novembre 23, 2008

هفتاد سنگ قبر، مهندسي اشک و لبخند

بهزاد خواجات

(نقل از روزنامه کارگزاران - ويژه تجديد چاپ ّهفتادسنگ قبرّ شماره 639 - يکشنبه 26 آبان 1387)

آوانگاردیسم در شعر امروز ایران حیاتی تکه‌تکه دارد و رخداد این جریان‌ها در زمان خود اگر از منظری نابه‌گاه تلقی شده، از منظری دیگر بزنگاه بوده و در قرار داشت تاریخ ادبی. فرهنگ شعر فارسی به واسطه نقش‌های انتسابی خود در تربیت و تهییج و تبلیغ همواره به کسوتی ابلاغی مزین بوده و هر چیزی که می‌توانست در جهت این ابلاغ مانعی ایجاد کند (فرم و تشریفات زبانی) به عنوان عاملی مخل در شمار بود. اصولا دیدگاه سنتی (و نه لزوما شعر سنتی) در جهت همگرایی مخاطبان و خواسته یا ناخواسته در جهت همبسته‌سازی خوانندگان شعر تلاش دارد. می‌گویم دیدگاه سنتی و نه لزوما شعر سنتی چون شأن وجودی سنت مانع تراشی در مسیر نو نیست. به نظر می‌رسد که جریان‌های آوانگارد همواره در شرایطی زاد و رشد داشته‌اند که محیط مناسبی مهیا بوده، آنجا که سوسویی از فردگرایی در شاخص‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی وجود داشته یا بوی آن سوار بر نظریات یا متن‌های وارداتی به مشام رسیده و جان و دل شاعر را نواخته است. پس بدیهی است که این جریان‌ها به ویژه در شعر معاصر ما پیوسته محفلی باشند و با چهره‌هایی معدود، از خود برآیند و بر خود خم شوند و تمام ! با درج این نکته که محفلی بودن یکی از حقوق نانوشته شعر و البته شاعر در جهان مدرن است، منتها شعر محفلی باید به تقدیر خود گردن ‌گذارد و بداند که کسی برای عرق‌ریزان او دست نخواهد زد. شعر محفلی (مدرن) شاعر خود را تنها می‌گذارد و در حیات ادبی خود بیشتر جایگاهی قاموسی و تذکره‌ای پیدا می‌کند بی‌آنکه بخواهم این مسئله را منفی ارزیابی کنم.

از جیغ بنفش هوشنگ ایرانی در دهه 30 خورشیدی تا موج نو احمدرضا احمدی و شعر حجم یدالله رویایی در دهه 40 آوانگاردیسم شعر امروز تا پیش از انقلاب هر چه دارد رو می‌کند و به دنبال گریز از تراکم معنایی و البته سیاسی حاکم بر فضای ادبی آن سال‌هاست. بدیهی است که به نسبت سطح آگاهی و سواد مخاطبان اندک شعر، این جریان‌ها هرگز مورد توجه قرار نگیرند چراکه فاقد کدها و قرارهایی هستند که مثلا شعر شاملو، اخوان، فروغ و... را به فرهنگ شعر فارسی متصل می‌کند پس مدل‌های معنایی، زبانی و زیباشناختی این جریان‌ها برای خوانندگان، غریب و بالطبع فاقد وجاهت ادبی است.
اما از این میان یدالله رویایی و شعر حجم او اندکی وضع بهتری دارند به دو دلیل: اول این که شعر حجم بر جاده‌ای راه می‌سپارد که قبلا با جیغ بنفش ایرانی و موج نو احمدی هموارتر شده و دوم اینکه رویایی نسبت به آن دو ذهنیت تئوریک و هوشمندانه‌تری دارد و درباره آنچه می‌کند کلی طرح و برنامه و مولفه و حرف. تاملات رویایی در باب شعر و چالش‌های جدی او به گمان من هنوز که هنوز است یکی از منابع مهم و قابل مراجعه به شمار می‌رود.

