octobre 11, 2009

ضلع سوم ِ دیدن

 

پارسی‌‌های قدیم می‌‌گفتند، چشمی که می‌‌نگرد نوری به آنچه می‌‌نگرد می‌‌دهد. یعنی آنچه نگاه می شود نورش را در نور آنکه نگاه می کند می‌‌ریزد: دو نور از دو سو، هر دو در نیمه راه به هم میرسند (نوری از نگریده، نوری از نگران). دیدن و دیده شدن، هر دو در نور ِهم یک "دیدن دیگر" می‌‌آفرینند. این "دیدن دیگر" یک دیدن نامرئی است، یک دیدن ِندیدنی.تصادفی، تصادمی. ما باید این سومین‌ را کشف کنیم، شکار کنیم، هم در ذهن هم در زبان.
زرتشت این مبادلهٔ نور را، نور دو "دیده" را، انسانی‌ می‌‌دانست : نوردیده(چشم) و نوردیده(مفعولِ دیدن). برای او این مبادلۀ نور درحیوان صورت نمی‌‌گرفت. صورت، مخصوص انسان است. صورتِ انسان است که در برخوردِ این دو نور ترسیم می‌‌شود. چهره فقط در برابر چشم است که چهره است، در برابر دیده، و در مبادلۀ دیدن. خارج از این حالت هیچ چهره‌ای چهره نیست. انسان هم به خاطر چهره‌اش انسان است (لویناس). و چهره، انسانی‌ است. صدایش از روبرو می‌‌آید، نگاهش از روبرو می‌‌آید، و چهره چیزی جز روبرو نیست. که دیده وری می‌‌کند، که دیده رانی می‌‌کند. زیبا‌ترین چهره‌ها روبرو‌ترین چهره هاست. انسان وقتی‌ برمی خیزد انسان است. انسان خوابیده انسان نیست. خواب آدمی‌ خواب چهرهٔ اوست. خواب ِ صدا و خواب ِ نگاه اوست. و در خواب این دو، تمام چیزهای دیگر او بیدارند. در همین بیداری است که حیوانی می‌‌شود، که حذفِ چهره می‌‌کند، ومی‌‌کُشد
پارسی‌‌ها زبانشان را با کشف همین دیدن ِسوم‌ غنی می‌‌کردند، و از همان جا زبانشان را زبان شعر می‌‌کردند، زبانی در داخل زبان می‌‌ساختند. و اهورا، شاید به وام از من، می‌‌گفت : زبانت را، زرتشت، روی زبانت بگذار(سنگ زرتشت).ت 
آنها ازدیدن و دیده شدن یک دیدن ِسوم بیرون می کشیدند ( ضلع سوم می ساختند) که نه دیگر "دیدن" بود و نه "دیده شدن" بود. مکعبی بود که هرسه را در خود داشت، که عصارۀ "نگاه" بود. کعبه بود، غرض و غایت بود. غایتِ چیزی هیچوقت خودِ آن چیز نیست. چرا فعل امر دیدن" ببین" است؟ که هیچ طنینی از حروفِ این درحروفِ آن نیست. یعنی‌ فعل دیدن غیر از نون مصدری‌اش (که مال خودش نیست) هیچ حرف دیگری از خود به محصولِ ِخود(ببین) نداده است، و "ببین" میراثی از تبار خود با خود ندارد. سفارش اهوراهم به زرتشت این بود که از دیدن "دیدنی دیگر"  برآر!ا

در زبان‌های دیگر، فعل امر دیدن از دیدن مشتق می‌‌شود جز در فارسی ِ ما که "دیدن" در وجه امر خودش، می‌‌خواهد "بینیدن" باشد : یعنی ببین، بجای "بدین" . چرا وقتی‌ از چیدن "می‌‌چینم" می‌‌آید، نباید از دیدن "می‌‌دینم" بیاید؟ ونمي‌آيد ! "می‌‌بینم" می آید چونکه دیدن برای آنها، پارسی‌ ها، اهمیتی عظیم داشته است. پرسید
   پس آنکه می‌‌دیند نمی‌‌بیند؟ -

         شاید عکس آن درست تر بوده است، یعنی‌ آنکه می‌‌بیند، نمی‌‌دیند-
طبعا !ا

( از میان یادداشت ها )

يداله رؤيايی @ royai AT orange DOT fr octobre 11, 2009 7:32 PM || Balatarin
Comments

This is crystal clear. Thanks for tiakng the time!

