septembre 25, 2009

مسافرمتن

نقدي بر دفتر «در جستجوي آن لغتِ تنها» از يدالله رويايي 
 


شعر ميوه دشواري ست                                                           

 لادن نیکنام
         روزنامه اعتماد        

در اينکه شعر در حوزه زبان اتفاق مي افتد يا لااقل يکي از تعريف هاي پذيرفته شده در اين گونه ادبي است، ترديدي نيست. زبان ورزي هم در شعر ايران بسيار ديده شده است. حتي در همين روزگار نيز عده يي از شاعران با استفاده از تداعي هاي آزاد آوايي و معنايي مشخصاً سعي دارند قدرتمندي هاي ذهني و خيالي خود را به نمايش گذارند. اين نوع اجراي شعري به خودي خود هيچ مشکلي براي متن و شاعر و مخاطب ايجاد نمي کند. اما هر چه بيشتر در شعر امروز ايران دقت کنيم مي بينيم دقت در معناهاي عميق تر ضمن به کارگيري از زبان خاص خود شاعر بسيار اندک مورد توجه قرار گرفته است يعني شاعران کمتر به ايجاد يک توازن متقارن در اين زمينه پرداخته اند. حال ممکن است عده يي با خود بگويند مگر شاعر آگاهانه شعر مي گويد که توازن ايجاد کند. نه مساله اينجاست که شاعر و نويسنده بدون شک لازم است از يک تربيت ذهني برخوردار باشد، مرتباً به خود نهيب زده و ذهن خود را به شکل آراسته يي در جهت سرودن شعر هدايت کند. شعر انديشه در ايران سابقه طولاني دارد همچنان که شعر روايي. از برجسته ترين اين شاعران مي توان به خيام اشاره کرد که بي ترديد ژرف ترين مسائل امروزي انسان مدرن را هم در زمان خود به نحو احسن طرح کرده است. هر چه برگ هاي تاريخ ادبيات مان را مرور کنيم مي بينيم در زمان رشد تحولات اجتماعي شاعران برجسته هر عصر به ژرفاها حرکت کرده و سعي کرده اند با دوري از هر نوع شعار در اعماق حرکت کنند. آنها فريب رخدادهاي زودگذر را نخورده و از منظري شخصي تحولات را در شعر خود وارد کرده تا بتوانند همگام اگرنه که ثبت کننده تاريخ خود باشند. در عين حال چنين شاعراني هر يک به سبک خود، به زبان خاص ذهني خويش شعر مي گويند. خيام رباعي را برمي گزيند و شاعري مانند يدالله رويايي به شعر حجم مي رسد؛ شعري که واژه ها در آن براساس نوع ويژه يي از همجواري به معناها و زيرساخت هاي فکري شاعر نزديک مي شود. به جرات در همين ابتداي بحث دو نکته را بايد طرح کنم.

الف- رويايي ضمن رسيدن به تجربه يي خاص خود توانسته به اين نوع شعر نزديک شود و برايم دور و دير مي نمايد اگر کسي بخواهد به شيوه او شعر بگويد. مگر در بندهايي يا پاره هايي از شعرش. اصلاً هم منکر الهام گرفتن و ادامه دادن يک سبک سرودن شعر نيستم که فرهنگ به مثابه جرياني است درهم شونده که بايد در زمان پيش رفته و دگرديسي هايش از دل يکديگر ميسر است. اما به نظرم بعيد مي رسد کسي مانند رويايي چنين درگير يک واژه شده و سعي کند هر مفهومي را به واسطه ظرفيت هاي همان واژه يا واژه هاي ديگر شعر طرح کند. اين مهم است که او با همان تربيت ذهني خاصي که ذکرش رفت به آن رسيده است يعني شعر رويايي صرفاً ترجمه خود اوست و امضاي خودش را دارد.

