septembre 13, 2009

نوعي خوانش‌ (۳ )

  1.                                                 
                                                                                                                               
     
    "درجستجوي آن لغت تنها "*                                                       

  2.  درخوانش ِ‌ستاره انصاري                                                                


  3. این مقاله درمجلۀ نوشتا(شماره۱۱) با اشتباهاتی
  4. در‌ترتیب‌صفحات‌چاپ‌شده است.خوانندگان پی‌جو
  5. می توانند متن ِ درستِ آنرا در اینجا بخوانند


    وقتي در جستجوي كلمه اي باشي، و" در جستجوي آن لغت تنها " به سراغت بيايد، دنبالش مي روي . جستجوها انگار مسير هم سويي مي گيرند. مسيري به نا تمامي، به شكل وارياسيون. جستجويي كه معناي خودش نيست؛ به معناي به انتها نرسيدن است. خود اميد از نيامدن مي دهد، اميد از نا اميدي زيبا، و رنگ از وارياسيون مي گيرد. به موازي "هاي نامتناهي، با هم و با همه،... به قبل از آغاز مي رسي : " و هر چه شايد كه باشد، شايد كه نباشد.
    چهره ، شكل ِ شك مي گيرد و شكل، پُر از ابهاماتي كه " طاق و طاقه مي برَدَش در ميان ِكشف"   وقتي كه در نماي ظاهر، دورنمايي از باطن مي آيد، نمايي از لغت . دورنمايي از " ته ِ تاريك شئ"، و تمام سهم من در متن مي شود. متن ِ من مي شود و ترس، آن چيز سومي ست كه در فاصله ي من و متن است. لمسي ميان محاصره ي كشف در" آنسوي فكر".
    فكرهايم از عبور گذشته مي آيند و حال آينده را حال ِ منقلب ِ امروز مي كنند. ترس ِ مدام در ميدان ديدم روايت مي شود. از تمام رويا "من" تمام مي شوم و تمام، شكلي از نامتناهي مي گيرد. شكلي از ادامه اي كه توقف ها بي نقطه در خطوط ممتدِ قطعه مي رود و نقطه كه مي آيد استراحتگاهي براي اندك نفسي ست كه مي گيرم . وقتي به نگاهم نگاه مي كنم متن به " شيوه ي وقتيكه ها" به من مي آيد كه : "نگاه تو تمام نگاه تو نيست" و لبخندهايم به گچ مي رسد و هراس دوباره به جان. در جستجوي كلمه چنگ مي زنم هر صفحه از چنگ من مي گريزد و زير ناخن "ترسيم ترس" از صفحه اي باقي مي ماند و " ماندن از مبادله صورت جان مي گيرد"، صورت ِترسخورده ي من. وقتي كه معنا، معني نيست يك تقليد رام از قرردادهايي كه زبان را نمي بينند و متن را پيكري بي مغز از لغات مي خواهند.
    لغاتي كه در پرسه هاي هميشه ردي از گذشته دارند. گذشته اي كه رنگ از گذشتن نمي گيرد و به امضايي بي تاريخ ثبت مي شود
    تمام تن را در تماميت متن مي بينم، در قطعه، و با تمام ديدم انگار نيمرخي از من" شكل تمام تو است" كه در رفتار مشابهي از كلام " در حالت حضور بي جسم" مرا چيزي جديد مي كند ازادامۀ او . زمان از متن مي گذرد و من ِ منتظر را با اشاره اي جادويي مالك تمام صفحاتي مي كند كه ترس شاعر را دارند و سهم مشترك از اعتراض ِ معني به معناي يعني به اسطوره ي هول مي رسد كه سوي ديگرش از حرف مي آيد، حرفي كه " چيزي به آينه نمي دهد" و تقسيم ِ تصوير و من در آينه، تقسيم درد و رويا در متن، من را به ما مي رساند و رفتارمان را به تنگنايي از انتظار آن لغت مرموز: " لغتي كه نمي آيد" د  
    در بيدادِ رفتارهاي سبك، و رقص عريان لغت، حيران كه مي شوی كلمه مي آيد و " ميدان تنگِ عبارت را تنگ از نشانه مي كند"، و سفيدي صفحه تحميلي ست كه "كنجي براي عزلت" را با نشانه اي روي صفحه بگذاری وقتيكه مي بينی جمع شده با ديگران، نشانه ديگر معناي نشانه نيست و هيچ چيز معناي خودش نيست و عزلت از جمع با ديگري مي آيد و كنج، فراخي آن تنگناي انتظار در ما ست. هيچ چيز معناي هيچ چيز نيست و همه بي هم، با همه مي آيند در همه جايي از هيچ جاي ديگر. جستجو در فاصله ي ديدن شئ تا نگاه ِ شئ مي ايستد و حركت از اينجا تظاهر به آغاز مي كند، که " حركت اول/ فرياد آخر است" ت
