novembre 15, 2008

لبريخته 147


سنگی که تویی
در بستر دست های من می مانی
تا پلک سیاهت را در کف هایم
بگشایی سنگی که تویی

سنگی که تویی در کف دستانم
وقتی که پوستم را
- خارش را-                      
در جوی روان روان کردی
ناگاه تمام سنگی ات درمن
با خارش تن
می دود
وباز شروع چهره ی خودرا
در آینه های سرخ
می سایی سنگی که تویی

تا باز پوست های من از پلک هاي تو خارش گیرد
می جویی در جوی روان راهی را
وز سمت دست های من
می آیی سنگی که تویی

        از کتاب "لبريخته ها"، پاريس (1369 )، شيراز(1371)  

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr novembre 15, 2008 1:19 AM || Balatarin
Comments

جسارت ها ی کلامی و زبانی از آقای رو یا یی شاعری به پیکره ی شعر ماندگار امروز
ساخته که در معماری کلمات بی نظیر ودر عشق و عرفان از مدرن تر ین ، بازماندگان عرفای اصیل ایرانی ست .راهبرد ها ی معنوی ایشان شهودی مضاعف بر شیدایی جهانی ست ماورا که در ذهن کلمه نمی گنجد و اگر به بیان می آید تنها برای (او )ی ناپیداست.
هر که او را شناخت ،سخن اش اندک شود و تفکرش دایم گشت.
شعر ِ پر از تلمیحات عشق با این مطلع انتخاب شده از کتاب لبریخته ها (وقتی کنار قلب تو ایستادم)بازگو یه ها ی من ِ حل شده در (تو )ست.قلب منشا تمام احساسات درونی ست که به راز و گفت می آید .شاعر در کنار معشوق ایستاده یا به درون قلب اش رخنه کرده ،گفت از جنس مایی! خطاب هایی از (او)ی ناپیدا (تو)را به من آشنا کرد.سنجش عمیق ِدرون ِ شاعر را ،وا می دارد که به مرحله ای از مقامات برسد که با پیمانه ها ی نور به صدای آشنا برسد.شاعر اینجا از پوسته ی خود بیرون می زند و بر خود خنده ،چرا که با کسی آشنا شده تا از هزار روزن در (تو) بگریزد .من کجا و تو کجا !این بار میان قلب فرو می رود (او) با هزار شکل (هر لحظه به رنگی آید)به (در ) می کوبد و در حسرت ندیدن (که از نادیدنی ها ست)جهانی ماورا را برای اش باز می کند.
این شعر تسلسلی عاشقانه از (او) (تو) (من) از سه ضمیر آشنای عشق شکلی از کشف را به شهود درون قلب کشانده است تا در هر مرحله پیمانه ای دیگر را بسراید.و در حسرت ندیدن ،خود واقعی اش را وا کند .هر که زیادت طلبد ،بسیار یافته شود.مبنای نماد گرایی داشتن دید تاویلی نسبت به جهان هستی ست و متوقف نشدن در پدیده ها ی محسوس این جهان.
به تاج هد هدم از ره مبر که باز سفید
چو با شه در پی هر صید مختصر نرود
این شعر بغیر از روایت مالوف به محتوای عشق و عاشق و معشوق از انسجام ساختاری خاصی برخوردار است که در نوع خود بی نظیر است .باقی .با فروتنی و احترام

Posted by: کوروش همه خانی at avril 9, 2009 6:33 PM

سلام استاد بيزحمت يه سري هم به من بزنيد منتظرم.

Posted by: amir at mars 1, 2009 11:06 AM


هیچگاه به چهره ی جهان نخندیدم/
مگر از روی ترس...

همانطور که حرف حرف می آورد پول پول می آورد شعر هم شعر می آورد

با دوستی علی فتحی مقدم


http://fathimoghadam.persianblog.ir/

Posted by: حروف شکسته ی باران at février 26, 2009 9:05 PM

جناب رويايي
آقاي مهبودي به قطع و يقين با توجه به تاريخ انتشار مقاله‌ي«تأثير ژرف ساختها000
از اين مقاله به صورت غير قابل انكاري استفاده كرده است و بسيار ناشيانه ،
اين موضوع را به صورت تطبيقي براي مجله نوشتا مي فرستم
با احترام
ابراهيم محبي

حرف و حديث بسيار فراتر از اينهاست چرا كه ايشان علي اظاهر
انگار به صورت مستمر پي گير مقالات من هستند و از غيب من در مجلات و سايت ها حد اكثر استفاده را مي برند !

