septembre 13, 2010

نويسش 11

( تکمله اي بر نويسش 10 ) 

هجويري مؤلف کتاب " کشف المحجوب"، در فصل حلاج  از کشفِ حلاج عاجز که مي مانَد، اورا "مجنون"، وفکر اورا "فتنه"، و سخن اورا " شنيع" مي خوانَد :  " و من که علي بن عثمان الجلابي (هجريري) ام  پنجاه پاره تصانيف وي بديدم اندربغداد و نواحي آن و بعضي به خوزستان و فارس و خراسان، جمله را سخناني يافتم بعضي قوي تر بعضي ضعيف تر بعضي شنيع تر ... که  در آن معني مفقود باشد ... و طالب را هلاک کند" ه   

 که او (حلاج ) " پيوسته چيزي مي جويد از طريق اعوجاج تا اندر آن آويزد " .  و در اثبات اينهمه، مثالي از نويسش ِ حلاج مي آورد که گفته است : "الالسنه  مستنطقات تحت نطقها مستهلکات " .  و ترجمه مي کند " زبان هاي گويا هلاک دل هاي خاموش است" و  که " اين عبارت جمله آفت است، و اندر حقيقتِ معني هدَر باشد" (1) . عجب! ا

 گو اينکه ترجمه‌ي هجويري خواسته است زيبا باشد، ولي معني اين جمله به نظر من بيشتر اين است که :  کسي که سخن مي گويد در سخنِ خويش مي ميرد (آنکه به حرف مي آيد هلاک حرف خويش مي شود). کجاي اين حرف اعوجاج دارد  آقاي هجويري ؟  خيلي که بخواهي کم و ساده اش کني مي شود : زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد . وتمام سرگذشت بيچاره حلاج درهمين جمله اش بود، در اين بود که حرف مي زد : ايمائي، ايجازي، و سه بُعدي، که در فهم فقهاي آن زمان نبود. و نه در دسترس ادبيات عرفان زده‌ي آن قرن

 در نظر من امروز، اين همان رابطه اي است که  بلانشو (2)  بين مرگ و نويسش يافته است : مرگِ  سخن (مرگِ آنکه مي نويسد) :  سروشي از حلاج ِ قرن دهم که گفته بود : آنها که سخن مي گويند ميرندگان ِ سخن خويش اند  تا "بلانشو" ي قرن بيستم که نويسش را " تجربهِ خطرناکِ مرگ " مي خوانَد 

(از ميان يادداشت ها، فروردين1374)                                        

1-1کشف المحجوب، اميرکبير ص93 -

2- Maurice Blanchot نويسنده  فرانسوي  

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr septembre 13, 2010 12:02 AM || Balatarin
Comments

آقای رویایی به این بچه بگید کمتر پی خداونگار بگرده... مطلب عالی بود ممنون.

Posted by: کفر باشم کفر، صاف باشم صاف at mars 7, 2011 11:36 PM

I"m mad to be in contact with me . . .
walt whitman

Posted by: ehsan mohtadi at novembre 5, 2010 8:52 PM

aghaye royayi e aziz salam
omidvaram ketab haye shere man va hamsaram be daste shoma reside bashad

hamsaram shabnam roye payan name ye foghe lisanse falsafe ash kar mikonad : marg dar didgahe maurice blanchot
mikhastam fasli ra be 70 sange ghabre shoma va ertebaate marg va adabiat dar she"re farsi ekhtesaas bedahad
va agar beshavad az khodetaan komak begirim
omidvaram betavanam az tarighe in safhe ba shoma tamaas peyda konam