ب- اين شعر مخاطب عام ندارد. شايد در دفترهاي او شعرهايي هم باشند که بتوانند با جمعيت بيشتري ارتباط برقرار کنند اما متن هاي او به گونه يي است که کمتر مي توان رفتن ميان جامعه و ورد زبان مردم شدن را براي آن متصور شد. شعري است که شايد مخاطب اولين اش شاعران و بعد انديشمندان باشند؛ آدم هايي که دغدغه کلمه دارند. اگر نمي نويسند اما خواننده حرفه يي شعر و داستانند. با ادبيات مانوس اند. شعرهاي او را گويي يک انديشمند سروده است. يک ذهن درگير با مسائل امروزي جامعه بشري با فرو رفتن در معناهاي يک کلمه مي خواهد شعري بگويد و مشخص است او به مخاطب نمي انديشد. او فارغ از مخاطب لذت خويش را از تجربه منحصر به فردش دم به دم در کام مي نشاند. حال اگر مسافر اين نوع متن هستيد سراغ دفتر «در جست وجوي آن لغت تنها» برويد که شعرهايي است سروده شده در فاصله سال هاي 47 تا 87. شعرهايي پيش از اين فرصت سروده شدن داشته اند ولي فرصت چاپ را شاعرشان دريغ کرده است. اين را وقتي همان ابتدا دفتر را مي خوانيم از خود مي پرسيم اين يعني متن هاي پيش روي مان ابترند و عقيم يا نارس بوده اند و حالا رسيده اند، يا اينکه تن بسپاريم به حس ترحم نسبت به مظلوم ترين شعرهايي که به افتخار متن هاي ديگر کنار رفته اند.

اما کافي است چند صفحه در دفتر پيش برويم، مي بينيم اين شعرها در ادامه و در کنار همان شعرهاي چاپ شده قرار مي گيرند. وقتي مي خوانيم؛ نام طليعه نام تازه يي از يک گلوله نخ/ که باز مي شود/ و ظاهر مرا/ در ادامه خود تا کجاي نخ/ خطي مديد مي کند/ چيزي جديد مي شود. به شعر يدالله رويايي مي رسيم. خبري که در آن تصوير و تکرار و موسيقي و مفهوم، مهم تر از همه در کنار هم به همجواري مناسبي رسيده اند. در تمام دفتر شعر 150 صفحه يي اين توازن به شکل نسبي ديده مي شود ولي آنچه از همه مهم تر است استفاده رويايي از «لغت» در دو جهت است؛ يکي در پي ساختن تصويري نو از اين جهان، از تمام پديده ها و اتفاق ها و عناصر طبيعي و اشيايش و ديگري در مسير رسيدن به يک فکر تازه. او چنان انديشيده و مشخصاً خوانده است که مي داند رمز حيات ابدي يک شعر (حالا حتي در ذهن يک شاعر يا نويسنده يا فردي که علاقه به ادبيات دارد) در معنا نهفته است و فراموش هم نکنيم گفتار روزمره ايرانيان پر است از شعرهايي از گذشتگان. سعدي و حافظ يکي از افراد خانواده هاي ما هستند. در ضرب المثل هاي ما شعرهايشان راه يافته اند چون جدا از موسيقي به يادماندني آثارشان به معناها توجه داشته اند. صرف يک تصوير زيبا راهگشا نيست. بيشتر شبيه نسيمي مي شود که براي لحظه يي بر صورت وزيده و بعد ناپديد مي شود. رويايي مي داند در شعر بايد به انديشه ايراني تلنگر بزند. به حافظه جمعي ايراني فراخواني داده و از او بخواهد يک بار ديگر به کوه به طور مثال به شيوه يي ديگر نظر کند. کوه نماد استواري، کوه نماد پايداري و جاودانگي، کوه نشانه مقاومت هميشگي در شعر رويايي ناگهان چهره عوض مي کند؛ سيماي کوه از معاني درهم/ درهم مي ماند/ وقتي که جاي پاي فراري بر سنگ/ سيماي سنگ را/ پرچم مي کند/ و در صداي صخره تيرها متواري مي مانند.

