janvier 18, 2012

وطن ِ شعر

 

چطور می شود توی این دنیا بود و بدون شعر بود؟ دیگران دنیا را برای

خود می خواهند و ما برای شعر. و همین است که برای آنها ما دیگران ایم ، یعنی نیستیم ، و شعر همانجائی هست که شما نیستید. شعر درغیبتِ خود  حضور دارد، و شما در حضورِخود غائب اید. شما در جمهوریتان هستید، مثل افلاطون در جمهوری اش. و جمهوری جای شعر نیست، از وقتی که افلاطون او را راند، و او هیچوقت دیگر برنگشت. شما را بیگانه کرد ، در زبان وطن گرفت و اهل آنجا شد. در زبان ِ شما گوشه گرفت و گوشه ای از زبان شما شد ، و حالا هم ، شعرگوشه ای ست که در جلوی شما می رود . جلوتر از شما با شما می رود. کج، بد، مثل عبور ِ زاویه از حد، ازمرز.   

چطور می شود زاویه ای را که می رود گرفت ؟ که گوشه را بگیری بی‌آنکه گوشه گیر را بگیری؟ وقتی که گوشه گیر با گوشه اش  دائم جلوتر از شما می رود ، تولدش درست بر لبِ مرز است. شما هر طرفِ مرز که باشید  او به خاطر شما جایش را عوض نمی کند، به سوال شما هم جواب نمی دهد. بلکه از شما سوال می کند، و سوال‌هایش را روی همان مرزِ تولدش، جلوتراز شما، می گذارد. جواب هم که بدهید باز برشان می دارد و دورترشان می گذارد. و اینگونه  مرز را نشانه بندی می کند، با علامت هایش افقی وعمودی. مثل یک تیرک. هم توی لایه های زمین می رود و هم بیرون ِهوا می ایستد. هم اجداد شما را بیدار می کند و هم خودش یک جدّ می شود. مثل من که جدّ خودم هستم. و مثل شعر، وقتی تکان به ستون ِ زبان می دهد. و در مغناطیس‌هایی می نشیند نزدیک طپش‌های شما، و دور از دل شما. و شعر، اگرهرگز شعری باشد، نیازی ندارد تا به خاطر شما، نه از لایه های زمینی اش و نه از لانه های هوائی اش بیرون آید، و خودش را از چهارسو بنمایاند. مجسّمه هم خودش را برای شما مانکن نمی کند، شما هستید که باید دور آن بچرخید.

ما به شما و کارهاتان، مثل ِ به خودمان و کارهامان، اینطور نگاه می کنیم.*

 

         

               * ازمیان یادداشت ها. فصلنامۀ سینما و ادبیات، زمستان1390