octobre 25, 2008

گفتی نواندیشان دینی ؟

 
عباس عزیز،  
مردهای ما خنگ شده اند. زنی مثل تسلیمه نسرین شهامت می کند، و صراحت می کند که بگوید : " قتل و قساوت، و خشک مغزی (خُرافه)، اینها از چیزهائی نیست که ناشی و یا مشتق از اسلام شده باشند، اینها بخشی از طبیعت آنند."
 
پائیز ۱۹۹۹ کنگرۀ جهانی انجمن قلم (پن کلوپ)، نهار مهمان شهردار گُوآدالاخارا (مکزیک) بودیم، که تازه نطق افتتاحیه و خوش آمد گوئی اش را تمام کرده بود. خانمی که در یکی از صندلی های کناری من بلند شده بود، سبزه، کوچک اندام، با دو گونۀ سُرخ گوشتالو ادامه داد : " نه آقای شهردار، ما نوعی اسلام به نام اسلام مترقي( progressive )نداریم. ما مسلمان ها فقط اسلام داریم. "
 
 تئوریسین های "فقه پویا" و "نو اندیشان مذهبی" این روزها همه در پی"قرائت تازه" ای ازاسلام اند تا بگويند که رژیم اسلامی "ظرفیت دموکراتیک" دارد . گوئی هیچوقت تابستان 67 نداشته ایم، و حالاهم هیچ زن فعالی در زندان هامان نداریم.
 
                                          تا وقت دیگر، قربانت  .

octobre 8, 2008

افسانۀ مسؤولیت

 

چهل سال پيش درهمين روزها 
(به نقل ازمجله "بازاررشت ویژۀ هنر و ادبیات"، یک شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۴۵) 


«افسانۀ مسؤولیتِ» رویایی را( که پاسخی ست به ایراداتِ گروهی از شاعران و منتقدان)، در مورد عقاید ونظریات رویائی در زمینۀ "شعر متعهد" – و نیز متضمن حرفهائیست دربارۀ : بامداد- امید – براهنی – آینده و...) عیناً و بدون اظهارنظری ، چاپ می کنیم ...– 
  « افسانۀ مسؤولیت» می تواند زمینه ی بحثی منطقی وهمه جانبه باشد-  سردبير. 


بریده هائی از مقالۀ " افسانه مسئولیت:ت" 