از نظر من او به زيباترين شکل ممکن از نمادهاي ساخته شده براي کوه آشنايي زدايي کرده و بيشتر سرگرداني و پريشاني کوه را براي ما به شکل سوبژکتيو مي سازد. او مستقيماً به جاي پاها اشاره نمي کند. نمي گويد آنها حماسه سازاني هستند که مي خواهند چه و چه کنند. کاري به کارشان ندارد اما در پايان مي گويد در صداي صخره تيرها متواري مي مانند. آيا کوه پناهگاه است، آيا کوه چنين پذيرنده است، آيا کوه مادري است آشفته حال که نمي داند با جاي پاي يک فراري در آغوش چه کند؟از اين منظر شعر رويايي به عرصه هزارگزينه يي نزديک مي شود؛ به جايي که مي توان فراوان تلقي براي شعري کوتاه در نظر آورد، به معني فرار انديشيد و کوه، به سرنوشت تيرها فکر کرد و مفهوم پرچم. همه عناصر شعري که از آن سخن رفت از يک جنس اند اما مفاهيمي را که با خود به شکل ناپيدا حمل مي کنند از جنس هاي گوناگون اند. از اين دست شعرها در اين دفتر بسيارند؛ شعرهايي که پاره يي به واسطه تصاوير به ياد ماندني ره به مفاهيم چندگانه مي برند. و شعرهايي که به واسطه غور در يک کلمه خيلي غيرشاعرانه باز ما را دعوت کرده تا درباره يک يا چند مفهوم فکر کنيم. در جايي مي خوانيم:  و سطح، سطح مفرد / در انفجار سطح، جمع مي شود/ و سطح ِجمع جمعً ِتمام مفردها است. / هر مفردي در انفجار خودش جمع مي شود. اين شعر اشاره يي دارد به انسان و سطح به جاي کلمه انسان نشسته است. به جاي جان آدمي، و اشاره يي دارد به مرگ. تکرار کلمه سطح و مفرد و جمع از ابتدا تا انتهايش که در اينجا آمد، فضايي را مي سازد. شما از تکرار سطح به اهميت آن پي مي بريد. با خود مي گوييد لابد اين کلمه چنين غريب با فضاي شعر به دليلي اينچنين با تاکيد بسيار تکرار مي شود. يادتان مي آيد که اين کار رويايي است. او از تکرار مي خواهد حجمي بسازد، در آن فرو رفته و ما را به دنبال خود کشد. بيشتر شبيه چاهي که بايد از فرو رفتن در آن لذت ببري و لذت هم مي بري وقتي آموخته راه شوي. واقعاً معناي اهلي شدن در مورد متن رويايي تعبير درستي است. وقتي ياد مي گيري که سطح يعني انسان تقليل داده شده مدرن امروزي که شاعر دست بر قضا دوستش دارد که چنين بي صدا از جمع شدنش مي گويد. از ترکيدن اش که ترکيدن خودش به تنهايي نيست بلکه مرگ يک انسان، مرگ يک جمع است. در حوزه تفسير و تاويل شايد حتي عده يي بخواهند پا فراتر نهاده و بحث حمله هاي انتحاري را مطرح کنند. عيبي ندارد چون شعر فضايي پرراز و رمز دارد و به شما اجازه مي دهد خيالپردازي کنيد. در جايي ديگر وقتي از طول طناب و سطح طناب هم مي گويد باز به شکل غيرمستقيم اشاره به مرگ دارد. تکرار کلمه هاي «طول»، «سطح» و «طناب» به جايي ما را مي رساند که يک انسان به يک سطح تبديل مي شود. منتها اين بار سطح زمين. ما روي سطح زمين راه مي رويم؟ ما بر چه سطحي راه مي رويم؟ چه سطحي از اين زمين در طول تاريخ بشر چنين سطحي را لايه به لايه سال ها انباشته اند؟ و کار رويايي شعر گفتن است. فکر کردن است. فکر او شعرش مي شود و مشخص است رنجي مي کشد از انباشت اين تصاوير و واژه ها و مفاهيم وقتي اعتراف مي کند که: چگونه؟ چگونه شعر بگويم به شعر چگونه بگويم که روي سايه صدايي که از هواي شما مي آيد و روي سايه مي افتد با خوانش شما به خانه خاک مي رود و مدفن حرف مي شود؟ چه مرده هايي که مرده هاي شما را در خاک هم رها نمي کنند وقتي شماي مرده هنوز مي خوانيد و شعر در خوانش شما و ماي مرده ميوه دشواري نيست. اصل و اس و اساس حرف رويايي از شعرهاي خودش در اين چند خط آمده است. او از دشواري چيدن اين کلمات براي رسيدن به آن ميوه نهايي مي گويد ميوه يي که در کام من و شماي عاشق شعر مي نشيند طعم اش. او ضمير آگاه عصر امروز است. شعرهاي او هم طعم امروزي دارند. مساله همه ما هستند. کافي است يک شعر را چند بار بخوانيد. حس تان را چنان برمي انگيزد که تصاوير را به خاطر مي سپاريد. بعد درباره شان فکر مي کنيد. بايد فکري کرد. شعر رويايي حاصل درهم آميختن حس و انديشه است. او هرگز با رمانتيک شدن هاي آبکي و آه و ناله سر دادن از مرگ نمي گويد. بي صدا را به دوباره فکر کردن و دوباره ديدن دعوت مي کند؛ آن هم با سبک خاص خودش، با تصاويري که به واسطه تکرارهاي ما در حجمي لغزان به حرکت درآورده و سرانجام بي آنکه حواس مان باشد ياد مي گيريم در متن سفر کنيم. سوغات مسافر شدن ما چيست؟ تجربه مدام طعم ميوه دشواري به نام شعر .*

http://www.etemaad.ir/Released/88-06-10/253.htm
  روز نامه اعتماد ، سه شنبه 10 شهريور 1388 ، شماره2041   * 

يداله رؤيايی @ royai AT orange DOT fr septembre 25, 2009 12:38 AM || Balatarin
Comments

Wow! Talk about a psotnig knocking my socks off!