آنچه او در تئوری «حجم «خود» علت غایی» هر پدیده می‌نامد و معتقد است که ذهنیت شاعرانه باید بدان میل کند و به ماورا واقعیت برسد شاید تعبیر دیگری باشد بر فردگرایی معطل مانده‌ای که در آرای نیما همیشه مطرح بوده، منتها نیما هدف را می‌گوید و رویایی از استراتژی رسیدن به این هدف حرف می‌زند. (حال بگذریم که وقتی سخن از واقعیت گفته می‌شود بر طبق نظریات جدید روان شناختی مرز قاطعی برای آن نمی‌توان ارائه داد).
اهمیت کار رویایی چیزی است که در دو دهه پس از او همچنان مورد اقبال شاعران قرار می‌گیرد یعنی حقیقت‌یابی و حتی حقیقت‌سازی در حرکت‌های درون شعری و رهایی از مفاهیم کلانی که در دستگاهی فکری در خارج از شعر زندگی دارد آن هم با نگاهی منحصربه‌فرد و سنت گریز. گرچه ساخت گزینی این شعر و نیز ذهنی‌گرایی شدید آن با حرکت‌های شعری دهه 70 چندان سنخیتی ندارد.

بیانیه شعر حجم را رویایی و عده‌ای دیگر در زمستان 1348 امضا می‌کنند و بدین شکل

جدی‌ترین جریان آوانگارد در شعر امروز ایران در آن مقطع رقم می‌خورد. من گمان می‌کنم که مشکل اساسی در این جریان از قضا با همین بیانیه آغاز می‌شود. اول اینکه امضای یک مانیفست دارای چه ضرورتی است و با کدام مکانیسم‌ها خواهد توانست اهداف خود را عملیاتی کند؟ از سوی دیگر آزادی فکر، احساس و حرکت‌های ذهنی شاعر مگر می‌تواند بر تجربه و پیمانی وفادار بماند که مطلقا مربوط به اکنون است و با این کار می‌خواهد آینده را تعطیل اعلام کند؟ رویایی می‌گوید که حجم‌گرایی مکتب یا سبک نیست بلکه نوعی نگاه است در حالی که نفس مانیفست‌نویسی به تثبیت یک جریان میل دارد. این تناقضی است که اکثر جریان‌های نوگرا بدان مبتلا می‌شوند. دوم اینکه آنچه در بیانیه شعر حجم مطرح می‌شود نه مولفه‌هایی متقن و خدشه‌ناپذیر و خود ویژه، که عباراتی زیبا در باب شعر است که می‌تواند بر خیلی از شعرها اطلاق گردد. این گزاره‌ها اصولا خواننده را از برخورد سلبی یا ایجابی ناتوان می‌کند چون شدیدا به زبان و بیان شعر پهلو می‌زند و به دامان کلی‌گویی در می‌افتد در حالی که رویایی آن جا که درباره تجربیات خود به‌طور عینی سخن می‌گوید کلامش متین و خواندنی است.

و تمام اینها دلیل محکمی است که رویایی را نه سوار بر مانیفست شعر حجم، که راکب شعرهای خوب خود بدانیم و نماینده‌ای موفق برای شعر آوانگارد ایران (که به گمان من با مجموعه «هفتاد سنگ قبر» فرازهایی باشکوه به شعر امروز ایران هدیه می‌کند). شعر رویایی با خودش شروع می‌شود و با خودش به اتمام می‌رسد و از همین رو «رویایی نویسی» مشمول همان انسدادی می‌شود که فقر پیشرفت تئوریک شعر حجم را رقم می‌زند.شاعرانی هستند که کار آنان کلاسی خصوصی است الف آموزان را و حتی کسانی را که «یا» در کیسه دارند که بخوانیم از او که گفته است:
کمال در آخر نیست/ و آخر، نیست... هفتاد سنگ قبر ص 18
يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr novembre 23, 2008 3:30 PM || Balatarin
Comments

در روزگاري كه هوايش خيلي مبهم است و مردمانش در بيشه‌زار روزمرگي گم شده و بدجور دچار بي‌خيالي شده‌اند؛ بي‌خيال عموزنجيرباف و زنجيرهاي بافته و نبافته‌اش- از هرچه غفلت قلم- از هرچه مگوي عجيب- نقطه‌نقطه نقطه‌چين‌ها را كنار زده و مي‌نويسم .
با یک غزل به نام صبور هر شب یلدا منتظر انتقادات و نظرات شما مهربان بزرگوارم.
به ديدارم بيا و در ازدحام زمزمه‌هاي شب يلدا، اضطراب درجه بالاي تب دلم، را رقم بزن.
http://youngresearcher.blogfa.com/
يا حق

