juin 24, 2008

دوباره با تو روی موج




     به ، و بخاطر ، همۀ دوست ها و خواننده هائی که  پنجرۀ نظر ها را فعال خواسته اند 


عباس عزیز

بر این جایگاهی که تو از من ، و یا برای من، ساخته ای ، بر موج های مشبکِ دنیا روی هواهای دور مسافری هستم که طلوع خودش را بر سکوئی سرخ می بیند . مثل طلوع تو - مطالعۀ ما- ، و مشرقِ تو بر این سکو ، وقتی که مغرب از تقلا می مانَد 

نمی دانم برای موج ها چیزی از من ساخته ای، و یا برای من از موج ها چیزی. چه این باشد چه آن ، با تو روی موج می مانم. و روی موج هردو به هم می مانیم. چرا که براین جایگاه، تو دیگر غیر نیستی

خواننده غیر نیست. هردو فضائی هستیم که بر این موج می رانیم. هردو دراین صفحه بهم می رسیم، که مرز ِماست. مرز میان من و خواننده های من که مرز نمی خواهند، که مرز را باز می خواهند. و بسیارند اینها که می خواهند. فضای من اینهایند 

مرز میان دو فضا چیزی جز فضا نیست. جز فضا چیزی نیست
بر این فضا دری گشوده مانده است و خویش را بر سردر آن می خواهند : یک پنجره ، یک پنجره حرف. بازش کن !ا  

تا وقت دیگر قربانت

juin 16, 2008

يک شعر چاپ نشده



روزهاي مالارمه اي  

در چرخ های خود قوش
چرخ ِ کبوترها را
از آسمان
آبی تر

و روی صفحه انتظار ِمرا تاس
یک دست تاس
از اتفاق
خالی تر

پاريس   ۱۳۶۹     

از کتاب " در جستجوي آن لغت تنها " ، انتشارات کاروان، پائيز 1387 

juin 4, 2008

دیروزِ ما در امروز


عباس عزیز ،

در نامۀ بلندی که نیما یوشیج به شین پرتو، مؤلفِ منظومه های " ژینوس"  و  "سمندر"  می نویسد، ضمنا می نویسد که :
" یکنفرهائی که اخیرا در تهران دیدم ، با تمام نشانی هم امرؤالقیس بودند هم شکسپیر و هم کسان دیگر. حال آنکه هر کس با هرعیب و حسنی که دارد، خودش هست. خودهائی هم می بینید که هر کدام مکتبی هستند . چنانکه من در تهران دیدم جوانی را که خودش ماتریالیسم دیالکتیک بود. . ."

جنگل کلارزمی
۴ شهریور ۱۳۲۵

توهم امروز در تهران یکنفرهائی می بینی، که خودش رولان بارت است، يا دریدا ست. هم ابوسعید ابوالخیر است هم رمبو . و می بینی جوانی را که خودش  پسامدرنیسم است .

تا وقت دیگر قربانت