mai 23, 2008

یک شعر تازه


یدالله رویائی


نیامده رفته

دیر ترین هائی از دور
کنار لحظه می افتند
بی که حالایم را آشفته کنند

آینده ها شمال اند
و رفته ها جنوب
حیران ِ حالایم
از بالا
حالای من سئوالی ست
در ادامه های
فرود

ادامه های عمودی :
درنگ
درنگِ ادامه
وقتی همیشه لحظه لحظۀ پیش است و بعد ِلحظه منم .

mai 8, 2008

هارمونی

ازنامۀ فلوبر به مادرش ، از قاهره سال۱۸۵۰

«... دیشب به صومعه ( خانقاه ) درویشان رفتم . یکی شان افتاده بود و از فرطِ الله گفتن به حالت غش و اغما رفته بود و می لرزید . این نمایش ِ درویش آقای دوولتر را عجیب خنداند. نمی دانم چه فکری کرده بود. در بارۀ روحیۀ حقیر و بیچارۀ اين مرد، یا در بارۀ فاناتیسم، تعصب و خرافات ؟ ولی من، اصلا مرا نخنداند . بیشتر مشغول کننده است، و وحشت آورنده، و جنبۀ جالب آن موزیکِ آن است.

کشور عجیبی ست این کشور. دیروز مثلا، به یکی از کافه های قاهره، که زیباترین کافه های آن است رفتیم. همزمان، در همان کافه خری می شاشید، و یک آقائی هم در گوشه ای ادرار می کرد، هیچکس تعجبی نمی کرد، و هیچ کس چیزی نگفت. گاهی یک نفر کنار تو بلند می شود و شروع به نماز خواندن می کند، با تمام قد رکوع و سجود می کند، که انگار تنها است. یک نفر هم سر بر نمی گرداند نگاهش کند انقدر که این قضیه طبیعی به نظرمی رسد. آیا تو می توانی تصورش را بکنی که  توی کافه ای در پاریس یک نفر بلند شود ومراسم دعاخوانی بجا بیاورد ؟... ویک نفر ديگر هم آنطرف تر بشاشد؟...»

مکاتبات گوستاو فلوبر ، مجموعۀ پلیاد