septembre 25, 2009

مسافرمتن

نقدي بر دفتر «در جستجوي آن لغتِ تنها» از يدالله رويايي 
 


شعر ميوه دشواري ست                                                           

 لادن نیکنام
         روزنامه اعتماد        

در اينکه شعر در حوزه زبان اتفاق مي افتد يا لااقل يکي از تعريف هاي پذيرفته شده در اين گونه ادبي است، ترديدي نيست. زبان ورزي هم در شعر ايران بسيار ديده شده است. حتي در همين روزگار نيز عده يي از شاعران با استفاده از تداعي هاي آزاد آوايي و معنايي مشخصاً سعي دارند قدرتمندي هاي ذهني و خيالي خود را به نمايش گذارند. اين نوع اجراي شعري به خودي خود هيچ مشکلي براي متن و شاعر و مخاطب ايجاد نمي کند. اما هر چه بيشتر در شعر امروز ايران دقت کنيم مي بينيم دقت در معناهاي عميق تر ضمن به کارگيري از زبان خاص خود شاعر بسيار اندک مورد توجه قرار گرفته است يعني شاعران کمتر به ايجاد يک توازن متقارن در اين زمينه پرداخته اند. حال ممکن است عده يي با خود بگويند مگر شاعر آگاهانه شعر مي گويد که توازن ايجاد کند. نه مساله اينجاست که شاعر و نويسنده بدون شک لازم است از يک تربيت ذهني برخوردار باشد، مرتباً به خود نهيب زده و ذهن خود را به شکل آراسته يي در جهت سرودن شعر هدايت کند. شعر انديشه در ايران سابقه طولاني دارد همچنان که شعر روايي. از برجسته ترين اين شاعران مي توان به خيام اشاره کرد که بي ترديد ژرف ترين مسائل امروزي انسان مدرن را هم در زمان خود به نحو احسن طرح کرده است. هر چه برگ هاي تاريخ ادبيات مان را مرور کنيم مي بينيم در زمان رشد تحولات اجتماعي شاعران برجسته هر عصر به ژرفاها حرکت کرده و سعي کرده اند با دوري از هر نوع شعار در اعماق حرکت کنند. آنها فريب رخدادهاي زودگذر را نخورده و از منظري شخصي تحولات را در شعر خود وارد کرده تا بتوانند همگام اگرنه که ثبت کننده تاريخ خود باشند. در عين حال چنين شاعراني هر يک به سبک خود، به زبان خاص ذهني خويش شعر مي گويند. خيام رباعي را برمي گزيند و شاعري مانند يدالله رويايي به شعر حجم مي رسد؛ شعري که واژه ها در آن براساس نوع ويژه يي از همجواري به معناها و زيرساخت هاي فکري شاعر نزديک مي شود. به جرات در همين ابتداي بحث دو نکته را بايد طرح کنم.

الف- رويايي ضمن رسيدن به تجربه يي خاص خود توانسته به اين نوع شعر نزديک شود و برايم دور و دير مي نمايد اگر کسي بخواهد به شيوه او شعر بگويد. مگر در بندهايي يا پاره هايي از شعرش. اصلاً هم منکر الهام گرفتن و ادامه دادن يک سبک سرودن شعر نيستم که فرهنگ به مثابه جرياني است درهم شونده که بايد در زمان پيش رفته و دگرديسي هايش از دل يکديگر ميسر است. اما به نظرم بعيد مي رسد کسي مانند رويايي چنين درگير يک واژه شده و سعي کند هر مفهومي را به واسطه ظرفيت هاي همان واژه يا واژه هاي ديگر شعر طرح کند. اين مهم است که او با همان تربيت ذهني خاصي که ذکرش رفت به آن رسيده است يعني شعر رويايي صرفاً ترجمه خود اوست و امضاي خودش را دارد.