Posted by: Ameet at septembre 8, 2012 5:42 PM

تا شعر حيات دارد
شاد زي !

Posted by: سپهر at octobre 14, 2009 4:58 AM

درود.
ماه پا به ماه است با:
کنتراست.
هر روز کیفم را میگردم...
اینجا پر از زمزمه های زنی ست...
ایستاده ای وسط زندگی...
و بدرود.

Posted by: آیسا حکمت at octobre 11, 2009 7:01 AM

اين تن من است، بخوريدش!.....

مجسمه اي سر بندر بريده بودند
و..... .

Posted by: سارا سپهر at octobre 11, 2009 5:26 AM

سلام
لطفا نظرتون رو درباره شعرهام
مهمه برام
www.rohekhazande.mihanblog.com

Posted by: فروغ at octobre 10, 2009 10:03 PM

سنگ ندا

طرح لبخند زرتشت بر سنگ. یک لوح کم ضخامت(کتیبه ی عمودی بر فراز سنگ گور) به شکل موج تراشیده شود، از مرمری غیر از سنگ گور. دورتادور گور سبزه روییده است و در میان سبزه تبر، بر پلکان محرابی که بر آن غلتید وقتی که زیر ضربه ی سربازش گفت: این که نباشیم شکل دیگری از بودن است.


ای که در صف پیش
جان پیش صف می گذاری،
بر تلاطم تو جهان من کف و کاهی باد!
و جمال تو تا ابد
اندازه ی جان ما باد!


اینبار اینطور خواندمش و چیزی جز گریه دستگیرم نشد. ندا که با پوزخند به سربازش می گوید: این که نباشیم شکل دیگری از بودن است. و این جمله انگار در هر زمزمه من را از عقده ای خالی می کند. ندا فریاد می زند و ما گریه می کنیم، نه صرفا از غم که خیلی وقت ها گریه ی ما از شوق و زندگی شهیدهایمان است.

Posted by: ایوب عبدل at octobre 10, 2009 2:39 PM

سلام یدلله رویایی بزرگوا؛
مقاله تان در مورد توضیحاتی که از شعر داده اید را خواندم. توضیحات سودمندی بود. خیلی خوشحالم از آشنایی با تو که شخص ادیب و فرهنگی هستی.
خوب عزیزم! از خودم برایت بگویم من یک وبلاگی از خاطراتم را به منظور آگاهاندن و روشنگری مردم راه اندازی کرده ام که شاید خواندن آن مخالفت های عقیدتی و ملیتی را به همراه داشته باشد. البته در اندیشه انسانی تو جای تردید نیست که به دور از تعصب عقیده و ملیت به انسانیت احترام می نهی. و باز هم اگر خواسته باشی که در قلمروی انسانیت از مرزهای عقیده و ملیت پا فراتر نهی من ترا دعوت به خواندن وبلاگ خودم می کنم. من مشت خاکی هستم از تبار، ملیت، نژاد، زبان، فرهنگ، عقیده و جنس دیگر. اگرچه در هر وجهی با تو مختلف اما اختلاف است که باعث تعامل و دگرگونی می شود؛ چنانچه اکسیژن و هیدوژن با یکدیگر تعامل می کنند در نتیجه آب، نور، حرارت و حیات را می سازند. پس هرگونه اختلافی هم اگر در میان است بیا که فاصله ها را قسمت کنیم. در راه یکرنگی همدلی یعنی همه چیز. ما می توانیم دوستان همدل و همدرک یکدیگر باشیم. امیدوارم که این آغاز دوستی پایدار ما خواهد بود. اگر ترا فرصتی بود عشقاً نگاهی به وبلاگ من بیانداز و اگر تمام وبلاگم را بخوانی برایت قول می دهم که از نظر روان شناختی، جامعه شناختی و انسانی قدرت درکت خیلی بالا می رود. و اگر با تبادل لینک هم موافق بودی ازت ممنون خواهم شد.
شاد و سلامت و دلزنده باشی
زنده باد انسانیت و الفت!

Posted by: نیلوفر at octobre 10, 2009 12:06 PM

سلام....