Posted by: EBIWWW at novembre 23, 2008 11:43 PM

جناب رويايي
انگار «بازي كردن » با شما اين روزها باب شده چرا كه انگار در سايه‌ي بازي با بزرگان است كه فقيران به نوايي مي‌رسند و شاعري كه بر شانه‌ي غولان ايستاده و از آنها عبور كرده(!) مدعي تهي دست بودن و گزافه گويي ديگران است حاشا كه بپنداريد حرفهاي ايشان گزافه گويي است و دستهايشان پر پيمانه نيست و البته كه چنين شخصي هرگز«متوهم » نيست در گفتن جملات پُر افاده‌اي از اين قبيل كه« دست به قلم بردن»شان(!) براي جواب به كساني كه موجبات وجيه گشتن افراد متوهمي چون او را با قلم خود فراهم كرده اند امروز ديگر در شأن و رتبت چون اويي نيست!
ساقي بيا كه شاهد رعناي صوفيان
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز كرد
بازي؟! يا بازي؟!
بلبلي زينجا برفت و بازگشت بهر صيد اين معاني بازگشت
و صد البته كسي كه با آن همه ادعا هنوز در نوشتن و نثرساده ، حذف به قرينه‌ي لفظي هم بلد نيست(شما را توجه مي‌دهم به اين سطر در مقاله‌ي شعر عاشقانه و مسأله‌ي رويا :« يعني جايي كه اين دو رفتار زباني با هم تركيب و هستي شناسي ديگري را بنيان مي‌نهند»)
و حتا فرق« ژانر » با «قالب شعري » را نمي داند( شما را توجه مي‌دهم به اين سطر در ابتداي مقاله‌ي شعر عاشقانه و 00مسأله‌ي رويا:« غزل و ترانه‌ي ايراني به عنوان ژانر هاي غالب شعر غنايي همواره000 ») به راحتي دست به قلم نمي‌برد و اصلاً در شأنش نيست!
و البته كه تنها مطلبي كه از من در مورد مجموعه‌ي« از فندكم چهره‌ي شما مي‌پرد بيرون» مي‌شناسد در « ويژه نامه‌ي هنگام ويژه‌ي داريوش مهبودي » ديده است!
جناب رويايي
يادداشتي كه تحت عنوان « حقيقت متكثر حروف» در مجله‌ي كارنامه( شماره 42- ارديبهشت 83 ) در باره‌ي شعر آقاي مهبودي چاپ شد را قبل از اينها در تاريخ 7 / 8 / 82 طبق تاريخ رسيد پستي كه موجود است به آدرس منزل آقاي مهبودي پست كرده ام تصوير رسيد پستي را برايتان مي‌فرستم
گفتني است كه دو سطر آخر مقاله‌ي « شعر عاشقانه و مسأله‌ي رويا» كه فرموده اند : « لب كلام اينكه علي رغم ژست مدرني كه رؤيا مي‌گيرد او در عاشقانه هايش بسيار بدوي و پيشا مدرن رفتار كرده است»
برداشتي است از مطلب « حقيقت متكثر حروف»كه اين قضيه را به شعر خود ايشان نسبت داده بودم:« علي رغم همه‌ي اينها اين شيوه بيش از آن نوع‌گراست كه ظاهري بريده از آن را به نمايش مي‌گذارد 0 هر چند جهان يكدست اسطوره اي در امتزاج عناصر زباني شكسته و تكه تكه مي‌شود اما حضور ذاتاً راديكال خود را در جاي جاي متن به نمايش مي‌گذارد»(كارنامه شماره 42 ارديبهشت 83 ) به اين معني كه شيوه‌ي شاعري آقاي مهبودي هر چند در ظاهر از بن مايه هاي اسطوره اي و پيشا مدرن بريده است و ظاهري بريده از پيشامدرنيت را به نمايش مي‌گذارد اما ذاتاً نوع گرا و اسطوره‌اي است و تنها در تزويج با عناصر زباني جهان يكدست اسطوره اي تكه تكه شده است يعني مدرنيت ايشان يك مدرنيت زباني است نه ذاتي . قسمتي از مقاله‌ي تأثير ژرف ساختها نيز صراحتاً در همين مورد بحث مي‌كند 0
و به همين دليل است كه ايشان ادعا مي‌كند تنها يك مطلب در باره‌ي مجموعه « از فندكم 000 » ديده است و آنهم در ويژه نامه‌ي هنگام بوده است يعني يادداشت دومي كه من برآن مجموعه نوشتم0 آنهم زماني كه آقاي محيط تماس گرفتند و گفتند مي خواهيم براي آقاي مهبودي ويژه نامه در بياوريم ،و از من مطلب خواستند0 و جالب است بدانيد وقتي مسأله‌ي ويژه نامه‌ي آقاي مهبودي پيش آمد و آقاي محيط از من مطلب خواستند كتاب «از فندكم 00‌0 ) را دوستي از من امانت گرفته بود وآن را گم كرده بود و چون شماره تلفن آقاي مهبودي به دليل جابجايي منزل تغيير كرده بود مجبور شدم با آقاي راد قنبري تماس بگيرم تا به آقاي مهبودي بگويد يك نسخه از كتاب را برايم بفرستد تا بتوانم يادداشت ديگري بر آن بنويسم آقاي مهبودي هم در تاريخ 4 / 11 / 83 كتاب را برايم پست كردند ( پاكت نامه‌‌ي آن موجود است و براي اطلاع تصوير آن پاكت را مي‌فرستم)
موضوع ديگري كه با خواندن مطلب ايشان(در اينجا) برايم روشن شد اين بود كه ايشان مرا « رضا محبي » خطاب كرده‌اند ، وقتي اين اسم را ديدم فكر كردم يك جاي ديگر هم مرا به اشتباه با اين اسم خطاب كرده اند و جالب بود وقتي فهميدم نامه‌اي كه از كنگره‌ي شعر سپيد گيلان دريافت كرده ام تنها جايي است كه نام مرا به اشتباه «رضا» نوشته بودند همان جايي كه من از «معطلي » مقاله‌ي «تأثير ژرف ساختها 00 » را در شهريور 83 برايشان فرستادم(عجب ناقلايي است فرويد وقتي از لغزش هاي زباني صحبت مي‌كند) و انگار خيلي‌ها هم« معطل» بوده‌اند چون آقاي جوركش ، باباچاهي و ديگران هم مقاله فرستاده بودند0
با احترام
ابراهيم محبي