ب- اين شعر مخاطب عام ندارد. شايد در دفترهاي او شعرهايي هم باشند که بتوانند با جمعيت بيشتري ارتباط برقرار کنند اما متن هاي او به گونه يي است که کمتر مي توان رفتن ميان جامعه و ورد زبان مردم شدن را براي آن متصور شد. شعري است که شايد مخاطب اولين اش شاعران و بعد انديشمندان باشند؛ آدم هايي که دغدغه کلمه دارند. اگر نمي نويسند اما خواننده حرفه يي شعر و داستانند. با ادبيات مانوس اند. شعرهاي او را گويي يک انديشمند سروده است. يک ذهن درگير با مسائل امروزي جامعه بشري با فرو رفتن در معناهاي يک کلمه مي خواهد شعري بگويد و مشخص است او به مخاطب نمي انديشد. او فارغ از مخاطب لذت خويش را از تجربه منحصر به فردش دم به دم در کام مي نشاند. حال اگر مسافر اين نوع متن هستيد سراغ دفتر «در جست وجوي آن لغت تنها» برويد که شعرهايي است سروده شده در فاصله سال هاي 47 تا 87. شعرهايي پيش از اين فرصت سروده شدن داشته اند ولي فرصت چاپ را شاعرشان دريغ کرده است. اين را وقتي همان ابتدا دفتر را مي خوانيم از خود مي پرسيم اين يعني متن هاي پيش روي مان ابترند و عقيم يا نارس بوده اند و حالا رسيده اند، يا اينکه تن بسپاريم به حس ترحم نسبت به مظلوم ترين شعرهايي که به افتخار متن هاي ديگر کنار رفته اند.

اما کافي است چند صفحه در دفتر پيش برويم، مي بينيم اين شعرها در ادامه و در کنار همان شعرهاي چاپ شده قرار مي گيرند. وقتي مي خوانيم؛ نام طليعه نام تازه يي از يک گلوله نخ/ که باز مي شود/ و ظاهر مرا/ در ادامه خود تا کجاي نخ/ خطي مديد مي کند/ چيزي جديد مي شود. به شعر يدالله رويايي مي رسيم. خبري که در آن تصوير و تکرار و موسيقي و مفهوم، مهم تر از همه در کنار هم به همجواري مناسبي رسيده اند. در تمام دفتر شعر 150 صفحه يي اين توازن به شکل نسبي ديده مي شود ولي آنچه از همه مهم تر است استفاده رويايي از «لغت» در دو جهت است؛ يکي در پي ساختن تصويري نو از اين جهان، از تمام پديده ها و اتفاق ها و عناصر طبيعي و اشيايش و ديگري در مسير رسيدن به يک فکر تازه. او چنان انديشيده و مشخصاً خوانده است که مي داند رمز حيات ابدي يک شعر (حالا حتي در ذهن يک شاعر يا نويسنده يا فردي که علاقه به ادبيات دارد) در معنا نهفته است و فراموش هم نکنيم گفتار روزمره ايرانيان پر است از شعرهايي از گذشتگان. سعدي و حافظ يکي از افراد خانواده هاي ما هستند. در ضرب المثل هاي ما شعرهايشان راه يافته اند چون جدا از موسيقي به يادماندني آثارشان به معناها توجه داشته اند. صرف يک تصوير زيبا راهگشا نيست. بيشتر شبيه نسيمي مي شود که براي لحظه يي بر صورت وزيده و بعد ناپديد مي شود. رويايي مي داند در شعر بايد به انديشه ايراني تلنگر بزند. به حافظه جمعي ايراني فراخواني داده و از او بخواهد يک بار ديگر به کوه به طور مثال به شيوه يي ديگر نظر کند. کوه نماد استواري، کوه نماد پايداري و جاودانگي، کوه نشانه مقاومت هميشگي در شعر رويايي ناگهان چهره عوض مي کند؛ سيماي کوه از معاني درهم/ درهم مي ماند/ وقتي که جاي پاي فراري بر سنگ/ سيماي سنگ را/ پرچم مي کند/ و در صداي صخره تيرها متواري مي مانند.

