août 26, 2010

نامه اي که به مقصد نرسيد

 

دوست عزیز...

این حرف رایگانی است که شعر باید فقط زبان باشد. و نه چیزی دیگر. یعنی‌ بدون رابطه با جهان و معناهای جهان و بدون سهمی از آنکه آنرامی‌‌نویسد. یعنی‌ بدون سهمی از ضمیر شاعر و آنچه در درون اوست، آنطور که تو جدیدا خواسته‌ای و قدیما بسیاری خواسته بودند و نشد (دادائیست‌ها و بعضی‌ فرمالیست‌های اول قرن) یعنی‌ فقط و فقط زبان بدون هیچگونه ارجاعی بیرونی، آنهم با این استدلال که اگر انسان و جهان اطرافش جایی‌ درقطعه داشته باشند این یعنی‌ همان "سوژه و ابژه بازی" ، و این قضیه را خیلی‌ "دکارتی" می‌‌کند. و دکارت هم که، پیف! ، دورانش گذشته. (آنهم به خصوص در شعر فارسی‌!) و ما چهل سال بود که شعرمی‌‌گفتیم ونمی‌‌دانستیم که این به قول تو"دکارتیسم مفلوک" شعر فارسی‌ ِما را خراب کرده، پر از سوژه و ابژه کرده، و این عبدالعظیم خان قریب هم با دستورزبانش نگذاشته است که ما در این مدت شعر بی‌ گرامر بگوئیم. صرف را بشکنیم و نحو را محو کنیم (آن یکی‌ نحوی به کشتی‌ در نشست...) ، و در شعر "معنا زدایی" کنیم. شعر نوی ما را همین دکارتِ کهنه و دِمده دچار "بحران" کرده است. واین بحران احتیاج به یک "رهبر" دارد.

می‌ خندی؟ بخند! ولی‌ من این حرف‌ها را از خودم نمی‌‌سازم بلکه از خود تو، و از خود خنده دارت، نقل می‌‌کنم (هفته نامهٔ "شهروند" کانادا، "بعضی‌ از شعرهایم را چگونه گفته ام") ، اینکه نیما یوشیج هم خیلی‌ دکارتی بوده و ما نمی‌‌دانستیم، اینکه یداله رویایی هم کمی‌ "عبدالعظیم خان قریبی" است. شعرش "خسته کننده" شده است و بعضی‌ شعرهایش هنوز معنا دارند. نه، نه، این وضعش نمی‌‌شه، من دیگه نمی‌‌خوام نیمایی باشم. اِشکلوفسکی خودش گفته شعر همه اش زبانه!  و یاکوبسن خودش گفته بود (آنهم پنجاه سال پیش!) که شعر یک "اوتورفرانس زبانی‌" است(که البته نود سال پیشترش تزارا و گروه کافه ولتر در زوریخ، خیلی تندروتر، صریحا خرابکاری در کاربرد زبان را پیش کشیده و پیشنهاد کرده بودند) و ضمنا دریدا هم چند جلد "گراماتولوژی" نوشته و دستور زبان را توی آشغال انداخته. باید هرچه زودتر فکری به حال "شعر آینده فارسی‌" کرد (یا آینده شعر فارسی‌، یا شعر فارسی‌ آینده؟)، در ایران شعر دچار "بحران رهبری" شده است. من هم برای نجات همین بحران آمده‌ام وگرنه "چرا نمی‌‌خواهم دیگر شاعر نیمایی باشم". فقط من و شاملو کنارهم " در صحنه مانده ایم وسالن خالی است". و بعد که سالن خالی تر می شود : باید عجله کنیم. نیما یوشیج و احمد شاملو "این دو بزرگ" مرده اند، حال من هم چندان خوب نیست.. در مورد این آخری شکی‌ ندارم، همانطور که در بزرگ بودن این "سه" بزرگ.