dosst dare hamishegi e shoma
ehsan mohtadi

Posted by: ehsan mohtadi at novembre 5, 2010 8:47 PM

به یداله رویایی که شعر را،حقیقت و زیبایی را رعایت می کند

گلهای این قالی را بردار
و دارش را،خودت را داربزن
نه ، سطر فوق برای این متن مناسب نیست
زیرا درخت از خیابان
به طور ناگهانی
از پنجره وارد شده است
و به دلیل تکرار کلمه ی "از "
مخاطب میوه ها را رسیده فرض می کند و آواز می خواند
و گلویت را فراموش کن تا خیابان بعدی
که درختهایش را برای ارتباط تلفی قیچی کرده اند
تلفن برای مخاطب این متن
وسیله ی مناسبی است برای بردن درخت به خانه
این که تو پیرهن گلدار داشته باشی
و گلهای پیرهنت به گلهای این قالی ربط داشته باشد
به ارتباط تلفنی ربط دارد
گلهای این قالی
وقتی زیاد با تلفن صحبت می کنی
گلهای این قالی
وقتی صدای بوق ممتد می آید
گلهای این قالی
وقتی مشترک مورد نظر خودکشی کرده است
و مخاطب مورد نظر
از پنجره ی متن می افتد
روی نزدیکترین شاخه ی نزدیکترین درخت
نه درخت مورد نظر قبلا قیچی شده بود
پس مستقیم به خیابان می رسد
خط کشی عابر پیاده
مخاطب این متن
بعد از محاسبه ی فاصله ی پنجره تا عابر پیاده
احتمالن خودش را دار می زند
پس گلهای این قالی را بر دار
قبل از این متن پایان داشته باشد

Posted by: محسن راد at septembre 28, 2010 12:16 PM

سلام استاد
چقدر خوب است که اینجا هست برای باشما حرف زدن وشنیدن...
ما که نعمت و افتخار دیدنتان از نزدیک و روی در رو را نیافته ایم اما همین خواندن و گفتن وآموختن از ما هرچند ازراه جایی که بی جاست(اینترنت)! خود موهبتی است...
هر روز بقایتان را آرزو میکنم.
سپاس به خاطر اینکه یداله رویایی هستید.سپاس...
تابعد

Posted by: علی محمدی at septembre 27, 2010 8:05 PM

رویایی خوبم سلام
من این بار می خوام برات حرف بزنم می دونین کاری با حلاج یا هجویری ندارم
می خوام از خودم بگم که شما رویایی شدین همه کسم دلم گرفته تو ایرانم که نمی شه همه چی گفت دارم می ترکم رویایی خوبم از زندگیم سیر شدم هر روز توترسم تنهام کسی با من دوست نیست
آزاد نمی تونم حرف بزنم فقط این جا رو بلد بودم آقای رویایی شاید اگه دلتنگی ها نبود خوذم رو از دست زندگی خلاص کرده بودم اما ترسوام ترسو خرم بزدلم وابسته به دنیام
رویایی عزیز می دونم می خونین من چه کنم من خودم شرمندم از این وضعم اما هر کاری می کنم نمی شه من نمی خوام بد باشم الان که اینو می نویسم دارم گریه می کنم اعصابم ریخته به هم دست من نیست ذیگه نمی دونم
من بدم واقعا پستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگیم تباه شده جدی 2 بار امسال خودکشی کردم اما از ترس یه جوری قرص خوردم که نمی رم نجاتم بدن اما دیگه نمی تونم پوسیدم اینقدر این رو تو دلم گذاشتم هیچ کسی نیست نوازشم کنه
تنها جایی که بلد بودم بیام اینجا بود این وبلاگ آزاد همین
رویایی عزیز مردم دلم می خواد شعر با بادهای بیگانه شن های من همه رفتند رو بنویسن که همه بدونن چه شن های ظالمی به من رسیده بود
یا این شعر دریایی ها که از حافظه کمک می گیرم این بود روز رسیده است انگار هوش آدمیان در جسم سرد آب نشسته است
یا اون شعر بی بعد از او تنها تر از من تنها تر از من است
یا اون شعر اسلامپور در منطقه ای که عشق مسالمتی است با طاعون احضار هزار جلاد کارناوال مشکوکی را در حصار مصلحت خبر می ذهذ
به هر حال آقای دکتر من به هیچ کس جز شما دیگه علاقه ندارم نه پدر نه مادر کسی جز شما من رو درک نمی کنه با شما آزاد می تونم حرف بزنم
دوستتون دارمممممممممممممممممممممممممممممممم

- کاش در اينجا کاري براي تو آنجا مي کردم، اگر مي توانستم . کاش پسري مثل تو داشتم ا

Posted by: کاوه at septembre 26, 2010 9:53 AM

اسلاوی ژیژک می گوید :
هر کلمه که به دنیا می آید ، نخست چیزی را در پشت خود می کُشد