Posted by: ابراهيم محبي at novembre 23, 2008 9:32 PM

این یادداشت را درسایت سپنج هم گذاشتم ، برای شما هم می گذارم جناب رویائی ،حالا اگردوست داشتیدمی توانید آن را منتشر کند!!!

پاسخ داریوش مهبودی در خصوص ادعای آقای رضا محبی

جناب رویائی :

از سه مقاله ای که این مدعی ذکر کرده اند حتی یک کدامشان را من ندیده ام. حتی اگر به قول خود ایشان هم استناد کنیم متوجه می شویم که تاریخ انتشار این مقاله خیلی پیش از آن چیزی ست که وی مدعی ست. مقاله «شعر عاشقانه و مسئله رویا» اولین بار زمستان 84 در فصلنامه پاپریک منتشر شده در حالی که آقای محبی تاریخ مقاله « ماهیت غنایی ...» را 29 آذر 86 نوشته و مقاله نقش عناصر سمبولیک را هم گفته است 20 مهر ارائه شده، حالا چه سالی خدا می داند حکماً همان سال 86 ؟! در مورد مقاله « تاثیر ژرف ساخت ها ...» باید بگویم که آدم خیلی باید معطل باشد که مقاله اش را برای این جور کنگره ها و همایش های کذائی بفرستد و باید هم خیلی متوهم باشد که فکر کند دستی از غیب بیرون آمده و مقاله وی را از آرشیو همایش دزدیده است. این هم یک موضوع. ضمن اینکه همین مقاله که آقای محبی می گوید در شماره 3و 4 خوانش منتشر شده تاریخش چیزی در حدود پائیز 85 می شود و همان طور که قبلاً هم اشاره شده مقاله «شعر عاشقانه و مسئله رویا» در زمستان 84 منتشر شده. نکته دیگر اینکه ما تنها یک مقاله از آقای محبی سراغ داریم که نقدی بر کتاب «از فندکم چهره شما می پرد بیرون» است. منتشره در هفته نامه هنگام ویژه داریوش مهبودی، و آن را به منظور مقایسه و مداقه در سه پنج منتشر می کنیم تا خوانندگان ببینند کجا ما از ایشان مطلبی برداشت کرده ایم. ضمناً خیلی خوشحال می شویم اگر آقای محبی لطف کنند و آن سه متن دیگر را نیز برای انتشار در اختیار سه پنج قرار دهند .

- تا اينجاي قضيه اگردرست باشد لابد اين شباهت ها ي عجيب ناشي از «توارد» است و يا اينکه هردو از شانه ي يک «غول» عبور کرده ايد !
ي.ر.

جناب رویائی :

من خودم را بیشتر و پیشتر یک شاعر می دانم. شاعری که بر شانه های غول ها ایستاده است و از آنها عبور کرده است. هفت هشت سالی ست که کار نقد را هم برای توضیح تئوری های ذهنی خودم دنبال می کنم و تقریباً روشی سیستماتیک دارم. همه مقالات من به یکدیگر مرتبط اند و می توان رد افکار مرا در مقالات قبلی پیگیری کرد. بن مایه های اساسی این نقد هم که به ترتیب عبارت اند از ( 1- تقسیم تغزل به انتزاعی و انضمامی 2- ترسیم هندسه حجمی متن به عمق، سطح و ارتفاع 3- خاصیت آرکی تایپی وزن و ...) را می توان در کتاب: «در آمدی بر پدیدار شناسی راوی وزایش پساژانر» منتشره در سایت مانیها 1381 و نشر آرویچ 1383 مشاهده کرد ضمن اینکه من بحث نابیت و نسبیت را که در این مقاله مطرح کرده ام از کتاب هنری برگسون «درآمدی بر متافیزیک» به وام گرفته ام که تا کنون در ایران ترجمه و منتشر نشده است.

