août 12, 2008

دریائی

 
11

و آب، کز دیار هرگز
راهی دراز آمده بود
در فکر بود،
می خواست تا برای نسیم و مرغ
از نقره زندگی بشود
و از گیاه، باد.

مرغ ونسیم، زندگی ِ نقره و گیاه
بگرفت و باز،
با آب تا دیار هرگز
ره یافت.

باد است یا که زندگی ِ باد است؟
- در زیر آب، ماهی ِ هشیار
از ماهی جوان دگر پرسید-

شعر های دریائی، مروارید، تهران ۱۳۴۴ 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr août 12, 2008 11:26 PM || Balatarin
Comments

سلام آقای رویایی
امیدوارم که خوب باشید. از شما سئوالی داشتم و برایتان ایمیل فرستادم برگشت گویا آدرس ایمیل تان عوض شده. ناچار شدم اینجا برایتان پیام بگذارم.
حالا سئوال مهم:
آیا شما فیلم "اوج موج" ساخته صفاریان در مورد فروغ فرخ زاد را دیده اید؟
اگر ندیده اید الان توی وبلاگم هست می توانید ببینید
نکته ای که مرا به فکر واداشت اظهارات احمدرضا احمدی بود
احمدرضا احمدی می گوید که داشته با فروغ سناریویی می نوشته و برگهایی از دفتری هم بر روی صفحه نشان داده می شود که ناتمام مانده!
طبق اظهارات چند نفر از جمله آقای غفاری شما و ». آزاد
فروغ در دوران آخر زندگیش، یعنی پیش از تصادفش، داشته یک سناریوی اتوبیوگرافیک می نوشته که ناتمام مانده است.
ولی تاکنون هیچکس ادعا نکرده که فروغ شریکی می نوشته!
فروغ جز شعرهای مشترک با شما و سپهری کار نوشتاری مشترکی ندارد.
بعید می دانم که فروغ با احمدرضا، جوانک آن دوران چنان صمیمی و هم سطح باشد که از او برای نوشتن سناریویی بر اساس زندگی خودش کمک بگیرد.
فروغ در پاسخ به نمامه های متعدد احمدرضا که داشت دوران سربازی را می گذراند فقط یک نامه نامه به او نوشت که تقریباً دو هزار جای مختلف منتشر شده ولی هنوز اصلش را ندیده ایم و آنچه منتشر شده هم کل نامه نامه نیست، یعنی احمدرضا همه اش را منتشر نکرده است.
تاکنون هم چیزی در مورد سناریوی مشترک نشنیده بودیم.
آنچه از فروغ به جا ماند توسط ا. گ. مصادره شد. آپارتمانش که فروغ پولش را پرداخته بود ولی هنوز به نام ا. گ. بود در دست او ماند و پس از چندی به پسر ا. گ. تعلق گرفت.
دست نویس ها و عکس ها و وسایل هم پیش ا. گ ماند پس.... اگر سناریوی ناتمام هم قاعدتاً تحت مالکیت ا. گ. است!!!!! خب پس... قضیه چیست؟
لطفاً در این مورد برایم توضیح بدهید و هر چه می دانید برایم بنویسید و یا بنویسید و در وبلاگتان بگذارید تا به آن استناد کنم

Posted by: Mahasti Shahrokhi at janvier 10, 2009 10:19 AM

همیشه دیر می رسم
همیشه تا می آیم برسم...
.
.
.
سلام
می خواستم حرفی بزنم که جنسش فرق داشته باشد
می خواستم ولی...
.
.
.
مثل هميشه عاليه با اجازه لينكتون مي كنم.

Posted by: سميرا قطب at août 19, 2008 5:58 AM

سلام جناب رویایی وب بسیار زیبایی دارید احتیاج به تعریف هیچ کس نیست درود بر قلمتان احتیاج زیادی به یکسری اطلاعات دارم در مورد سینمای شعر نظر شما در مورد این سینما چیست منظورم مانور روی فیلمهای استاد پازولینی هست این تئوری را چگونه تفسیر مکینید ایا اطلاعاتی در این زمینه دارید؟ متشکر ! بی صبرانه منتظر جواب شما میمانم به وب بنده اگر قدم بگذارید نورانی میکنید انجا را درود بی پایان یزدان بر شما باد

برکت باشد

مرداد 87

Posted by: javad at août 18, 2008 7:50 PM

سلام
بي نهايت خوشحالم از اينكه وبلاگ شما رو پيدا كرده ام.
نوشته هاتون هميشه جاودانه اند. واقعا.
بسيار خوشحال ميشم اجازه تبادل لينك داشته باشم.
ممنون.