Posted by: Umam at septembre 8, 2012 7:05 AM

Some time before, I really needed to buy a car for my corporation but I didn't earn enough cash and couldn't order something. Thank goodness my father adviced to try to take the loan from trustworthy creditors. So, I acted that and used to be satisfied with my financial loan.

Posted by: HENDRICKSLorena31 at décembre 28, 2011 4:19 PM

That is known that cash makes us independent. But what to do when someone has no cash? The one way only is to receive the loan or financial loan.

Posted by: WilsonDARCY26 at décembre 28, 2011 3:18 PM

دیگر "دیدن" بود و نه "دیده شدن" بود. مکعبی بود که هرسه را در خود داشت، که عصارۀ "نگاه" بود. کعبه بود، غرض و غایت بود. غایتِ چیزی هیچوقت خودِ آن چیز نیست...
زیبا‌ترین چهره‌ها روبرو‌ترین چهره هاست. ...

وقتی به این زیبایی بشود فکر کرد
به همان زیبایی هم می شود سرود
در کلاس شما شاگردی کردن عالمی دارد استاد

Posted by: fatemenuri at novembre 10, 2009 7:44 AM

سلام آقای رویایی
تصمیم دارم یه مقاله ی بلند بالا در شرح و بسط حجم گرایی به زبان انگلیسی بنویسم. خواستم بپرسم متن ترجمه شده ی بیانیه رو که سال 68 به انگلیسی ترجمه شده از کجا میتونم پیدا کنم؟ البته جدا از این به راهنمایی های دیگه ای هم احتیاج دارم. چون حس میکنم توی زیبایی شناسی فرم هنوز خیلی ضعیفم که باعث میشه حجمها برام مبهم باشه. من هنوز دارم از بیرون همه چی رو نگاه میکنم. عقلانی تر این بود که نوشتن مقاله رو بعد از رفع ابهام شروع میکردم. شاید چند سال دیگه. اما باید یه چیزی در خصوص هدفی که برای آینده ی تحصیلم دارم به دانشگاه ارائه بدم و واقعاً چیزی غیر از این فکرهای منو نمیسازه.

Posted by: mehdi at octobre 27, 2009 10:09 AM

ما محتاج انگور هاي نارسيم .

تاك خميده و نژند شغال ها را شير مي دهد

Posted by: vahid ziaee at octobre 22, 2009 2:35 PM

سلام به رویای بزرگ!
....

Posted by: صالح دُروند at octobre 22, 2009 1:45 PM

سلام ..اینکه می خوانید یا نه مثل آهوی در برف میمانید میتوان بندرت دید اما ردی نمی گذارید صدایتان در همهمه ی باد گم می شود نیاز به نظر دارم تا راه رفتن را یاد بگیرم در برف ..........چطوری شعر را ایمیل بزنم تا جواب بدهید ....نقد ونظر کار ساز است نه سکوتی که بر خواندن مخاطب خیمه زده..........ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at octobre 22, 2009 1:07 PM

جالب !
البته در باره زرتشت و نور ، و ضلع سوم ديدن ،عالي است. ولي نتيجه گيري عالي تر بود.

Posted by: Raz at octobre 21, 2009 4:17 PM

و این آغاز ِ زادن شد.
نقطه
کلمه
کاتالوگ ِ مرگ بر کاغذ

Posted by: shaerematroke at octobre 21, 2009 11:09 AM

با سلام خدمت استاد معظم جناب آقای رویایی احتراما متن نامه ی تشکر آمیز سرکار خانم ارسطو رئیس محترم شواری مرکزی انجمن ادبی (مجازی) راهو ایفاد می گردد به استحضار می رساند در خصوص شعر ارزشمند ( درلحظه ی خاکستر)از مجموعه ی وزین در جستجوی آن لغت تنها در نقد ویژه مهر ماه 1388 سیزده تن از سروران گرامی نظرات خود را به انجمن ارسال کرده اند که روی سیستم قرارگرفت ضمنن پست ویژه مهر 88 به عنوان افتخاری بزرگ برای انجمن در آرشیو مطالب قبلی در قسمت پیوندهای وبلاگ نگهداری خواهد شد با احترام و فروتنی.
انجمن ادبی ( مجازی ) راهو
* * *

