avril 28, 2012

بهار عرب، گول !

 

آرش عزیز،

 

            قذافی و مبارک و بن‌‌علی هر چه بودند لااقل در یک چیز مشترک بودند، اینکه هر سه دیکتاتورهایی بودند لائیک، که با ارتجاع مذهبی، وعقب گردهای "القاعده"ای، در مبارزه بودند. ما نباید برای از دست دادن آنها ، وشاید هم به زودی بشارالاسد، شاد و مفتخر باشیم. بربریتی که درلیبی روی کار می آید، درمالی، واین فناتیک‌های " قانونگزار" درمصر، وبتازگی درمراکش، یک خجالتِ بین المللی است. یک بین الملل ِ خجل، گول و گمراه!

حالا تو، با این دمونستراسیون‌های بُرقع در خیابان‌های بروکسل و لندن، به عنوان یک فیلسوف به من بگو، بین یک دیکتاتوری ِلائیک و یک دیکتاتوری مذهبی کدامش را برای مردم بدتر و بلاتر می دانی؟

 

                                                               تا وقت دیگر قربانت

 

avril 16, 2012

ما چه ملتی هستیم ؟! (3) *

آرش عزیز،

 

کتابی به دستم رسید از انتشارات "بنیادفرهنگی لاجوردی" ،  و اینکه "نشر فرهنگ" لاجوردی از افتخارات ملتی است که حافظۀ فرهنگی دارد."

گفتم "جلاد اوین"  بنیاد هم که نداشت "یاد" ش می ماند. آنچه را که ما به حساب فتوحات تاریخی خود می گذاریم نباید فراموش کنیم. یاد‌ها و یادگارهای ما ریشه دارند، بُن دارند. هیچ یادی نیست که ریشه در یادی دیگر نکند. یادها ریشه دارند. یادها بُن دارند.

به نِرون هم که فکر می کنم، یا به " دفتر اشعار" خمینی، و به نقاشی‌های گوبلز، از خود می پرسم چیزهایی را که ما غیرانسانی می نامیم  لابد  از آن است که چیزی انسانی باخود دارند، لااقل در لغت. این دو سه شاعر جوان مسجد سلیمانی هم که در زندان های اهواز دارند شکنجه می‌شوند از افتخارات همین ملتی هستند که "حافظۀ فرهنگی" دارد و در غیر‌انسانی چیزی انسانی دیده است .

                                                        تا وقت دیگر  قربانت

* برای "ما چه ملتی هستیم" (1) و (2) رجوع کنید به پست‌های 29 فوریه 2008  و 10مارس 2008

avril 2, 2012

فهمیدنی ها همیشه از دور می آیند *

                من با نوشتن می­فهمم. من با نوشتن می­بینم. عینا مثلِ آنچه با خواندن می کنم . با خواندن اما بهتر‌می­بینم. فهمیده­های ما  درخوانش فهمیده ترمی شوند. فهمیدنی­های خوانش می شوند. فهمیدنی­های خوانش دیدنی‌های خوانش اند. انگار آن­کس که می­نوشته و ما می­خوانیمش، با نوشتن می­فهمیده­است. و ما آن فهمیده را اینجا فهمیده ترمی­بینیم.

در کودکی پسرِکوری بوده­ام. پسری بودم که نمی­دانستم، و نمی­دانستم که نمی­دانم، یعنی به دانستن فکر نمی­کردم. نادانی یعنی همین. نادان بودم. تنها آن وقت­هایی می­دانستم، یا می­توانستم بدانم، که می­نوشتم. و این، کم اتفاق می­افتاد. جز وقتِ انشاها.

اولین دانستن­ها را با نوشتنِ ِانشا شناختم، با نامه­ها، با روزنامه­ها، دیواری­ها، مبارزاتی­ها. عطشم زیاد شده ­بود، برای همه می­نوشتم، نه فقط برای همکلاسی­ها، کم کم برای هر­کس ازهمه­جا انشا می­نوشتم. از مدرسه­های دیگر، ازخانواده­های دیگر. بیشترکه می­نوشتم بیشترمی­فهمیدم، گاهی‌هم باهم می­فهمیدیم (برای خواهرانم، دوستانِ خواهرانم، و دوستِان ِدوستانِ خواهرانم).