Posted by: فاطمه جهانباز نژاد at décembre 23, 2008 3:08 AM

جه قدر زبان نوشتار آقای قنبری را آشنا یافتم و نامش را نه ! بد فهمی البته بد است خیلی بد است و لی " به فهمی " شعارزده را بدتر خواهی دید اگر که دلت بلرزذ از جای خالی مجسمه ای که باید باشد و ای کاش باشد و نیست .

Posted by: خواجات at décembre 7, 2008 7:40 PM

رویایی خوب
من نه فلسفه‌ی هوسرل خوانده‌ام و نه می‌دانم اپوخه(اپوکه؟) چیست و نه می‌دانم مؤلف بی‌چاره را چرا باید بکشیم(چه چیزی عایدمان می‌شود؟). چیزی را اگر در پرانتز می‌گذارم منظورم "یا" است و توضیح نه چیزی دیگر.
نزدیک به یک میلیون و دویست سیصد هزار تومان کتاب خریده‌ام گذاشته‌ام خانه‌مان و خیلی زور زده باشم ده دوازده تا شان را خوانده باشم آن هم ناقص.
بدبختی من این است که هر جا حرفی یا جمله‌ای از این کتاب‌ها به صورت نقل قول بیان کرده‌ام، مجبورم کرده‌اند قبول کنم که تمام کتاب را خوانده‌ام. یادم نمی‌رود چندین سال پیش روزی یکی از دوستان پدرم (ع قیصری) برای یکی دو روز آمده بود خانه‌مان و کتابی همراهش بود به نام "روح و زندگی" . من هم یک صفحه‌ای از آن را که خواندم جاییش نوشته بود "حیوانیت بیش از حد انسان متمدن را زشت می‌کند و فرهنگ بیش از حد حیوانات بیمار می‌آفریند". و من عجیب خوشم آمد و کتاب را بستم. چند وقت بعد جایی در جمع بزرگان بحث بر سر روان‌شناسی یونگ بود من هم از دهنم در رفت و این جمله را گفتم. و یکی برگشت و خیلی جدی گفت: "آفرین آقای صبور پس مطالعات روانشناسی‌تان هم خیلی زیاد شده" من دست‌پاچه شدم گفتم نه و همه گفتند "بله بالاخره شما هم بزرگ شده‌اید". و من ذوق برم داشت که راه بزرگ شدن چقدر باحال است و هر از گاهی که وقت می‌کردم از این جا و آن جا يكي دو صفحه به بزرگي ام مي افزودم. فقط يكي دو صفحه باور كنيد.
اولين باري كه اين جا كامنت گذاشتم هدفم شنيدن صداي يداله رويايي و ديدن عكس هايش بود كه هر چه اين جا و آن جا گشته بودم به اندازه اي نبود كه كنجكاوي ام فروكش كند.
از بخت ياري ماست شايد
كه آن چه مي خواهيم
يا به دست نمي آيد
يا از دست مي گريزد
به هر حال من از عكس سر در اين وبلاگ خيلي خوشم نمي آيد( نام يداله رويايي، تصویر یداله رویایی را زندانی کرده و مغشوش کرده)
باید همان موقع که لحن یداله رویایی تغییر کرد می‌دانستم که نمی‌تواند همیشه لای همه‌ی سطرهای مرا بخواند( آن‌جا که گفته بود آقای صبور و مثل دفعه‌ی اول نگفته بود پیمان عزیز)
رؤیایی عزیز من دیگر این جا کامنت نمی‌گذارم(چون بلد نیستم بنویسم)
یاد حال کارو می‌افتم وقتی می‌گفت:"غیر از مامان همه به ما دروغ گفتند"
و سعی می‌کنم حدود خودم را رعایت کنم .

- PLA??