رویایی با شعرهایی ماندگار که در حوزه ی زبان توانمند اش رخ داده یکی از زبان ورزان برجسته ی شعر معاصر ایران است شاعری که با قدرتمندی های شگرف ذهن خود معانی عمیقی را به تصویر می کشد و از ژرفای اندیشه اش مسائل روز جامعه را مطرح کرده و میکند او از منظری شخصی تحولاتی شگرف در شعر امروز پدید آورده و نام خود را با پدیده ی سبک شعر حجمی برای همیشه در تاریخ ثبت مینماید .دستمایه ی اصلی رویایی در ساختار اشعارش گنجینه ی معتبری از واژه گان طلایی او هستند که با شناختی عمیق و همه جانبه از کاربرد آنها کاروانی از پرنیان کلمه را در جاده ی ابریشمین ذهن روان میکند تا مخاطبان شیفته اش بتوانند نقبی به راه شیری هزار و یکشب تخیلات او بزنند و لذت را تجربه کنند. در دفتر "در جستجوی آن لغت تنها" این واژگان در آمیزه ای با الهامات مفهومی تصاویری بدیع تر ورنگین تر از پیش خلق کرده و به لغت حیاتی جاودانی بخشیده اند .آشنایی زدایی ها در این مجموعه دنیای تازه ای از بازی با زبان را بر روی شعر گشوده و فلسفه ی نگرش شاعر به هستی و عدم و تمام سوژه های نابی که همیشه مسئله ی انسان بوده و خواهد بود را با زبان تازه تری تفسیر میکند.متاسفانه من در مقامی نیستم که بتوانم رویایی این پدیده ی مطرح و شگفت شعر امروز را بیشتر از این بررسی وتحلیل کنم و نوشتن این پیش در آمد مثل زیره به کرمان بردن در محافل شعر و شاعر شناسی است که
پیشاپیش از چنین جسارتی از حضور سروران بخصوص جناب آقای دکتر یدالله رویایی و همکاران ارجمندم در این انجمن پوزش میخواهم و حضور پربرکت ایشان در این انجمن ادبی (مجازی) را افتخار بزرگی برای اعضا شورای مرکزی و خوانندگان مشتاق میدانم و از این فرصت مغتنم بهره برده مراتب قدردانی عمیق همکاران و خود را ابراز میدارم که بر سر برگ سبز و تحفه ی درویشی این کانون منت نهاده و به تلاش ما در پیشبرد و در گسترش فرهنگ ادبی غنا بخشیدند

15 اکتبر 2009


پرستو ارسطو

Posted by: جلال کیانی at octobre 21, 2009 10:24 AM

نیستان با قسمت اول از برگردان هزاران از لوکلزیو .

Posted by: نیستان at octobre 19, 2009 11:48 AM

سلام رویایی خوب
بی‏بی‏نی؟
متجاوزن عرض باید کنم که:
...و بین آن‏ها وقتی دینی هست
رفتار سبک تند است... !|

حالا چرا از میان یادداشت ها در پرانتز رفته؟ :)

Posted by: پیمان at octobre 19, 2009 12:37 AM

هنوز نمی بینم

Posted by: محسن اکبرزاده at octobre 18, 2009 11:32 PM

سلام
خیلی زیبا بود
لذت بردم

به امید دیدار

Posted by: fariborz at octobre 18, 2009 4:14 PM

بگویید هر غروب ...

Posted by: وحید at octobre 18, 2009 8:53 AM

درود.
ما
.
...
و بدرود.

Posted by: aisa hekmat at octobre 17, 2009 7:34 PM

سلام
آقای رویایی اگر مانیفست شعر حجم را بخاهم منبع کدام است؟

Posted by: مجید at octobre 17, 2009 5:18 PM

بسیار لذت بردم. عالی بود.

Posted by: مرجان at octobre 16, 2009 4:05 PM

مسیح مریم را گفتند ولد زنایی !

شنیدند :این تن من است، بخوریدش!....


با مهر سرز مین سونات ها

سارا بهرام زاده.

Posted by: سپهر at octobre 16, 2009 3:14 PM

سلام
جناب رويايي عزيز

ممنون

Posted by: مجيد at octobre 15, 2009 10:41 AM

استاد رویایی عزیز،مثل همیشه از نظرات حضرت عالی مستفیض شدیم. صحیفه ی وبیه ی "ملانصرالدین"با "کشفیات عجیبه ی ما "(فی باب شعریات میرزا مهرداد فلاح وشرکائه) بالیوم فرموده شد.منتظریم. تصدقتان میرزاجلیل معلوم الحال

Posted by: jalil sani at octobre 14, 2009 11:15 AM

من
از صداي يك رواني.........
.

