octobre 29, 2007

توده ای ها


آنچه در پست پیشین به نقل از روز نامۀ " اعتماد ملی" آمده است بقیه ای دارد که در زیر می خوانید  :

مسعود نقره کار : درباره‌‌ي جدائی و اخراج توده‏اى‏ها از كانون نويسندگان ايران در سال 1358 چه نظرى داريد؟ اين كار به نظر شما كار درستى بود؟
رویائی : نخير، كار غلطى بود. ببينيد كانون نويسندگان بدون حضور کمونیست ‏ها نمى‏توانست كانون باشد. بايد قبول كرد كه تلنگر روشنفكرى و تلنگر بيدارى و مدرنيسم را در ايران حزب توده‌ي ايران زد. ما فكر تشكل و تجمع را از حزب توده داريم، تمام آن چپ‏هايى كه نمى‏خواهند حزب توده در تجمع آن‏ها باشد يعنى مى‏خواهند از رحِم مادرشان فرار كنند، رحِم چپ و طلوع ِفكر سياسى در ايران یعنی حزب توده‌ . چطور مى‏شود آن‏ها را از تجمع جدا و اخراج كرد ؟!
حرف من اين است كه اگر بخواهيم تجمع داشته باشيم بايد مدارا و تحمل داشته باشيم. نبايد همه مثل ما فكر كنند، اين‏ها كه گفتند حزب توده نباشد و توده‏اى‏ها را اخراج كردند، تحمل نداشتند. اغماض نداشتند و تا زمانى كه اين وضع هست كانون راه خود را نمى‏رود. صحبت از اخراج و جدايى يعنى اين‏كه آن حكمت وجودى كانون زير سؤال است. حالا اين جدايى و اخراج چگونه بود من زياد اطلاع ندارم. اما خود قضيه حرف مسكينانه‏اى است : در تهران يك گروه روشنفكر نتوانستند همديگر را تحمل كنند. تأثرآور است؛ خب بايد اين‏ها بدانند ما بدون حزب توده چپ نداشتيم، فرهنگِ چپ را حزب توده آورد، بقيۀ چپ‏ها نمى‏توانند بيرون از حزب توده فرهنگ داشته باشند. به علاوه بايد گفت؛ قهر توده‏اى‏ها در سال 1358، نه اخراج‌شان. چون توده‏اى را نمى‏شود اخراج كرد مگر برود، برود هم ميراثش مى‏ماند. اگر چپ ايران فرهنگی دارد از حزب توده است.
سؤال :در رابطه با آغاز فعاليتِ كانون نويسندگان ايران، در داخل ايران، نظرتان چيست؟
ببينيد، در شكل‏گيرى و فعاليت‏هاى احزاب و كانون‏ها هميشه نوعى مفهوم ِساخت و سازش هست، ما چه با رژيم و چه با اپوزيسيون ِرژيم اگر سازش و تفاهم داشته باشيم نقض غرض است، كار نويسنده و روشنفكر اعتراض است و اين اعتراض در هر قيافه‏اى كه تظاهر بكند بدون سازش است، هر جايى كه سازش هست اعتراض منتفى‌ست. خب كانون در عين حال مسئله‌ي اعتراض را خفه مى‏كند. مثلاً اساسنامه نوشته‏اند، چه گروه‏بندى‏هايى كه بر سر اين اساسنامه درست نمى‏شود، اصلاً متن اساسنامه خودش نقض غرض است، كانون اساسنامه نمى‏خواهد. مواد اساسنامه موادِ بايد و نبايد است. اساسنامه زبان منع دارد، و با زبان اختناق و زبان منع حرف مى‏زند. با زبان اختناق نمى‏شود با اختناق مبارزه كرد. يكى از هدف‏هاى كانون مبارزه با اختناق است. اساسنامه‏ها زبان‏شان زبان اختناق است، مى‏گويند اين كار را بكنيم، آن كار را نكنيم.
ما نويسنده‏ها و شاعرها احتياج نداريم كسى ما را نمايندگى كند. نمايندگى گرفتن يعنى از قدرت سوءاستفاده كردن، وقتى نمايندگى داديم و نماينده انتخاب كرديم يعنى ديگر مسئله زير كنترل فرد نيست. ما داريم فردِ نويسنده را از او مى‏گيريم، و اين خطرناك است، نويسنده‏ها، شاعرها، فرد و فرديتشان را بايد زنده نگه دارند و حفظ كنند، نه اين‏كه در كانون حل شوند . از یک طرف برای بیان شعار" آزادی بی حد و حصر " می دهند و از طرف دیگر حد و حصر برای آزادی ِخودشان می گذارند که عضو کانون نباید آین باشد وباید آن نباشد ! اين حلِ فرديت خطرناك است.