از نظر من او به زيباترين شکل ممکن از نمادهاي ساخته شده براي کوه آشنايي زدايي کرده و بيشتر سرگرداني و پريشاني کوه را براي ما به شکل سوبژکتيو مي سازد. او مستقيماً به جاي پاها اشاره نمي کند. نمي گويد آنها حماسه سازاني هستند که مي خواهند چه و چه کنند. کاري به کارشان ندارد اما در پايان مي گويد در صداي صخره تيرها متواري مي مانند. آيا کوه پناهگاه است، آيا کوه چنين پذيرنده است، آيا کوه مادري است آشفته حال که نمي داند با جاي پاي يک فراري در آغوش چه کند؟از اين منظر شعر رويايي به عرصه هزارگزينه يي نزديک مي شود؛ به جايي که مي توان فراوان تلقي براي شعري کوتاه در نظر آورد، به معني فرار انديشيد و کوه، به سرنوشت تيرها فکر کرد و مفهوم پرچم. همه عناصر شعري که از آن سخن رفت از يک جنس اند اما مفاهيمي را که با خود به شکل ناپيدا حمل مي کنند از جنس هاي گوناگون اند. از اين دست شعرها در اين دفتر بسيارند؛ شعرهايي که پاره يي به واسطه تصاوير به ياد ماندني ره به مفاهيم چندگانه مي برند. و شعرهايي که به واسطه غور در يک کلمه خيلي غيرشاعرانه باز ما را دعوت کرده تا درباره يک يا چند مفهوم فکر کنيم. در جايي مي خوانيم:  و سطح، سطح مفرد / در انفجار سطح، جمع مي شود/ و سطح ِجمع جمعً ِتمام مفردها است. / هر مفردي در انفجار خودش جمع مي شود. اين شعر اشاره يي دارد به انسان و سطح به جاي کلمه انسان نشسته است. به جاي جان آدمي، و اشاره يي دارد به مرگ. تکرار کلمه سطح و مفرد و جمع از ابتدا تا انتهايش که در اينجا آمد، فضايي را مي سازد. شما از تکرار سطح به اهميت آن پي مي بريد. با خود مي گوييد لابد اين کلمه چنين غريب با فضاي شعر به دليلي اينچنين با تاکيد بسيار تکرار مي شود. يادتان مي آيد که اين کار رويايي است. او از تکرار مي خواهد حجمي بسازد، در آن فرو رفته و ما را به دنبال خود کشد. بيشتر شبيه چاهي که بايد از فرو رفتن در آن لذت ببري و لذت هم مي بري وقتي آموخته راه شوي. واقعاً معناي اهلي شدن در مورد متن رويايي تعبير درستي است. وقتي ياد مي گيري که سطح يعني انسان تقليل داده شده مدرن امروزي که شاعر دست بر قضا دوستش دارد که چنين بي صدا از جمع شدنش مي گويد. از ترکيدن اش که ترکيدن خودش به تنهايي نيست بلکه مرگ يک انسان، مرگ يک جمع است. در حوزه تفسير و تاويل شايد حتي عده يي بخواهند پا فراتر نهاده و بحث حمله هاي انتحاري را مطرح کنند. عيبي ندارد چون شعر فضايي پرراز و رمز دارد و به شما اجازه مي دهد خيالپردازي کنيد. در جايي ديگر وقتي از طول طناب و سطح طناب هم مي گويد باز به شکل غيرمستقيم اشاره به مرگ دارد. تکرار کلمه هاي «طول»، «سطح» و «طناب» به جايي ما را مي رساند که يک انسان به يک سطح تبديل مي شود. منتها اين بار سطح زمين. ما روي سطح زمين راه مي رويم؟ ما بر چه سطحي راه مي رويم؟ چه سطحي از اين زمين در طول تاريخ بشر چنين سطحي را لايه به لايه سال ها انباشته اند؟ و کار رويايي شعر گفتن است. فکر کردن است. فکر او شعرش مي شود و مشخص است رنجي مي کشد از انباشت اين تصاوير و واژه ها و مفاهيم وقتي اعتراف مي کند که: چگونه؟ چگونه شعر بگويم به شعر چگونه بگويم که روي سايه صدايي که از هواي شما مي آيد و روي سايه مي افتد با خوانش شما به خانه خاک مي رود و مدفن حرف مي شود؟ چه مرده هايي که مرده هاي شما را در خاک هم رها نمي کنند وقتي شماي مرده هنوز مي خوانيد و شعر در خوانش شما و ماي مرده ميوه دشواري نيست. اصل و اس و اساس حرف رويايي از شعرهاي خودش در اين چند خط آمده است. او از دشواري چيدن اين کلمات براي رسيدن به آن ميوه نهايي مي گويد ميوه يي که در کام من و شماي عاشق شعر مي نشيند طعم اش. او ضمير آگاه عصر امروز است. شعرهاي او هم طعم امروزي دارند. مساله همه ما هستند. کافي است يک شعر را چند بار بخوانيد. حس تان را چنان برمي انگيزد که تصاوير را به خاطر مي سپاريد. بعد درباره شان فکر مي کنيد. بايد فکري کرد. شعر رويايي حاصل درهم آميختن حس و انديشه است. او هرگز با رمانتيک شدن هاي آبکي و آه و ناله سر دادن از مرگ نمي گويد. بي صدا را به دوباره فکر کردن و دوباره ديدن دعوت مي کند؛ آن هم با سبک خاص خودش، با تصاويري که به واسطه تکرارهاي ما در حجمي لغزان به حرکت درآورده و سرانجام بي آنکه حواس مان باشد ياد مي گيريم در متن سفر کنيم. سوغات مسافر شدن ما چيست؟ تجربه مدام طعم ميوه دشواري به نام شعر .*