 
     : پرخاش ها  
هفته نامۀ ادبی "مهدآزادی: "
«....نکتۀ دیگر اینکه از چندی بیش به اشاره واستعاره از ادبیات بیهدف وتخدیرکنندۀ غرب دفاع می شد،اما در دو هفته گذشته سرایندۀ اشعار" دریائی ها" با کمال شهامت لزوم تبعیت از اصول اریستوکراتیک را در هنر جدید آشکارا اعلام داشت، به عقیدۀ ایشان و خیلی ها که جرأت بیان ما فی الضمیرندارند شعر، هدف وپرنسیپ وایمان و ایدئولوزی نمی شناسد وخلاصه اینکه هنر وادبیات آتشخانه ای نیست که جلوی قطار حرکت تاریخ بسته شود بلکه آتشبازی شبهای وسط راه است و آنهم برای مسافرین درجه اول! بنظر آنها شاعر باید غیر از وزن وقافیه کلیه قیود اجتماعی و انسانی را هم بشکند وعقیده مند اصلی وحقیقتی نباشد یعنی نیهیلیست تشریف داشته باشد. پاسخ گمراهانی از اینگونه را با منطق فلسفه نمی توان داد. همینقدرکه پرده از روی آنها برداریم تا مردم بشناسندشان کافی است بشرطی که مآلا کم حافظه نشوند. » (م.ا.آذرمرد) 
م.ا.آذرمرد که ظاهرا مفتون امینی باید باشد همین عقیده را دوباره با لعابی دیگرو عصبانیتی کمتر در مجلۀ "فردوسی" همین هفته، با حروفی درشت تر در تیتر و در متن ابراز کرده است که وا اجتماعا، که:
« ...نمی توان اصول انسانی واجتماعی را تف باران ولگد مال کرد، شعرآریستوکراتیک قبلا به آرای قطعی محکوم شده است وهنرمند بیهدف بفرض اینکه سلاح شعر امروز را در دست داشته باشد، یکنفر شکارجی خودخواه ومتفنن شناخته خواهد شد نه یکفرد سرباز فداکار. به نظراین عدۀ مدرنیست ودرعین حال منحرف شعر وبطورکلی هنر، آتشخانه ای نیست که جلوی قطارحرکت تاریخ بسته شود بلکه فقط آتشبازی شبهای توقف در ایستگاهها است آنهم بخاطر مسافران درجه اول!...» (1) و لابد حدس می زنی که این حملات مربوط به مصاحبه ای است که درماهنامه نگین اسماعیل نوری علا با من کرده است. حالا از کنایه ها و اشاره ها بگذریم که اینجا و آنجا زده می شود : از « مزلفی که عفونت معنوی دارد» (2) و از« بی فلسفگی که بی شهامتی است»(م. آزاد) (3) و باز بگذریم از اینکه « شاعر(شاعر دریائی) از این نظر فاسد است ...این فساد درونی است... تأُترات اجتماعی شاعر... شاعر سنگینی تنفس تاریخ را در سینۀ فلات زندانی می شناسد و باغم های خلیج گرم واستعمار، تازیانه ها و ...آشناست. اما...این ها از حد یک دلسوزی شاعرانه بالاتر نرفته و احوال شاعر از یادآوری آنها همانقدر مشوش می شود که موی شاعر در حرکت نسیم دریائی. »(4) و اینکه م.ع. سپانلو در مجلۀ خوشه بلافاصله در هفته بعد در رد حرفهای من می نشیند : که نخیر، " شاعر در اجتماع مسؤولیت دارد خاصه در این زمانه، در این خاک و دراین سرزمین بخصوص. هنوز برای ما خیلی زود است که در یک دنیای انتزاعی زندگانی کنیم . خیلی برای ما زود است که روی تئوریهای هنری پیش برویم، روی تئوریهائی که مولد یک جامعۀ سرمایه داری است...شاعر باید ببیند مردم جه می پسندند و آنرابسراید...خدای تفنگدار دریائی دارد ارواح را فاسد میکند! » (5)

اینها است قسمتی از آن نمونه ها، که انگیزۀ من، در نوشتن مقاله « افسانۀ مسؤولیت» شد. همینطور که این روزها به این موضوع فکر می کردم، به مسائلی در حول وحوش این قضیه برخودم ونکته هائی بیادم امد که نوشتنشان را ضرور دیدم، آنهم نه بقصد مقابله با این حمله ها وکنایه ها بل به غرض روشن کردن وروشن شدن، که اگر مسؤولیتی هم هست، در همین لحظه ها است باورکنید. در این هست که بدانیم ما هیج کاری نمی توانیم برای مردم انجام کنیم جز اینکه شعر خوب تحویلشان بدهیم، در این هست که از اقبالی که جامعه به شعر می کند سوء استفاده نکنیم تابه آنها دروغ بگوئیم که ما برایتان چنین وچنان می کنیم، ما از آسمان افتاده ایم و چراغ راه شما دست مااست و بارحیات وسرنوشت شما بردوش ما است که سنگینی می کند، این حرف ها خوب هم می گیرد وزود هم می گیرد، به سبب آنکه در زندگی عاطفی مردم، و در زوایای روح تمام ابناء بشر رشته ای نهانی وجود دارد که آنان رابه شاعران می پیوندد وتظاهرات ذهنی شان را تحویل می گیرد. این رشته آنچنان حکومت می کند که به مردم ساده ومتواضع از شاعران تصویری خارق العاده میدهد تا همیشه همۀ حرفهایشان را باور کنند، بعبارت دیگر، همیشه در جامعه واقعیتی شاعرانه وجود دارد که آمر و هوشیار است وبه رازهای آدمیان و دلپذیرترین افاده های روحشان بسته شده است، همانطور که به باریک ترین مشاهدات حسی شان. ولی یک شاعر خوب نباید به این موهبت خیانت کند وسوء استفاده کند، بخاطر شهرت وتائید هواخواهان بیشمارسالن ها و محافل روشنفکران وکافه ها وحشر ونشرها نباید از موهبت خوش باوری مردم استفاده کرد.
چه گاهی یک شاعر آزادی مطلقی را برای خود قائل می شود وخود را برای آنکه شاعری پیشرو عرضه کند، به تأسی ازمد روز ومحیط، ; بر خلاف سبک سنتی خود ناگهان "نو" میشود و یا علیرغم تربیت مذهبی حود بعضی از اعتقادات معمول ِمردم رابه استهزاء می گیرد  که لابد روشنفکران ناگهان کشف کرده اند که زرتشتی ومانی ای ومزدکی وجود دارد، پس ما هم هستیم ! و « ما دیگر حاجت به بیرون از حریم ایران» نداریم،(6 واز این نوع ناسیونالیسم های افراطی کاذب و خطر ناک، که انگار وطن دوستی احترام به کویر لوت  و قلۀ دماونداست و پرستیدن بوم وبر . و نه صاحبان بر و بوم  
 