زمانی مى‏گفتند فردگرايى يك بيمارى غربی است و انديويدوآليسم يك بيمارى خطرناك است، اما امروز احتياج ما به فرد است، و فرد همه‌چيز است. فرد در قاعده هست و در كانون حل مى‏شود و اين خطر است، حل شدن فرد حل شدن كلمه است ، حل شدن زبان ها. مسئله، مسئله‌ي فرد و جامعه اش است ، و همين كه جامعه هست كافى‌ست، ديگر احتياج به اين كانون‏ها و اتحاديه‏هاى صنفى و سياسى هم ندارد، من بازهم تكرار مى‏كنم اين‏ها يعنى سانسور، ما نمى‏توانيم به وسيله‏ى سانسور با سانسور مبارزه كنيم.
سؤال :درباره‌ي كانون نويسندگان ايران «در تبعيد» چه نظرى داريد؟
من اعتقادى به لزوم وجود اين كانون، آن‌هم در تبعيد، ندارم، خب الآن در ايران كانون نويسندگان هست دیگر . امروزه‌‌روز با اين امكانات انفورماتيك، و اين‏ همه سرعت در ارتباطات كه ديگر نيازى به اين كانون در خارج نيست. مضافاً اين‏كه چرا «در تبعيد»؟
ما بايد ضلع و زاويه‏ى ديدمان را گسترده‏تر كنيم و جهانی نگاه کنیم، اين كلمه‏ها و این زائده ها مارا محدود مى‏كنند، از طرف ديگر اين كانون هم ، تا آنجا که من می دانم ، وسيله‏اى شده براى سوءاستفاده از قدرت، واز قدرتِ نمايندگى. اين كانون در واقع مستبد است، تحديدكننده و تهديدكننده است، اشاره كردم، مثلاً اگر كسى از اعضاى كانون مى‏خواست عضو انجمن قلم شود بايد قبلاً از اين كانون اجازه مى‏گرفت. ببينيد اين روش تشكيلاتى ارتجاعى و عهد عتيقى‌ست كه كسى را منع كنى كه عضو تشكل ديگر نشود ، که سلطنت طلب نباشد، که راستِ رادیکال و فاشیست و و راسیست نباشد. که کمی همجنس طلبی، کمی زن ستیزی، و فساد اخلاق در حد اعتدال، قابل اغماض است، همۀ اینها به اضافۀ عدم سوئ پیسشینه در دزدی و جرائم مدنی با " پروندۀ درخواست عضویت" نویسنده، و آن اعتدال ها!! در کمیته ای بررسی و تصمیم گیری می شود، ملاحظه كنيد انحراف حرف را، انحراف نمايندگى را وسانسور را ... تحلیل فرد در يك تشكيلات را.
رؤساى كانون‏ها و مديران كانون به علت رقابت‏هاشان و رفاقت‏هاشان كانون‏ها را وسيله‏ى جاه‏طلبى مى‏كنند و طبيعت كانون‏ها را به طبيعت خود نزديك مى‏كنند. اين آقايان كانون نويسندگان را در تهران اول به دستبوسی "امام" بردند و بعد به تبعيد آوردند! نويسندگان نبايد بگذارند كه اين كانون همان كانون باشد. نويسنده نبايد كانون باشد، نويسنده نبايد كانونى باشد؛ ونويسنده‏ى كانون باشد، ضايع مى‏شود، ضايعه مى‏شود. مرز و مانع‏اش مى‏كنند، مركزش مى‏كنند، مركوزش مى‏كنند، ماركوزش مى‏كنند و از خودش دورش مى‏كنند، ناگهان همه خيال مى‏كنند بايد آمريكاى لاتينى شوند، و بهترين نوع مبارزه با ديكتاتورى نوع آمريكاى لاتينى‏اش است، چپ‏هاى ما در سال‏هاى اخير اين‏طور مى‏انديشند.
معذالك چه اشكالى دارد كه اگر شاعر و نويسنده‏ى مقيم خارج بخواهد در جمع همگنان‌اش باشد، با همين هدف چرا به كانون نويسندگان در ايران نپيوندد؟ كه هم آن را حمايت كنند و هم از حمايت سازمان قوى‏ترى برخوردار باشند، چون آن‏ها همه گونه تمايل‏هاى راست و چپ    وخوشبختانه خيلى بيشتر از این‌ها اهل مدارا، اغماض و به‌اصطلاح تولرانس هستند (Tolérance)  رادر خود دارند،ا.تبعيد» را كه  اين واین كانون که مى‏پرسيد، با اين‏كه در سرزمين مدارا زندگى مى‏كند، مدارا را نمى‏شناسد متأسفانه! چپ افراطى‌ست و مى‏خواهد چپ افراطى « باقى بماند. از شاعران و نويسندگانى كه مثل آن‏ها نمى‏انديشند متنفرند، اين يك نوع فساد فكرى‌ست. يك نويسنده‏ى جوان مقيم خارج بايد اين
را بداند که كانون نويسندگان ايران «درتبعيد»فاسدو فاسد کننده است. وقتى که كل ِِچيزى فاسد باشد جزء نمى‏تواند جز فاسد چيزى باشد

