octobre 31, 2012

کتاب "چهرۀ پنهان حرف"

Photo : کتابی تازه از رویا
مثل رازی گشوده می شود
جمعه کتاب فروشی ها تعطیل اند
انتظار دشوار است...‎

                                                       چیزهایی که مربوط به شعر می شوند مربوط به مردم نمی شوند. حداقل آن چیزهایی که شعر باید از آن حرف بزند چیزهایی نیستند که مردم از آن حرف می زنند. واین همان فرقی ست که باید بر سر آن تأمل کنیم. چون همیشه وقتی با چیزی فرق می کنیم یعنی در چیزی با آن مشترک هستیم.  پس چرا آن چه ما به راحتی می نویسیم مردم به راحتی نمی فهمند؟  (از متن کتاب)

                                                                  

انتشارات نگاه

با مؤخره ای از افشین دشتی

۲۴۰ صفحه ۷۵۰۰ تومان

   

octobre 13, 2012

ناشران ِشعر و اخلاق ِنشر


  

پنج هزار شاعر! این شاعران را چه کسانی‌ می‌‌خوانند؟ خودشان خودشان را می‌‌خوانند؟ اینطور هم که باشد باز تیراژ مجموعه‌های شاعران باید بیشتر از ۵۰۰ باشد، که نیست. اینطور هم که نباشد پس اینهمه شاعر برای کدام خواننده می‌‌نویسند؟

 هیچ کس شعر نمی‌‌خرد، هیچکس شعر نمی‌‌خواند. مجموعه‌های شاعران در کتابفروشی‌ها و انبارهای ناشران باد کرده است. در "فناک"( fnac ) بزرگترین مرکز کتاب در پاریس، مرکز حشر و نشر و توقف و تورق ِکتاب خوانان و کتاب بازان، (لااقل صد هزار در روز)، غرفهٔ شعر خالی‌ و بی‌ تحرک مانده است. با آنکه سالن اجتماعات ِخود را، در طبقه آخر ، بیشتر به قلمرو ادبیات و تازه‌های آن اختصاص داده است، معذالک آنچه در این قلمرو، شرکت کنندگان در برنامه‌ها را، انبوه کتاب خر‌ها و کتاب جو‌ها را، در عبور از طبقات مختلفِ این مرکز، در گذار از کانالهای کتاب متوقف می‌‌کند، شعر نیست. ولی‌ چیزی هست که در آنسوترَک، گروه عظیمی‌ را برای خریدن زندگینامهٔ یک قهرمان پرتاب نیزه به صف کرده است. و آن چیز چیست؟ مسلماً شعر نیست، ولی‌ ورزش هم نیست، فقط چیزی هست که ناشر را نجات می‌‌دهد: ناشر، یک ورزشکار معمولی‌ را، یک فوتبالیست را، یک دونده، یک کاراته باز را، هر کسی‌ را، هر کسی‌ که خودش بخواهد، فقط بتواند جلوی دوربین و در میان خبرنگاران خودش را اداره کند، و صاحب یک حساب جاری هم البته باشد که زیر نگاه ناشر گردش داشته باشد، کافی ست، او را انتخاب می‌‌کند و از زندگی‌ او افسانه می‌‌سازد. قهرمان ورزشی اسیر افسانه‌هایش می‌‌شود، چه باک اگر حساب جاری ش خالی‌ می‌‌شود، ولی‌ سفته‌های ناشر نجات پیدا کرده ا‌ند و کتاب هم که منتشر شد تازه انبوه پسران و دختران ِقهرمان دوست ِ ورزش پرور ِعاشق ِافسانه، تا یکی‌ دو سال صندوق نشر را راکد نمی‌‌گذارند، پشتوانه می‌‌شوند تا او درهمین یکی‌ دو سال خطر کند و یکی‌ دو کتاب شعر، آن هم از شاعران معتبر ونام دار، چاپ کند تا کلکسیون هایش، و آرمش، از اعتبار نیفتند. یعنی،‌ معذالک، ناشران از انتشار شعر دست بردار نیستند؟ قضیه به همین جا  ختم نمی شود. وگرنه، پس اینهمه مجموعه‌های شاعران با نام و بی‌ نام، که هر روز و هر هفته، از کاتالوگ‌های ناشران سر در می‌‌آورند از چیست؟