سلام آقای رویایی عزیز

این شعر تقدیم به شما

این شعر ...:


اینجا نمی تواند وجود داشته باشد

نام هیچ یک از این کلمات در خاطر این صفحه نمی ماند

این یک صفحه از زمستان است

خطی که از میان این متن عبور می کند

بر کاغذ سفید لیز می خورد.

Posted by: kiana at octobre 10, 2009 9:27 AM

سلام
نیستان بنا دارد که برخی از داستان های کوتاه لوکلزیو، نویسنده معتبر فرانسوی و برنده جایزه نوبل سال 2008، که از زبان فرانسه به فارسی برگردانده را به تدریج منتشر کند.

Posted by: نیستان at octobre 9, 2009 12:49 PM

Cher Yadulla y Ruyayi
Je suis un ecrivain Kurde. Le 13m Festival de Galaweej au Kurdistan d Irak veut votre N. TEL ou votre email.
Cordiallement

Posted by: ferhad Pirbal at octobre 8, 2009 9:32 AM

با سلام و ارادت
درست است که مقاله ستاره انصاري را " نوعي خوانش" نام داده ايد، ولي مقاله لادن نيکنام هم نوع ديگري از خوانش است . يکي ارزش انتقادي دارد با خطابي عمومي ، ويکي تنها از شيفتگي خود ، درخطابِ بشاعر، حرف زده است .و معذالک هر دو "مسافر متن" هستند.
خوانش ِ حسين خليلي از اين هردو مقاله، برايم جالب بود ( خارج از اين بحثي که بر سر هيچ در گرفته است)

Posted by: آرمين at octobre 7, 2009 11:10 PM

سلام آشنا وقت عالی بخیر

سلامت باشی و پایدار

به امید دیدار

Posted by: احسان برات پور at octobre 6, 2009 11:29 AM

نیستان با داستان کوتاه

Posted by: نیستان at octobre 5, 2009 12:11 PM

ایوب عبدل عزیز !


اگر می خواستی مرض لحن مرا فوکوس کنی ، پیشتر گفته بودی بلند تر می نوشتم ، تا به تو اتهام تمارض نچسبد . تو که از دوسطر مرض لحن مرا مکاشفه میکنی ، محل شدیدی از مرض می توانی باشی . این را از وضعیت زبان آموخته ام و از وضعیت زبان - نه رویایی ! - آموخته ام که هرکه دریچه ای به تماشای بی نهایت باز کند ، هنری با آنکه سر در پستو دارد ، متفاوت ندارد . تفاوت را وقتی در لمحه فرو رفتم ، که دیدم دیدن ، پذیرش درون-بی نهایتهای خطهایی موازی ست که همه اگرچه در کل درگیر یکی هستند ، اما در خط خود تمامت ساختار و روش اند به هدفی که تنها خود تعقیبش می کنند . به هر حال موازی خبری از موازی ندارد . متن ِ بُن افکن برای من چنین متنی ست . نه مشتی از این و مشتی از آن برداشتن و سفر دیدن را تنها و تنها و تنها به تحیر بی جستار آزردن و آشفتن و میراندن .

حیرت ، اساس حرکت در شاخه هاست . حرکت از همه سو همیشه وجود دارد . این را هرکه فریاد کند ، احمقی ست که تازه از خواب بیدار شده . من هم از این احمق ها در زندگی خودم مطمئناً گهگاه هستم . خب نه تو از این کلمه جز گفتگو تماشا کن و نه رویایی به فکر سانسور بیفتد . کسی که کلمه را محض کلمه نتواند تماشا کند ، چه گونه از گفتن بگوید ؟


به زعم خودم مرضی در کارم نبود . درنگ بازتابشیم با متنی که در منظرم درشت جثه و کم مغز است ، می شود کامنتی که در منظرم باید کوچک جثه و پرمغز باشد . این روش من است .


چون فعل ، از کار پَر بگیرد
کلمه ، جنون ِ من آیا ست
یا معنام ؟

ای اسارت ِ هزار پرنده نشستن
ای هزار پرنده ، حنجره را
به جنون کشاندن
حروف
همه ، چشم ِ " الف " دارند
...

کیوان

Posted by: کیوان قنبری at octobre 5, 2009 12:09 PM

من یک اشکال عمده دارم با این نقد و آن هم در سطر اول اتفاق افتاده !
شعر تنها در حوزه ی زبان اتفاق نمی افتد و تعریف شعر اساساً اینگونه غلط است.

Posted by: Maziar at octobre 5, 2009 12:28 AM

نمی خواهم بخوانیدم . فقط گوشم کنید

Posted by: فرید صلواتی at octobre 3, 2009 5:29 PM

سفیدی شقیقه ام
جای خالی گلوله ای ست !