ماخذ : کتاب " عبارت از چیست"
از سکوی سرخ ۲ 
 

octobre 19, 2007

یا نویسندگان یا کانون نویسندگان

 

ادامۀ پست قبلی، به نقل از روزنامۀ اعتماد ملی ( 16 مهرماه86 ) :  

نویسندگان احتیاجی به کانون ندارند

ناگفته های يدالله رويايي دربارۀ کانون نویسندگان ایران     

 بخش دوم و پایانی

 (برچیده از مصاحبۀ مسعود نقره کار)

تشدید سانسور ،  سانسور ِ شعر نو :

 ...  يادم هست كه از راديو و تلويزيون شعر نو پخش نمى‏كردند ، تنها به اين جهت كه جناح ارتجاعى شاعران و نويسندگان اینطورخواسته بودند. وزارت فرهنگ و هنر جناح را تجهيز كرد، يعنى اميربختيار، كاسمى، رعدى آذرخشى و چند شاعر - سناتور ديگر را كه بروند پيش شاه و شكايت كنند. آن‏ها سرهايشان را از ته تراشيدند، تيغ انداختند و گريه‏كنان رفتند پيش شاه كه چه نشسته‏اى كه مملكت از دست رفت و شعر و ادبيات و تمام آبرو و شرافت ملى از دست رفت و اعلا‌حضرت اگر جلو اين‏ها را نگيرد خطرناك است. شاه هم قطبى(مدیر رادیو تلویزیون) را خواسته بود و پرسيده بود اين جماعت چه مى‏گويند، چرا گريه مى‏كنند و حرفشان چيست؟ و قطبى هم گفته بود كه اين‏ها عقيده دارند شعر نو در راديو و تلويزيون دارد آبروى مملكت را مى‏برد و به جهت تعصب و يا عشق و علاقه‏اى كه به عِرق ملى و ادبيات فارسى دارند آمده‏اند و اعتراض دارند. به دستور شاه كميسيون 25 نفره‏اى از سناتورها و نمايندگان مختلف اهل ادب شكل گرفت تا مسئله را پيگيرى و به شاه گزارش بدهند. خانلرى هم عضو اين كميسيون بود و خيلى‏هاى ديگر از سناتورهاى اديب و شاعر. تا زمانى كه اين گزارش هم تهيه نشد، شعرى منتشر نشد و پخش نشد. در واقع 6 ماه همه‏ شعرهاى نو سانسور شد، نه شعر نيما و نه شعر نو شاعرى ديگر از راديو و تلويزيون پخش نشد؛ حتی نام نيما در اين مدت سانسور مى‏شد. پس از 6 ماه كميسيون گزارش خود را به «شرف عرض» رساند و شاه ‌نظر ‌قطبى را درباره‌ اين گزارش خواست. قطبى هم گزارش را خوانده بود و زير گزارش نوشته بود، در مملكتى كه انقلاب شده مى‏بايد در هنر و شعرش هم انقلاب بشود. و به اين طرز خواسته بود توجيه بكند فعاليت‏هاى نوطلبانه در زمينه‌ی شعر را در سازمان راديو و تلويزيون. كه يك روز اگر پرونده‌ اين كميسيون 25 نفره و گزارش‏هايى كه دادند پيدا شود، كه خب حتماً يك جايى هست، بايد خيلى چيز جالبى باشد و خواندنى. در واقع سندى‌ است براى دوره‏اى در مملكتى كه قانون اساسى دموكراتيك دارد، چه‏طور در خلق آثار هنرى و ادبى و شعر دخالت مى‏كنند، به عرض شاه مى‏رسانند، شاه دستور مى‏دهد و ديكته مى‏شود كه شاعران چگونه شعر بگويند. ديكتاتورى. خب اين هم وضع قانون اساسى، چيزى شبيه به حقوق مؤلف. چون قانون اساسى ما در ظاهر و در متن بسيار موجه است، الهام از قانون اساسى بلژيك گرفته شده و حتی بيشتر از الهام، عين آن كپى و ترجمه شده؛ يعنى متن، متن موجهى ا‌ست، در آن ديكتاتورى و ديكتاتورى شاه توجيه نشده امّا در عمل براى اين‏كه ديكتاتورى كارش را توجيه كند قوانينى از مجلس گذراند كه موافق قانون اساسى نبود، كه رابطه‏اى با اصل نداشت. درست همان دهان‏هايى را كه قانون اساسى باز كرده بود. براى اين‏كه دموكراسى اجرا شود و مشروطيت اجرا شود همان دهان‏ها را بستند و خلاصه مضيقه و فشار سانسور كم‏كم طورى شد كه سانسور شد هدف و مشغله‏ كانون نويسندگان ايران. هدف و مشغله‌ كانون نويسندگان شد سانسور و هدف سانسور هم شد كانون نويسندگان.

