novembre 2, 2009

بالابال

 

                      

                                 بالابال            

         

 می شمارد

بر سپیده ضربه های چاقو را

خیال سنگی  - شهر -

وقتی که بال بر بلاد کلاغ می‌زنم

 

 

چشم من از مضرا ب می‌ریزد و

 گوشم

چند قطره خون 

 

کِی غبار از جای خالی بر می‌دارد ؟

 

                                             يداله رويائي      

                                          پاریس ، تابستان ۱۳۸۸

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr novembre 2, 2009 9:05 PM || Balatarin
Comments

This aritlce went ahead and made my day.

Posted by: Brian at septembre 8, 2012 11:50 AM

سلام بر استاد گرامی از سرزمین انتحار و انتظار(افغانستان)
استاد شعرهایت مثل همیش با شعریت همراه اند،زبانت ستایش را بر می انگیزند.
استاد عزیز هز چند مصروفیت های زیادی دارید اما باآنهم بنده در انتظار دیدار شاعرنه تان از وبلاگم هستم.
نظریات تان برایم خیلی با ارزش است.

Posted by: جواد ادبیار at décembre 24, 2009 4:44 PM

سلام بر استاد عزيز ....
زيبايي و قدرت اشعار شما مرا به خواندن ، خواندن ، خواندن و "لذت بردن " وامي دارد ...

Posted by: عزيز عباسي at novembre 22, 2009 7:15 PM

با درودی فراوان به شاعر عزیز وطن و آرزوی سلامتی و شادی. در این شعر ما نشانه هایی داریم از مرگ (چاقو، کلاغ که به هابیل یاد می داد و خون) و نیز موسیقی این فروریختن (ریختن از مضراب) مرگ در سپیده. بدین گونه است که نشانه ها تا فاجعه مندی زبان پیش می روند.

Posted by: مسیح at novembre 22, 2009 12:59 PM

سلام بر استاد عزیز جناب رویایی.شعر فوق العاده ای بود.
تا فردایی بهتر.

Posted by: احمد تمیمی at novembre 16, 2009 9:47 PM

و نهایتا اینکه هنوزا هنوز شعرو آزادی را تازیانه می زنند...و درد حیات جاودانه شعرو آدمی ست در حصار کلمات این حجم غمناک وسیع !

ازمتن نامه ای به دبیر جایزه ادبی ايران مورخ 20 آبان 1388

سیاست هنر هنرهاست !...

و نهایتا اینکه ....
شعر را از گردونه داوری و مسابقه خارج دارید یا شعر را آنگونه که حیات دارد منتشر کنید نه با دست و پای معلول و مصنوعی جراحی اش کنید .

بهرام زاده

منبع اصلی انتشار شعر سایت وازنا http://vazna.com/article.aspx?id=1877
و شعری که من نمی شناسمش !

در مجموعه آواز هایی که باد برد_نشر سخن گستر _گرد آورنده محسن سراجی

Posted by: سپهر at novembre 13, 2009 12:59 PM

من میهنم رویایی من عاشق کلمات تو هستم من ای کاش نقطه ای بودم مثلا از نبودن در یکی از سطر هایی که هیچ کس دوست اش ندارد

Posted by: میهن at novembre 12, 2009 11:48 PM

سلام بر استاد يداله رويايي
استاد عزيزم من از هنرجوهاي دكتر ماني جعفر زاده هستم
موسيقي مي خوانم. در نوازنگي شاگرد استاد كيوان ساكت هستم و تار مي نوازم
و دوره ي آهنگسازي را نزد معلم دانا وعزيزم دكتر ماني جعفر زاده مي گذرانم

با واسته خود را البته در كمال ادب و احترام شاگرد خُرد ِ پاي شما مي دانم

(آن كس كه همواره شاگرد باقي مي ماند ، زحمات آموزگارش را به خوبي جبران نمي كند
پس از چه رو به تاج افتخار من چنگ مي زنيد؟
نيچه ...)
مرا تربيت كنيد قول مي دم پشيمان نشويد

آدرس وبلاگم را براي شما مي گذارم و همچنين ايملم را
به من توجه كنيد
هرگز قولم را فراموش نخواهم كرد


يك شعر تقديم به شما:

در برودت شب انجماد

در مسير شعله ي تيز تيغ

چشم من عميق شد

چشم من شيار ثانيه شد.

ساعتي بعد

در امتداد يخ زده ي قطب كلام

لنگر عاج فيل

سبز شد

پروانه شد

خورشيد شد

شد.

Posted by: يوسف بهمن at novembre 12, 2009 9:11 PM

سلام استاد عزيزم

Posted by: يوسف بهمن at novembre 12, 2009 8:53 PM

متن نامه ای به دبیر جایزه ادبی ایران مورخ 20 آبان 1388 :

سیاست هنر هنر هاست !...
.
.
.

Posted by: سپهر at novembre 12, 2009 7:00 AM

سلام

با خوانش سروده ای از حضرت عالی بروزم.


دوستان ار پسندتان آمد
لطف را در به روم باز کنید
سر به این وب نگار هم بزنید
مطلبی نیز سرفراز کنید

Posted by: محمد هادی حسینی جهان آبادی at novembre 12, 2009 1:25 AM

درود بی پایان!
یک ساحل پر از شعر...

