juin 30, 2009

شنبۀ سیاه

" نمی دانید چقدر زدند، چقدر می زنند، چقدر می زنندم ...
ما با تنی کبود ازباتوم، در یک شهامت می میریم و بازاز یک ترس
زاده می شویم "
(از نامۀ مهناز یوسفی شاعر، 5 تيرماه 88)                  
                           


و ترس باز
در چهارراه منتظر من بود

وقتی که فتح، زشت ترین فتح
عقل و جنون را
سرخ و سیاه
مثل گیاه
از دست هایم می رویاند
و ترس می درخشید
در چهارراهِ ترس .


فریاد
طول ِ طناب بود
که از گلو پائین می رفت
و خاره از طناب بالا می آمد:
پرخاش !
وقتی تمام ِمن
پرتاب از دهانم می شد


وقتی تمام ِمن – پرخاش –
پرتاب از دهانم شد
سگ ها بهم نشانم دادند
و در محاصره لبخند هائی از گچ
تا چهارراه ترس بدرقه ام کردند
آنقدر که از جرقه ای قدیمی
انگشت هایم از سرما لرزیدند


بار دگر
ننگِ اطاعت از ضخیم ترین حرف های لات
سنگِ صدا دهان فرتوت
صندوق تفته
تابوت !

يداله رؤيايی @ royai AT orange DOT fr juin 30, 2009 12:49 AM || Balatarin