Posted by: PLA at novembre 25, 2008 6:16 PM

سلام...با لبريخته هاي147موافق نيستم ...كاري بزرگتر از شما مي طلبم... در مورد سخنان بهزاد هم : ..... پس اين حقير هم چيزي بنويسم...تا چه شود..!؟ ... صدايت زلال باد...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at novembre 25, 2008 7:34 AM

عجب مثال خطرناکی را خواجات در آخر متن خود قرار داد . که نشان می دهد دقیقاً شعر رویایی حتی اگر در ظاهر امر با خودش شروع شود ، با خودش شروع نشده است و در خودش نیز تمام نخواهد شد و با خودش نیز تمام نخواهد شد . ظاهراً خواجات باید بیانیه حجم را چندبار دیگر بخواند تا ببیند که مطلقاً مال اکنون نیست اگرچه در اکنونی نوشته شده . حجم ، بیانیه خود را با نگاهی ازلی ابدی ارائه داده . کافی ست خواجات کمی بیشتر در کلمات آن دقت کند و همه ی کلمات را در یک معماری مدوّر متن با هم ببیند . تازه قرار نیست با مکانیسم هایی اهداف خود را عملیاتی کند ! سخت می گیرد آقای خواجات به ذهن شاعرش . خودش را می خشکاند با این همه فشار . مثل این می ماند که کارخانه زده باشیم و منتظر محصول مهندسی مان باشیم با آن مکانیسم ها که در راستای عملیاتی کردنش تکنیک ها زده باشم . به خاطر عکس همین است که خواجات می تواند دقیقاٌ عرصه بیانیه حجم را در بسیاری شعرها ببیند ( اما فقط بخشهایی را ) . ضمنا ً یکی به آقای خواجات باید بگوید با کدام مکانیسم توانسته اهدافی را عملیاتی ببیند یا اگر این کار را لااقل در ذهن خود نکرده ، چگونه توانسته وضعیتی از شعر را تبیین کند یا مقاله هایی در باب آن یا آنها ارائه دهد ؟ کدام سخن عینی می تواند به دروازه های شعر نزدیک شود بلکه بالعکس دور نشده باشد . آیا روند نزدیکی به شعر با بیان با شیوه ای کلی تر و ادبی تر ، موفق تر به نظر نمی رسد ؟

مانیفست نویسی را خواجات بد و محدود فهمیده است که فکر می کند تثبیت جریان به معنی ریختن فرمول های متعین وسط میدان است به صورتی که آن فرمولها در آینده دست و پای ما را خواهد بست و بنابراین اکثر نوگراها در این مساله با تناقض و مشکل مواجه شده اند و اگر غیر از این باشد مانیفست نیست و مانیفست غیر از این نمی تواند ارائه دهد ؛ نمی تواند باز و قابل خوانش های مستمر و مکرر باشد . ضمناً آوانگارد بودن ایشان در مبحث مانیفست نفوذ نمی کند ؟ مانیفست پشت در ِ ایستایی باید بماند و بقیه مجبور باشند با آن سنتی برخورد کنند و وگرنه به اصطلاح خواجات دچار تناقض شوند ؟؟

هفتاد سنگ قبر مقدمه ای دارد با عنوان « درون شعر » که پیشنهاد می دهم آقای خواجات آن را بخوانند . چندباره بخوانند ؛ اگر علت غایی یا غرض غایی را می خواهند بشناسند . بلا به دور ، بعید می دانم علت غایی رویایی که منظرگاهش پدیده شناسی هوسرلی و اپوخه است ، به عبارتی همان فرد گرایی معطل مانده ی نیمایی باشد.

و در آخر ، نام مقاله را خواجات ، « هفتاد سنگ قبر ، مهندسی اشک و لبخند » گذاشته است . اما درون متن جز بردن نامی از هفتاد سنگ قبر ، خبری از تبیین مهندسی اشک و لبخند ( منظر خواجات ) نیست . و نمی دانم چرا در آن همه عبور از ظلع سنگ ها و نام ها و نماها و تابش جهت های سر در بطن دنیا ، آن همه احتراق شعر و فلسفه و انسان و مرگ ، خواجات مهندسی آن هم از نوع اشک و لبخند می بیند ؟ مگر رویایی عبور از سطح سنگ کرده است و آن همه نام مبارک فقط در حرفهاشان گریسته اند و لبخند زده اند ؟ یعنی اینقدر همه بیکار بودیم ؟

امیدوارم بتوانم فرصتی بدست بگیرم تا متنی مناسب عبارت شدن با هفتاد سنگ قبر و خواجات ِ مهندس اشک و لبخند بنویسم .