جناب رویائی :

به هر حال هرچند ادعای آقای محبی بسیار سخیف تر از آن بود که به خاطرش دست به قلم ببرم، از آن جهت که شما بازی را شروع کردید لازم دانستم که پاسخ دهم تا هم پرده ی توهم از برابر دیدگان دوستمان بیرون بپرد و هم شما آگاه شوید که دیگر فصل این جور حمله به جناحین گذشته است. واریانت دیگری را انتخاب کنید، لطفاً.

Posted by: داریوش مهبودی at novembre 23, 2008 8:31 AM

درودجناب رویایی.مطلب شما را دربرای سایت سپنج گذاشتم.
http://www.3panj.org/article.aspx?id=245

Posted by: فرزاد at novembre 21, 2008 2:50 AM

سلام سربزنيد خوشحال مي شوم

Posted by: omidaram at novembre 20, 2008 7:16 PM

"لبریخته‌ی 147 " نامی‌ست برای سنگی که به تمامی نمای خودش است.
جایی از صفحه‌ی سفید لبی ‌گشوده می‌شود و مقداری سیاهی را بیرون می‌ریزد که پایین لب‌ها خشک می‌شود و سنگ می‌شود. "لبریخته 147 "زیرلب‌هایش سنگ شده است لبی از حروف لبی از اعداد. در این دو آینه‌ی سرخ ، لب اعداد هم حرفی دارد. من به وسع خودم سعی کرده‌ام پوست آن را بخارانم تا شاید کمی روان شود. پس بازی را این طور شروع می‌کنم : ابتدا شکل شعر را در آینه‌ی حروف(همین شکلی که اینجا در این وبلاگ دارد) تا آن‌جا که به واحد برسد تکه تکه می‌کنم. سپس معادل هر حرف، عدد ترتیب الفبایی فارسی‌اش را و معادل هر عدد، حرف فارسی‌اش را می‌گذارم (مثلا به جای ل عدد 27 و به جای 1 الف) و بعد اجزا را پیوند می‌زنم تا به کل‌ترین شکل خودش برسد و در آینه‌ی اعداد(که اینجا نمی‌بینیم) پدیدار شود.
در شکلی که در آینه‌ی حروف می‌بینیم کل شعر 282 حرف دارد که اگر تک تک این اعداد را با هم جمع کنیم می‌شود 12 و جمع این1و 2 می‌شود 3 . حال همین کار را با 147 می‌کنیم و باز هم می‌رسیم به 3 .یعنی لب اعداد در نهایت با تن شعر در آینه‌ی حروف یکی‌ست.
اما شکل شعر در آینه‌ی اعداد :(من کل شکل را این‌جا نمی‌آورم چون می‌ترسم "عاشقان در دریا بمیرند")
اما نام شعر در آینه‌ی اعداد می‌شود "31493212227 چتا"
که اگر اعداد را با هم به همان شیوه جمع کنیم در نهایت می‌رسیم به 9 و شعر در آینه‌ی حروف 18 سطر است که باز می‌رسیم به 9 . یعنی لب حروف در آینه‌ی اعداد در نهایت با تن شعر یکی‌ست . جمع دو لب می‌شود 12 و باز به 3 می‌رسیم و شعر در آینه‌ی حروف 3 تکه است. یا مثلا قیاس کنید 4 سطری بودن تکه‌های اول و آخر شعر در آینه‌ی حروف و عدد 4 در میانه‌ی لب اعداد و 4 بار تکرار شدن کلمه‌ی من در طول شعر و امیر و کودک که 4 حرف دارند. و 3 بار تکرار شدن کلمه‌ی دست و 6 بار تکرار شدن کلمه‌ی سنگ و رویایی که 6 حرف دارد و 2 برابر دست است و زن که 2 حرف دارد و تعداد حروف یداله ، کیوان ، پیمان که یکسان است و 5 تاست و لابد از بدویات جهان نیستند چون در لب اعداد این لبریخته عدد 5 پیدا نیست و الخ.
به دل نگیرید آقای رویایی. منم و مقتضیات سن‌ام و اظهار ریش،گاهی مراعات نمی‌کنم. که لذت بزرگتر من از لب‌های آبی این شعر می‌آید.
گذشته از این همه، راستی رؤیا حال شاعر چطور است؟