http://www.etemaad.ir/Released/88-06-10/253.htm
  روز نامه اعتماد ، سه شنبه 10 شهريور 1388 ، شماره2041   * 

septembre 13, 2009

نوعي خوانش‌ (۳ )

  1.                                                 
                                                                                                                               
     
    "درجستجوي آن لغت تنها "*                                                       

  2.  درخوانش ِ‌ستاره انصاري                                                                


  3. این مقاله درمجلۀ نوشتا(شماره۱۱) با اشتباهاتی
  4. در‌ترتیب‌صفحات‌چاپ‌شده است.خوانندگان پی‌جو
  5. می توانند متن ِ درستِ آنرا در اینجا بخوانند


    وقتي در جستجوي كلمه اي باشي، و" در جستجوي آن لغت تنها " به سراغت بيايد، دنبالش مي روي . جستجوها انگار مسير هم سويي مي گيرند. مسيري به نا تمامي، به شكل وارياسيون. جستجويي كه معناي خودش نيست؛ به معناي به انتها نرسيدن است. خود اميد از نيامدن مي دهد، اميد از نا اميدي زيبا، و رنگ از وارياسيون مي گيرد. به موازي "هاي نامتناهي، با هم و با همه،... به قبل از آغاز مي رسي : " و هر چه شايد كه باشد، شايد كه نباشد.
    چهره ، شكل ِ شك مي گيرد و شكل، پُر از ابهاماتي كه " طاق و طاقه مي برَدَش در ميان ِكشف"   وقتي كه در نماي ظاهر، دورنمايي از باطن مي آيد، نمايي از لغت . دورنمايي از " ته ِ تاريك شئ"، و تمام سهم من در متن مي شود. متن ِ من مي شود و ترس، آن چيز سومي ست كه در فاصله ي من و متن است. لمسي ميان محاصره ي كشف در" آنسوي فكر".
    فكرهايم از عبور گذشته مي آيند و حال آينده را حال ِ منقلب ِ امروز مي كنند. ترس ِ مدام در ميدان ديدم روايت مي شود. از تمام رويا "من" تمام مي شوم و تمام، شكلي از نامتناهي مي گيرد. شكلي از ادامه اي كه توقف ها بي نقطه در خطوط ممتدِ قطعه مي رود و نقطه كه مي آيد استراحتگاهي براي اندك نفسي ست كه مي گيرم . وقتي به نگاهم نگاه مي كنم متن به " شيوه ي وقتيكه ها" به من مي آيد كه : "نگاه تو تمام نگاه تو نيست" و لبخندهايم به گچ مي رسد و هراس دوباره به جان. در جستجوي كلمه چنگ مي زنم هر صفحه از چنگ من مي گريزد و زير ناخن "ترسيم ترس" از صفحه اي باقي مي ماند و " ماندن از مبادله صورت جان مي گيرد"، صورت ِترسخورده ي من. وقتي كه معنا، معني نيست يك تقليد رام از قرردادهايي كه زبان را نمي بينند و متن را پيكري بي مغز از لغات مي خواهند.
    لغاتي كه در پرسه هاي هميشه ردي از گذشته دارند. گذشته اي كه رنگ از گذشتن نمي گيرد و به امضايي بي تاريخ ثبت مي شود