" آفریدگاران فروتن شعر " .

Posted by: آفریدگاران فروتن شعر at octobre 3, 2009 1:26 PM

درود بر رویایی کبیر و عباس عزیز
داشتم آرشیو نظرات این وبلاگ را دوره می کردم.
دوستی خطاب به استاد رویایی گفته بودند چرا تمام نامه هایتان خطاب به عباس عزیز است.
در جواب ایشان باید بگویم اگر شما هم مصاحبه ی بی بی سی فارسی با عباس معروفی را دیده بودید نه تنها به ایرانی بودنتان افتخار می کردید بلکه شما هم این حسن همکاری را می ستودید.
سپاس
سجاد منتظری

Posted by: sajad at octobre 3, 2009 9:21 AM

سلام آقای رویایی
ممنونم از راهنمایی مفیدتان. بله، برای چیزی که می خواستم بگویم کلمه ی خوانش بسیار مناسب تر از خواندن است. از این کتاب بسیار آموخته ام و همچنان می آموزم، چرا که پشت این کتاب پنجاه سال کار و تجربه ی شاعری خوابیده است. شاعری که شعر گفتن را تنها برای بیرون ریختن احساسات و عواطفش نخواسته است. و در این صورت است که شعر گفتن می شود کار.

با احترام: ایوب عبدل

Posted by: ایوب عبدل at octobre 3, 2009 8:45 AM

شاعر خوب و عزيز!
با شعرهايت مي توان مرگ را نيز زيست و نفس كشيد !
با احترام لينك سرزمين سونات ها هستيد .
تا شعر حيات دارد
شاد زي !

Posted by: سارا بهرام زاده...سپهر at octobre 3, 2009 5:43 AM

سلام خدمت رویایی عزیز
با دو تا کار جدید به روزم
مفتخر می شوم نظرت را بنویسی

Posted by: امین رجبیان at octobre 2, 2009 8:05 PM

سلام آشنا وقت عالی بخیر
سپاسگزارم.
به امید دیدار

Posted by: احسان برات پور at septembre 30, 2009 10:30 AM

با سلام!

از شما سپاسگذارم كه در جواب كامنت ايوب عبدل آن اشاره ي به جا را به آن صفحات عبارت از چيست كرديد. اين در هم رفتگي مفاهيم شايد داشت به انحراف جدي مي رفت.
هفته ي گذشته شاعري همشهري كه كار ادبي شان هم خب از نظرمن تا حدي مقبول است براي من ايميلي فرستاده بود كه:" از مقاله ي شما چيزي نفهميدم. مي شود توضيح دهي يا مولف مرده؟" مانده بودم در جوابشان چه بگويم كه رعايت احترام هم شده باشد . خيلي دوست داشتم همين ارجاع را بدهم ولي به دلائلي منصرف شدم و تنها جواب دادم اول اينكه به نظرم بارت زيادي به مولف اجحاف كرده و دوم اينكه متن من به آن معنا كه مقاله اي باشد كه بيايم و درباره ش براي شما توضيح بدهم نيست. گفتم اين متن ادعاي خوانش داشت. خوانش شايد به همان معناي تكثير آن مجموعه در من به كاغد و به دنياي اطراف آن. من نمي توانم و نمي خواهم اسم اين متن را نقد بگذارم. وقتي هم آن صفحات را مي خواندم كه " اگر كتابي را مي خوانم براي من ديگر خود من شده" كنارش يادداشتي نوشته بود به اين شرح كه (من متني را كه مي پرستم خودخواهانه مي خوانم/ مي خواهم) تمام خوانش هاي من ( كه نامي جز خوانش نمي توانم بر آنها بگذارم) هميشه از همان حس خودخواهي من برخاسته اند.در آن خوانش از بلانشو كه ارائه كرده ام و در اين خوانش من با سطر به سطر متن، خودم را مي خواندم . با تك تك لغات و كلماتش نفس كشيده ام و از هيچ لغت و جمله اي راحت عبور نكردم . اما احساس مي كردم اگر به كتاب و نثرهايي كه از شما خوانده ام و حظ برده ام اشاره كنم ممكن است سوءتفاهماتي ايجاد شود ، گو اينكه كسي كه آن متن ها از شما را خوانده باشد آنچنان نيازي به اين اشاره ها نخواهد داشت و آنكه تا بحال هم نخوانده شايد بي دليل در مواضع من جبهه مي گرفت.
در تمام لحظات نويسش ِ خوانش هم، تمام آن متن ها با من بودند.
به هر حال ايوب عبدل، بعد از حسين خليلي دومين كسي بود كه كامنت اش خوشحالم كرد. چون خوانش مرا خوانده. يعني همان تصوير مرا تصور كرده، حال با تصورات خاص خودش.
اينك كه اين اشاره از طرف شما رفت راحت تر به خودم اجازه دادم در اينجا من هم كامنتي داشته باشم. در مورد كار خانم لادن نيكنام هم تا حد چشمگيري با ايوب عبدل و آن ترسي كه حسين خليلي داشت هم نظرم.