    صورت، فرم ترس مي گيرد و لغات تصويرشان را در چهره ي هراسان من مي بينند " وقتي طناب آينه اش را ديد/ و مرگ، مرگ را شناخت" من متن را مي شناسد و در ادامه ي هول مشترك با " مرگ چهره" نيز خوانش از سماجت نامتناهي نمي گذرد و به همهمه ي پر التهاب جستجو مي رود در بي نهايت ِ سكوتي از دهان ِهميشه باز كلمه كه صدا را پنهان مي كند و آرام مي لغزد در آن : " آهسته حرف بزن/ تا سرقتِ سلاح من از لب هات در لب هات/ پنهان كند/ مرداب و كهكشان را"ا
    اينگونه بي مكث سخن گفتن و بي توقف ايستاده پا بر جاي پاي لغت در وحشت سكوت، گلو را خشك مي كند و كوير از دهان مي ريزد در مسير ِ لغاتي كه خستگي سالها و صبوري كوير دست روي شانه اش مي گذارد و خشكي شانه اش را با تكانه هاي گرم به دشت هاي دور مي برد و " دوردستِ دشت را / شروع ِدشت مي كند"، شروع نويسش براي گذراندن وقت، كه اينجا با وقت خودش مانده، با گذراندن خودش از وقت. وقتي اينجا باشد و از آنجا بگويد اينجا آنجا مي شود. وقتي در دشت باشي و از كوير زندگي كني؛ ناممكن همه ي امكان مي شود. همه ي مكان مي شود در بي فاصله اي از ذهن و زبان. در " وطن خواب" چيزي عجيب نيست " نه فلس سوال و نه حيرت ماهي" كه دلتنگي هاي كوير را به درياي لغات مي برد و اينگونه درهواي سال ها مي رود و در صفحه پخش مي شود " حالا كه فضا/ جز هوا چيزي نيست" فضاي صفحه جز هواي جوهر نمي كند كه پيش مي رود و معلق در هواي واژه مي ماند. با همه ي ترس اينكه به جايي نرسد به هيچ برسد " بر صفحه ليك/ قضيه مي گيرد رنگ/ وقتي شكنجه رنگ مي بازد" با هر لغتي كه نمي آيد شكنجه رنگ مي بازد امّا به تاريكي " از خواب/ از لغت/ و هر دو در برابرشب" 
    ترس نقطه اي مي شود كه به عمق مي رود. كوچك ِ عميق مي شود تا بطن حرف، جزء مي شود. جزئي كه تنها نيست و تقسيم مي شود در پيش رفتن متن با من كه با تمام متن تنهاست. عمودها را طي عمود مي كند و باز هم " بَعد ِ لحظه" مي آيد؛ با عظيمي از حيرت قائم كلمه
    در تمام راه به حذف چيزي مي انديشم كه پيدايش نمي كنم و فاصله اي ست ساكن كه آينده را با گذشته مي آورد و در ادامه ي حال ِ من گذشته ي شاعر جاري مي شود و حالي عجيب مي شوم وقتي " تو در جلوتر ِ تو مي دود و من/ بعدِ نام من" مي رود تا به بيروني از تن برسد كه تمام درون شاعري است كه با "سر انگشت هاي لرزان" به تحميل كاغذ پاسخ گفته و ميل ذهن مرا مرگي اسطوره اي مي كند تا صفحه از من آغاز كند " حرف هاي دوزخي" در جهان ِمرگ را. از من بگويد از تمام تن من در دهان ديگري با حرف هايي كه "جز تو نيست" در دياري كه همه ي طول راه، كلمه و مصرع و فرم با سماجت ِ همگام از پوستش گذشته اند روي كاغذ و به دورترين مكان رفته اند، به من كه تنها نزديك ام به متن، و از چگونه هاي شعر رويا در " خوانش هوا" تمام متن هايش با هم مي آيند درچيستي ِ عبارت كه شعر را " حيات حجم دهان تو" مي كند و حيات خوانش من كه در فاصله ي لغات، منتظر برهنگي كامل است، تا تمام تن را نظاره كند. منتظر نظاره ي تمام تن در متن ِناتمام، كه تهي را در وجودمان پُركرده از وسوسه هاي آنچه نيست و مي تواند باشد. و فكر به تواني مي رود كه فعل را از قوه مي آورد و قواي حوصله اي ست كه با تنهايي كلمه خلوت كرده " حالا من تو ام، تو مني حالا" ،و با محبت پر هوسي از تمام ميل خودخواه لذت ، تنهايي ِ هر دو را مي خوانم وقتي برهنه مي آيند روبرويم : " انسان برهنه تنها نيست/ هيچ انسان عجيبي تنها نيست" وقتي عريان روي صفحه مي ريزد تمام تن اش را تا " براي آنكه مي رسد از راه" ميزبان عجيبي شود كه اشتياق ميهمانش را به حروف