    تمام تن را در تماميت متن مي بينم، در قطعه، و با تمام ديدم انگار نيمرخي از من" شكل تمام تو است" كه در رفتار مشابهي از كلام " در حالت حضور بي جسم" مرا چيزي جديد مي كند ازادامۀ او . زمان از متن مي گذرد و من ِ منتظر را با اشاره اي جادويي مالك تمام صفحاتي مي كند كه ترس شاعر را دارند و سهم مشترك از اعتراض ِ معني به معناي يعني به اسطوره ي هول مي رسد كه سوي ديگرش از حرف مي آيد، حرفي كه " چيزي به آينه نمي دهد" و تقسيم ِ تصوير و من در آينه، تقسيم درد و رويا در متن، من را به ما مي رساند و رفتارمان را به تنگنايي از انتظار آن لغت مرموز: " لغتي كه نمي آيد" د  
    در بيدادِ رفتارهاي سبك، و رقص عريان لغت، حيران كه مي شوی كلمه مي آيد و " ميدان تنگِ عبارت را تنگ از نشانه مي كند"، و سفيدي صفحه تحميلي ست كه "كنجي براي عزلت" را با نشانه اي روي صفحه بگذاری وقتيكه مي بينی جمع شده با ديگران، نشانه ديگر معناي نشانه نيست و هيچ چيز معناي خودش نيست و عزلت از جمع با ديگري مي آيد و كنج، فراخي آن تنگناي انتظار در ما ست. هيچ چيز معناي هيچ چيز نيست و همه بي هم، با همه مي آيند در همه جايي از هيچ جاي ديگر. جستجو در فاصله ي ديدن شئ تا نگاه ِ شئ مي ايستد و حركت از اينجا تظاهر به آغاز مي كند، که " حركت اول/ فرياد آخر است" ت
    صورت، فرم ترس مي گيرد و لغات تصويرشان را در چهره ي هراسان من مي بينند " وقتي طناب آينه اش را ديد/ و مرگ، مرگ را شناخت" من متن را مي شناسد و در ادامه ي هول مشترك با " مرگ چهره" نيز خوانش از سماجت نامتناهي نمي گذرد و به همهمه ي پر التهاب جستجو مي رود در بي نهايت ِ سكوتي از دهان ِهميشه باز كلمه كه صدا را پنهان مي كند و آرام مي لغزد در آن : " آهسته حرف بزن/ تا سرقتِ سلاح من از لب هات در لب هات/ پنهان كند/ مرداب و كهكشان را"ا
    اينگونه بي مكث سخن گفتن و بي توقف ايستاده پا بر جاي پاي لغت در وحشت سكوت، گلو را خشك مي كند و كوير از دهان مي ريزد در مسير ِ لغاتي كه خستگي سالها و صبوري كوير دست روي شانه اش مي گذارد و خشكي شانه اش را با تكانه هاي گرم به دشت هاي دور مي برد و " دوردستِ دشت را / شروع ِدشت مي كند"، شروع نويسش براي گذراندن وقت، كه اينجا با وقت خودش مانده، با گذراندن خودش از وقت. وقتي اينجا باشد و از آنجا بگويد اينجا آنجا مي شود. وقتي در دشت باشي و از كوير زندگي كني؛ ناممكن همه ي امكان مي شود. همه ي مكان مي شود در بي فاصله اي از ذهن و زبان. در " وطن خواب" چيزي عجيب نيست " نه فلس سوال و نه حيرت ماهي" كه دلتنگي هاي كوير را به درياي لغات مي برد و اينگونه درهواي سال ها مي رود و در صفحه پخش مي شود " حالا كه فضا/ جز هوا چيزي نيست" فضاي صفحه جز هواي جوهر نمي كند كه پيش مي رود و معلق در هواي واژه مي ماند. با همه ي ترس اينكه به جايي نرسد به هيچ برسد " بر صفحه ليك/ قضيه مي گيرد رنگ/ وقتي شكنجه رنگ مي بازد" با هر لغتي كه نمي آيد شكنجه رنگ مي بازد امّا به تاريكي " از خواب/ از لغت/ و هر دو در برابرشب" 