اما می بینم برای اینکه دیگر نیمایی نباشی‌ کیائی شده ای، دانسته یا ندانسته، معذالک من این چهره از شعر تو را بیشتر می‌‌پسندم تا همهٔ شعر‌های دیگر تو، (قبل از انقلاب و بعد ِ آن). بیچاره تندرکیا ظالمانه فراموش شده بود، او هم شعر را از دریچهٔ "زبانیت" می‌‌خواست ( گفتی‌ این اصطلاح را منتقد دیگری از تو کش رفته؟ و به نام خود تملک کرده است؟ باباچاهی یا کی‌؟ یادم نیست.) باری شعراوهم همینطور ودرهمین اندیشه ها بود منتها با حفظ نحو، و نه حذفِ معنا، آنهم در عصر نیمای زنده، و در رقابت با او. و کسی‌ به حرف او، به کنه حرف او(کیا) دل نمی‌‌بست و تمام فریادش همه این بود که به عرضم برسید(تکیه کلام شاملو) و کسی‌ به عرض او نمی‌‌رسید. کار تو در این "بازگشت ادبی‌" شاید از این جهت بیشتر مشکور باشد: طرح نوعی شعر کیائی. چون بالاخره حق با ناصر وثوقی است: شعر فارسی‌ یک پدر ندارد، می‌‌تواند پدر و پدرهای دیگری هم داشته باشد(مجلهٔ بخارا) و تو در این میانه کماکان پسر می‌‌مانی، منتها نه‌چندان خلف.

تعبیر غلطی که از نظریهٔ اتورفرنس " autoréférence" (خود ارجاعی) زبانی‌ یاکوبسون نظریه پرداز روسی الاصل شده است این است که خیال کرده اند که ترک ارجاعات خارجی‌ در متن، یعنی‌ مشغلهٔ صِِرفِ  زبان در متن، (صرفن زبان). اما این "مشغلۀ صرفا زبانی" باید باید بتواند ایجاد خود ارجاعی در متن بکند. یعنی آن ترک  به تنهایی کافی‌ نسیت، باید زبان ِ داخل قطعه، ظرفیت و توان خود ارجاعی داشته باشد، زبان ِ داخل شعر زبان ِ بیرون شعر نیست. یعنی‌ زبان در درون قطعه (کارِ زبانی)، با زبانی که  در بیرون قطعه حاری است فرق می‌‌کند، بسیار فرق می‌‌کند. زبان داخل قطعه "زبان شاعر" است ( البته اگر داشته باشد). شاعری که زبان خودش را دارد، حذف شیئ‌ می‌‌کند. درواقع این زبان(زبان شاعر) پیش از آنکه وارد قطعه شود، حذف شئی و حذف "چیز" کرده است. و "چیز" با معنایش در بیرون جا مانده اند. و لذا آنچه در داخل قطعه می‌‌گذرد، چیزی جز زندگی‌ زبان، زبان شعر، نیست که معنای خود و کاربرد خود را دارد. و عاملی برای حذف معناها و گرامر‌های بیرون قطعه نمی‌‌شود. زبان داخل قطعه، زبان شعر، اگر هنوز قدرت و ظرفیت اتورفرانسی پیدا نکرده باشد، با رفرانس‌های خارجش می‌‌ماند. به هرحال و در هر دو صورت معنایی حاکم بر قطعه هست که یا محصول استیل و زبان شاعر است و یا محصول بیان واقع گرایی او. منظورم تصحیح این اشتباه تو و کسانی‌ است که در این "خود ارجاعی زبان" نه تنها حذف شیئ‌ بلکه حذف معنا و گرامر هم دیده اند.

این برداشت غلط از اوتورفرانس زبانی‌، در اینجا ، در فرانسه ، هم بی‌ سابقه نیست. برای گروهی از شاعران پاریس و مارسیّ که با گروه شاعران بار‌های نیویورک و سانفرانسیسکو در رابطه اند و نشریاتشان مملوّ از شعرهایی است که به slam و شعر‌های "بار و چس فیل" معروف شده اند. منظور من اصلا تحقیر و توهین به آنها نیست. به خصوص که با آنها شاعرانی هنوز از نسل شعر کنکرت" poèsie concrete " (شعر ذاتی؟) وpoèsie vocale(شعر صدا و حنجره) زنده هستند و همکاری دارند. چهره‌هایی‌ از سالهای شصت میلادی که با بعضیشان دوستی‌ داشتم و دوستشان داشتم.

خواهش می‌‌کنم از این حرفهای من دوباره خوانش دقیق تری بکن، به حساب پوله میک و خصومت و اینجور حرف‌ها هم نگذار. من خیلی‌ از حرفهای تو را در شهروند جدی نگرفتم، ولی‌ تو اینها را جدی بگیر. به نظرم سرسری و احساساتی و عجولانه می‌‌آمدند. مثل "دکارتیسم مفلوک" و از این حرفها. تو هنوز حق نداری از دکارت و دکارت ها اینطور حرف بزنی‌. دکارت هفت جّد ما را و امثال ما را خورده و بالا آورده.