فعلا به این و اینجا بسنده می کنم .

نگاهم کن زائر !
زمانی دراز نگاهم کن
تا برای تو جالب شوم

با احترام ؛ کیوان قنبری

Posted by: کیوان قنبری at novembre 25, 2008 6:13 AM

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت شما نويسنده نامي...
من در حدي نيستم كه بخوام در مورد نوشته هاي شما نظر بدم و به همين دليل فقط كتاب هاتون و بلاگ تون رو مي خونم ، لذت مي برم و ياد مي گيرم! البته من نويسنده ي تازه كار هستم كه نياز به استادي پر كار و توانا مث شما دارم... اگه شما لطف كنين و به نوشته هاي من نيم نگاهي كنين و نظرتون رو بهم بگين به من منت گذاشته ايد!
با تشكر
علي بليغي

Posted by: علي بليغي at novembre 24, 2008 8:03 PM

رویایی خوب
عدد 18 که در آخر این متن آمده مرا به قدیم‌هایم وصل کرد و برد به صفحه‌ی 330 از کتاب "عبارت از چیست؟" (نحوه‌ی این برگشت را صادقانه در پرانتز می‌گذارم) و پانویس شماره‌ی 4 که می‌گوید:
و باد/ وقتی که به شاخه اشتباه می‌آموخت / وقتی که پرنده در میان باد / گهواره‌ی اشتباه را می‌جنباند / پرتاب، میان دست‌های من / پنهان می‌شد / اندیشه که می‌کردم از سنگ / اندیشه که می‌کردم از سنگ / در دست من ارتباط پنهان می‌شد/ در دست من - آشیانه‌ی پرتاب/ پرتاب که ارتباط بود / اندیشه که می‌کردم وقتی از سنگ.
و من چند سال پیش برای اولین بار در کتاب "ادیسه‌ی بامداد"صفحه‌ی 189 این متن سخنرانی شما در مراسم درگذشت احمد شاملو را خوانده بودم و این شعر را (اولین شعری که از یداله رویایی می‌خواندم) هم آن‌جا و حیرت کرده بودم و چیزی نفهمیده بودم.خلاصه که حالا تو را بهتر می‌خوانم
( بی‌چاره بهتر که از شباهت می‌آید و من خیلی دوستش ندارم)

Posted by: PLA at novembre 24, 2008 6:55 PM

تعجب آور است آقای رویایی عزیز ! واقعا این همه فاصله است میان شعر هایتان و واقعیت وجودی تان ؟! و چه راحت توهین می کنید...

پس زنده باد مرگ مولف !

Posted by: ali at novembre 24, 2008 1:07 PM

رویایی خوب
برای من که دانشجوی مهندسی کامپیوتر هستم تیتر این مطلب و توارد و غول مرا به اغراق‌های شما می‌برد (در متن چیزی از تن هست یا تفکر دروازه‌ی جهنم است و ...)
گاهی با خود می‌گویم وقتی به اندازه‌ی زمان حجم می‌گیریم و یا سرعت می‌گیریم انگار این اغراق‌ها دیگر اغراق نیستند چون دیگر غرق در چیزی نیستند و پارادوکس نیستند.
عکس‌های فیزیک شما و فیزیک شما برای من سانسور است چرا این نوع آثار را به شدت کم از شما می‌بینم؟ اگر دارید رو کنید ضرر نمی‌کنید من هم.
گاهی متن و واقعیت بدجور به هم می‌رسند.
راستی هنوز از امتلاء ذهن می‌ترسید؟

Posted by: PLA at novembre 24, 2008 9:38 AM

روشنی‌بخش بود. سپاس.

Posted by: سروش at novembre 24, 2008 4:17 AM