    ترس نقطه اي مي شود كه به عمق مي رود. كوچك ِ عميق مي شود تا بطن حرف، جزء مي شود. جزئي كه تنها نيست و تقسيم مي شود در پيش رفتن متن با من كه با تمام متن تنهاست. عمودها را طي عمود مي كند و باز هم " بَعد ِ لحظه" مي آيد؛ با عظيمي از حيرت قائم كلمه
    در تمام راه به حذف چيزي مي انديشم كه پيدايش نمي كنم و فاصله اي ست ساكن كه آينده را با گذشته مي آورد و در ادامه ي حال ِ من گذشته ي شاعر جاري مي شود و حالي عجيب مي شوم وقتي " تو در جلوتر ِ تو مي دود و من/ بعدِ نام من" مي رود تا به بيروني از تن برسد كه تمام درون شاعري است كه با "سر انگشت هاي لرزان" به تحميل كاغذ پاسخ گفته و ميل ذهن مرا مرگي اسطوره اي مي كند تا صفحه از من آغاز كند " حرف هاي دوزخي" در جهان ِمرگ را. از من بگويد از تمام تن من در دهان ديگري با حرف هايي كه "جز تو نيست" در دياري كه همه ي طول راه، كلمه و مصرع و فرم با سماجت ِ همگام از پوستش گذشته اند روي كاغذ و به دورترين مكان رفته اند، به من كه تنها نزديك ام به متن، و از چگونه هاي شعر رويا در " خوانش هوا" تمام متن هايش با هم مي آيند درچيستي ِ عبارت كه شعر را " حيات حجم دهان تو" مي كند و حيات خوانش من كه در فاصله ي لغات، منتظر برهنگي كامل است، تا تمام تن را نظاره كند. منتظر نظاره ي تمام تن در متن ِناتمام، كه تهي را در وجودمان پُركرده از وسوسه هاي آنچه نيست و مي تواند باشد. و فكر به تواني مي رود كه فعل را از قوه مي آورد و قواي حوصله اي ست كه با تنهايي كلمه خلوت كرده " حالا من تو ام، تو مني حالا" ،و با محبت پر هوسي از تمام ميل خودخواه لذت ، تنهايي ِ هر دو را مي خوانم وقتي برهنه مي آيند روبرويم : " انسان برهنه تنها نيست/ هيچ انسان عجيبي تنها نيست" وقتي عريان روي صفحه مي ريزد تمام تن اش را تا " براي آنكه مي رسد از راه" ميزبان عجيبي شود كه اشتياق ميهمانش را به حروف سخت ِ نشسته روي راحتي هاي زبانش پذيرايي كند و سدي از هراس و گشاده رويي ِ ترسي سخت بيرونشان ميكند از خانه ي متن. كساني كه آسان مي خواهند آسان مي خوانند آسان مي آيند و آسان مي روند. سخت آسان! كه ياد نگرفته اند سخت بخوانند و شكل بدهند. تنها شكل مي گيرند در قالب سطح؛ شكل هاي مومي ِ نرم. تنها مني در متن ميهمان ما مي شود كه بتواند " شكل تازه اي از تاريكي به شب بدهد" و حرف تازه اي به حروف كه جان مي گيرند از تن. " جان چيزي از تن است" و كسي كه از تن خبر ندارد جاني نمي دهد و نمي گيرد و تن اش را جا مي گذارد در سال هاي متواري از چيزي كه هيچ وقت ندانسته چيست. امّا رويا فرار مي كند در متن، در تمام تني كه دنيا در آنجا به آخر رسيده است فرار مي كند و " معناي پشت ديوار" مي گيرد، معناي فرار