 

سانسور مضيقه ايجاد مى‏كرد براى فعاليت كانون نويسندگان و اعضاى آن، و اين‏ها هم كارى نداشتند جز مبارزه با سانسور.

 انواع سانسور، کلمه های کلیدی در شعر نو، و گروه های سانسور چی :

 خب گفتم كه سانسورچيان هم دو دسته بودند، سانسورچى‏هاى سازمان امنیت (معينيان)، و سانسورچى‏هاى وزارت فرهنگ و هنر (پهلبد). سانسورچى‏هاى معينيان بيشترشان عقب‏مانده بودند و مرتجع، مثل دكتر نيّر سينا، نواب صفا، اصغر سروش و برعكس سانسورچى‏هاى پهلبد انتلكتوئل‏هايى بودند كه غالباً هم با چراغ مى‏آمدند. چون بيشتر مى‏دانستند بهتر سانسور مى‏كردند، چون كه بهتر اشاره‏ها را مى‏فهميدند و برعكس سانسورچى‏هاى سازمان امنیت كه در شعر و به‌خصوص شعر نو درك اشاره نمى‏كردند به همين جهت مثلاً جنگ چهارشنبه شب در راديو كه توسط من اداره مى‏شد و يك مجله‏ راديويىِ شبانه بود و دو‌ساعت و يا دو ساعت و نيم طول مى‏كشيد و بيشتر هم بچه‏هاى شعرحجم با من همكارى مى‏كردند، به راحتى از سانسور مى‏گذشت. جنگى كه خيلى هم بين جوان‏ها سوكسه داشت. جنگ‏هاى ديگرى بود، جنگ دوشنبه شب را حسن شهباز اداره مى‏كرد. جنگ جمعه شب را فرهنگ فرهى و خب هركدام هم طبيعتى داشتند. جنگ من را بچه‏ها طورى اداره مى‏كردند كه گاهى همان‌جا فى‏المجلس متن‏هاى گاهی دشوار نوشته مى‏شد؛ بيژن الهى، پرويز اسلامپور، بهرام اردبيلى، نورالدين شفيعى و خيلى‏هاى ديگر كه گمنام ماندند. به هر حال مطالب آن‏ها به راحتى از سانسور مى‏گذشت. يادم هست كه يك شب با پرويز اسلامپور برنامه اجرا مى‏كرديم، نمى‏دانم شب ضربت خوردن يا تولد حضرت على بود و ما اصلا يادمان نبود، به هرگونه مى‏بايست فوری متنى در همين رابطه مى‏نوشتيم. پرويز اسلامپور همان‏جا فى‏البداهه متنى نوشت، چون چيزى آماده نكرده بوديم و آن را دو‌صدايى به صورت ورد خوانديم. خب خيلى هم سوكسه پيدا كرد، عده‏اى خوش‌شان آمده بود و عده‏اى هم طبعاً بدشان آمده بود،  چون این اجرای دوصدایی خيلى جرأت، جسارت و نوآورى مى‏داد به برنامه‏هاى راديويى.

برعكس سانسورچى‏هاى وزارت فرهنگ و هنر و كتابخانه‏ ملى كه مدرن بودند و خود شاعر نوپرداز، مى‏فهميدند. يعنى خودشان شاعر - نويسنده بودند؛ اين‏ها را بعدها البته فهميدم. بيشتر آن‏ها كه كارشناس آن وزارتخانه بودند، متأسفانه از بچه‏هاى كانون و از دوستان خودمان بودند. بعضى از اين‏ها غير از حقوق كارمندى از بودجه‏هاى محرمانه هم مى‏گرفتند.

اين‏ها چه در عالم شعر و چه در عالم قصه و تئاتر بودند و خوش‏خدمتى مى‏كردند، خب از اين طرف با كانون نويسندگان هم همكارى مى‏كردند و اين هم از پارادوكس‏هاى كار ما بود. منظورم اين است كه سانسورچى‏ها و مميّزان كتاب در كتابخانه‏ ملى و وزارت فرهنگ و هنر غالباً به شيوه‏هاى شاعرى و نويسندگى مسلح بودند و دركِ اشاره مى‏كردند، من‏جمله در مورد كتاب خود من. كتاب «دلتنگى‏ها» را چاپ كرده بودم و خب ناگهان جلويش را گرفتند، به‌خاطر اين مصرع‏ها:

«اينك كه گاوهاى معطر/ در راه مِنقلاب‏ / طرح و تپاله مى‏ريزند / و جغدهاى قانونى / با عنكبوت‏ها برنامه مى‏نويسند / تا دوستان جنايت را در حلقه‏ى حمايت گيرند...»

