décembre 2, 2009

در چترهای بسته

 

                                 
در چترهای بسته باران است

خشکی بخار های معلق را
به خود نمی پذیرد
و در مؤسسات تحقیق، اشباح
حیرت باران سنج هارا اندازه می‌گیرند

در چترهای بسته، اینک ! کدام بام
غربال می شود؟
اینک کدام میدان
تاریخ را میان قفس برده ست
تا مردهای باستانی
در زرهِ باران
باعطسه های شمشیر
بر اسب های سرفه
از خون سایه ها میدان را در خلاءِ ِ سرخ رنگین کنند؟

درچتر بسته دلتنگي ست .

باران ِبی علامت، بی پیغام
هوش بلند ساختمان‌هارا
به بوی خاک تازه ، سوغات می‌کند
و کاخ ها و کنگره ها، ناگاه
در عطر کاهگل، همه، غش می‌کنند

در چتر‌بسته پوستِ معماری
با خشم ِ خارپشت منطق ِارقام را
آشفته کرده است

در چتر‌بسته شبدرهای وحشی
از جلگه‌های دور به راه اوفتاده اند
و خوشه‌های دیم
از کوه‌های اطراف
شهر بزرگ را
با ارتباط های گیاهی محاصره کرده اند

                     - ای ارتباط‌های گیاهی !
                     برزیگران شبدر! بازیگران ِ درشب!
                     نَک ارتفاع ها به زمین می آیند 
                     تا راه رفتن ِ باران را بر تپه ها تماشا کنند
                     این تپه‌های پیموده     از میله های ممتد
                     که قحط را به حافظۀ نخ نمای آب می‌بافند!

در چترهای بسته دروازه های شهر
از ازدحام عاج لگدمال می‌شود
وقتی که دختران ِجوّ
خط های گرم و طولانی می‌گریند
انبوه ساکتِ پسران ِزمین
کز پنجره عبارت های زمزمه گر را می‌بینند
یاد قیام و خاطرۀ فریاد را
بی‌تاب می شوند: 

             - فرزندان ملت!
               دسته‌های مهاجر کندوها!
               در اهتزاز پرچم‌هاتان
               ما جمله کودکی‌مان را جا گذاشتیم


فراریان افشان
                از جبهه های دور
                بر‌کشتگاه نزدیک !
ای گام های بی‌مهمیز!
ای گام های برکت!
که درمیان مزرعه تاریخ جنگ را
بی اعتبارکرده اید
شهر از صدای شستن می آید
ما از صدای شسته شدن :

با برگ شسته، صخرۀ شسته
دل های شسته، عینک های شسته است
تردید ِشسته ، احتیاط ِشسته
دفترچه های شسته، سفرنامه های شسته
تصویب نامه های شسته، وزیران شسته، آه
ای اشتیاق شستن، کو سیل؟

باران شستشو - افسوس! -
در چترهای بسته جاری ست
خمیازه‌های سیل در ترَک ِخاک
یاد عزیز ابر را
تا انتهای خشکِ وریدش
خون می دواند

و رویش ِ طناب ازغضبِ مار
و برق شیشه در گذر ِ سوسمار !...

                                               از کتاب "دلتنگي‌ها"، شماره 7 ، سال 1346

                                                   

                                                

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr décembre 2, 2009 1:02 PM || Balatarin
Comments

A mnitue saved is a minute earned, and this saved hours!

Posted by: Andrei at septembre 9, 2012 1:00 AM

پيامي براي khosro:

شما موسيقي هايتان را يک بار گوش مي کنيد و بعد براي هميشه بايگاني اش مي کنيد ؟

Posted by: armin at décembre 14, 2009 11:58 PM

happy filter to you!
صد سال به چه سال هایی...!

Posted by: شادی at décembre 13, 2009 6:30 AM

درود
باور باران برایشان سخت بود چتر انکار گشودند
فیلتر شدن مبارک شاعر

Posted by: جواد خوانساری at décembre 11, 2009 4:15 PM

وقتی میتوان شعر را دوبار نوشت چرا نتوان آنرا سه بار و چهار بار نوشت. پس یعنی شاعر می تواند تنها یک شعر گفته باشد و آنرا مدام پر و خالی کند.