Posted by: marya at août 18, 2008 12:45 PM

( حس مرطوب )
سکوت دسته گلی بود
میان حنجره ی من
...
بیش از چهل سال قبل که کتاب یدا... رویایی منتشر شد این دو سطر با ذهن من الفت گرفت و آن را زمزمه می کردم به فکرم نمی رسید که بعد از چهل سال در جلسه ایی این سروده نقد و ارزیابی شود هر چند این شعر ترانه ایی شده و توسط خواننده ایی خوش صدا به اجراء درآمده است این سرنوشت شعرهای ماندگار است و راز ماندگاری در اصالت شعری خودجوش و درون ساختاری. این شعر را شاعر قبل از سرودن در درون خود دیده و با تکنیک زیبا و پخته آن را به تحریر درآورده است.
( سکوت دسته گلی بود
میان حنجره ی من) تصویر وحشی ست، دسته ایی گل میان حنجره، سکوت هم غیرمادی،این طبیعت شعرهای بوطیقایی ست که تصویر تبدیل به معنا می شود، مجموعه ای از اجراء معنایی جمع شد به صورت دسته ایی گل که حاصل آن همین تصویر فشرده است که به ناگاه از درون شاعر پرتاب می شود.
این تصویر یاد آور تصویر های هولدرلین شاعر جنون زده ی آلمانی ست.
پرسشی ست که چرا در میان کتابهای رویایی همین کتاب دریایی ها ماندگار شده است؟
رویایی گرفتار بازی با کلمات شد، حال آنکه کلمات رازها را نمی سازند بلکه رازها کلمات را ماندگار می کنند و اما ادامه ی شعر،( ترانه ی ساحل/ نسیم بوسه من بود و پلک باز تو بود) که به قوت بخش قبلی نیست، تصویر باز می شود و شاعر در ساحل خاموش ترانه می سازد با نسیم بوسه در پلکی باز وبعد شاعر به سمت و سویی دیگر می رود. ( برآبها/ پرنده ی باد/ میان لانه ی صد ها صدا پریشان بود ) لانه ی صدا امواج است و مرغ باد در میان صدا ها با چرخش پروازی تند وسریع بی طاقت است، ( صدای تندر خیس/ و نور نورتر آذرخش/ در آب/ آئینه ایی ساخت ) تصویری پر تحرک و جذاب که آذرخش با جرقه ایی دریا را آئینه می سازد، مثل عدسی دوربین که در یک آن باز و بسته می شود و با پرداخت به کلمه های تر و خیس فضای ساحل و دریا را در ذهن خواننده مرطوب می سازد و با یک پارادوکس دریا را به آتش می کشد و قاب روشنی از شعله های دریا نشان داده می شود و بعد همه چیز می سوزد. ( نسیم بوسه و/ پلک تو و/ پرنده ی باد/ شدند آتش و دود) در این جا آغاز شعر برگردان می شود.( میان حنجره ی من/ سکوت دسته گلی بود) و بعد با آتش زدن حس خود حضور خویش را در شعر اعلام می کند. این فضا سازی وسیع و گسترده تنها با شصت و سه کلمه ساخته شده است و این قدرت تکنیک رویایی را در این شعر نشان می دهد. این شعر، نیمایی ست و شاعر وزن را نرم و ملایم در این شعر بکار گرفته است .
در این شعر همه چیز بوجود می آید و به سرعت نابود می شود وشاعر تحت تاثیر این اتفاق است.

تقی خاوری
مشهد
87/4/24

Posted by: جلال کیانی at août 18, 2008 9:06 AM

دچار یعنی....
سلام آقای رویایی عزیز
من تازه وارد این دنیای مجازی شده ام.خوشحال میشم اگه منت بذارید و به من هم سر بزنید

Posted by: وجیهه ابراهیمی نژاد at août 18, 2008 8:38 AM

سلام استاد عزيز
به روزم در وبلاگ ميان حرف و سكوت و بي صبرانه منتظر شما هستم
اگر بياييد منت گذاشته ايد
با تشكر
علي حسن زاده

Posted by: علي حسن زاده at août 17, 2008 8:10 AM

سلام آقای رویایی
این شعر دریایی گذشته های غریبی را در من زنده کرد. البته فکر کنم شعر طولانی تر از این است. زنده باشید. راستی نویسنده وبلاگ "تاملات" به نام سینا رویایی با شما نسبتی دارد؟