-پیمان صبور-

Posted by: PLA at novembre 20, 2008 3:43 PM

"لبریخته‌ی 147 " نامی‌ست برای سنگی که به تمامی نمای خودش است.
جایی از صفحه‌ی سفید لبی ‌گشوده می‌شود و مقداری سیاهی را بیرون می‌ریزد که پایین لب‌ها خشک می‌شود و سنگ می‌شود. "لبریخته 147 "زیرلب‌هایش سنگ شده است لبی از حروف لبی از اعداد. در این دو آینه‌ی سرخ ، لب اعداد هم حرفی دارد. من به وسع خودم سعی کرده‌ام پوست آن را بخارانم تا شاید کمی روان شود. پس بازی را این طور شروع می‌کنم : ابتدا شکل شعر را در آینه‌ی حروف(همین شکلی که اینجا در این وبلاگ دارد) تا آن‌جا که به واحد برسد تکه تکه می‌کنم. سپس معادل هر حرف، عدد ترتیب الفبایی فارسی‌اش را و معادل هر عدد، حرف فارسی‌اش را می‌گذارم (مثلا به جای ل عدد 27 و به جای 1 الف) و بعد اجزا را پیوند می‌زنم تا به کل‌ترین شکل خودش برسد و در آینه‌ی اعداد(که اینجا نمی‌بینیم) پدیدار شود.
در شکلی که در آینه‌ی حروف می‌بینیم کل شعر 282 حرف دارد که اگر تک تک این اعداد را با هم جمع کنیم می‌شود 12 و جمع این1و 2 می‌شود 3 . حال همین کار را با 147 می‌کنیم و باز هم می‌رسیم به 3 .یعنی لب اعداد در نهایت با تن شعر در آینه‌ی حروف یکی‌ست.
اما شکل شعر در آینه‌ی اعداد :(من کل شکل را این‌جا نمی‌آورم چون می‌ترسم "عاشقان در دریا بمیرند")
اما نام شعر در آینه‌ی اعداد می‌شود "31493212227 چتا"
که اگر اعداد را با هم به همان شیوه جمع کنیم در نهایت می‌رسیم به 9 و شعر در آینه‌ی حروف 18 سطر است که باز می‌رسیم به 9 . یعنی لب حروف در آینه‌ی اعداد در نهایت با تن شعر یکی‌ست . جمع دو لب می‌شود 12 و باز به 3 می‌رسیم و شعر در آینه‌ی حروف 3 تکه است. یا مثلا قیاس کنید 4 سطری بودن تکه‌های اول و آخر شعر در آینه‌ی حروف و عدد 4 در میانه‌ی لب اعداد و 4 بار تکرار شدن کلمه‌ی من در طول شعر و امیر و کودک که 4 حرف دارند. و 3 بار تکرار شدن کلمه‌ی دست و 6 بار تکرار شدن کلمه‌ی سنگ و رویایی که 6 حرف دارد و 2 برابر دست است و زن که 2 حرف دارد و تعداد حروف یداله ، کیوان ، پیمان که یکسان است و 5 تاست و لابد از بدویات جهان نیستند چون در لب اعداد این لبریخته عدد 5 پیدا نیست و الخ.
به دل نگیرید آقای رویایی. منم و مقتضیات سن‌ام و اظهار ریش،گاهی مراعات نمی‌کنم. که لذت بزرگتر من از لب‌های آبی این شعر می‌آید.
گذشته از این همه، راستی رؤیا حال شاعر چطور است؟

-پیمان صبور-

Posted by: PLA at novembre 20, 2008 3:40 PM

با درود و احترام
هفتمین کنگره ی ملی شعر ایوار 5و6 دی ماه 1387 در خرم آباد برگزار می شود
http://evar.blogfa.com
بر ما منت بگذارید

Posted by: دبیر خانه ی کنگره ی ملی شعر ایوار at novembre 20, 2008 1:40 PM

به سایت ما سری بزنید و راهنمای راهمان شوید

Posted by: vahid at novembre 20, 2008 12:33 PM

سلام رویا
مشغول وبگردی بودم که دیدم
در سایتی ، سخنرانی شاعر جوانی در مورد شعر حجم منعکس شده . . .
خانم مریم جعفری رو می شناسم و شعرهاش رو هم دوست دارم
اما آدرس اون سایت رو برات می نویسم که اگه خواستی ببینی حرفهاش رو . . .
http://www.arooz.com/mag/1386/01/post_317.php

Posted by: کاظم رستمی at novembre 20, 2008 12:24 PM

سنگ سياه
در ظهر خسته شيراز
اينجا كه مي خوانمت
تويي

Posted by: محسن اکبرزاده at novembre 20, 2008 8:31 AM

سنگي كه منم پلک‌هایم خارش را در تصویری حقیر می‌خارد.
سنگی که منم.

Posted by: مهیار زاهد at novembre 20, 2008 5:38 AM

سلام استاد
ارادتمندم / شعر را خوانده بودم /خواندم!
و نظرها را
كه براي خوداند؟

Posted by: ميثم رياحي at novembre 19, 2008 9:25 PM

رويايي عزيز
من با اين شعر زند گي مي كنم .عاشق مي شم.سنگي كه تويي
دوستتون دارم

Posted by: fatima_mazbanpur at novembre 19, 2008 9:17 PM

امیر جان چرا ترش می کنی؟!!
تو برای کیوان از کم درکی و حسادت از زنان مثال زدی و من هم گفتم که این مختص به زنان نیست آیا این برای شما افکار بچه گانه تلقی می شود؟!!
و بعد من هم نخوانده ام وبلاگتان کرم بفرما و ما را آشنا کن که من نیز در باب ِ کیوان با تو هم اندیشه ام البته نه در قسمت مثال زدنت!