سخت ِ نشسته روي راحتي هاي زبانش پذيرايي كند و سدي از هراس و گشاده رويي ِ ترسي سخت بيرونشان ميكند از خانه ي متن. كساني كه آسان مي خواهند آسان مي خوانند آسان مي آيند و آسان مي روند. سخت آسان! كه ياد نگرفته اند سخت بخوانند و شكل بدهند. تنها شكل مي گيرند در قالب سطح؛ شكل هاي مومي ِ نرم. تنها مني در متن ميهمان ما مي شود كه بتواند " شكل تازه اي از تاريكي به شب بدهد" و حرف تازه اي به حروف كه جان مي گيرند از تن. " جان چيزي از تن است" و كسي كه از تن خبر ندارد جاني نمي دهد و نمي گيرد و تن اش را جا مي گذارد در سال هاي متواري از چيزي كه هيچ وقت ندانسته چيست. امّا رويا فرار مي كند در متن، در تمام تني كه دنيا در آنجا به آخر رسيده است فرار مي كند و " معناي پشت ديوار" مي گيرد، معناي فرار
    معناي جسمي تن نيز در " شدن ِمادلن" با همه ي تنهاترينش بامن تنها نيست وقتي كه در من است و در من تعبير به ميل ِ "نيز" شدن دارد. از پوست معطر و بوي بخشنده ي تن سهمي به جهان مي دهد و سهمي از جهان به من. از طبيعت كلمه كه در متن مرز نمي شناسد و در انتخاب توقف ها هم ميل به رفتن دارد. رفتن از معناي " زن، خروس، اسب، زنبور، سبزه، گوشت، مرغ، درخت، پرنده، سنگ، جنگل، مرداب، خاك، آسمان، خزنده، ماهي، مار، نهنگ، صخره، باد، مادر، دانه، عنكبوت، رودخانه، خون، چاله، ابريشم، شاخه، شكوفه، گاو، گنجشك، خزه، شبان... به معناي خودشان و به انتخاب نگاهي كه نا مرئي را فداي مرئي نمي كند
    اينجا من به چگونه مي رسم وقتي پُرم از آنهايي كه گفته و مرا خالي كرده، خالي از عقده ي نگفته ها. و تهي در من در "هفده ارديبهشت" به تصميم خوانش مي رسد، به رسيدن ِ اتفاق ِ يك زمان در دو مكان: تقويم و كتاب. در تقويم متغيري كه سال ها ثابت از هفدهم ارديبهشت گذشته و مي گذرد و در كتاب ثابتي كه در هفدهم اردبيشت متغير مي ماند. تا هميشه مي ماند. و اشتراك در تقويم متغيري كه انتها ندارد و كتاب ثابتي كه انتها ندارد، با وارياسيون ادامه مي دهد و وارياسيون، " ادامه ي آغازي ست كه مي خواهد آغاز بماند"، به انتها تن نمي دهد گر چه از تمام تن بو برده است. كتابي كه با " محصول ِنتوانستن" تمام مي شود، تمام نمي شود. مجموعي از جستجو كه در آغاز هم، قدم هاي شك را به اين شكل، شكل مي داده . شكلي از " ريسمان ربط" كه موازي با " رقص ِقتيل" تا انتهاي ديوار لغت شكلي از نامتناهي مرگ دارد و ظاهر ِ مرگ را كه پايان است به حجم ِ بي پايان ِ لغت مي برد. مرگ در وارياسيون به مرگ مي رسد، به بسياري هاي مرگ درشكل ِ پُر مغزترين وآزاردهنده ترين هنر وقتيكه كه از سطح مي گذرد تا به حجم برسد: به دار، طناب و حلقه هاي تشنه ي گلو با دهان هاي باز وحشت... وحشت طناب از مرگ و وحشت متن از حلقه هاي خودش وقتي با جستجوي آن لغت تنها در شك عظيم قدم به اينجا مي گذارد به شكلي از نا تمامي مسير در وارياسيون. در ابتداي جستجو به ترس آمديم و در ادامه باز ترس : " نخست گاهي مي ترسيم/ و بعد هميشه مي ترسيم". گاهي، هميشه مي شود
    وقتي نگاه موازي با تمام قطعه در خوانش پيش مي رود در حيرت فرار از توقف مي ايستيم، روي صفحه و لغات پرت مي شوند به جستجوي لغت مرموزي كه تمناي تمام ذهن هاي عزيمت از سطح است : " هميشه در عزيمت، چيزي حذف مي شود/ حذفِ توقف
    در تمام خوانش ِ متن، ترسيم ترس، موازي با ذهن رويا پيش مي رفت و فاصله در " دهليزهاي اولين حركت ها" در تن من " به " بازوي بسته های تو" ختم مي شد. در نامتناهي متني از تن كه تمام ِمرا ( متن خوانش را) در آغوش گرفته است.
    در امتداد "خطي مديد" به " چيزي جديد" در جستجوي آن لغت تنها آمدم تا پايان نا تمام تن:
    " هميشه موازي در خود مي ماند حجم
    معنايي از رسيدن ازنرسيدن"