Posted by: khosro at décembre 10, 2009 8:14 PM

سلام
باز هم مجبور میشوم گوشه ای کز کنم در اتاق تاریکم

Posted by: مجید at décembre 8, 2009 4:07 PM

از چه مي ترسند ؟ ازشعر يا از سيلي که در راه است؟ بگذاز شما راهم فيلتر کنند، ما چترهامان را بزودي باز مي کنيم

Posted by: آذرآباد at décembre 7, 2009 10:21 AM

سلام. فيلتر شدن وبلاگتان را تبريك ميگويم.

Posted by: مهدي at décembre 7, 2009 8:45 AM

میوه ی پنهان دو باغ

.

Posted by: آفریدگاران فروتن شعر at décembre 5, 2009 7:59 PM

انگار وقوع حادثه

نزديك تر از من بود

Posted by: كاوه at décembre 5, 2009 5:35 PM

استاد ارجمند و نادیده ام جناب آقای رویایی
...

با ارادت و احترام فراوان
سعید پورعظیمی
همدان آذر ماه 88

Posted by: سعید at décembre 5, 2009 12:24 PM

درود بر رویایی کبیر
همینکه 16 آذر در قلب کوی دانشگاه می تپم و می روم و نمی هراسمش یعنی ارادتمند تو ام
همین

Posted by: sajad at décembre 5, 2009 10:29 AM

جمله ی شعر زیبایی بود دیگر زیبا نیست که بگویمت.شعر را با صدای بلند برای دیگران خواندم. باران گرفتاری عجیبی است. حسرت و حتی نفرت بر انگیخت در ما. شستن ذله مان کرده. خیساخشک شعر را باز خواندیم. رسیدیم به سطر اول که چقدر بنیادین شده در متن و چگونه از پهلوی چپش شعر را جهانیده.جهان کرده.چه دردی داشت آقای رویایی و چه توحش و لذتی نوشتن این شعر.چه سرسامی داشته دوباره خوانی اولش بعد از پایان برای شما.مبارکتان

Posted by: محسن اکبرزاده at décembre 4, 2009 8:34 PM

از قربانی خیابان های بی سقف هنوز می ترسم پدر

میدان ونک محاصره ام کرده با باتوم


....
..
.

Posted by: سپهر at décembre 4, 2009 5:37 PM

سلام

تصاویری که در شعر شما دیده می شود بسیار زیباست.لذت بردم


Posted by: میثم خورانی at décembre 4, 2009 1:07 PM

شور شد چشم , تو چه آسان غرق می شوی شاعر!

Posted by: راستی at décembre 4, 2009 1:50 AM

امید و امید و امید در باران شستشو ، در چتر های بسته ی شبدرهای وحشی...

Posted by: بنفشه at décembre 3, 2009 10:14 PM

چیزی به ذهنم نمی رسد
زیرا که حضور شعر تو تمام حجم ذهن مرا پر کرده است
زیرا که شعر تو غزلی عاشقانه است در روز فاجعه
به تعبیر خواب ها نشسته ایی یا روایت دردها...شاعر اکنون و امروز

Posted by: کریم at décembre 3, 2009 2:31 PM

شبدر های وحشی!
یاد قیام,
خاطرۀ فریاد,
از برای يک رنگ نشايد
-
با مهر
-
شاخه‌ای تکان می‌خورد
پرنده‌ای پرواز کرده است
علیرضا روشن
http://alirezaroshan.blogfa.com/

Posted by: همیشه ایران at décembre 2, 2009 3:28 PM

آه شاعر رویایی من که همیشه به جای گفتن می بارانی...رویای آزادی کی به کتاب می رسد؟

Posted by: u at décembre 2, 2009 2:32 PM
Post a comment









Remember personal info?