دکارتیسم همیشه هست. معبر است. اگر دکارت نبود، جایی‌ برای عبور نداشتیم. کارتزین می‌‌ماند. همیشه می‌‌ماند. با خودش، با ضد خودش. وقتی‌ که هست با آنچه نیست می‌‌ماند. خودش را و آنچه خودش نیست را دعوت می‌‌کند، و نه هیچ چیز دیگر. مثل بیرون که درون را. ما نمی‌‌توانستیم بدون شناخت بیرون، درون را بفهمیم. درون جز در داخل بیرون شکل و فرم و حیات نمی‌‌گیرد.

تو اگر بخواهی‌ معارض کارتزین باشی‌ بیرون ِ در می‌‌مانی. معارض کارتزین را فقط خود کارتزین احضار می‌‌کند، زنده می‌‌کند. اضداد کارتزین از آن اضدادی نیست که با حذف ضدشان جان بگیرند. برعکس.

کارتزین یعنی‌ خودش و ضد خودش. نیمرخی از هردو است. کارتزین تمام ِ بیرون است. و این درون‌هایی‌ که تو می‌‌شناسی‌ در او است که جان می‌‌گیرند. تمام فنومنولوژی روی آن ایستاده. شک را او به تو یاد داد. "کوژیتو" را او به تو یاد داد. تو باید بیشتر به دکارت فکرکنی، تا بیشتر باشی‌. حالا می‌‌فهمم که چرا تو گاهی هستی‌. چون گاهی‌ فکر می‌‌کنی‌.

خواهش می‌‌کنم به این حرف من توجه بیشتری بکن. اینکه هیچ ارجاع خارجی ای در داخل یک قطعه- شعر نمی‌‌دهی‌، یعنی‌ غیبت جهان در شعر، ولی‌ این غیبت را حضور توانای شاعر پُر در قطعه می‌‌کند. یعنی حضورزبان و ضمیر او. زبانی‌ "خود ارجاع" و ضمیری "خود آگاه". ولی‌ به من بگو اگر این دو، این ضمیر و آن زبان؛ توان و ظرفیت خور ارجاعی را نداشته باشند چی‌؟ قطعه تهی می‌‌ماند. تهی از شکل، تهی از خلق و ناچار تهی از معنا. در فنومنولوژی ِهوسرلی "جهان زبان خودش را دارد"، که اگر او شاعری می کرد این را هم اضافه کرده بود که زبان جهان خودش را دارد، ولی من اضافه می‌‌کنم. زبان بدون جهانش نمی‌‌تواند وارد شعر شود، من اگر جهان بیرون را در همان بیرون می‌‌گذارم و وارد قطعه اش نمی‌‌کنم برای این است که من زبان خودم را دارم و این زبان شخصی‌ جهانِ خاص خودش را با خود به داخل شعر می آورد. زبانیت یعنی‌ این، لانگاژ، یعنی زبانکاری.

شاعری که شناسنامهٔ شعری ندارد، و هویت زبانی ندارد. یعنی هنوز شعر او امضای او نیست، چنین شاعری نه حق دارد و نه می‌‌تواند و نه موفق می‌‌شود ، که زبان فارسی را که زبان همهٔ ما است و زبان مادر است بدون دستور و بدون رابطه با خود و با جهان وارد متن کند، به نام شعر، به عذر اینکه دارم از شعر معنازدایی می‌‌کنم. (ادا را هر کسی‌ حق ندارد در بیآورد.). باید استخوان خرد کرده باشی‌. نه رضای عزیز ما نمی‌‌توانیم، قادر نیستیم، معنا را از شعر برداریم، و یا "بزداییم". معنای‌ درون قطعه را قطعه می‌‌سازد. که پاتوس است. که بازی نیست. که اورگاسم است. که مرد می خواهد( سلان). برای ما همیشه قطعه-شعر مهم ترازشعر باید باشد.

هنوز نمی دانم این حرف هارا برای تو پست کنم یا منتشرکنم. یا نه این کنم و نه آن کنم. یا صیر، که گفته اند مفتاحی است.