حلاج می گوید :
هویت تو در لاییت ماست

شمس می گوید :
سمت خود را خواندی . سمت یار نیز می باید خواند

ابوالعباس نفری می گوید :
میان سخن و سکوت مغاکی ست که گورستان خرد است و گورستان اسامی و اشیا

ابایزید بسطامی می گوید :
روشن تر از خاموشی ، چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شدم

عین القضات می گوید :
هرچه نویسم نیز نشاید و چون ننویسم نیز نشاید

سهروردی می گوید :
هرآنچه شاید باشد ، شاید که نباشد

بلانشو می گوید :
از زیستن لذتی بی حد دارم
و از مردن ، لذتی بی حد

رویا می گوید :
نور ِ رها
این مرگ ِ هار
دانش ِ تاریک
در چاره ام گم می کند
با من بمان
حلّ من !
ای من ِ لاینحل !

و

اینکه نباشیم خود شکلی از بودن است

و

نگاهم کن زایر !
زمانی دراز نگاهم کن
تا برای تو جالب شوم

و

این جا
حرفی نیافتم
- حرفی که با من بنشیند
مثل نشستن ِ تو برگور -
جز گور
- حرفی که با تو می نشیند -
آن جا


من هم اندکی می گویم :
شعر تنها کاری ست که می شود کرد

و

... شب ِ فراق به دنیا شراب نوشاندن...

و

دنیا را به رقص بیاور ساقی تا من
فرصت ِ وسیع ِ گریستن کنم

و

لب ، شکل های لو نرفته
فراوان دارد
داشت
در طعم های خواب ِ تو دیدن
بین ِ هراس و پشیمانی
قرمز
ای
فقدان !

و

چون فعـل از کار پَر بگیرد
نوشته
جنون ِ من آیاست
یا معـنام ؟
ای اسارت ِ هزار پرنده نشستن !
ای هزار پرنده
حنجره را
به جنون کشاندن !
حروف همه چشم ِ الف دارند

و

صفحه سفید است
صفحه تا ابد سفید است
و پای هرگز در جوهر
و دست ِ فلج ِ نجوا
در فلک ِ نجوا
چمیده است

و

تمام جهان واژه هایی هستند
که برایم
شکل ِ دیگری دارند
هر بار

...

در ابتدا کلمه بود و کلمه ی ابتدا از ابتدا مرده بود . پیش از آنکه نیچه بگوید


..

مستنطقات تحت نطقها مستهلکات

..


این حرف های کم ، کم نیستند

شادتر و آزادتر باشی


کیوان

Posted by: کیوان at septembre 24, 2010 10:42 PM

اسلاوی ژیژک می گوید :
هر کلمه که به دنیا می آید ، نخست چیزی را در پشت خود می کُشد

حلاج می گوید :
هویت تو در لاییت ماست

شمس می گوید :
سمت خود را خواندی . سمت یار نیز می باید خواند

ابوالعباس نفری می گوید :
میان سخن و سکوت مغاکی ست که گورستان خرد است و گورستان اسامی و اشیا

ابایزید بسطامی می گوید :
روشن تر از خاموشی ، چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم تا ساکن سرای سکوت شدم

عین القضات می گوید :
هرچه نویسم نیز نشاید و چون ننویسم نیز نشاید

سهروردی می گوید :
هرآنچه شاید باشد ، شاید که نباشد

بلانشو می گوید :
از زیستن لذتی بی حد دارم
و از مردن ، لذتی بی حد

رویا می گوید :
نور ِ رها
این مرگ ِ هار
دانش ِ تاریک
در چاره ام گم می کند
با من بمان
حلّ من !
ای من ِ لاینحل !

و

اینکه نباشیم شکل ديگري از بودن است

و

نگاهم کن زایر !
زمانی درازي نگاهم کن
تا برای تو جالب شوم

و

این جا
حرفی نیافتم
- حرفی که با من بنشیند
مثل نشستن ِ تو برگور -
جز گور
- حرفی که با تو می نشیند -
آن جا


من هم اندکی می گویم :
شعر تنها کاری ست که می شود کرد

و

... شب ِ فراق به دنیا شراب نوشاندن...