مشغلۀ انشا مشغلۀ فهم شده­ بود، و مشغلۀ کشف، که می­کردم  و یا نمی­کردم.

 

اول­ها هرچه بیشتر می­فهمیدم کمتر می­دیدم. روزی آمد که دیدم که باید ببینم. باید بیشتر ببینم، که آن­چه در کلاس می­خواندم  چشمی برایِ دیدن بود، اما دیدن نبود. دیدن را در مطالعه آموختم، درخوانش. چشم­های مرا خوانش باز کرد، حتی وقتی روی کتاب بسته می­شدند. و می­خوابیدند. چشم­هایی بودند که بسته می­شدند، ولی می­دیدند، حتی در خواب. در بیداری‌هم  خوانش­های من ازسطر جلوتر می­رفت، چون سطر بعدی را همیشه حدس می­زدم.  وحدس، عادتم شده بود: روی سطری که بودم سطری را که با من نبود حدس می­زدم اگر­چه گاهی با آنچه می­خواندم نمی خواند، من ولی با حدس­های خودم می­رفتم و این کم­ کم مکانیسمِ دیدنِ ِمن می­شد. یعنی حدس­های من ذخیره­ای برای فهمیدن­هایِ من می شد.  پس می­نوشتم  در واقع !

 

 معذالک خیلی دیر آموختم که بی خوانش، نویسش به ادعا می­ماند، بی­مایه. خوانش، مایه است. و ادعای نوشتن‌هم در مایه­های نوشتن تظاهر می­کند. وگرنه، در تظاهرِ لغت­ها چیزی جز ظاهرلغات نمی­مانَد. خودِ کلمه .  من این مکانیسمِ فهمیدن و دیدن را (دیدن و فهمیدن را) در کودکی از الاغم آموختم. پدرم برای من خری خریده بود، که دوستش داشتم - گرچه گاهی هم، به شیوۀ تربیت کودکان و بزرگانِ آن عصر، می­زدمش - با چوب، با سیخ،  و یا هر چیزِ دیگر- و یادِ آن امروز مرا سخت می­آزارد. ( پسره ی احمق!).

خرِمن همه چیز را با گوش­هایش می­فهمید. و با گوش­هایش می­گفت، دراز. و با من با گوش­های درازش رابطه هائی دراز برقرارمی­کرد. کلمه­ها برای من مثل گوش­های خرم برای خرم بود که در جها تِ بسیار، بسیار تکان می­خوردند و هر تکانِ تازه درجهتی تازه حرف تازه ای می­زد. و با او از حرف پُرمی­شدم. و برای من خر ِ من مفهومِ خرمن بود ، مفهومی از خرمن ، پر از حرف  و تهی از حرف . گوش های او چیزهائی می دانست که من نمی‌دانستم. حرف هائی به من می‌گفت که هیچکس به من نمی گفت. تکان که می‌خوردند جهت های هوائی  بهم می ریخت  و او کلمه هایش را از هوا می‌گرفت. کلمه ها هوائی بودند. خر ِمن هم، دیگر، چندان زمینی نبود .

سال ها بعد، وقتی‌ که شمس تبریزی  می خواندم، درقصۀ  " مناظرۀ دوغارف" خواندم که :

عارف اول -  آنکه بر خر نشسته و از دور می­آید به نزد من آن خدا است

عارف دومی -  به نزد من خرِ او خدااست

 با خود گفتم عجب ! و اندیشیدم که پس :      

در خوانش ِمتن، فهمیدنی ها همیشه از دور می آیند .

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       نورماندی ، مارس1995 

                                                      

* فصلنامۀ " سینما و ادبیات"، نهران ، بهار1391 

               (ازمیان یادداشت ها)