Posted by: maziar at novembre 19, 2008 8:49 PM

هه دگم انديشان اسلامي و نو انديشان ديني؟

ضمن اينكه يك پست از اين وبلاگ عقب ماندي, شعر مرا مثل متعهدين به بدويات جهان واژه بازي مي داني(لابد), نثر ِ فارسي ِ امروزي من را هم خوب نخواندي. من از درك بالاي زن از شعر حرف مي زنم و تو به ياد ِ دگماتيسم مي افتي.

رويائي! ببند اين كودكستان را

Posted by: امیر at novembre 19, 2008 5:23 PM


ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
نقد کتاب تو/تهران/١٣٨۵ آرش نصرت اللهی جمعه ١ آذر ساعت ١٧ در شب شعر پاراگراف برگزار می شود .

نشانی جلسه: میدان فردوسی، خیابان پارس، کوچه جهانگیر، مجتمع یاس غربی، طبقه ٢ واحد ٧

Posted by: paragraph at novembre 18, 2008 11:33 PM

امیر جان خواهش می کنم یاددگم اندیشان اسلامی رادر این جل زنده نکن!
من نمی دونم زنان چه هیزم تری به مسامانان فروختنه اند که باید نماد پستی و دورویی و حماقت و تزویر و ... باشند؟!!

Posted by: maziar at novembre 18, 2008 6:59 PM

یاد آن کار چالنگی افتادم که گفته بود(البته با اتکا به حافظه ام ):
از ابر ها
آن تکه که تویی
هرگز نخواهی بارید...

Posted by: احمدبیرانوند at novembre 18, 2008 8:31 AM

دايره جد ِ مربع
كعبه هاي آسماني
از فلاني تا فلاني
جعبه هاي بي نشاني

دايره رد ِ مثلث
جمعه در خوشه ي انگور
اتصال من به منظور
دايره دايره تا نور

روياي من رويا بمان

پ.ن: كيوان! تو نه آنقدر زني كه اين شعر را درك كني و نه آنقدر مرد كه حسادت ِ ناشي از عدم دركت را پنهان كني و بخواني تا بداني. خوشحالم كه اسمت كيهان نيست.

Posted by: امیر at novembre 17, 2008 1:51 PM

« قال لی : بین النطق ِ و الصُمت ِ برزخ ٌ فیه العقل و فیه قبور الاشیاء »
مرا گفت : میان خاموشی و سخن گفتن مغاکی است که در آن گور خرد است و گورستان چیزها

/نفری/

کامنتی دیگر گذاشتم مبنی بر حذف خط اول کامنت قبلی .... .

با احترام ؛ کیوان قنبری

گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی، اما تو نمی دانی. آنکس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنائی به چشم ندیده. (عقل سرخ، شهاب الدین سهروردی)

Posted by: کیوان قنبری at novembre 17, 2008 5:22 AM

درود استاد !

بسیار متأسفم که جمله ی اول من را سانسور کرده اید .

استاد ! حرف من ، کلمه به کلمه ، برایم در متن معنا دار است .

اگر شما فکر می کنید حق سانسور حرفم را دارید ، باشد . ولی من ضمن اظهار تأسف ، به تمام جهان درونم می گویم که یک شاعر حرف مرا سانسور کرده است .

اگر شجاعت فرهیخته دارید استاد ! جمله ی اولم را بگذارید و از جمعیت معذرت بخواهید . یا بگذارید و توضیح ارائه دهید که چرا حذفش کردید .

کاش عین کامنت را در کامنت وبلاگم گذاشته بودم .

بی مرگ باشید و در پناه ِ پنهان .

بدرود و با احترام ؛ کیوان قنبری

Posted by: کیوان قنبری at novembre 16, 2008 7:05 PM

دوست عزیز آقای کیوان قنبری داری آسمان ریسمان می بافی و خودت هم پرت می گویی!
شعر اسپاسمانتال این مراحل را پشت سر گذاشته تا به این لایه ی حجیم رسیده و تو را از آن خبر نیست متاسفانه!
لایه ای که تو از آن با عنوان عفونت مانده بر خاک نام می بری سیر سلوکی ست که از لایه های عفن می گذرد!
برو کتاب بخوان اما نه در تایید افکار خودت بلکه از دیدگاه تحقیق و تفحص!