با تشكر و احترام: ستاره انصاري

Posted by: ستاره انصاري at septembre 29, 2009 6:01 AM

سلام

این بار خوانش ستاره انصاری را اینجا خواندم.
با یکی از دوستان جایی نشسته بودیم و گپ می زدیم. حرف از خوانش ستاره انصاری افتاد. گفت من اين نقد را نمي پسندم چرا كه شكل نقد ندارد و منظورش همان حرفي بود كه حسين خليلي در باره ي آناليز تكنيك ها و حل اثر زده بود. گفتم اتفاقا اين نوع نقد مفيد تر و درست تر است به اين دليل كه آن چيزي كه تو از نقد مي خواهي، متن را باز مي كند و تمام مي كند در حالي كه اين يكي در پي گسترش و تكثير متن است. گذشته از اينكه اين كتاب به مخاطب اجازه ي تحليل مكانيكي نمي دهد. اين خوانش، اثر دومي است در كنار و موازي با اثر اول. در باره ي اثر است ولي خود تبديل به اثري ديگر مي شود كه خواهان رقص كردن و در هم پيچيدن با اثر است، و اين كار را هم مي كند. چه اهميتي دارد كه اين متن داراي روايتي سرراست هست يا نه؟ و بهتر كه بگويم اين نقد اصلا در پي اين روايت نيست و اگر اينطور باشد خيانت كرده است به ''لغت تنها'' و خيانت كرده است به خودش و خواندنش كه سرراست نيست، نمي شود.
روياييِ گرامي! من به اين مي گويم خواندن. خواندن نه به معناي گذار لفظي از كلمات، بلكه به معناي فكر كردن.
حالا بعد از خواندنِ خواندنِ ستاره، اين كتاب را بهتر مي خوانم و اين يعني كه نقد كار خودش را كرده و من را بيشتر گرفتار هزارتوي كتاب كرده است. مگر ما از نقد چيزي غير از اين مي خواهيم؟ مگر نمي خواهيم كه با نقد بهتر بخوانيم؟
از میان نظراتی که داده اند دیدگاه حسین خلیلی را دوست دارم. قابل احترام و فکر است. و هنوز نمی دانم دوستم؛ کیوان قنبری از کدام دریچه از فاصله ی نوریِ خوانش خانم انصاری و کامنت حسین خلیلی حرف می زند. درست که در حوزه ی زبان می شود از فواصل نوری حرف زد اما این که ربطی به حرف کیوان ندارد. لحن کیوان قنبری در آن چند سطر مرض دارد و اگر حسین خلیلی در جواب کیوان آنطور می نویسد برای این است که مریضی کامنت کیوان را نادیده گرفته است...

نقد خانم نیکنام را هم خواندم و فکر می کنم بیشتر معرفی یداله رویایی است به اضافه ی نقدی بر چند سطر از دفتر تازه ی رویایی. در جای خودش می تواند خوب باشد اما مشکل بتوان اسمش را گذاشت: نقدي بر دفتر «در جستجوي آن لغتِ تنها» از يدالله رويايي.

خواننده ی شما: ایوب عبدل

ايوب عزيز،
در باره مفاهيم "خوانش" پيشنهاد مي کنم(به شما و دوستان ديگرم) به فهرست موضوعي کتاب " عبارت از چيست" وازجمله صفحات 240 و 241 مراجعه کنند که اين بحث هدر نرود
رويائي