چونکه در چهارچوب زندگی وتفکر، شاعری غیر از مخالف خوانی است. به سوی مردم نباید به کنایت وهن و طعن فرستاد تا جماعت حقیر وفروتن و زود باور را خیره کنیم وبه تحسین واداریم وهمیشه همین جماعت است که شاعر را تسکین می دهد، ارضاء می کند واز خود باور. این فروتنی ها را نباید به بازی گرفت و چقدر هم زیاد است تعداد فروتنان ! و شاعری که اینان را به حیرت می آورد، خیلی کم پیش آمده است که از آنها تلافی وکیفری ببیند. برعکس ازتحسین آنها به شدت بهره مند می شود، این خاصیتِ مخالف خوانی است، شاعری که خود را دراین خط می اندازد، زحمت زیادی ندارد بکشد ، فقط کافی است که تسلیم به هوای نفس بشود، وسوسه بشود. پس همین وسوسه وهوای نفس برای شاعر بزرگترین چیزی است که در زندگی روزمره ورفتارومعاشرت وگفتاراو اثر می کند، بخصوص که او مجهز به اسلحۀ استعداد وامکانات زبانی و حسی خاصی است و بخصوص اینکه مردم شهر هم عادت دارند مظاهر مرموز و استثنائی راجستجو کنند. به این دلیل است که اگر قرار به خیره ساختن وبه حیرت آوردن باشد، شاعر وسیله های بیشمار در اختیار دارد که استفاده از آن ها در شعر مقبول وصمیمانه می نماید( که هست) و در جامعه خائنانه وبیرحمانه نمی نماید (متاسفانه). البته کسی که از این جنبه استفاده می کند، شاعریش را همسایه چیزی بنام مسؤولیت نمی کند،که اگر صحبتی از مسئولیت باید کرد در حیطۀ همین حربی باید باشد که بر سر آنیم، نه در حیطۀ خود شعر، که خود شعر ضرورت های اجتماعی را نمی شناسد و« بار سنگین مسؤولیت» را قبول نمی کند وخود را اسیر نمی کند که چیزهائی بنام فلسفه وفکر و پیام وایدئولوژی و از این قبیل هست، یعنی به وجودشان اعتنا واحترام می کند ولی اسیرشان نمی خواهد باشد، چرا که شعر نمی خواهد در هر سطحی بنشیند، باریک سلیقه است، فقط در یک هنر متعالی مقام می گیرد، بنابراین، فقط در تعالی هنر ( برای هنر یا برای هرچیز دیگر) است که حیات آدمی به جد گرفته می شود، که سرنوشت در آن است و حقوق وحتی مسؤولیت که برایش گریبان می درانند، و اینهمه می تواند از تماشای یک ساقۀ گیاه تا اضطراب مرگ، برخیزد و همۀ معناها ومضامین رادر برگیرد.
ا. بامداد درمقدمه ای که بر « دیار شب » نخستین مجموعه اشعار م. آزاد در سال 1344 نوشته است، تحت عنوان «موضوع مسؤولیت ومأموریت» با حرارتی تمام مي گويد:(«...واقعاً به این سؤال ها چه جوابی می توانیم داد:
ـ مسؤولیت یا عدم مسؤولیت؟
ـبرای چه، برای که مینویسیم؟
بگذار سگان سیرک عوعو کنند وبگویند « ما برای دلمان مینویسیم» اما جواب این حرفها برای ما روشن است :
ـ مسؤولیت و آنهم سنگین ترین مسؤولیت ها!
ـ برای انسانیت می نویسیم وبرای آنها که زندگی را درخشان تر می خواهند و خواستشان را با تلاشی جدی تر می جویند...
") (7)
و در ضمن صحبت هائی که از «مرگ» و «یأس» و « نومیدی فردی» و « شعر راهنما» و « شعرچراغدار» می کند، مقدمه اش را اینطور پایان می دهد :« ما به خوبی خواهیم رسید ، ما انسانیت را خواهیم یافت، حرف من تا همین جا بس است. در این اشعار تلاش هست اما مسؤولیت در برابر مخاطب فراموش شده است . آزاد این مسؤولیت را در خواهد یافت، من این را یقین دارم.» (8)