و گفتند منظور شاعر از مِنقلاب، انقلاب است، و اشاره است به انقلاب سفيد، كه شاعر انقلاب سفيد را به طعن و طنز گرفته. البته حق هم داشتند، انكار ما هم تأثيرى نداشت تا اين‏كه ما ناچار شديم تمام نسخ كتاب را جمع کنیم و كلمه مِنقلاب را مُنقلب كنيم، تا اجازه‌ توزيع كتاب را بگيريم. باز براى نمونه، در صفحه‏ ادبى كيهان كه نويسنده‏اى به نام شريعت مسئول آن بود و كتاب‏هايى هم منتشر كرده بود، مثل قصه‏ «كعبه» با نام مستعار درويش، خب من شعرى فرستاده بودم كه در آن كلمه‌ «جنگل» بود، آن را تغيير داده بودند. من سروده بودم:

«اندكى از هوا / در پلك‏ها كه حبس مى‏شود / شانه مى‏خورَد عطر /    / وقتى كه عطر ِهوا شانه مى‏شود از اشاره‏ى مژگان‏ / زيبايى ِكيهانى / سهمى براى جنگل كوچك دارد»

 آنها برداشته بودند «جنگل كوچك» را كرده بودند «باغچه‏ى كوچك» و وقتى اعتراض كردم گفتند كه «جنگل» كلمه‏ كليدى است براى مبارزه و اِله وبِله... بله، واقعاً مسخره بود.

 سانسور و تصویر:

 سال‏هاى بعد به‌تدريج دستورالعمل‏هاى سانسور براى مميزان كتاب خيلى دقيق‏تر شد و منظم‏تر. ديگر ياد مى‏دادند كلمه‏ها و استعاره‏ها را بشناسند، مثلاً پنجره بسته است، منظور «خفقان» است و حتی ليست كلمه‏هايى را فرستادند كه هر كدام معانى‏اى دارد، كليد هستند و زبان رمزى گروه‏هاى زيرزمينى هستند. مثل جنگل، يعنىسياهكل، شقايق، گل‌سرخ و... يك سرى ليست داده بودند كه واقعاً شرم‏آور بود. نمى‏بايست اين كلمه‏ها در مجموعه‏هاى شعر و متون گنجانده شود و بيچاره‏ها خيلى از مميزها بودند كه مى‏ترسيدند و به محض ديدن اين كلمه‏ها جلويش را مى‏گرفتند و كتاب همان‏جا متوقف مى‏شد و به‌تدريج حتی استعاره‏ها و تصويرهايى را كه در شعر نو بود در دستورالعمل‏ها توجيه مى‏كردند و از اين طرف هم خب شعر به ابهام و استعاره‏هاى تازه‏تر و تصويرهاى حجمى نزديك‏تر مى‏شد و اين‏ها وارد شعر مى‏شدند، كه اين به‏خصوص در شعرهايى كه جنبه‏هاى فكرى و ضربتى داشت به نوعى ارائه مى‏شد. منظورم اين است كه حتی من يادم هست كه اين اواخر شبنامه‏ها و نامه‏هايى كه از زندان‏ها مى‏آمد بيرون، با زبان شعر رابطه پيدا مى‏كردند و پر از ايماژها و استعاره‏ها و تصويرهاى متعدد بودند و استفاده مى‏كردند كه مثلاً «سكوت دسته‌گلى بود ميان حنجره‏ى من» پيام و سروشى داشت و يا «چراغ‏هاى رابطه تاريك‏اند» و بسيارى از اين ايماژها و اشاره‏هايى كه وارد زبان مبارزه‏هاى زيرزمينى شدند، و اين من را به ياد اين حرف «گاستون باشلار» فيلسوف معروف فرانسوى مى‏اندازد كه جمله‏ خوبى دارد: «چه جذبه‏اى دارد تصوير شاعرانه، وقتى كه مى‏تواند سانسور را به بازى بگيرد.»

اين‏كه تصوير در شعر، سانسور را به بازى مى‏گيرد، اين جمله پرارزش است. او كتابى دارد به نام «بوطيقاى رویا»(La poétique de la rêverie ) كه در آن‏جا مى‏گويد:«در گذشته اگر شعر مجموعه‌ قوانين و قواعدى بود كه آزادى را محدود مى‏كردند، امروز شعر درست آزادى را در بدنه‏ زبان برده و اگر دريچه‏هايى در شعر كهن بسته مى‏شد شعر امروز خودش آن دريچه‏هاست.»