    معناي جسمي تن نيز در " شدن ِمادلن" با همه ي تنهاترينش بامن تنها نيست وقتي كه در من است و در من تعبير به ميل ِ "نيز" شدن دارد. از پوست معطر و بوي بخشنده ي تن سهمي به جهان مي دهد و سهمي از جهان به من. از طبيعت كلمه كه در متن مرز نمي شناسد و در انتخاب توقف ها هم ميل به رفتن دارد. رفتن از معناي " زن، خروس، اسب، زنبور، سبزه، گوشت، مرغ، درخت، پرنده، سنگ، جنگل، مرداب، خاك، آسمان، خزنده، ماهي، مار، نهنگ، صخره، باد، مادر، دانه، عنكبوت، رودخانه، خون، چاله، ابريشم، شاخه، شكوفه، گاو، گنجشك، خزه، شبان... به معناي خودشان و به انتخاب نگاهي كه نا مرئي را فداي مرئي نمي كند
    اينجا من به چگونه مي رسم وقتي پُرم از آنهايي كه گفته و مرا خالي كرده، خالي از عقده ي نگفته ها. و تهي در من در "هفده ارديبهشت" به تصميم خوانش مي رسد، به رسيدن ِ اتفاق ِ يك زمان در دو مكان: تقويم و كتاب. در تقويم متغيري كه سال ها ثابت از هفدهم ارديبهشت گذشته و مي گذرد و در كتاب ثابتي كه در هفدهم اردبيشت متغير مي ماند. تا هميشه مي ماند. و اشتراك در تقويم متغيري كه انتها ندارد و كتاب ثابتي كه انتها ندارد، با وارياسيون ادامه مي دهد و وارياسيون، " ادامه ي آغازي ست كه مي خواهد آغاز بماند"، به انتها تن نمي دهد گر چه از تمام تن بو برده است. كتابي كه با " محصول ِنتوانستن" تمام مي شود، تمام نمي شود. مجموعي از جستجو كه در آغاز هم، قدم هاي شك را به اين شكل، شكل مي داده . شكلي از " ريسمان ربط" كه موازي با " رقص ِقتيل" تا انتهاي ديوار لغت شكلي از نامتناهي مرگ دارد و ظاهر ِ مرگ را كه پايان است به حجم ِ بي پايان ِ لغت مي برد. مرگ در وارياسيون به مرگ مي رسد، به بسياري هاي مرگ درشكل ِ پُر مغزترين وآزاردهنده ترين هنر وقتيكه كه از سطح مي گذرد تا به حجم برسد: به دار، طناب و حلقه هاي تشنه ي گلو با دهان هاي باز وحشت... وحشت طناب از مرگ و وحشت متن از حلقه هاي خودش وقتي با جستجوي آن لغت تنها در شك عظيم قدم به اينجا مي گذارد به شكلي از نا تمامي مسير در وارياسيون. در ابتداي جستجو به ترس آمديم و در ادامه باز ترس : " نخست گاهي مي ترسيم/ و بعد هميشه مي ترسيم". گاهي، هميشه مي شود
    وقتي نگاه موازي با تمام قطعه در خوانش پيش مي رود در حيرت فرار از توقف مي ايستيم، روي صفحه و لغات پرت مي شوند به جستجوي لغت مرموزي كه تمناي تمام ذهن هاي عزيمت از سطح است : " هميشه در عزيمت، چيزي حذف مي شود/ حذفِ توقف
    در تمام خوانش ِ متن، ترسيم ترس، موازي با ذهن رويا پيش مي رفت و فاصله در " دهليزهاي اولين حركت ها" در تن من " به " بازوي بسته های تو" ختم مي شد. در نامتناهي متني از تن كه تمام ِمرا ( متن خوانش را) در آغوش گرفته است.
    در امتداد "خطي مديد" به " چيزي جديد" در جستجوي آن لغت تنها آمدم تا پايان نا تمام تن:
    " هميشه موازي در خود مي ماند حجم
    معنايي از رسيدن ازنرسيدن"

    * يداله رويايي انتشارات كاروان/ تهران1387