avril 29, 2008

فرمودید روشنفکر دینی؟


عباس عزیز،

بوداهای عظیم ِ بامیان، بودا های پنج هزار سالۀ غول آسا را، طلبه های افغان دینامیت گذاشتند و ویران کردند. گفتند که هنر بودائی سرچشمۀ تمام بدبختی ها، و علتِ فقر مردم مسلمان ِافغان است.

پس از پنج هزارسال، مسلمان های افغان ریشۀ بدبختی را کشف کردند وبر سردر دانشگاه الهيات نوشتند : بودا یعنی بدبختی   .
وزیر ارشاد گفت : 
تله ویزیون یعنی جامع العیوب
"مسلمانان نباید نه تله ویزیون داشته باشند و نه پرنده درخانه نگاه دارند، چون پرنده ها می خوانند، و موسیقی ایجاد می کنند. مردم باید شب و روز درخدمت خدا باشند، مثل عصرِ محمد" .
- محمد عصر داشت ؟

بله، محمدعصر داشت، ماهم عصر ِمحمد داریم. ومدام به آن فکر می کنیم، و"قرائت" های تازه از آن می کنیم. به آن فکرمی کنیم وفکرهامان را درآن وآن را در فکرهامان روشن می کنیم، وهی باهم " بنابراین زیراکه ولیکن"می کنیم .

تا وقت دیگر قربانت

avril 21, 2008

از تئوری تا خلق (۲)

کاندینسکی، جادوگر رنگ، واز اولین بدعت گزاران نقاشي آبستره، به دوست موسیقی سازش شوئنبرگ ( آرنولد) غبطه می خورد که آفریده های صوتی ِ او  ذاتی غیرمادی دارند، درحالیکه شوئنبرگ خود، آرزو داشت به فیگورهای صوتی و صدائی اش رؤیتِ مادی بدهد، واز دوستان شاعرش می پرسید :
- آیا کلمه ها هیأتی مادی دارند ؟

( ازمیان یادداشت ها)

avril 13, 2008

ازتئوری تا خلق



شکل، لزوماً خلق نیست ، یعنی خلق ِشکل لزوماخلق ِ شعر نیست . بین ِ شکل و خلق، یک پل هست . یک پاساژ ظریف هست . که اگر از آن نگذری ، و یا گذشتن از آن را نیاموزی ، ندانی ، ونتوانی ، آن شکل، در تو خلق نمی شود. یعنی تولّدِ آن شکل ، تولّد ِیک خلق نمی شود ( نیست ) . گذر ِاز این پل، تئوری بردار    نیست .
در عبور از نور ،  در گذر ازصدا و رنگ ، بسیار می شود گفت، یا نوشت . امّا  ، 
این هر سه ، وقتی بهم می رسند و در هم می گریزند، یا می رَمانند یا مسحور می کنند. چه برَمانند و چه مسحورت کنند در هر دو صورت شاعر حادثه هائی را تجربه کرده است که زیر حکومتِ اصل ها و انضباط های تئوریک نبوده است . ویا نمی تواند باشد . آن اصل ها و انضباط ها را هم ، بر عکس ، همان حادثه ها می زایند. ویا محکوم می کنند.
تمام قرن بیستم ما به همین گذشت که رنگ هائی در حرکت باصدا ، و یا صداهائی در گریز با نور ، خود را به شعر برسانند، وشعر مي خواست  خود را به جادوی وازه هابرساند. و واژه ها هم جادویشان را در رَحِمِ حرکت می جستند: ،پلی و پاساژی برای خلق.
رنگ ها ریتم می خواستند وریتم ها رنگ ، و وازه ها این هر دو را. و اینهمه را کی به آنها می داد؟ اینهمه را به آنها حرکت می داد ، و یا حرکت به آنها می داد. و شعر، شعر حرکت می شد . یعنی حضور رنگ ، ریتم و صدا در هنرِ واژه ها ، شعر را شعرِ حرکت می کرد . و حرکت، طی فاصله بود . در زمان و در مکان، عبور از اسپاسمان بود، و ترک ِ واقعيت . :
آه ، شاعر! ازباران مگو، بباران !

 (ازميان يادداشت ها)

                                      

avril 2, 2008

نویسش ( ۹ )

عباس عزیز  ،
خواهش مي کنم در اين وبلاگ ستون نظرخواني ها (کامنت ها ) را ببند . چون چيزي به خواننده نمي دهد. آمار نشان مي دهد که معمولا يک يا دو درصد خواننده هاي من کامنت مي نويسند، و دراين يک يا دودرصد هم، جز چند نام اشنا و معتبر، هميشه آن هائي کامنت مي نويسند که نمي نويسند، يعني اهل نويسش نيستند، و جز شعر نمي نويسند. و يا که با نام مستعار حرف هائي مستعار مي زنند، که در وقتِ خواننده هاي من و درسطح اين وبلاگ نيست. ما براي تلف کردن وقت نداريم. پس بهتر است اين پنجره را،بقول خودت، گِل بگيري .د

تا وقت دیگر     قربانت

و اينروزها

د ر پس ِ شاعری ادعای نويسش وتجربه هاي نثر مطرح است . یعنی آنکه شعر می گوید ضمنا می گوید که قبلا چیز هائی نوشته است، که نثر را خوب می شناسد، که نوشتن را می داند، و بهترهم می داند.
اما در عین حال این معنی را هم ، این روزها، می د هد که : بله، نوشتن را تجربه کرده ام ولی چیری هم ننوشته ام ! یعنی شاعر کسی است که قبلا چیز هائی نوشته است و چیزی هم ننوشته است 

 و حالا هم من شعر می نویسم وجز شعر چیزی نمی نویسم

پرسیدم : پس کی نثر می نویسید ؟
- - اینها ئی هم که می نویسم بریده های همان نثر است دیگر - 
-  پس کی شعر می گوئید ؟ -
-  گفتم که ، من شعر می نویسم و  جز شعر چیزی نمی نویسم
- بله، بله، فهمیدم، مرسی !