Posted by: maziar at novembre 16, 2008 5:39 PM

داشتم سایت سپنج را چک می کردم که به مطلبی با نام ،مساله ی شعرهای عاشقانه یدالله رویایی نوشته داریوش مهبودی روبه روشدم.آنجا نوشته بود:شعرهای عاشقانه ی یدالله رویائی به یک اعتبار می تواند سنتز این دو رویکرد متضاد باشد . یعنی جایی که این دو رفتار زبانی با هم ترکیب و هستی شناسی دیگری را بنیاد می نهند .ادرسش را برایتان می گذارم
http://www.3panj.org/article.aspx?id=245
بادرود.فرزاد

- متشکرم آقاي فرزاد،راجع به نظر ايشان نظري ندارم، ولي فرصتي داده ايد که قسمتي از نامه ي دادخواهانه ي آقاي ابراهيم محبي را براي اطلاع شما و آقاي مهبود در اينجا بياورم :

سلام جناب رؤيايي
امروز 25 / 8/ 87 سايت 3
pang
مطلبي با عنوان « شعر عاشقانه و مسأله رويا » به قلم آقاي داريوش
مهبودي منتشر كرده است كه ذكر پاره اي توضيحات در مورد اين مقاله جهت
اطلاع شما ضروري به نظر مي رسد
......: اولين
يادداشت را من بر اولين مجموعه‌ي شعر ايشان نوشتم0 و حالا جالب است كه
ايشان در مطلب فوق ( شعر عاشقانه و مسأله رويا ) از سه مقاله‌ي من بدون
ذكري از مقالات من استفاده مي‌كنند و به طرز ناشيانه‌اي نيز محتواي حرف
هاي مرا در قالب عبارات ديگري مي گنجانند و جالب تر اينكه حرفهاي مرا هم
در آن مقالات درست نفهميده اند 0 من همه‌ي آن مطالب را برايتان مي‌فرستم
خودتان مقايسه كنيد و قضاوت فرماييد0
لازم به توضيح است كه مقاله‌ي « تأثير ژرف ساختها000 » در شهريور83
به كنگره‌ي شعر سپيد گيلان ارسال شده است و براي آقاي محمد اسماعيل حبيبي
كه همان زمان با من تماس گرفتند و پوستر كنگره را ارسال كردند
مقاله ‌ي« تأثير ژرف ساختها 000 » را بعداً .. براي مازيار نيستاني فرستادم و در شماره ‌ي 3-4 فصلنامه‌ي خوانش منتشر شد 0
مقاله‌ي« ماهيت غنايي000 » در همايش« ادب غنايي و انواع آن » در دانشگاه
فسا به تاريخ 29/آذر/86 به صورت سخنراني ارائه شده است 0اين مقاله در
سايت دانشگاه موجود است و در روز همايش نيز به صورت ده ها cd بين
دانشجويان و شركت كنندگان در همايش پخش شده است0
مقاله‌ي « نقش عناصر سمبوليك 000 » به مناسبت 20 مهر روز بزگداشت حافظ در
خانه‌ي فرهنگ فسا به صورت سخنراني ارائه شده است 0
آقاي مهبودي از آنچه من در اين سه مقاله نوشتم استفاده كرده است و فقط
الفاظ و جملات را تغيير داده است مثلا به جاي« تعادل» گذاشته اند«
بالانس» و مابقي را خود بخوانيد و مقايسه فرماييد0
با احترام
ابراهيم محبي
25/8 /87


Posted by: فرزاد at novembre 16, 2008 8:37 AM

سلام استاد
سالها قبل از طریق یکه از دوستانتان با کتاب "هفتاد سنگ قبر "آشنا شدم ولی هر چه گشتم نتوانستم آن را پیدا کنم .خواستم در این مورد کمکم کنید. سپاسگزارم

- بتازگي چاپ چهارم آن در انتشارات داستانسرا درآمده است (تهران 1387 ) از کتابفروشي ها بخواهيد لطفا .

Posted by: علی at novembre 16, 2008 7:22 AM

جناب آقای کیوان قنبری آیا تا به حال آثار خودتان را بعد نوشتن خوانده اید؟!تو واقعاً به اینها در شعر خودت می گویی ایجاز؟!گرچه اگراز ایجاز منظور تو این چیزهاییست که تو می گویی می توانت کل ماجرا را حدس زد!
من اصلاً اهل بت ساختن از کسی نیستم و نمی گویم آثار یدا... رویایی بی نقص است که ایشان بهتر از خود ما واقفند بر این امر
اما انصافاً این لبریخته یکی از شاهکارهای ادب پارسی ست و شکی هم در آن نیست شما لطفاً بفرمایید مفداری مطالعه کنید تا بتوانید درک کنید!هنوز خیلی باید در شعر پریود شوی تا یدا... رویایی شوی
تو حودت تمام گرایشت همان طرفی ست گرچه اصلاً شعر نیست!

Posted by: maziar at novembre 16, 2008 7:19 AM

سلام

Posted by: علی at novembre 16, 2008 7:13 AM

....
و دشمن
ماده گرای بد گوست
که دوست را به طور نامفهوم
با اسم خاص و گفته های اخلاقی
از حوصله می برد
.... .
جمجمه شناس ناشناس
پیچ می خورد و خم می شود
تا خواب هایی که مزّین به دود و دم و دوا هستند ؛

هم او که خاموش
از میکرب قوم خویش سر در می آورد
و به شکاف و سوراخ
اندر می شود
....

