novembre 14, 2009

صداي سکوت

 

عباس عزیز،

 

ساموئل بکت در قصۀ " دنیا و شلوار" در ابتدای متن ِ خود  داستان با مزه ای را نقل می کند :

" مشتری : خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین ؟

خیاط : ولی ، آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون "

 

دنياي امروز‌ما مصداق حرف خياط است. دنیای کثیفی داریم. دنياي کثيف را سياستمدارهاش کثيف کرده‌اند. و کثیف تر‌از‌دنیا سکوتِ دنیا ست در‌برابر آنچه در ايران می‌گذرد. روزها می‌گذرند و صداي دنیا صدای سکوت شده است .  ما در‌ایران کشته هامان را می شماریم و آخوند‌ها در‌دنیا دندان دنیا را .

 

                                              تا وقت دیگر قربانت  

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr novembre 14, 2009 12:47 AM || Balatarin
Comments

Well I guess I don't have to spend the weekend fgiuring this one out!

Posted by: Anukampa at septembre 8, 2012 5:02 AM

سلام

گاهی سکوت ، زبان گفتن است .. پس سکوت می کنم تا ناگفته ای نماند

یا هو

Posted by: محمد قربان پور ( آشِنا at décembre 1, 2009 6:31 PM

بسیار زیبا
یک حقیقت تلخ

Posted by: سپید at novembre 30, 2009 5:54 PM

دورد جناب رویایی
شلوارمان را نمی دهد این خیاط بازی گوش
و هی از ساموئل بکت برایمان می خواند.
دنیا شلوار ناجوری است که هیچگاه به پایمان نخواهد رفت.

Posted by: جواد خوانساری at novembre 29, 2009 7:01 PM

من
از صدای یک روانی
پخش می شوم..............
.

Posted by: سپهر at novembre 29, 2009 2:36 PM

ید الله عزیز
کاش جایی هم بود تا ما درد و دل هایمان را بگوییم و رکیک نخوریم پشت سر هم از دوستان دموکراتمان
دنیا را مردمش کثیف کرده اند که اگر بشماری یک صدوبیست و چهار هزارمش میشود سیاستمداران
- دوستی را میشناسم که با دموکرات ها چپ است و برای اداره‌ی جلساتش از دموکراسی مایه می گذارد - چه فرق می کند با اسلام بد باشی و دهن کجی کنی به آن ؟ تازه کتاب هایتان را هم همین هفته‌ی گذشته با فاصله‌ی یک کوچه از محل برگزاری نماز جمعه‌ی تهران دیده ام روی پیشخوان ها - مرحبا به این دموکراسی

Posted by: وحید at novembre 28, 2009 8:10 PM

..
..
..
کوچه کنار می کشم
شبانه به لهجه شکسپیر اتللو می خوانی

..
..
.
قدم هایتان بر دو چشم می ماند رویایی شعر !

با مهر سپهر

Posted by: سپهر at novembre 28, 2009 11:26 AM

آنان که که تفنگ بر دوش میگیرند آنان که انگشت اشاره به ماشه می برند هیچکدام لنگ به سر ندارند. آنان که باتوم به دست میگیرند نیز آنان که تجاوز میکنند نیز.

Posted by: الیاس at novembre 27, 2009 7:29 PM

خوانش شعر آزادی
علی ابدالی

Posted by: saeed naseri at novembre 27, 2009 4:44 PM



با افتخار شمارا به خوانش شعر تازه ام دعوت ميكنم.
با فروتني و احترام
نعمتي

Posted by: amir nemati at novembre 27, 2009 9:03 AM

سلام و درود بی پایان..
"یک ساحل پر از شعر
من و امواج خلیج واژه ها آمدنتان را بی تابانه چشم انتظاریم،
نظرات گرانبهایتان در ذهن لحظه هایم خواهد ماند...[گل]

Posted by: حسین میدری at novembre 25, 2009 11:18 PM

سلام.
یک تفاوت دیگر هم میان این شلوار و این دنیا هست.
شلوارم را دوست دارم، اما دنیایم را نه

Posted by: مهدی at novembre 25, 2009 11:29 AM

می بینید!
چگونه چون ماهی بال می زنم
در آسمان شما.