یقین "بامداد"، یقین درستی بود، گرچه خیلی دیر به تحقق رسید، زیرا آزاد را یازده سال بعد از آن، می بینم که تازه به یاد توصیه های « ا. بامداد» ش افتاده وناگهان متوجه شده است که شعر فلسقه می خواهد، در برابر اجتماع مسؤولیت دارد، وبی درد نیست (9)، که « بی شهامتی آدمی است که زیراین آفتاب، بی عدالتی ها را نمی بیند وکم کم کنج عزلت می گزیند.» (10)
اما آزاد موقعی به این معنا می رسد که خود بامداد، در پلهء تعالی وتفکر، و به اقتضای تکامل، طرز دیگری می اندیشد، وآن رسالت ها وآن « سنگین ترین مسؤولیت ها»را که بر دوش شعر گذاشته بود از دوش شعر برمیدارد، و شعر رابصورت پناه می بیند ورهائی، وفقط به شعر می اندیشد که اگر خوب است « که حیف ازشعرخوب برای مردم» (11). واگر بداست که شعر نیست. چند جمله از حرف های مفصلی را که نویسنده مقدمهء« دیارشب» در مصاحبه اش گفته است.تصادفاً همزمان باچاپ « یادداشت» آزاد در آخر کتابش هم است در اینجا می آوریم که این تصادف ها در زندگی در عین حال چقدر باریک وپرنکته وعجیب است : « من نمی خواهم شعر را توی وظیفه محبوس کنم، زیرا شعر توی وظیفه محبوس نمی شود...برای من همه چیز آیدا است و حرفهائی از نوع « دیر است گالیا، بسیار احمقانه است.»

این حرف معنای کامل همان چیزی است که قبلاگفتم، « دیر است گالیا نرسیده است کاروان.» 14)خوب، نرسیده باشد، به جذبه های آیدائی شعر که شاعر را بیتاب می کند چه ربط دارد؟ « با آیدا، من خود را از جنگلهای شوکران و چهارراه های هیاهوهای ارزان ونفرت انگیز به زندان صومعه ای کشانده ام»
و در برابر این سئوال که : « ـ بنظر شما شعر امروز تا چه حد میتواند در زمینه مسائل اجتماعی وانسانی موفق باشد؟» فکر می کنید شاعر ِ"هوای تازه" چه جوابی می دهد :
« ـ به هیچ وجه
تصور کردم که این بار اگر قرار بود بامداد مقدمه ای به کتاب مریدش بنویسد، نوشته اش را این طور پایان می داد: « آزاد این عدم مسؤولیت را در خواهد یافت، من این را یقین دارم.» که باز هم یقین درستی می شد و یازده سال بعد به تحقق می رسید ( که خواهد رسید.)