و به دنبال کشف این علت، به علت‌های دیگر می‌‌رسی‌ : غیر از آن دو کتاب شعری که گفتم ناشرش خطر می‌‌کند و از تصدق سر ورزش توانسته است نیم نگاهی‌ هم به شعر بکند، آیا نود و هشت تای دیگر هم به حساب "خدما ت فرهنگی‌ عضله" منتشر شده ا‌ند؟ پس به این ترتیب ذهن، طفیلی عضله است؟ اشکالی‌ هم ندارد اگر اینطور باشد، اما قضیه طوری است که آدم هم برای ذهن و هم برای عضله متأ لم می‌‌شود. از صد تا کتاب شعر مندرج در فهرست انتشارات، نود و هشت تایش به حساب جیب شاعرانش، چاپ و تجلید و توزیع شده ا‌ند، یعنی‌ ناشر هزینه‌های حروف چینی‌، تصحیح، چاپ، صحافی و توزیع را فاکتور کرده و با احتساب حاشیه سودی هم برای حق الزحمۀ خویش تمام و کما ل از شاعر گرفته است. و به طریق اولی اگر مبلغی هم از راه فروش بتدریج به صندوق نشر برسد، شیوهٔ کار و قرار داد طوری نیست که سمت جیب شاعر را بشناسد

 انتشار شعر نزد شاعران فرانسه، تحت شرایطی این چنین، حالا دیگر خود موجد اصطلاحی تازه در فرهنگ انتشاراتی شده است که نه تنها در کار نشر شعر بلکه در سایر قلمرو‌ها هم به طور رسمی‌ جریان دارد، و به راحتی‌ عنوان می‌‌شود: "به حساب مؤلف" . و این "به حساب مؤلف" (sur le compte d’auteur) چند سالی‌، و هنوز ، روابط بین شاعران و ناشران را اداره می‌‌کرد و قرارداد‌هایی‌ که فرمول آن به عنوان "قرارداد به حساب مؤلف" معروف شده است، بدون احساس هیچ کسر شأ نی‌ بین ناشر و شاعر امضا و مبادله می‌‌شد. تا ناگاه زمستان امسال، چندشی مثل موج و موجی مثل نفرت برخاست، و از همه سویی برخاست: منتقد و شاعر و روزنامه نویس و حتا خود ناشر.

 کسی‌ گفت که اخلاق ِ نشر، شعر را بی‌ اخلاق کرده است. کسی‌ دیگر گفت که شاعران از تحمل و تعالی افتاده ا‌ند، تحمل تنگنا نمی‌‌کنند. و یا تن به تنگنا نمی‌‌دهند؟ منتقد ادبی‌ روزنامهٔ لو موند، که اولین بار طرح حرف کرد و از این بحران سخن گفت، نوشت که بهترین شاعران ما نخستین کتاب‌هایشان را، اگر ناشران نپذیرفته ا‌ند، به همت وهزینهٔ خود در آورده ا‌ند بی‌ آنکه نیازمند آن باشند تا آرم ناشری شعرشان را به میان مردم ببرد، و در این مقول از لوئی آراگون، هانری میشو، و چند تایی‌ دیگر از سوررئالیست‌ها حرف زد. و به تأسف از ناشرانی حرف زد که اینقدر دید و ظرفیت و آینده نگری و توان ِکشف ندارند که اولین مجموعهٔ شاعران را به عنوان امتیازی برای خود نگاه دارند،...............