Posted by: akbar ilbegi at novembre 24, 2009 6:51 PM

سلام ...با مختصر کلماتی بر کتابي ....
ممنون

Posted by: حسين ديلم كتولي at novembre 24, 2009 3:41 AM

!

Posted by: مهرداد at novembre 21, 2009 8:29 PM

زیبایی ,سرانجام دنیا را نجات خواهد داد.

"ابله, داستایوسکی"

Posted by: ستاره انصاری at novembre 21, 2009 2:57 PM

ما اين "تو"ايم، تعليق مي شويم، اخراج، کشته،مرده مي شويم.
وَ تهران نيستيم
اين "تو"ايم
شما آن بيرون چه مي کنيد؟

Posted by: محمد at novembre 21, 2009 2:22 PM

همیشه به وبلاگ شما سر می زنم . اما این بار فکر می کنم اولیل باری باشد که برای شما کامنت می گذارم ..
حرف خیاط واقعا با ایران امروز هم خونی دارد.

واقعا دنیا بد نیست
دنیا را بد ساخته اند !
وقتی از یک در قدرت و جاه طلبی وارد می شود از آن یکی در انسانیت و مهر بیرون می رود .

با مهر
سیدمحمد مرکبیان

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at novembre 21, 2009 11:18 AM

سلام جناب رویایی.با اجازه ی شما نقد خانم نیکنام بر کتابتان را وبلاگم www.ahmadtamimiat.blogfa.com و نیز سایت شعر نوwww.shereno.comقرار دادم.
تا فردایی بهتر.

Posted by: احمد تمیمی at novembre 21, 2009 11:13 AM

سلام استاد عزیز

... پدر یعنی : عاشقی سابق بر این

که این چیز ها را با شاخه ای گل تقدیم نمی کرد .

.

Posted by: آفریدگاران فروتن شعر at novembre 20, 2009 1:14 PM

نام اش را نمی شد بر زبان آورد/ سر می خورد و می رفت پایین/قسمتی هم که می آمد بالا ، لای دندان ها گیر می کرد و با تکه های مانده ی غذا قاطی می شد و بعد پایین می رفت . پایین تر

Posted by: فروهر at novembre 20, 2009 12:17 PM

این آخوندایی که گفتی(گفته!) این کارا رو میکنن، بعد ما داریم چیکار می کنیم؟!
ایراد گرفتن آسونه، خیلی آسونه...

Posted by: J U N I P E R at novembre 19, 2009 1:39 PM

چه قدر تاب داری مرد, کین چونین همه زنده گی را می نگری؟!

Posted by: راستی at novembre 19, 2009 12:40 AM

سلام استاد
اي كاش اينجا بودين اي كاش
نه شما اينجاييد
نه دكتر براهني

(شعر:
فاصله هاي عريان
در وسعت حجم هاي گريخته حامل اعداد مرموزي بودند
كه پرده از راز ِ مرگ انتظار بر مي داشت.)

استاد دوست دارم
اگه تو بودي زندگي من چيزي كم داشت


Posted by: يوسف بهمن at novembre 18, 2009 7:34 PM

سلام
این سلاخ دانی به کارد تن نمی دهد
چه کارد قوت روزانه ی سلاخ است.
مهم نیست.
سلامت باش فقط

Posted by: مهرداد at novembre 18, 2009 8:33 AM

سلام

"گندم ات را کار و جو ای برزگر!"