Posted by: روشنک at août 16, 2008 1:46 PM

آقاي رويايي
من پيوسته پي دنبال كردن شمايم
بشتابيد
نمي خواهم بهتان برسم
شما هميشه يك رويا مي مانيد

با احترام

Posted by: صحرا at août 16, 2008 9:38 AM

سلام ... دستتون درد نكنه مثل هميشه عاليه حتي بدون يك كلمه اضافه....
خيلي دوست دارم به منم يه سري بزنيد....خخخخخخييييييلللللليييي خوشحال مي شم

Posted by: علیرضا at août 15, 2008 5:00 PM

آب غلطان،
حباب لغزان،
بلور پنهان،
شبانه از توست.
اگر گفتم خواب است، باورم کن ! دیر بیدار.
-
http://zfakhraee.blogfa.com/

Posted by: همیشه ایران at août 15, 2008 4:42 AM

سلام آقاي رويايي عزيز

1-وقتي شعر شما را مي خوانم هميشه بايد همراه واژه ها نشانه هاي ويرايشي را نيز مد نظر داشته باشم.به گمان من در كلام شما نشانه هاي ويرايشي اهميتي همسان واژه ها يافته است.

2- طبيعتي كه در شعر شما به خواننده عرضه مي شود با طبيعتي كه در شعر كلاسيك و نو مي بينم متفاوت است. اين دو ماهي جوان وهشيار كه به نظرم با آمدن واژه "ديگر" هويتي يگانه يافته اند در سابقه شعر فارسي ديده نمي شود. به نظر من طبيعت درخمريه هاي منوچهري و قصايدفرخي بيرون از شاعرهويتي مستقل دارد. اما شما سعي ميكنيد انسان و طبيعت را يگانه كنيد.حال پرسش اين است كه اين تلاش براي يكي كردن انسان و طبيعت نتيجه عكس نمي دهد؟ يعني به جاي آن كه انسان هويتي طبيعي بيابد طبيعت رنگي انساني نمي گيرد؟
3-شعر شما را بسيار دوست دارم .از گذشته ها "از دوستت دارم" را و از جديدها"هفتاد سنگ قبر" را

با آرزوي طول عمر.


- اين يگانگي انسان وطبيعت درحرف شما نکته جالبي ست، مرا به مقدمه کوتاه "شعرهاي دريائي" مي بَرد :
من به دريا نينديشيده ام،
فکرهاي مرا دريا انديشيده است .
قلبا: رويائي

Posted by: علی.م at août 14, 2008 10:14 PM

1-يك زماني كه نه خيلي دور بود نه خيلي نزديك يك منتقد استاد دكتري! گفت شعر حجم چيزي براي زندگي ما ندارد و دوره اش گذشته است. امروز جوانان ما بازگشتي مجدد به همان ادبيات كلاسيك دارند كه در جهان نيز با استقبال مواجه شده.
2- پريروز يك مشت و كمي بيش از يك مشت و شايد خيلي زيادتر از اين كيل ها آدم جمع شده بوديم در باغ ملي شيراز. يادگاري و دلخوشي بود برايمكه دوستان مشتاق بودند و خودشان خواستند كه لبريخته ها را بخوانيم. 50 صفحه لا ينقطع خوانده شد. و بعد ساعت ها بحثي كه بسيار فاصله دارد با اين جهان هاي مصرف شده نقد ايراني كه مي بينيم

اين دو قضيه را لازم ندارم!
همينكه برميگردم در اين شعر به خودم.همينكه مثل ماهي آغشته به مد دريا در جريان هاي امروز جهانم و ايرانم نگاه مي كنم و مي پرسم برايم كافي است:
باد است يا كه زندگي باد است؟


*- جلسات لبريخته خواني دراينجاهاهم کم وبيش رايج شده است، ولي خوب باغ ملي شيراز چيزديگري بايد باشد!

Posted by: محسن اکبرزاده at août 13, 2008 11:09 AM

سلام سلام سلام
باشد كه اول باشيم
و آخر

Posted by: هيوا at août 13, 2008 10:00 AM

. هر وقت از شما ميخوانم حس خاصي به من مي رود . از شعر حجم چيزي نميدانم اما دارم دنبالش ميكنم .

Posted by: اجوج at août 13, 2008 8:12 AM