 ما هم باید این شنعت را از چهرۀ نشر پاک کنیم. شعر خیلی جدی تر از آنست که در دست  ناشرِ بد ریشخند شود، و مایۀ فسادِ نشر. ازاین پس باید که شاعران ما- شاعران خوبِ ما- اولین مجموعه هایشان را جز به هزینۀ ناشر به ناشر ندهند. شاعری که جای خود را در شعر می شناسد جای خود را نمی خرد، خودرا جانمی زند. نیما یوشیج، هوشنگ ایرانی، اسماعیل شاهرودی، و درنسل‌های بعد هوشنگ بادیه نشین و پرویز اسلامپور... و بسیاری از بهترین شاعران ما،امروز، اولین مجموعه هایشان را به هزینۀ خود درآوردند. آنها سر خودرا بالا می گیرند واین لذت را در پشت جلدِ کتاب برای خود ذخیره می کنند تا بنویسند : ناشر: مؤلف .  در تاریخ ادبیات، در هیچ جای دنیا، هیچ شاعری تولدش را بدهکار ناشرش نبوده است. برعکس در "ناشر بد"  خطر مرگ بیشتر هست تا بختِ تولد.  خطرمرگ هم، خود با تولد متولد می شود . 

* -  در این رابطه  مقالۀ  " عضله و ذهن" در کتاب  از سکوی سرخ،  نیز می تواند خواندنی باشد  

octobre 10, 2012

"انتظار" - ترانه ای از محمد نوری

http://s1.picofile.com/file/7109297525/476_Entezaar_Nuri_.mp3.html

هر شب      دارم      در دستم فانوسی رو به سوی دریا

شاید           آید        با موجی رقصنده زورقی فریبا

.............

شب می گذرد               با جلوه نور            اما نگهم      بر پهنۀ دور

می جوید نقشی را       ز آرزوی دیرین        می مانَد با من   این انتظار شیرین

چشم من    به ره دریا     زورقی نشود پیدا        .........

می میرد شعله ام   در میان فانوس       سرگردان می ماند دیده ی من    افسوس!

موسقی ترانه از: ناصرحسینی، 

 حرف ترانه از :  رویا

تهران - ۱۳۴۱ 

octobre 3, 2012

مبادلۀ ابعاد، ضلع سوم ِ دیدن

  "بخند!

  زلفی بپاش و شبی تازه کن، عروس!

   می خواهم از خلیج

   خرما بیاورم"

                           امین مرادی*

 

 

آنچه هست تظاهری است از آنچه هست (هوسرل).   

در ضلع سوم، هیچ چیزی از شباهت نمی‌‌گذارم. اینکه یک چیزی با چیز دیگری در می‌‌گیرد ، و یا در آن دخالت می‌‌کند، نمی‌‌تواند درشباهتی که با آن پیدا می‌‌کند جزئی از تعریف آن چیز بشود. آنها در لحظۀ دیدن و دیده شدن هنوز با ذهن من ربطی‌ پیدا نکرده اند، ولی‌ ربطی‌ به بدن من پیدا کرده اند، من آن دو بعد را با چشم، با دست و با چیزی از تن خود کشف می‌‌کنم، و می‌‌بینم. اما آنچه من آن را عمق می‌‌نامم چیزی است که با ذهنم به آن شکل می‌‌دهم. و ربطی‌ به شباهت‌های شئ‌ و صفات آن ندارد، بلکه دخالتِ من در هستی ِ‌ آن چیز است، که ربطی به چشمم و به نگاهم‌ پیدا نمی‌‌کند. بلکه به فضایی و به اسپاسمانی پیدا می کند که در داخل آ‌ن‌ چیز می‌‌گذارم، که هیچ ربطی‌ به جای نگاه من روی آن چیز ندارد. جای نگاه من چیزها را با هم می‌‌بیند و نه درهم. در حالیکه فضایی که من درون آن نگاه می‌‌گذارم به حضور من در آن چیزمربوط می‌‌شود، مستقیماً. چون خودِ آن هم برای خودش حضوری است و این دو حضور ابعاد خودشان را با هم مبادله می‌‌کنند. و در این مبادلهٔ بعد‌ها است که حجم شکل می‌‌گیرد. 

* از مجموعه شعر "از دفتری به همین نام"، امین مرادی، انتشارات افراز، ١٣٩٠