Posted by: کمال رفیع at novembre 15, 2008 11:42 PM

اگر من بخواهم چیزی بگویم ، می گویم مثلا مرگ از بدویات جهان است . عشق و گرسنگی از بدویات جهان است ، اندوه از بدویات جهان است . و خدا از بدویات جهان است . می توانم فکر کنم تا برایت لیست بلندی از کل سوژه های اولیه ردیف کنم که اسطوره ها از آنها شکل گرفته اند و از تلفیق آنها در هیأت انسانها . حتی الهه ها و خدایان . ادیان حتی . و االبته بدیهی به نظر می رسد که چون ناظر انسان بوده است ، من نام بدویات انسان را بدویات جهان گذاشته ام .

گمان می کنم ، شعر در لایه های خود تهی از اینها نمی شود اگر بشود شعر نمی شود . اگر کسی بگوید مگر می شود می گویم شاید نشود اما بعید شدن آنها ، آنها را از منظره می برد و نهایتاً از یک شعر ( اگر شعر،) فرم مي ماند و تمايل به ساختار . مثل عفونتی که در خاک مانده باشد .

انسان ِشعر را اما آیا می شود فراموش کرد ؟ به نظر شما شعر چگونه متعهد کند ، اگر جست فوری و بی تسکین ، فضایی برای جهش نداشته باشد . آیا شما اپوخه را میتوانید بدون مغز پدیده متصور شوید ؟

آن فضا مغز ، کجاها را نشانه می رود ، که حلاج می گوید : "حسب الواجد افراد الواحدله" ؟

به احترام شما ؛ کیوان قنبری

Posted by: کیوان قنبری at novembre 15, 2008 9:35 PM

روياي عزيز

في الواقع که اشعار شما نسبت به "بدويات جهاني" هيچ تعهدي ندارند و عاري از هر گونه ايجازهاي ادبياتي و بدوياتي هستند. لظفا در راستاي نشئگي فرم " هواي بدويت " را انقدر كور نكنيد

Posted by: قنبرعلي ايوانکي at novembre 15, 2008 6:33 PM

واي ، بيست ساله ئه اين شعر رو ار حفظ دارم و براي دوستام ميخونم
سلام

Posted by: Haleh at novembre 15, 2008 6:03 PM

سلام رویا
اینروزها دست نوشتهای شخصی نیما رو می خوندم
برام جالب بود
پیرمرد هم از دیدنت شاد شده بود و آخرش نوشته بود . . . شبی بود(دربند)
و جالبتر که او هم مثل این جوجه امسالی از علی با تو گفته بود و . . .
عجیب که این زره پولاد . . .
داغی را لباس تن من می کند
هنوز هم برهنگی را می شود خنک پوشید
الان مشغول «من گذشته امضا» هستم
تمام که شدم برایت می نویسم
یا علی

- آقاي رستمي، پس لطفا آن خاطره ي نيما راهم بفرستيد.

Posted by: کاظم رستمی at novembre 15, 2008 12:53 PM

سنگی که تویی .

Posted by: khashayar at novembre 15, 2008 12:06 PM

سلام ... شما كه ...حضورتان را نمي بينم ....ولي هميشه ي ديدارت ....تا بخوانيم بلند ...بخوانمت به لهجه ي روان سنگ در وقت پرواز وكبوتر...نه رواني ي چشمه اي برسنگ تا سينه ي دشت وصداي گريه ي سنگ در شيب كوه....... مي خوانمت به صداي اذان از دهان طلايي گلدسته ها.... ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at novembre 15, 2008 9:53 AM

واي............... دوست داشتم... خيلي زيبا...

Posted by: yalda at novembre 15, 2008 5:53 AM

اثری خوبی نبود . ایجاز در آن مراعات نشده بود . بعضی از کارها در لبریخته ها فاقد ارزش ادبی اند . نوعی تمرین شما در به بازی بردن فرم در راستای رسیدن به ساختارند . نشئگی ساختارند . اثر غیر متعهد ، نمی تواند به بدویات جهان ، متعهد نباشد . انسان تماماً بازیچه ای در دست بدویات جهان است ؛ هوای اثرش آنجا زیباترین شکل ها را به خود می گیرد که آنجا زیباترین قرائت ها را در اثرش مهر کند . این اثر ، به خاطر عدم مراعات ایجاز ، ضمناً پردازش مفرط در علاقه به فرم ، اطراف کلماتی محدود که عموماً سمت شیئیت خود را تنها می تابانند ، سمت خود را در امکان قرائت آمیخته با هوای بدویت کور می کند .

با احترام ؛ کیوان قنبری

- بدويات جهان ؟

Posted by: کیوان قنبری at novembre 15, 2008 4:36 AM