Posted by: سارا بهرام زاده at octobre 14, 2009 4:56 AM

سلام

"

Posted by: محمد هادی حسینی جهان آبادی at octobre 14, 2009 3:10 AM

با سلام
((ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست-تو خود ...))
مهم برخاستن از ميان ديده و ديدني است تا به ديد.

Posted by: مجيد at octobre 13, 2009 5:04 PM

با درود بر رويايي عزيز
اول : برايم جالب بود كه حضرت رويايي از بيان اين مطلب در صدد رسيدن به چيست !؟ چون موضوع قطعا اين مقال نبوده كه پارسيان به چند صورت مي نگريسته اند و يا در كل ديدن را چه مي پنداشتند . تا اينكه به پايان مطلب رسيدم و ديدم كه بايد اصولا به چه بنگرم . . . آموختم و متشكر
آخر : پاينده و پر انديشه

Posted by: امين پورصباح at octobre 13, 2009 10:20 AM

با 8 شعر جدید به روزم !

Posted by: رضا مرتضوی at octobre 13, 2009 7:13 AM

من امروز به جایی رسیده‌ام که دلم می‌خواهد دیگر نه بینم! نه که نابینا بشوم، بلکه دلم می‌خواهد که بیش از این نمی‌دیدم! این همه ستمگری دیگر ظرف ستم پذیری من را پر کرده است، اکنون از هر سوی ستم به برم می‌ریزد.
با اتفاقاتی که در این واپسین ماه‌ها و روزها افتاده و می‌افتد و روی هم نهادن آن‌ها با حوادث دهشتناکی که از انقلاب به این سوی رخ داده است، در حیرتم که این ظرف لعنتی من، چه ظرفیتی برای ستم پذیری دارد!
دلم می‌خواهد همه‌ی هستیم یک فریاد می‌شد، آن‌چنان که گلویم را می‌درید تا دیوارهای صوتی جهان ستمگران فرو می‌‌شکست.

Posted by: رونما at octobre 12, 2009 4:54 PM

متشکرم . یادآوری قشنگی بود .


" با زیارت تو ، حضور ِ همه جایی ِ تو شکسته شد از من ؛ با مراقبه ، تنزه ِ تو از ذهن ، شکسته شد از من ؛ تنزه ِ سخن تو شکسته شد از من ، با سرودن ِ ستایش تو ؛

ببخشای این هرسه گناه را بر من "


" آوادوتا گیتا - داتا تریا - بهره 8 بند 1 "

.
.

گُل ِ گلو
ستاره ی سرخی
انگشت ِ تر ِ نشتر وقتی
پنج کُنج ِ ضلعی می جهد
سرکش و رسّام
چاک ِ افق با آبی
سفارت ِ ارغوانی می بیند
واژه ی تشنه
شاه ِ شش صورت
تا تاج
می شکُف شکافد
نیلی فر پَر

اٌم*

.


*OM

.
.

شاد باشی عزیز .

Posted by: کیوان قنبری at octobre 12, 2009 12:09 PM

چيزي واقعي وجود ندارد، تنها شيوه ي ديدن وجود دارد.
"فلوبر"

وقتي اين شيوه ي ديدن ، به خود "ديدن" نگاه مي كند همان برخورد در مبادله ي ديدن در انسان جاي مي گيرد. روبروي انساني كه ديگري را در متن ديد مي زند وقتي اين ديدن با نور به شعر مي رسد و استعاره در لغت از ديدن ، ديدني ديگر مي سازد آن چيز سومي كه از آنها خارج مي شود در مخاطب جا مي ماند و شيوه ي ديدن ِ شخص ِ او مي شود.
حتا در نگاه به قواعد فعل ديدن بايد ديد ِ سومي داشت كه اينطور ديد .
و چه كسي مي داند هر كدام از اين ديدها معناي خودشان را دارند كه در بي معنايي ديگري بارز مي شود و معنا مي گيرد.
و دين مخاطب از همين ديد ضايع مي شود. ديد سوم ِ جسوري كه نمي ديند تا ببيند.

با سپاس

Posted by: ستاره انصاري at octobre 12, 2009 11:05 AM

درود بر رویایی کبیر
شاید یکی از رسالت های اسپاسمانتالیسم همین احیای فراموش شده های زبان باشد. یادم به نویسنده ای افتاد که به تقلید از گفتار شما در جایی نوشته بود: بیش از این نمی بینمم. که البته منظور ایشان این بود که بیش از این کسی مرا نمی بیند!!!
سپاس
سجاد منتظری

Posted by: sajad at octobre 12, 2009 8:22 AM
Post a comment









Remember personal info?