Posted by: ایوب عبدل at septembre 27, 2009 4:54 PM

سلام روياي عزيز
اول بگويم كه خيلي خوشحالم . از اينكه بعد نيم قرن كشف شدي . نسل خجسته اي از ذهن هاي جوان اين مرز و بوم دارند طوري به ادبيات و كلمه نگاه مي كنند كه حافظه ي تسخير شده ي اين غول بي شاخ و دم و البته سحر كننده يعني زبان فارسي را با زيست در خورش تنفس مي كند .
در اين متن گرچه ان شوريدگي و و تن دادگي به كلمات ان لغت تنها كه در خوانش ستاره بود غايب است . اما نوعي اگاهي روشن كننده در ان حضور دارد بر خورد نويسنده ي اين متن كاملا در خور و همگام با فرايندهاي نظري كه به ان مسلح است ديده مي شود و استفاده بجايي هم كرده . نسبت به مكانيسم آشنا گرداني شعر به وسيله زبان روزمره در حافظه ي ايراني و آشنايي زدايي شاعر از زبان كه منجر به زيست و اعتلاي ان مي شود . نظير ان تلاشي كه شاعران سبك هندي بعد از دوران ركود و كليشه در مضمون با در ر فرم كلاسيك آفريدند . بعدها هم در همان روند مرده خواري هاي غزل سرايان ناديده گرفته شد . نكته اي ديگري را هم خوب اشاره كرد كه من اسم آن را زائر شدن در شعر مي گزارم . با يد براي خوانش شعر زائر شد و رفتار و سلوكي را در پيش گرفت تا به نوعي به معرفت كلام و عرفاني كه با كلمه ساخته اي جان انديشه با نبض جنون خو بگيرد .
از جا هايي هم خيلي ژورناليستي و گزارش گونه رد شد و آن اشاره اش به نحوه ي نشانه گزاري و روايت استعاره در گفتار است . اين كه نسبتش با دستاوردها ي پيشين كه با تر كيب و ادات تشبيه متفاوت است چكونگي و مكانيسم اين دست آوردها كه كشف و ساختار دهي در متن را هم بايد به ان افزود . اينجا علا وه بر ان آشنا زدايي در مضمون و كثرت حجمي در زاويه ديد ما با نوعي از تكرار روبروييم كه نه تنها در ساخت گزاره بلكه در درون فعل هايي كه اورده اي متولد مي شوند . جايگاه فعل و حروف اضافه و نقش گفتار و فرم نوشتاري كه زبان تو به ان متعلق است .

جايي نوشته بودم كه اين همه اعتلا كه نظريه در غرب را باليده . شروع مدرنيته و نگاهي كه با ان منبعث مي شود در كار هاي مثل بودلر بود . حال ما با اين عقبه ي پر ملات از زبان و انديشه و متن چه شعر و چه منظومه و و با اين بر خورد جديد در دوران معاصر بخصوص بعد از نيماي بزرگ ببينيم آنها با امثال بودلر چه كرده اند در دانشكده هاي زبان شناسي و ما با امثال اسلامپور اردبيلي . الهي و رويايي در دانشكده هاي ادبيات چه كرديم . اميد وارم نگاه خواص و پايان نامه نويسان به انجا هم برسد . البته اگر نردباني در خور داشته باشند .

در اين متن چيز هاي ديگري هم هست . كه مرا مي ترساند. تر سم بيرون از اين متن افتاده . جر يان بازار . اينكه هر چيزي اينجا زود مد مي شود ادمها هم بلدند حرفهاي هم را تكثير كنند . بگويند ما هم خواصيم . غافل از انكه اين سوزن گر است و آهن سوراخ مي كند . خيلي سخت است به جماعتي كه شعر هاي سعدي و حافظ و جامي عطار و خيام و منوچهري و نظامي را تدريس مي كنن بگويي بايد شعر خواندن را ياد بگيري . روزي در اتاق يكي از دوستان استاد در دانشكده ادبيات به انتظار التفات نشسته بودم تا كارش با دانشجوي دوره ي ارشد ادبيات تمام شو د دانشجو كلافه از نتوانستن در خوانش شعر هاي تو و چند تن ديگر داد پيش استاد اورده بود . استاد هم صادقانه گفت من هم كه دكترا از فلان جا دارم هم ارتباط نميگيرم بهتر بود براي پايان نامه عنوان ديگري ...

بعد كه ان خانوم رفت . اين شعر را برايش دكلمه كردم :

برگرد اي تحرك متروك
اينجا نه ابر نه گذر باد
ديريست تا معاش نبات را
پيغامي از سواحل تبخير نيست
و سر نوشت آب در سفرهاي زير زميني
تقطير آسمان را از ياد برده است .

يادداشت كرد البته بعد از پرسيدن نام شاعر . حالا هر وقت كه همديگر را مي بينيم زمزمه مي كند .

مي بوسمت


Posted by: حسين خليلي at septembre 25, 2009 11:00 PM

شاید باور نکنی یداله اما ...

Posted by: رضا مرتضوی at septembre 25, 2009 10:17 PM
Post a comment









Remember personal info?