février 23, 2011

خوانش (5)

آرش عزيز ، 

خواننده‌های من به من خیانت می‌‌کنند، آنها این خیانتِ به من را از خود من آموخته اند. و این، یک امر پرهیز ناپذیر و خارج از ارادهٔ ما است. خیانت؟ هردو خیانت می‌‌کنیم: من به آنچه می‌‌بینم و آنها به آنچه می‌‌خوانند.

خواندن‌هم مثل نوشتن است. هردو مطالعه‌ای در‌هم  دارند. وقتی‌ که می‌خوانیم هوش دیگری است که ما را می‌‌پوشاند. ما در معرض هوش آنکه می نویسد می مانیم و آنکه می‌‌نویسد‌هم  در‌معرض هوش آنکه مي‌خوانَد می‌ماند . او چیزی از ضمیر خودش را حذف می‌‌کند. و یا حذفِ ضمیر ِ خودش را می‌‌کند، و یا حذفِ خودش را . در هر دو صورت حذفِ آن میم متصل را می‌‌کند، حذفِ "من" به نفع غیر. ما هميشه حرف‌هایی‌ را که نزده ایم به خواننده می‌‌زنیم. و خواننده هم در متن ما حرف هاي خودش را مي زند.

                                                  تا وقت ديگر  قربانت

février 13, 2011

اهل تماشا *

 

 

 

            وقتی که سایه بر سر ِ دار

            می ما نَد،

            در پای دار

           همهمه ها سایه وار

           صورتِ پنهانند

           پیچیده با سئوال

           که با سئوال نمی مانند

 

          با چشم‌ها، گسسته به پیغام

          لب‌ها شکسته بر خطِ حامل

         و گوش‌ها علامتِ استفهام .   

             

 (لبريخته ۱۵۷ ، (۱۳۶۹*

             

 

février 1, 2011

برعکس *

 

 

برعکس

 

کویر کادر نداشت، تربیتِ من هم. بعد‌ها فهمیدم چرا به عکس و سینما رو نکردم، و در تئاتر هم به جائي نرسيدم. عکس پیش از اینکه پیدا شود، بیاید و سرنوشتی در قابی‌ پیدا کند، خودش چیزی جز قابی‌ نیست. از همان اول با قاب می‌‌آید ،و قابِ او پیش از او متولد می‌‌شود. این رفتار او با نگاه ما است. از همان اول. و به نگاه قاب می‌‌دهد.

فکر مي کنم علت اينکه من به عکاسي هيچوقت رو نکردم همين بوده است: کادر.

من عادت نداشتم داخل کادر بروم. از جاهائي که نگاه من آمده بود، آن جاها از کادر سرمي رفتند. و تجاوز از کادر را هم، همان جاها به من اموخته بودند : کوير از کادر سر مي رفت، نگاه من هم.

امروز هم  نگاه من به زحمت از درون کادر مي گذرد. که اگر بگذرد، ازپشتِ کادر مي گذرد، و پشت مي سازد. که عکس، پشت ندارد.

و بعد‌ها باز فهمیدم چرا نیما آنهمه به عکس دلبستگی داشت، عکاسی نمی‌‌کرد چون در عصر او هنوز عکس در آفرینش‌های هنری جائی پيدا نکرده بود . و عکس سطح عکس بود. پيش ما. ظرفيت عکس درعکاسی تازه کشفِ روز شده بود. و نيما از "شفائیه" و آنهایی که عکس از اومی‌‌ گرفتند، بي مقاومتی استقبال می‌‌کرد، چون لابد به داخل کادر می‌‌رفت. و یا فرصتی بود که از داخل یک کادر نگاهی‌ به بیرون ِکادر کند و قبل از اینکه تصویری خلق کند، قابِِ آن است که خلق می‌‌شود. درست در برابر چشم .چشم او ، که تربیتي کوهستانی داشت و طبیعت و مناظر ِآنرا هميشه قاب‌گرفته دیده بود.

کادر حتا در فرم شعر‌های او ، "ماخ اولا" و چند کارهای دیگرش، اثر گذاشته است. در فرم قطعه، به چفت و بست و قاب ِ قطعه بیشتر تمایل می‌‌کند تا به حرکت‌ها و آزادی ِآنها در داخل فرم. برای او فرم ِجمع و جور، یعنی‌ که پایان و آغاز آن لنگر در داخل قطعه داشته باشند. و از چهارچوب نگاه بیرون نروند. (اجاق سرد، مهتاب، هست شب ،درکناررودخانه و ...)

 می‌‌توانست عکاس خوبی‌ باشد چون نگاه او به راحتی‌ از داخل پنجرهٔ دوربین می‌‌گذرد. نه تنها به راحتی‌ می‌‌گذرد بلکه می‌‌خواهد به راحتی‌ خلق ِکادر کند. الان به یاد می‌‌آورم، و می‌‌فهمم چرا در یوش از من و از "شراگیم" بیشتر می‌‌خواست که از پنجره‌های عمارت عکس بگیریم، ، از سردر، از دريچه، از در، ناخودآگاه. از پنجرۀ داخل دوربین به پنجره‌ای در بیرون رسیدن، یعنی‌ قابی بر قابی نهادن، که میراثی جز تربیت کوهستانی نباید باشد. و اتفاقا سرنوشت یکی‌ از آن عکس‌ها رفتن در قابی بر دیوار خانهٔ من در"دزاشیب" شد : قابی بر قابی در قابی. اين، مي تواند کوهستاني باشد  ولي کويري حتما نيست (سه زندان براي يک نگاه) .

گاهي فکر کرده ام که شعر، وشعر ما، تا ملک الشعراي بهار، ودر خود بهار، پروازهائي در قفس داشت، با نيما پرنده از قفس آزاد مي شود، پرنده با قفس آزاد مي شود. پرنده يک بال دارد. پرنده بال هاي ديگرش را از مالارمه تا نيما پيدا مي کند، و از نيما تا ما در شعر حجم.

بال هاي  سوم پرنده را درجهان ما امروز شاعران حجمگرا (اسپاسمانتاليست ها) به آن مي دهند.  

                                    (از میان یادداشت ها)

                                

 

* برداشت از فصلنامه "سينما و ادبيات" ، زمستان 1389 ، شماره بيست وششم