    * يداله رويايي انتشارات كاروان/ تهران1387
يداله رؤيايی @ royai AT orange DOT fr septembre 13, 2009 6:22 AM || Balatarin
Comments

I think you hit a bullyese there fellas!

Posted by: Valen at septembre 8, 2012 11:54 PM

لطفن به پستچی بگوئید پرحوصله باشد.. مثل خودتان جناب پیر مغان..

کدپستی: 1475883586
تلفن : 021 - 44405338
موبایل: 0912 - 2064617
0912 - 4258451

تشنه ام.. تشنه تر از همیشه..

Posted by: سلام at septembre 29, 2009 10:15 AM

مصطفا دلاوری پاریزی یا خانم خاتمی.. مش تاقم .. :).. بوس.

Posted by: سلام at septembre 29, 2009 9:00 AM

سلام برمولانا يداله رويايي هميشه ماندني

براي شما يك بسته پستي دارم ونيازمند يك آدرس كه نامه را بفرستم با يك كتاب
چه بايد كرد؟

Posted by: علي الفتي at septembre 23, 2009 11:12 AM

خب بالاخره OK شد.. بوس :)

Posted by: سلام at septembre 23, 2009 10:34 AM

بازهم.. اینبار یک بوس ِ بسیط از طرف استاد :)
آرزومند رخ شاه جو ماهم حافظ

Posted by: سلام at septembre 23, 2009 7:19 AM

نه!.. همان بر دیده تشنه ام تو دیدن باش..
نزذی شاه رخ و فوت شد ایام استاد..

Posted by: سلام at septembre 23, 2009 2:48 AM

دستِ خدا.. بگیر تا برویم (تو و او) آن کجای نزدیک..

Posted by: سلام at septembre 23, 2009 12:01 AM

تو از به شباهت
از به زیبایی..
بر دیده خسته ام تو دیدن باش

Posted by: سلام at septembre 22, 2009 11:31 PM

چاره چيست كيوان عزيز وقتي در فواصل نوري بايد زيست ؟.
خصلت تنفسي اين فضا فواصل نوريست . اما با اينهمه در خوانش نور ستاره ها هنوز با هم همسايه اند !!

Posted by: حسين خليلي at septembre 22, 2009 9:39 PM

این متن خصوصی می باشد

با سلام خدمت نور چشمم استاد معظم جناب آقای رویایی احتراما پس از موافقت جنابعالی در خصوص نقد و بررسی یکی از اشعار کتاب وزین در جستجوی آن لغت تنها که برای اعضاء شورای مرکزی انجمن مجازی راهو و این حقیر مایه ی بسی مباهات است شعر ارزشمند لحظه ی خاکستر روی سیستم انجمن گذاشته شده چنانچه ایرادی در نگارش شعر مذکور مشاهده می فرمائید در اسرع وقت اطلاع دهید تا برطرف شود با احترام دوستدار شما

