هم و همزمان آفرینش ِهنری می‌کردند. حسین زنده‌رودی یک بوم نقاشی رنگ و روغن چهل متر مربعی را  در ظرف سه ساعت کار بی وقفه و پر تحرک به شیوه‌ی خود نقاشی کرد : گل سرخ‌های مصنوعی بر زمینه‌ی آبستره از رنگ روغن با مواد و مصالح مختلف، و اشياء و ابزاري که قبلاً سفارش داده بود. به هنگام خلق این اثر هیجان تماشاگران کمتر از هیجان خود نقاش نبود که روی بوم بزرگ خود به هر سو می‌دوید ورنگ ها و مونیوهایش را جا بجا می‌کرد. زنده رودی نام این بوم چهل متر مربعی را «گلستان» گذاشت که درواقع یک بازسازی از شعر لبریخته  ۱۵۵ (بسیارباغ های کیهانی/درسنّ  ِسقف رسیدندو/ سقف ماند ...) است. شعری که در کاتالوگ وآفیش فستیوال هم آمده بود.


يد الله رویایی در سالن دیگر موزه کارهای نقاش ونوازنده پيا نو را که روی اکران تله‌ویزیون پخش می‌شد همراه با مردم دیگر می‌دید، و در ارتباط با آنها کلمه‌ها وگفته‌هايی را بر تخته‌ی سیاه می‌نوشت و یا در ميكروفون می‌خواند، که به نوبه‌ خود روی اکران تله ویزیون در سالن‌های دیگر ِموزه پخش می‌شد. او بعضی از بداهه‌نویسی‌هایش را روی کلمه‌هايی که مردم برای او می‌فرستادند می‌کرد و گاه بر طومارهای کاغذی که بر دیوارهای موزه آویخته بودند می‌نوشت، خط می‌زد ، پاره می‌کرد،برزمین می‌انداخت ، و گاه جلوی دوربینی که او را تعقیب می‌کرد می‌گرفت و تماشاگران هم .برمی‌داشتند،و یا از هوا می‌گرفتند، و یا به امضای شاعر می‌رساندند
صدا و کلمات شاعر که در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد، گاه پیانیست، که خود در ح

ال بداهه‌نوازی بود، آنها را می‌گرفت و با صدای خود تکرار می‌کرد .همچنانکه در سالن ِنقاشی آنهایی که به رفتار زنده‌رودی بر بوم بزرگِ گسترده .بر سطح سالن، می‌نگریستند، گوش به شعر هم می‌سپردند
کانال
۳ تله‌ویزون فرانسه از این پرفورمانس و نمایش هنری ِسه ساعته یک ویدیو کاست یک ساعته تهیه کرده است با عنوان «دعوت به موزه»[2]
رویایی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شب ِخود را، به ترجمه‌ی خود، برای " شبکۀ آفتاب " فرستاده است.

[1] Dominique Preschez.


تختۀ سیاه از بداهه ۱

  نگاه می کنم
نگاه می نویسم
 اتفاق می نویسم

خیال، پَست نیست
 خیال ِ پَست می نویسم
 شکست می نویسم 
حیرت و هراس دوست،
 دشمن  با من می آید
 دشنام و نام با هم می آیند
 فرار می نویسم
شکار آشکار
 گیر
 و
 دار می نویسم
فرار در فرار می نویسم
میان کوچه    او من است
میان کوچه من   شکارما ومن
  کوچه طرح ِ درهم ِ فرار
   شکارچهره   چهرۀ شکار
 
 موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994                                                                            
            ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر ٢٠١٢                                                                            

                                                                       
تخته سیاه از بداهه ٢

 می دوم
 جلوتر از خود
 جلوتر از تن
 من و تن هردو می دویم
هردو برق  هردو باد
 هردو برق و باد
 هردو گربادِ شن
 می دویم
کنار هم
جلوتر از خود و جلوتراز تن
 مثل فکر کنار فکر

 تا شدم   
 روی نیمکت   
  غیابِ حرف، عذاب من
 نیمکت هویتِ عذاب می شود
 تابِ تن
 بی تابِ تن
 سخن  برهنه ام نمی کند

 میان مشت ضربه
 میان ضربه مشت
ضربه در میان مشت

 دشنام و نام با هم می آیند
 توهین و تا  باهم
 تا می شوم    دوپلک
 و در صدای ضربه  صدا می شوم    دوحرف    دوخوانا

 دست رد
 به لب که بگذرد
 بنای حرف
به روی لب خراب می شود
دندان‌‌ْنوشته دستْ‌نوشته
بر تخته حرفی ناخوانا را می خوانم
 نیمکت
 خوانا                   
 نیمه کت 
 ناخوانا                  
 میان مشت  ذره آفتاب می شود
                                                                  
موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994                                                                                        
 ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر ٢٠١٢                                                                                           
 
پانویس : *  بخش اول این "تخته های سیاه از بداهه" را می توانید در همین بلاگ، پست ژولای 2006 ، بخوانید  
يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr décembre 25, 2012 5:03 PM || Balatarin
Comments

Okay I'm convinced. Let's put it to actoin.

Posted by: Lenny at février 4, 2013 3:55 AM

جناب رویایی
از شما می شود با شما رد شد؟
یا از شما باید بی شما رد شد؟
یعنی شما میگویید:و در صدای ضربه صدا می شوم
منِ حقیر این را : و صدا در صدای ضربه می شوم(فقط جهتِ زمزمه پذیرِتر کردن)
یا:بر تخته حرفی ناخوانا را می خوانم
یا برای حفظِ حداقل-بُعدِ تخته و وادار کردنِ چشم به کژدیدن و حرکت بر آن:
بر ناخوانای تخته حرفیست که می خوانم یا می خوانمش.
شما در بخشِ یک ،زبانِ فرمی دارید نزدیک به هفتاد سنگ قبر،اما در این پست زبان کاملا زبانِ فرم منِ گذشته امضاست.
با اینکه در منِ گذشته خودِ من با چیزی مواجه شدم که ماهها کیفم را کوک میکرد،با نوعی تلفیقِ نثر و نظم ِ شما که بیشتر هم منثور است تا منظوم.
لکن فرقِ شما با شعرای دیگر در این است که شما برای شعرتان تئوری دارید و کسی مثلِ شاملو نداشت یا اگر داشت برای خودش بود.پس بودنِ تئوری به معنای روندی است که میتواند ادامه یابد به وسیله ی دیگری؛ستاره ای نیست که رو به درون خاموشی میگیرد.خورشیدی است که فقط قابلیتِ ترکیدن و پاشش دارد.از نیما نمیتوان بدونِ نیما گذشت،از شاملو چاره ای جز گذشتنِ بی شاملو نیست.از شما؟

- با شما

Posted by: علیرضا عُلیا at janvier 4, 2013 7:24 PM
Post a comment









Remember personal info?