 به هر حال اين جمله درست نمونه‏ بارِزَش در ايران ، در شرايط ما معنى درستى يافت، و مصداق پيدا كرد و نقش ايماژ، تصوير و استعاره را در مبارزه با سانسور ديديم. البته فراموش نكنيم كه مبارزه با سانسور فقط به وسيله‌ كانون نويسندگان در دهه‏ 40 و 50 شروع نشد،

 سانسور رضاشاهی ، ترس :

  مبارزه با سانسور قبلاً هم بود، در زمانى كه كانون نويسندگانى وجود نداشت، مبارزه با سانسور از وقتى كه مضيقه براى بيان ايجاد شد وجود داشت. خب دهه‌ 30 و 40 هم وجود داشت امّا سانسور قوى نبود، چون ساواكی نبود و سيستم سانسور قوام نداشت و ارگانيزاسيونى براى سانسور وجود نداشت. فكر اين مبارزه در دوره‌ ما موقعى شروع شد كه كتاب‏ها مى‏ماند و معطل مى‏شد و اين فكر هم طبيعى و از روى نياز شكل گرفت و سعى هم داشت تمام تمايل‏ها را دور خودش بگيرد و چهره موجه و نماى موجه آن، مسئله حفظ حقوق مؤلف بود، متأسفانه به انحراف كشيده شد و زير لواى همان قانون حقوق مؤلف دهان مؤلف را بستند، در اجراى همان قانون ليست كلمات ممنوعه درست شد و در دستورالعمل‏هاى همان قانون حفظ حقوق مؤلف، حقوق مؤلف را زير پا گذاشتند و آن را توجيه كردند...

ما بايد از پدران‌مان خجالت بكشيم كه لياقت تمتع از آن‏چه را كه به ما دادند نداشتيم. قانون اساسى را در دامان ما گذاشتند و ما لايق نبوديم و... بالاخره آن‏قدر باير ماند كه خشكيد، و از ما گرفتند و...

به هر حال ساواك در بروز اين قضايا نقش داشت، وگرنه تا پيش از اين،‏ خب، محرمعلى‌خانى بود كه يك‌ تنه همه‏ سانسور را در مملکت اداره مى‏كرد، از پشت منقل‌اش، در خانه‏اش كنترل روزنامه‏ها و كتاب‏ها و ناشرها را پيش مى‏برد، چاپخانه‏ها هم دستورهايش را گوش مى‏كردند و حادثه‌ غريبى هم اتفاق نمى‏افتاد، براى اين‏كه يك چيز ديگرى پشت سر آن بود: ترس! مسئله‏ ترس و رعب و وحشت ديكتاتورى كه پشت محرمعلى‌خان بود. تا جايى كه او يك‌تنه امور سانسور را اداره مى‏كرد. خب ما سانسور محرمعلى خان را در زمان استبداد محمدرضاشاهى شناختيم ولى در زمان رضاشاه (پدرش) كه محرمعلى خانى هم وجود نداشت، در آن زمان هم همين ترس اداره‏كننده بود، نه اين‏كه سانسور وجود نداشت، سانسور بود و فكر مبارزه با آن هم بود ولى سازمانى وجود نداشت كه ارگانيزه سانسور را اداره كند. رضاشاه خودش با سيلى زدن اين كار را مى‏كرد، و ترس و سيلى سانسورچى‏هاى دوره‌ رضاشاه بود. خيلى داستان‏ها در همين رابطه تعريف شده كه چه‏طور رضاشاه شخصاً مى‏رفته و بر سر‌ و‌ روى نويسنده‏ها و ژورناليست‏ها و كسانى كه از دموكراسى و آزادى و پارلمان حرف مى‏زدند، سيلى مى‏زده و آن‏ها را كتك مى‏زده. من خودم از هدايت‏الله داورى كه رفيق پدرم بود، داستانى شنيدم. هدايت‏الله داورى مدير روزنامه‏ «انتقاد» بود. اين روزنامه ارگان سازمان دهقانان حزب توده ايران بود و مى‏دانيد كه حزب از اين سازمان‏هاى وابسته زياد داشت، مثل جمعيت هواداران صلح، كه روزنامه «مصلحت» را داشت و ملك‏الشعراى بهار رئيس آن بود و... سازمان‏هاى مختلف فرهنگى و غيرفرهنگى و اجتماعى داشت. به هر حال هدايت‏الله داورى براى هر دوره انتخابات مجلس شوراى ملى خودش را كانديدای دامغان مى‏كرد، امّا هيچ‏وقت انتخاب نشد، چون انتخابات فرمايشى بود امّا به هر حال موقعيتى بود براى تبليغ و مبارزه‏اى بود براى حزب توده‌ ايران. البته از حزب توده‌ ايران گاهى نمايندگانى انتخاب مى‏شدند امّا هدايت‏الله داورى هيچ‏وقت انتخاب نشد. بله، او تعريف مى‏كرد كه چطور در زمان رضاشاه با اين‏كه وكيل‌ مدافع جوانى بود و در عدليه، به قول خودش، كار مى‏كرد، از رضاشاه سيلى خورده و او تنها سيلى‌خورده رضاشاه نبود. داستان سيلى خوردن هدايت‏الله داورى را حبيب يغمايى، شاعر و مدير مجله‏ « يغما»، هم براى من تعريف كرد، تازه با توضيح و تفصيل زياد، وقتى كه با هم به لندن سفر مى‏كرديم به ديدن «بريتيش میوزیوم» مى‏رفتيم و در اتوبوس تصادفاً كنار هم افتاديم. پيرمرد وقتى فهميد من پسر ابوالقاسم رويايى هستم، خاطره‏هاى دوره‏هاى رضاشاهى را برايم تعريف كرد، آخر او دوست هردوشان بود، و حالا به هر دو پيوسته است.