منظورم این است که نباید به زور و تصمیم، درد وفلسفه به شعر تحمیل کرد و لولوی « مسؤولیت اجتماعی» در برابرش نهاد، این فرق می کند با آنکه خود شعر گاهی تأثیری گذرا از حوادث زمان و اضطراب آدمیان می گیرد و می گذرد. اینست که من تعجب می کنم که گاهی می بینم عده ای حکم صادر می کنند که شعر محصول زندگی و زندگانی، وحتی خود آن است. وباید چنین وچنان باشد. این حرف را باید اصلاح کرد، اگرشعر باآنچه حیات من وحیات انسان زمان من را می سازد اشاراتی دارد نه بخاطر آن است که شاعر مسؤولیت و وظیفه و تعهدی حس می کند و هدفی اجتماعی را در شعرش تعقیب می کند، بلکه بخاطر آن است که به عنوان یکی از مظاهر حیات بشر، خطی از مفاهیم زمانه می گیرد که تازه آنهم به نیت آن نیست که بر له ویا بر ضد آن به مبارزه برخیزد، روشن تر بگویم که شعر برای به تحقق رسانیدن یک مسئله یاوضعیت اجتماعی بکار نمی رود بلکه وضعیت اجتماعی جدا از شعر نیست وهنر شاعر را معاف نمی دارد؛ زندگی روزانه وحل شده وبی معمای من را باید فرق گذاشت بازندگی و حیات انسان من که سرشار از شگفتی ها، گره ها و تازگیها است وباید فرق گذاشت با زندگی نسل من که تصویر زمانش را از دریچهء عصیان وفریب وشکست دید، ودر آستانه هر اشتیاق وظفر دچار هزار معما شد تا پشیمان ومضطرب زیست کند وبه اخلاق وسلامت با نگاه کج بنگرد.
پس اینهمه؛ چگونه شعر مرا، همانقدر که از جوانی ها و کودکی ها وخاطره ها رنگ می گیرد، از تأثیر هوس ها و عقده های نا باز ، بازبدارد وسیاهش نکند؟ به همانقدر که یک تحول فکری در آمریکای شمالی وقتل یک انسان استوائی ویا اضطراب انسان هندی ممکن است سایه اش را از آن نگیرد. این سایه ها در شعر می آیند و می گذرند، یا نمی آیند ونمی گذرند وشعر به تأثیری که از اینهمه می گیرد بی اعتنا است، وفقط به خودش می اندیشد ،وبه تعالی وجودش که شکل است ، وهنراست.
و اگر شاعر به تفکر می رسد نه آنست که کار فیلسوف یا دانشمند را انجام می دهد، بنی نوع بشر است واز اضطراب های همیشگی بشر، مثل همه آدم های دیگر، سهمی دارد، لیکن هیچوقت به دلیل شاعر بودنش تلاش آن ندارد که جوابی مشروح وتکنیکی وفنی برای آن بیابد، آنچنانکه در خور خبرگان فلسفه و دانش است و یا نمایندگان افکار وایدئولوگها می کنند. اوـ شاعرـ در قلمرو این حرف دنیائی مطابق میل شخصی خودش خلق می کند و در آن میانه فقط به هنر این خلق می اندیشد نه به دنیایش، یعنی اینکه شاعر ممکن است برای خودش یک نمودار و وضع اجتماعی یا غیر اجتماعی ویا حتی ضد اجتماعی را که در نهاد اوست، در شعرش حفظ کند. این وضعیت را می تواند در داخل اجتماع، خارج از آن، یا در مقابل آن اختیارکند.نتیجتاً اینکه همواره ممکن است هر شاعری در زمینه های فکری مختلفی جلوه کندو یا در محیط شعرش قلمروی دست نخورده ارائه کند یا نکند.
حافظ ، بودلر، مایاکوفسکی، والری ونیما. هر کدام در سیر شاعرانه ای درباره سرنوشت وشرایط حیاتی به نوعی فکر کرده وبه همانگونه یک و گاهی چند شیوهء تفکر ابراز کرده اند و اگر وضعیتی نمونه ای گرفته اند به دلیل آن است که هنرشان نمونه ای ومتعالی بوده است. پس اگر مسؤولیتی برای شعرهست آنست که مواظب خود باشد تا در کار دفاع از اندیشه یا عقیده ای ، شعر بودنش فراموش نشود
.
اما مؤلف کتاب « طلا در مس» (رضا براهنی) رسالت های شاعر را قلمروهائی دیگر نیز داده وفراخ تردیده است، او برای شاعر خوب چهار مسؤولیت قائل شده است که به اختصار- و تا آنجا که منظور مؤلف وحرف مارابرساند ـ به نقل از کتابش (مقالۀ چهاررسالت، چهار مسئولیت) در اینجا می آورم :
1ـ «...رسالت تاریخی وزمانی شاعر در برابر بشر و قوم و قبیله وملت خود» یعنی اینکه « شاعر باید بداند در چه لحظه و دوره وعصری از تاریخ زندگی می کند...چنین رسالتی را در عصری که ما زندگی می کنیم شاعر باید درک کند."
2ـ «...رسالت جغرافیائی ومکانی شاعر در برابرسرزمین خود که پاره ای است از زمین ، در واقع لازم است شاعر بداند که بروی چه سرزمینی ایستاده وباکره ارض در کدام منطقه آن رابطه پیدا
می کند.
3ـ «...رسالت اندیشه اجتماعی شاعر» که منظور روشن است.
4ـ « رسالت ادبی شاعر در برابر تاریخ ادبیات جهان و تاریخ ادبیات قوم خود» که این محتاج به توضیح نیست وتقریباًهمان حرفی است که ما بر سرآنیم. (12)