______________________________________________________

Posted by: محمد هادی حسینی جهان آبادی at novembre 17, 2009 11:44 PM

hi dear friend
greeting
i am so happy to read your poem and i invite you to see my new post
i wating you
thank you
in end i Congratulation your web site
good luck
HANA

Posted by: HANA at novembre 17, 2009 8:31 PM

سلام بر رویایی عزیز نه استاد می خوانمت و نه با کلماتی بزرگ خطابت می کنم که خدایی ناکرده مکدرت کنم تنها با نام یداله رویایی صدایت می زنم تا اگر خواستی به نام کوچک بخوانیم و به وبلاگم سری بزنی

Posted by: سامان بختیاری at novembre 17, 2009 5:22 PM

سلام به رویایی عزیز شاعر همیشه شاعر پایدار
اشعار و نوشته هایت پنجره ی بازیست به سوی هوای پاک
هیچ وقت نمی خواهم این پنجره بسته شود
چه خسران بزرگی ست نبودن تو در این مملکت
و این مملکت چهره های نابی چون تو را با اندوه در بر ندارد
با آرزوی خلاقیت جاودان شما شاعر آوانگارد

Posted by: sokute bareha at novembre 17, 2009 11:32 AM

سلام
پست هایتان را خواندم
موفق باشید

Posted by: گل سرخ at novembre 16, 2009 3:18 PM

شعر اگر نبود حقیقت انسان را می کشت!
سلام
با شاید شعری در سوگ بیست سالگی

Posted by: آزاده at novembre 16, 2009 2:51 PM

صداي خون.

Posted by: فروهر at novembre 16, 2009 10:00 AM

مرسی آقای رویایی. این روزها این نوشته های کوتاه تسکینی شده است برای ما. بگذار دنیا ساکت بماند، خودمان که نمرده ایم.

با احترام

Posted by: ایوب عبدل at novembre 16, 2009 9:15 AM

درود بر رویایی کبیر
قصه بیشتر شبیه آسانی آفرینش دنیا نسبت به اداره این کشور است به دست عده کم فهم
گویا اداره ی یک کشور از دست هر کسی بر نمی آید!!!

Posted by: sajad at novembre 16, 2009 7:25 AM

سلام ...میشه اسمِ کتابی که این داستان ِ دنیا و شلوار رو داره رو بگبن؟

Posted by: mehrnoosh at novembre 15, 2009 7:07 PM

سلام استاد
من در زمینه غزل نو کار می کنم. آیا می تونم چند تا از شعر هام رو برای شما ایمیل بزنم ؟
ممنون

Posted by: saeedeh at novembre 15, 2009 11:38 AM

استاد کاش بودی و میدیدی
هنگامه ای است.
نمیدانم آیا نازیها هم با یهودیان این طور که این موجودات رفتار میکنن رفتار میکردند؟
یاس سراسر وجودم را گرفته ...
کی تمام میشود شاعر! به من بگو

Posted by: میلاد at novembre 14, 2009 10:12 PM

این روزها به شلوارمان هم اگر نگاه کنیم، چیزی جز لکه‌های خون نمی‌بینیم و درزهایی که خیاط قول داده بود باز نشوند...

Posted by: ذهن ِ آشفته at novembre 14, 2009 6:45 PM

درود بر شما شاعر بزرگوار و عزیز

سرزمین سونات ها :
.
.
چرخ های اتومبیل

شیزوفرنی هایدگر وُ نیچه را درو می شوم بیمار گرم دست هایت
..
..
.
قدم هایت نظرت و نقدت بر دو چشم می ماند .

با مهر سارا بهرام زاده .

Posted by: سپهر at novembre 14, 2009 9:46 AM

سلام
چند روزی ت با کتاب ها تان به شدت مشغولم
دیشب مجموعه ی آثارتان را که نشر نگاه چاپ کرده گرفتم با اینکه تنها کلاسیک کار میکنم اما عمق شعر در شعر حجم ودر گیری مخاطب خیلی لذت بخشه
ممنون میشم به وبم سر بزنید
اگر سئوالی داشتم میتوانم ازتان بپرسم ؟
منتظرم به امید دیدار

Posted by: به اتهام غزل at novembre 14, 2009 8:11 AM
Post a comment









Remember personal info?