سیلی در ازای کلمه:

اين مسئله‌ سيلى و سانسور مرا به ياد سانسورهاى سال‏هاى اول دهه‌ 30 و بعد از آن مى‏اندازد. يادم هست كه آن زمان هم  سرهنگ بحتیار رئیس سازمان امنیت (که هنوز تبدیل به ساواک نشده بود) همین رفتار را با شاعران و نویسندگان می کرد. ما گروهى از شاعران جوان بوديم كه بعد از سال‏هاى 32 (28 مرداد)، سال‏هاى 33 و 34 در مجله‏ «اميد ايران» جمع شده بوديم، و اين مجله اشعار ما را چاپ مى‏كرد و مجله‏هاى ديگر اين كاررا نمى‏كردند. مى‏ترسيدند، خب گاهى هم پشت سر مدير مجله، صفى‏پور، حرف‏هايى مى‏زدند و مى‏گفتند وابسته به سازمان امنيت است و باعث لو دادن و توقيف برخى از شاعران و نويسندگان هم هست، امّا اين مسئله را من تأييد نمى‏كنم، چون روشن نبود. .

اين واقعاً دردناك است.که شاعرجوانی مى اندیشد ‏که آن‏چه گفته است شعراست ودرجواب سيلى مى‏خورد: اين كه شعر نيست؟! و گذشته از جنبه‏ تراژيك و دردناك قضيه، مسئله اين است: كلمه در برابر سيلى. يعنى كسى هست كه دارد سيلى را در برابر كلمه مى‏گذارد و رابطه‏اى كه اين دو برقرار مى‏كنند در اين اجتماع تأمل‏برانگيز است و جاى مطالعه دارد و بايد فيلسوف‏هاى جامعه‏ ما به اين مسئله بپردازند، كه نمى‏پردازند.

به هرحال اين‏ها آن چيزهايى ا‌ست كه مى‏توانم بگويم و نشان بدهم كه فكر تشكيل كانون نويسندگان ايران از كجا نطفه گرفت. نقش من هم كه تا حدودى از خلال حرف‏هاى من روشن است اين بود كه تا سال‏هاى 45 و 46 و شايد پيش از آن نقش يكى از مؤسسان كانون نويسندگان ايران را داشتم و البته تلاش من اين بود كه جريان را به سمت نويسش و اخلاق نوشتن، و آن چيزى كه جمع شدن ما را سبب مى‏شد، يعنى تعاون و همبستگى نويسندگان در دفاع از آزادى بيان هل بدهم، و نگذارم به ايدئولوژى‏ها و سياست‏ها كشانده شود. اين تاندانس و تمايل من بود. در دوره‏هاى بعد، يعنى دوره‏هاى دوم و سوم ديگر من نقش حامى و مشوق و تأييدكننده را داشتم، و فعال نبوده‏ام.

 

در پاسخ سؤال دوم:

 * * بله، من از مسئولين اوليه‌ كانون بودم،فعال بودم چون ضرورت آن را حس مى‏كردم ، سانسور در برابرمان بود، سانسور وزارت فرهنگ و هنر، وزارت اطلاعات. من هم مثل بقيه‏ دوستانم قربانى سانسور بودم. از كانون حمايت مى‏كردم، خيلى‏ها حمايت كردند، شاعران و نويسنده‏هايى با تمايل‏هاى سياسى مختلف، از شاعران حجم گرفته تا شاعرانى كه روش و طرز تفكر ديگرى داشتند. متأسفانه امّا بعد اين قضيه منحرف شد و من ول كردم. در واقع حرف و كلام من را به اين كار وامى‏داشت نه انحراف ِحرف. خب انحراف كجا بود؟ آن‏جا كه كار گروهى شد، و تعلق پيدا شد، هر گروهى مى‏خواست كانون را متعلق به خودش بكند، مذهبى‏ها، توده‏اى‏ها و چپى‏هاى ديگر. در واقع من از تعلق گريخته بودم و مى‏خواستم با سانسور مبارزه كنم، امّا قضيه منحرف شد، كار مسكينانه‏اى بود. در واقع ديگر حكمت نويسش و نوشت و تعاون روشنفكران و نويسندگان که حکمت ِکانون بود مطرح نبود، وقتى حكمت قضيه در كار نباشد، كه گفتم چيست، جاى من هم ديگر آن‏جا نيست.