می ببینید که ما هنوز در کار رد کردن مسؤولیت اجتماعی هستیم که مؤلف « طلا در مس» دو تا مسؤولیت دیگر بنام « مسؤولیت تاریخی ومسؤولیت جغرافیائی » جلوی روی ما می گذارد. حقیقت اینست که این دو مسؤولیتی را که براهنی اضافه می کند در همان مسؤولیت سوم ( مسؤولیت اجتماعی) مستحیل می شود، چرا که در هر دو صحبت از« قوم و قبیله» و « رابطه» با منطقه است. و گرنه این کار عبثی است که بیائیم بنشینیم مسؤولیت های شاعر را طبقه بندی کنیم و به بینیم چطور می شود این مسؤولیت ها را زیادتر کرد. این که کار مشکلی نیست، اول فکر می کنیم به مسؤولیت شاعر در برابر تاریخ، لابد بعد نوبت جغرافی می رسد می شود مسؤولیت جغرفیائی ِ شاعر وهمینطور اگر پیش برویم نوبت فیزیک و تعلیمات دینی وعلم الاشیاء وورزش وکاردستی می رسد ومی رسیم به مسؤولیت شاعر در برابر علم، مسئولیت شاعر در برابر مذهب، مسؤولیت شاعردر برابر اخلاق، مسؤولیت شاعر در برابر انسانیت و ناگاه متوجه می شویم که مقاله ما به جای « چهار رسالت، چهارمسؤولیت» می توانست « شانزده رسالت، شانزده مسؤولیت» نام داشته باشد! و آنوقت است که آدم از هرچه شاعر شدنی پشیمان میشود، که بار اینهمه مسؤولیت را به کجا ببرد؟ مگر کسی که سرش برای اینکارها درد می کند. که در آنصورت او می ماند وفاصله های عظیم با شعر.

رسالتی مطرح نیست، در حقیقت صداقت وحساسبت شاعردربرابر ِمسائل است که تصویر او را در عمق اثرش انعکاس می دهد. وشاعران جاوید همیشه چنین بوده اند.
حافظ بزرگ را هرگز بر سر اندیشه ای وعقیده ای ثابت نمی بینیم، چون هر وقت هر چه احساس کرده همانرا گفته است. به خصوص این نتیجه را در پانزده سال اخیر، به خوبی دیدیم که بودند شاعرانی که شعرشان را بلندگوی تبلیغاتی و ایدئولوزی مشخصی کرده بودند و بدنبال شعرشان حزب بود وجمعیت بود، مطبوعات بیشمار وشهرت بسیار، اما وقتی آن حرف ها از رونق افتاد آن شاعران نیز از رونق افتادند واز میان آنها فقط آن چند تن بر جای ماندند که به شعر خود می اندیشیدند، که صداقت داشتند وشاگردان صمیمی نیما بودند، بیاد می آورم در همان زمان که نام های «شرنگ» ، «میترا » و «کولی» بر پیشانی روزنامه های دویست هزار تیرازی صبح می درخشید و در دهانها می گشت؛ ا.صبح «قطعنامه»اش را در نسخه هائی قلیل به پول خودش چاپ می کرد و ش . آینده برای شعرش از کارگران چیت سازی امضاء جمع می کرد تا « سند تائید پرولتاریا» را به روشنفکرانی بدهد که اعضاء هیئت تحریریه بودند و آن شعر را به جهت آنکه « پرولتاریا» یش نمی فهمید چاپ نمی کردند. و آخر هم ندانستم چه بر سر آن شعر آمد که پانزده سال بعد هم جائی نخواندمش :