Posted by: جلال کیانی at septembre 22, 2009 11:11 AM

" خوانش اگر واقعا تخريب متن (دکنستروکسيون ) باشد خرابه هاي متن را ميخواند، نه متن هاي خراب را "
( نقل از نوعي خوانش شماره 2 )
آيا ممکن است بفرمائيد مال خانم انصاري ار چه نوعش است ؟

Posted by: raz at septembre 22, 2009 1:59 AM

.................
پنج شنبه همه سوراخها
جمعه در چاه!
سلام استاد
ما مخلصیم تا ابد
با شعر هفته سوراخ شناختمتون و دیوونت شدم
راستی به روزم با دو شعر کوتاه
خوشحال می شم سر بزنید

Posted by: حمیدرضا گروسی at septembre 21, 2009 8:24 PM

خانکی ساخته ایم سایبانش همه از نادیده های من و تو سر می رود و دلکده ای که در آن روزها را رنگ خاطر و بینایی می زنیم
باشد که دوست بداریش
س...
www.nadideha.com

Posted by: س at septembre 21, 2009 10:37 AM

حسین خلیلی عزیز !

گمان نمی کنم ستاره انصاری منظره ی تو را ببیند

پس این گفتن کجای جهان بینابینی را اگر که در آدم ها تسری ببریم ، می تواند مراوده ی مفصل باشد ؟

حسین عزیز ! متن تو با متن ستاره میلیون ها سال نوری متفاوت بود .

Posted by: . at septembre 21, 2009 6:08 AM

درود
من به دعوت خانم انصاری آمدم ضمن عرض سلام به رویایی عزیز فقط می توانم بگویم جالب بود و متن حسین خلیلی هم ...
بااحترام هجوووووووووم

Posted by: ehsan at septembre 20, 2009 4:01 PM

با نوشته ای به نام در ولایت هوا به روز و امیدوار دیدار و یادگیری هستم

Posted by: آرش گرگانی at septembre 20, 2009 2:58 PM

شعر های بسیار زیبایی ست در جستجوی لغت تنها.
سرزمین سونات ها با شعری به روز هست .
شاعر خوب
قدم هایت و نظرت بر چشم می ماند .

Posted by: سارا بهرام زاده at septembre 20, 2009 1:22 PM

سلام روياي عزيز .

نوعي خوانش از آن دست خوانش ها كه مي داني دارد با تن زبان به قول تو پيش مي رود . فضاي گيجي و در دام افتادگي عقلي كه مي خواهد دال را به مدلولي ببرد كه گمانش رسيده اما هر چه پيش مي رور انگار براي گفتن چيزي كه در ان عاجز است يعني تعريف انچه در پشت كار است جا مي ماند . اما اين جا ماندگي در صورت نازل و متداول كلمه است . نويسنده ي اين متن از جان ان چيزي كه در تن زبان ريخته گر گرفته و فهمي سريع و حجمي و به همان نسبت لرزان و نا محدود از زواياي ديد و تاويل در ساختار اشعار لغت تنها بلعيده و حالا تنفس كاغذ است كه سينه به قلمش فرو داده و جلو دار ش نيست با يد بنويسد . ادامه مي دهد و اسير مي شود . مخصوصا اگر شاعري باشد كه شعر تو را و ذكري كه در پس ان مي ايد درست در ساختار موسيقي و هار موني نشانه گزاري هاي تو خوانده باشد . عقل حساب در بسامدها ي اوا و حروفي كه نمي تواني حذفشان كني مانده تخيل هم در پي داده ها سحر بر دتش . حيرتي كه با لذت كشف همرا مي شود مثل هماني كه در لحظه ي نويسش دچارش هستي در لحظه ي مكث و ابعاد ي كه همراه با چينش كلمه با احتمال فروريختگي تصوير در تو هست .

