avril 13, 2008

ازتئوری تا خلق



شکل، لزوماً خلق نیست ، یعنی خلق ِشکل لزوماخلق ِ شعر نیست . بین ِ شکل و خلق، یک پل هست . یک پاساژ ظریف هست . که اگر از آن نگذری ، و یا گذشتن از آن را نیاموزی ، ندانی ، ونتوانی ، آن شکل، در تو خلق نمی شود. یعنی تولّدِ آن شکل ، تولّد ِیک خلق نمی شود ( نیست ) . گذر ِاز این پل، تئوری بردار    نیست .
در عبور از نور ،  در گذر ازصدا و رنگ ، بسیار می شود گفت، یا نوشت . امّا  ، 
این هر سه ، وقتی بهم می رسند و در هم می گریزند، یا می رَمانند یا مسحور می کنند. چه برَمانند و چه مسحورت کنند در هر دو صورت شاعر حادثه هائی را تجربه کرده است که زیر حکومتِ اصل ها و انضباط های تئوریک نبوده است . ویا نمی تواند باشد . آن اصل ها و انضباط ها را هم ، بر عکس ، همان حادثه ها می زایند. ویا محکوم می کنند.
تمام قرن بیستم ما به همین گذشت که رنگ هائی در حرکت باصدا ، و یا صداهائی در گریز با نور ، خود را به شعر برسانند، وشعر مي خواست  خود را به جادوی وازه هابرساند. و واژه ها هم جادویشان را در رَحِمِ حرکت می جستند: ،پلی و پاساژی برای خلق.
رنگ ها ریتم می خواستند وریتم ها رنگ ، و وازه ها این هر دو را. و اینهمه را کی به آنها می داد؟ اینهمه را به آنها حرکت می داد ، و یا حرکت به آنها می داد. و شعر، شعر حرکت می شد . یعنی حضور رنگ ، ریتم و صدا در هنرِ واژه ها ، شعر را شعرِ حرکت می کرد . و حرکت، طی فاصله بود . در زمان و در مکان، عبور از اسپاسمان بود، و ترک ِ واقعيت . :
آه ، شاعر! ازباران مگو، بباران !

 (ازميان يادداشت ها)

                                      

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr avril 13, 2008 8:54 AM || Balatarin
Comments

دوستان عزيز : نقطه، فرشته، کيوان، احمد، يک دوست،ايوب وبسيار ديگر....
اين بستن ها و بازکردن ها، در " حلقه ملکوت" مديريت مي شود. از آنها خواهش کردم
دوباره ببندند. از همه عزيزان و عزيزترانم عذر مي خواهم.
ما هميشه در جائي، و در چهارراهي، باز بهم ميرسيم. وهمينکه راهي به هم داريم خود زيبا تر از رسيدن و بهم رسيدن است

با شما : رويائي

Posted by: يدالله رويائي at avril 14, 2008 1:24 AM

به همه چيز قسم اين وحشتناكه!
اينكه من هنگام نويسش به جاي گفتن چيزي خود اون چيز باشم حقيقت هنره اما آدم به كجا مي رسه؟ چي ميشه؟اصلن اخلاقيه؟خودم مي دونم همين شكي كه مطرح مي كنم سند محض خود سانسوري ذهني منه.مي دونم فلج بودنم در نوشتن محصول همين ترسيدن در حركت كردنه.حركت كنم بدون اينكه از مقصد چيزي بدونم؟مي بيني؟من هنوز به مرجع تقليد نياز دارم! من هنوز همونم!
رويايي عزيز.نويسنده در نويسش تا كجا ميره؟مي دونم جوابي نداره ولي پرسيدنيه.

Posted by: محسن اکبرزاده at avril 13, 2008 9:33 PM

خوشحالم كه اين دريحه را دوباره باز كرديد ما از حرف هاي ديگران هم بهره مند مي شويم آقاي رويايي كامنت هاي خوب زياد مي رسد حالاممكن است يكي دوتا هم برت و بلا بنويسند از قديم گفته اند بخاطر دوتا بي نماز در مسحد را نمي بندن

Posted by: fereshteh at avril 13, 2008 8:11 PM

نمي دانم با توجه به پست قبلي تان بايد بنويسم يا نه؟
ولي چه كنيم كه ننوشتن منكر خوانش نيست اما گويي حرفي هم از تاييد يا رد در خود ندارد... پس من فارغ از قاعده دوباره به نوشتن مقيد مي شوم...

آه ، شاعر! ازباران مگو، بباران !

زياد به صحبت هاي شما در اين باره و از اين دست فكر كرده ام ولي گاه به جايي مي رسم كه باز گفتن آن چه از اعماق به دست آورده ام ناممكن به نظر مي رسد و خودم در فرم گرايي يا فرم زدايي ذهن خودم براي خودم گنگ مي شوم و به همين خاطر بيشتر وقت ها در عملي كردن اين گونه سرايش و رساندن آن از ذهن به كاغذ دچار شك مي شوم
آيا مي شود؟ شايد شك خود شدن باشد

Posted by: احمدبيرانوند at avril 13, 2008 5:03 PM

درود بر شما
خلق فقط خلاقيت مي خواهد و بس! اما حركت مي تواند همه چيز را عوض كند چه حركت واژه و چه حركت انسان كه خود زيباترين كلمه ي خداوند است.

Posted by: فاطمه مجيدي at avril 13, 2008 4:44 PM

سلام استاد
ميشه خواهش كنم شعر هاي منو بخونيد؟ من خيلي منتظرم.
من شاعر كوچيكي هستم. اما آرزوم اينه كه يه روز شاعر خوبي بشم. لطف كنيد . من خيلي منتظرم.

Posted by: آزاده بشارتی at avril 13, 2008 4:05 PM

اقای رویایی عزیز سلام
برایتان به آدرسی که در وب سایت بود یک ایمیل فرستادم . بی صبرانه منتظر پاسخ شما هستم.
با مهر

Posted by: darush memar at avril 13, 2008 11:12 AM

همیشه حسم از خوندنه کاراتون سوار شدن تو یه گردباد و چرخیدن وبالا رفتن با اون بوده

Posted by: sina at avril 13, 2008 11:10 AM

... برای پست نویسش 9 رویایی :

این را بهمن خباز عزیز برای من کامنت کرده بود ؛ چرا که من کامنتم برای رویایی عزیز را به اطلاعش رسانده بودم :

...

نویسنده: بهمن خباز یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت: 11:24

جماهیر واگرا در نثر
اصالت خود را از نویسنده همگرا می گیرند
وگرنه نثر هیچ انژی متساطع ندارد که بدهد
ولی شعر شروع نظریه تلاقی و ادغام متن و من
در همگرایی همان موضوع مطروحه است و پایان جنونی که ناثر هنوز از آن بی بهره است .
برادر
بنده نیز با این اطلاق ناسازگارم
ولی با فروکش و فرابرد متن چه در شعر و چه در متن
در راستای استقراض استحاله من
از خود های متنافر و پدیده های رو نگار شدیدا موافقم
قربان شما
بهمن خباز

...

قربانت ؛ کیوان

( بهمن خباز را در http://rozeakharesfand.blogfa.com می شود خواند )

Posted by: کیوان قنبری at avril 13, 2008 10:30 AM