هرکه هستم
سرگذشتم از شط های دستم جاری است
میدان پیشانی را فراخ گرفتم
و اسب آینده ام سرکش ترین اسب ها است
سوارکار تاریخ حماسه سراها
دیدارگر شکوفهء اول فروردین
در زمستان چلهء تیر هستم
و هرچه هستم
از ردهء خون متلاطم غلامان
شلاق اربابان به گردهء چشمانم
می خورد.
من،
خونم را به کیسه دلم ریخته ام
و آنرا به رگ هایم آویخته ام،
تا عشق هایم
چک.....که
چک.....که
به چه کد
و بچکد
تا کینه هایم
چکه
چکه
...................................
..................................

من هرکه هستم
و من هر چه هستم
همین هستم که هستم
دور از دیار و
یارو
دیدارها!
الخ (13)
که خیلی مفصل است و متضمن نکته های باریکی در اولین دوره های نو پردازی در ایران است

پس به تکرار این نکته بسنده می کنم که مسؤولیت شاعر فقط در برابر هنرش است زیرا که در تعالی ِهنر است که حیات آدمی به جد گرفته می شود . و شاعر نباید سرنوشت آدمیان را ـ به خاطر آنکه عزیزند ـ در شکلی مبتذل وتکراری و سطحی و همگانی بریزد چرا که این امر به شوخی با حیات آدمی بیشتر شبیه است تا دلسوزی برای آن. برعکس در یک فرم متعالی وتازه و غنی ـ گرچه درجائی بلند می نشیند ونیالوده با میکروفون وتریبون و بولتن وجمعیت وچهارراه باقی می ماندـ اما معبر پاکی است که در آن حقوق آدمیان واندیشه هاشان می آیند و می روند و اثرش گذرا و سطحی نیست، بل در تاریخ راه می رود و گرچه به تأنی ، اما هر روز دست های بیشتری به آن جای بلند خواهد رسید.

مختصر آن است که شعر به روزها و کارها کاری ندارد، نه نقل می کند ونه می آموزد. شعر تنها است، واز هر اجباری رها، بر سرنوشت خودش حکومت می کند و نه برهیچ سرنوشت دیگری. بدهی ای نه به جامعه دارد، نه به اخلاق، نه به ایمان ونه به دانش، و در عین حال بیم دارد از اینکه چیزی پست وحقیر باشد. وشاعر امروز دیگر در برابرصفحۀ سفید است که مضطرب و
دلواپس می ماند، چرا که برای نعل سمند خویش شعری نگفته است.


پانویس ها :

(1) ـ مفتون امینی ـ هفته نامه فردوسی ، اول شهریورماه 1345 ( حرف های تازه ای درباره شعر امروز.)
(2) ـ همان.
(3) ـ م. آزاد ـ ماهنامهء بازار ادبی ـ اردیبهشت ماه 1345 ( بررسی دریائی ها ونظری به جنگ طرفه)
(4) ـ محمدعلی سپانلو ـ ماهنامهء بازار ادبی ـ خرداد ماه 1345 ( نظری به شعرهای دریائی)
(5) ـ م. ع. سپانلوـ مجله خوشه ـ 30 امرداد 1345
(6) ـ م. امید. از این اوستا ـ انتشارات مروارید1344 ـ مؤخره صقحهء 152 و 153
(7) ـ ا. بامداد « موضوع مسؤولیت ومأموریت» کتاب « دیار شب » تهران 1334
(8) ـ همان.
(9) ـ مقالهء م. آزاد درباره کتاب اصلانی ( شب های نیمکتی ، روزهای باد) در انتقاد کتاب
(10) ـ م. آزاد یادداشت آخر« قصیده بلند باد» انتشارات مروارید، تهران 1345
(11) ـ مصاحبهء فردوسی با شاملو در چهار شماره از فروردین 1345 ـ آنچه بعداً می آیداز همین متن آمده است.
(12) ـ رضا براهنی ـ طلا در مس ت تهران 1344 ـ صقحه 77
(13) ـ از شعرهای سال 1330 آینده (شاهرودی)
 مصرعي از  ه.الف. سايه(14-