و

دنیا را به رقص بیاور ساقی تا من
فرصت ِ وسیع ِ گریستن کنم

و

لب ، شکل های لو نرفته
فراوان دارد
داشت
در طعم های خواب ِ تو دیدن
بین ِ هراس و پشیمانی
قرمز
ای
فقدان !

و

چون فعـل از کار پَر بگیرد
نوشته
جنون ِ من آیاست
یا معـنام ؟
ای اسارت ِ هزار پرنده نشستن !
ای هزار پرنده
حنجره را
به جنون کشاندن !
حروف همه چشم ِ الف دارند

و

صفحه سفید است
صفحه تا ابد سفید است
و پای هرگز در جوهر
و دست ِ فلج ِ نجوا
در فلک ِ نجوا
چمیده است

و

تمام جهان واژه هایی هستند
که برایم
شکل ِ دیگری دارند
هر بار

...

در ابتدا کلمه بود و کلمه ی ابتدا از ابتدا مرده بود . پیش از آنکه نیچه بگوید


..

مستنطقات تحت نطقها مستهلکات

..


این حرف های کم ، کم نیستند

شادتر و آزادتر باشی


کیوان

Posted by: کیوان at septembre 24, 2010 10:40 PM

Doktor royayi e aziz,safhe kelid farsi dar ekhtiya nadaram va az babat sharmande am,mah gozashte neveshte e ba onvane sare khone ye delom gozashte bodin mikhastam ejaze begiram ta avlin poste veblagamo bazekre manba az in neveshte bardaram,sepas gozaram,payande bashid

- Baleh, ba kamale meil.

Posted by: Sosan at septembre 24, 2010 9:23 PM

سلام،می خواستم اولین پست وبلاگم را از نوشته شما که درمورد روشنگریتون در باره محمد نوری بود بردارم
ممنون

Posted by: سوسن at septembre 24, 2010 4:25 PM

سلام و درود به شما دوست عزیز و شاعر و همراه همیشگی من و ترانه هام
............)
[گل]

Posted by: امیر حسین ضیائیان مفید at septembre 23, 2010 10:18 PM

سلام شاعر.
اینکه در نویسش فروردین 74 مرده باشی، و اینکه در شهریور 89 آن نویسش را به دیوار بیاویزی، من را یاد زرتشت می اندازد وقتی که جنازه ی کسی رابردوش می کشید. و من بعدها فهمیدم که آن کس دیگر، خود بی دیگرش است. اصلاً همیشه کسان دیگر در نویسش های ما، بی دیگری های خودمان اند. یادش به خیر که می گفتی:
هزار صفحه سینه / در هزار آینه / تنی تناهی شد...

Posted by: علیرضا at septembre 15, 2010 5:18 AM

آقای دکتر رویایی عزیز به نظر من نوع حرف زدن شما هم مثل حلاج مورد پسند خیلی ها من جمله هجویری های جدید نیست شما و فروغ فرخزاد تنها کسانی هستید که از دروغ ریا کاری و پستی پرده بر می دارید یاد حرف خود شما می افتم که شفیعی کدکنی مامور مخدوش کردن شعر نو می شود این برگ کوچک شعر فارسی فروغ را مبشر جنگ های چریکی می بیند آقای دکتر هجویری زیاد هست لا اقل برای خود شما طواسین گویا لبریخته ها باشد و بسیار کسان هستند که نه آن و نه این به مذاقشان خوش نمی آید یکی داد می زند که شعر سنتی ما بر باد رفت و دیگری از گل و بلبل می سراید و در این بین از همه جالب تر این هست که شاعران صلح و گل و بلبل شما را شاعر بی درد می نامند شما را دوست دارم به خاطر این راهی که دارید و آن نقش زدن پستی ریا کاران هست شما از حلاج هم بزرگ ترید و اطمینان داشته باشید که اگر مثل حلاج پای کوب و دست افشان بر سر دار نرفته اید به خاطر خنگ بودن خیلی ها در فهم شعر شماست و همچنین دوری شما از ایران .آقای دکتر مگر درک این که مولانا از ساق پای کسی حکایت نی را بردارد در حد وقیحان امروز هست؟؟؟؟؟
شما خدای من پیامبر من شاعر من عشق من پدر من همه زندگی منید

Posted by: کاوه at septembre 14, 2010 7:59 AM
Post a comment









Remember personal info?