Posted by: حسین میدری at novembre 11, 2009 9:25 PM

سلام خدمت استاد گرانقدرم
يك سوال داشتم ممنون ميشم كه هر چه زودتر جوابمو بديد
تازگيها شعر هايي از شاعران غرب ترجمه ميشن كه هيچگونه موسيقي در شعر وجود نداره حال ميخواهم بدونم كه شعرهاي امروز غرب بدون موسيقي هستند يا اينكه دراثر ترجمه،موسيقي رو از دست ميدن؟
با سپاس

Posted by: hanooz hastam at novembre 10, 2009 8:02 PM

آه شاعر.. بارانيده اي!

Posted by: خدايگان at novembre 9, 2009 6:40 AM

وقتی انحلال من از تو رنگ عبور گرفت

تو

از سراشیبی تند آمده بودی!

از سراشیبی تپه های سرشار از نفس.

و نفس من سرریز می کرد

وقتی قدم تو نفس مرا

به بادوسبزه

آویخت!!!

Posted by: amir at novembre 9, 2009 5:15 AM

SALAM KHOSHAL MISHIM DAR SAFEYE SHAERANE BI MARZ DAR FACEBOOK KENARE MA BASHID OSTAD

Posted by: raha at novembre 9, 2009 1:26 AM

سلام جناب رویایی
با حال متفاوتی می نویسم التفاتا با حال متفاوتی بخوانید
هوش و دقت شما تحسین برانگیزه
شعرهایتان را اگر چه نمی فهمم حس می کنم
اما نوشته هایتان را هم می فهمم و هم حس می کنم
چیز دیگر اینکه شما همیشه حرفی تازه در آستین دارید و مهمتر از این آنکه می دانید این حرف را با چه لغاتی حالی یا احتمالا تحمیل کنید .


Posted by: ehsan . afshary at novembre 8, 2009 4:01 PM

" سر انجام "

بی سرانجام ؛
به تنهایی من ؛
پا مگذار ...!

که سرانجام ؛
تنهایی من ؛
باعث رنج تو خواهد گردید ...!

Posted by: وحید صادقی at novembre 8, 2009 1:55 PM

monseur serge desir vous contacter 01 43 26 89 33

Posted by: biganeg at novembre 8, 2009 11:06 AM

سلام بر استاد توانا و چیره دست شعر فارسی؛
جناب رویایی همیشه نازنین!
سلامی از کرانه های خلیج پارسیان پارسا تا برج ایفل پاریس..
از دیرباز با شعرهای زیبایت آشنا بوده ام،
با افتخار و با اجازه، شما را بالانشین لینک دوستان می نمایم،
به نوشیدن چند دوبیتی شما را دعوت میکنم،
خوشحال میشوم از نظرات ارزشمندتان استفاده ببرم،
قلمتان سرشار ترانه های ازلی، تا باد چنین بادا...

Posted by: حسین میدری at novembre 8, 2009 10:52 AM

دعوتید به بلاد کلاغ.
موفق بمانید .

Posted by: reza at novembre 8, 2009 8:45 AM

سلام.کارجالبی بود.چشم ازمضراب ریختن برای من تازگی داشت.امابرخوردچاقووکلاغ به نظرم تکراری است.

Posted by: مهرداد at novembre 7, 2009 9:38 PM

در برابرم که ایستاده ای

انگارکه هیچ نبودی

و

انگار که بودی

آنگاه که هیچ وقت نایستاده ای!

Posted by: amir at novembre 7, 2009 2:04 PM

در برابرم که هستی

برابری می کند

چشم تو تا زانوان خمیدهً سنگ

سنگ خمیده می افتد

از نگاه برابر

در برابرم که هستی

سنگ!

Posted by: amir at novembre 7, 2009 2:01 PM

شاعری از هرمزگانم

خوشحال می شم در باره کارام نظر بدین

Posted by: بنیامین at novembre 7, 2009 10:51 AM

{ اقتراحی کوچک برتم ظهربردار}
25ثانیه مانده به ظهر
ظهر رابردار کرده بودند
تا طراوت قانون
قانون ظهر ر ا بی فرداکند
معجزه قانون بی برکت خداشده بود
وقتی قانون
طراوت از شرارت می گرفت.

ساداتی

Posted by: ساداتی at novembre 6, 2009 11:21 PM

شعرتان بسیار زیبا بود از آنهایی که در یاد می ماند تا وقتی که غبار از جای خالی بردارد...


نیستان با قسمت چهارم از ترجمه هزاران لوکلزیو :
به دنبال کسی می گردم...

Posted by: نیستان at novembre 6, 2009 9:51 AM

زیبا خواندم . خالق یکتا !

شاعر گرامی و عزیز

سرزمین سونات ها :

خط آخر...!

...................
تا با این همه چاه نفتی
که از خطوط بریده...ماه شهر
به آبادان
تا ناتمام سوز جنوب
در چشم های زنی حفر شده
..................................!

Posted by: سپهر at novembre 5, 2009 8:42 AM

سلام

چشم من از مضراب

می‌ریزد و گوشم

چند قطره خون می‌شود
..............................
چند روز پیش بود از یه کتابفروش خیابونی
دلتنگی ها رو خریدم ، اتنگار امروز وبلاگ شاعر اون کتاب و پیدا کردم
............................................
آه شاعر از باران نگو ! بباران

Posted by: احسان محسنی at novembre 4, 2009 7:15 PM

سلام
خواندمش. جای پست قبلی خالی بود.

- مرسي عبدل، حرف روز بود، براي اطلاع و نه براي آرشيو. چيز زيادي از دست نداده اي .

Posted by: ایوب عبدل at novembre 4, 2009 2:51 PM

سرد بود و پر از دلهره...

Posted by: خشایار at novembre 3, 2009 9:48 AM
Post a comment









Remember personal info?