                                    و تا آنوقت : تورا به خداي کلمه، لائيک، مي سپارم ،                رويا                               

  

août 7, 2010

سرِخونه‌ي دلُم

 


آرش عزیز

حالا که محمد نوری ، خوانندۀ " انقلابیِ"ِ صدا و سیما و "چهرۀ ماندگار" جمهوری اسلامی 
     ِمرده است (مرده بود)، من این شعر "لالائی" ام را از صدای او بر می دارم و به مادران ِ عزادار 
پیشکش می کن               

سر خونه‌ی دلمُ      لونه‌ی غمُم      یاد او نشسته
یاد تسمه وتفنگ    قطار فشنگ     مادیون خسته

سر سنگ چشمه ها    توی دره ها        جاده های باریک
در اون شب‌های بارون   چیک چیک نودون   کوچه های تاریک

لالایی لای لالایی لای     بخواب نقل ونمکدون     بخواب غنچه‌ی زمستون

                                                                                                                        
الان پشت شیشه ها    روی چینه ها     گربهِ بیداره
صدای پای فراری     چرخای گاری     پشتِ دیواره

لالایی لای لالایی لای    بابات گرم شکاره          برات سوغاتی میاره : 

کره اسب سُم طلا   عروس صحرا     پری ِبیابون
یال خونیِ شیرا     روی شونه هاش   افتاده پریشون

                  ***

لالا لا گل انار        مونده یادگار        از بابای پیرت
که یک شب به کوه ودشت  رفت وبرنگشت    منو کرد اسیرت

براش مهتاب ایوون      مرغ کوهستون        گریه کردن از غم
رو طاق چکمه وشمشیر   زین اسب پیر       مونده غرق ماتم

لالایی لای لالایی لای     بخواب شاخه‌ی نیلوفر      بخواب ناز دل مادر

براش دستمال سفید         از سرِدستا             پَر گرفت ورقصید
آبِ زیر پل نالید            سر نزد خورشید          شپ پره نخوابید

لالایی لای لالایی لای   بابات گرم شکاره   برات سوغاتی میاره :

کره اسب سُم طلا       عروس صحرا        پری بیابون
یال خونی شیرا.....(تکرار)

                                                                     41 - 1340       

               
                                          درباره "لالای
ی لای"
.... از یک نامه به محمد نوری :

اجرای دوباره "لالایی لای" ظرفیتِ تازه ای از صدای تو است. واین ترانه هم خود کشف دوباره ی چیزهاست. ما هم اگر چیزی باشیم، خودمان را دوباره در آن کشف می کنیم. انگار هر چیزی که باید گفته شده باشد به وقت خودش گفته شده است(......). منهم درست همان وقتی که حرفی زده ام، آموخته ام که چه حرفی را بزنم. 
                                                    ی. رویائی،  نورماندی 15 ژوئیه 1992 
               
                                    ( به نقل از کتاب" مجموعه ی اشعار" یدالله رویایی  انتشارات نگاه ۱۳۷۸) 
  ا  

این اشاره های کوتاه ِ مرا درهفده سال پیش، نفهمید و یا نخواست بفهمد. بعد ها دیدم که با دست بردن درشعرها، برخی از اجراهای قبل ازانقلاب را در اجرائی دوباره، "انقلابی"! کرده است. 
  زمانی که بر آهنگ های مرد شریفی به نام ناصر حسینی شعر می‌نوشتم و یا او بر شعرهای من آهنگ می‌نوشت، هرگز نمی‌دانستیم که چهل سال بعد خواننده شان آنها رامسخ  می کند. امروز ازخود می‌پرسم واقعا چه احتیاجی دراجرای دوبارۀ آنها بود جز خوشرقصي برای آخوندها، خیانت در امانت برای من، و بازار برای خود؟. وبراي من او، ديريست، مرده بود.  که هيچوقت مرگ منتظر مرگ نمي‌ماند .  

                                             تا وقت دیگر قربانت

 

août 1, 2010

در زیر ساطور ، شعر تازه

 

تنها های روبروی سمج را 
.لغت دوباره می کند

دوباره ها در انتهای فکر
بار می شوند
.مقدار می شوند

تنها های روبروی سمج را
وقتی که قافله سطر است
و قافله در سطر
لغت دوباره می کند
و رو بروی من
.دوباره چیزی تنها است

چیزی سمج دوباره روبروی من
مقدارهای مرا می خوانَد
و ترس، سطر که می کند
ازسطر
برمی خیزد ساطور

و قافله درراه   از راه 
می مانَد
.با هجائی مهجور 

۱۳۸۹