اين خوانش ستاره انصاري خودش را به حجم خوانش نزديك و حتي منطبق كرده است اما در توده ي كلمات تو مانده . گير كرده . مثل آنچه در مي ماني و اين طبيعي ست . شعر را تكثير مي كند اجراي استعاره اي كارهاي تورا و ان بعد غريبي كه كلمات از خود لخت كرده اند در انسجام معنا و حذف عادت را نيز به من مخاطب در جستجو نما مي دهد . نويسنده ي متن خوانش . شاعر است و وقتي با كلمه در شعر تو تكثير مي شود در حجم تو مي ماندو تنها كارش تغيير زاويه ديد در دروت ان حجم ا و سيلي از معناهاست كه احضارمي شوند اما انتخواب و باز نمي شوند . معنا هايي در كلمه و بي كلمه . مثل روايت شناختي اسطوره و انسجام در نشانه اي كه خود مجموع روايت هاست . در اينجا چون رسيدن و روايت خوانش سريع و با سرعت نور در حال رفت و آمدند مجالي براي يافتن كلماتي كه بيان را واقع كنند نيست لاجرم بايد از كلمات تو استفاده كرد آنها هم در جستجوي كلمه ا ند . در روايت كردن ان خوانش نيز بايد نشانه ها را با افعال به ايجاز رساند . وقتي يادداشتهاي سهراب مازندراني بر شعر هاي تو در كتابهاي سفيدي كه در سوئد نشر مي داد مي خواندم همين حيرت و سرعت نشئه ام مي كرد . خوب ديگر ما كه شعر مي خوانيم چه كاري مي بايست بكنيم كه نكرده باشيم متن هايي از اين دست را بايد مثل توپ هاي فرانسوي به مغز فسيل شده ي منتقدان ادبي شليك كرد شايد به خودشان بيايند . بر گردند ببينن چه اتفاقي در كلمه و شعر افتاده و انرا به پيش و اينده ذهن ها ي شعر خوان برسانند . مي خواستم با اين حرفها در مورد خوانش ستاره انصاري بگويم كه شعر را تكثير سطح كرده اما به روايت هاي تخت در زبان گفتاري خوانش و تاويل نرسيده و يا به آنچه در مفصل بندي قطعه شعر ها داشته اي روايت سر راستي دست نمي دهد . اما به خودم مي گويم چرا بايد همچين انتظاري داشته باشم از شاعري كه اين طور در مخاطره ي كلمات تو به خطر افتاده تا روايتي از كهكشانها و سياه چاله هايي كه ديده برايمان داشته باشد . اناليز تكنيكها و مكانيسم جادويي كلمه بماند براي همان اساتيد نحو ي كه فكر نمي كنم هزار سال نوري ديگر هم عقلشان را اين تابش سرخ كند .

مي بوسمت .

Posted by: حسين خليلي at septembre 19, 2009 10:26 AM

سلام همشهري عزيز و گل...! لطفا تشريف بياوريد و چند پست جديدم را بخوانيد.
.شاد و سلامت باشيد.

Posted by: رضاپارسي پور at septembre 16, 2009 8:12 PM

این متن خصوصی می باشد
با سلام خدمت استاد معظم جناب آقای رویایی اگر اجازه بفرمائید یک شعر از کتاب در جستجوی آن لغت تنها یا هر شعری را که صلاح بدانید روی سیستم انجمن مجازی راهو ویژه ی مهر ماه بدون درج نام شاعر جهت نقد و بررسی قرار دهیم منتظر پیغام حضرتعالی می مانیم با احترام دوستدار شما

آدرس وب : http://rahoo-9.blogfa.com

Posted by: جلال کیانی at septembre 16, 2009 10:24 AM

سلام رویایی عزیز !
بعد از مدت ها با 5 اپیزود به روزم .
...


شاید بهار را بشود زندانی کرد

پیچک ها اما

میله ها را سبز خواهند کرد .


بدورد !

Posted by: علی حاجیان زاده at septembre 15, 2009 11:17 AM

سلام آقای رویایی ، موشکافانه نگاه می کند . با کاری جدید به روزم ، دوست داشتید سر بزنید . ممنون می شوم از خوانش شما .

Posted by: رضا مرتضوی at septembre 14, 2009 2:30 PM

. . .

کلّما التسعت الرویا ، ضاقت العباره

هر آنچه به رویا وسعت دهد ، عبارت را تنگ می کند


" ابوالعباس نفری"


. . .

Posted by: . at septembre 14, 2009 5:24 AM

عالم- در هر آنچه که هست

[راهی از تن شب، برای خود بافته است

گسستگیِ شب به نزدیک ما

تاریخ را حواله به سعی ما می دهد

راه، خود را به تابلوی کج‌آویخته به دیوار

کوره می‌کند – او با کوره راه مرده است

با همه پریشانی به آسمان بنگریم

زمین گرچه خسته، نیز چنین می‌کند]

عالم – در هر آنچه که نیست

Posted by: مجيد كمالي at septembre 13, 2009 7:19 AM
Post a comment









Remember personal info?