در دوره‏هاى بعد هم من ايران نبودم، سال 76-75 ميلادى( ۵۴-۵۵) آمدم فرنگ. بازنشسته شده بودم، با همسر سوييسى‏ام مادلن كه درگذشت، خب خلاء او هميشه براى من هست. با او و بچه‏ها آمدم؛ البته از كار اهل قلم در داخل حمايت مى‏كردم. با تشويق و «ها ماشاالله» گفتن. من ديگر ميليتان و مبارز نبودم.

 

در پاسخ سؤال سوم :

 

                      نویسندگان احتیاجی به کانون ندارند :

 

* * * من  فكر مى‏كنم كه نويسندگان نياز به كانون ندارند. اصلاً . مسئله‏ نويسش و نوشت احتياجى به كانون

ندارد. ببينيد شما داريد از من فيلم مى‏گيريد، نوارها اين‏جا به هم مى‏رسند و تصويرى وارونه از من مى‏دهند، و وارونه ديدن هم مى‏شود نوعى ديدن . هر چيزى که اين گونه ديدن ِما رااز ما بگيرد بايد برود كنار. ما بايد نوع ديگر ببينيم، كانون را بايد كلمه و خلق  اداره بكند، ما به اين احتياج داريم.

به هرگونه، من از يك تفكر خاص و زاويه‏ ديد خاص به مسائلى كه طرح شده نگاه مى‏كنم و آن اين است كه من اصلاً لزومى براى اين‏كه نويسندگان كانون داشته باشند، نمى‏بينم. اين‏كه فرد نويسنده عضو كانون يا سازمان يا گروهى باشد و در آن سازمان يا گروه بار وظيفه و مأموريتى را به دوش بكشد، من شخصاً چنين لزومى نمى‏بينم، چرا‌كه نويسنده، «منِ» ِ نويسنده است؛ كه يك بار و يك وظيفه‏اى دارد. و آن «من» رسالت خودش را حس مى‏كند و بستگى دارد كه هر كسى اين من خودش را چطور در خودش سامان داده باشد، و او وقتى اين سامان و سازمان را در درون خودش دارد، ديگر اين سازمان‏هاى بيرونى و اين كانون نويسندگان كه براى آزادى بيان مبارزه مى‏كنند، جاى او را مى‏گيرند، جاى آن «من» را. آن‏ها در مبارزه با سانسور وجود نويسنده‏ها و نقش‏شان مبارزه را هم در مبارزه با سانسور، سانسور مى‏كنند. نمى‏شود هم اين را داشته باشيم هم آن را. نمى‏شود هم كانون نويسندگان داشته باشيم و هم نويسندگان، يا نويسندگان يا كانون نويسندگان. شما داريد تاريخ مى‏نويسيد از كانون نويسندگان در تاريخ، و يا از تاريخ كانون نويسندگان حرف مى‏زنيد، من مى‏گويم در تاريخ وقتى كانون نويسندگان وجود دارد، ديگر وجود خود نويسندگان سانسور شده است. اين است كه من مى‏گويم كانون نويسندگان نفعى براى نويسنده ندارد، چون كه به نفع نويسنده نيست كه كانون داشته باشد. نفع كانون از نويسنده است، وجود كانون از نويسنده است، مى‏خواهد از نويسنده‏ها وجود پيدا كند كه پاسپورت و گذرنامه‏اى براى ساير نويسنده‏ها باشد و خب اين نقض غرض است براى فرد نويسنده. ما مى‏بايد بالاخره يك روز آن چيزى را كه منتقدها و متفكرها در گفتنش ترديد مى‏كنند، يك‌بار براى هميشه بگوييم. بايد بگوييم كه فرد همه‌چيز است. فرد تعيين‌كننده است، بخت جامعه در فرد هست. بنابراين نبايستى فرد را در جامعه و كانون حل بكنيد و برايش دستورالعمل صادر كنيم و جلويش اصل و قاعده و اساس و اساسنامه بگذاريم.

كانون‏ها با اساسنامه‏هايشان بيشتر منّاع هستند تا پذيرنده. زبان منع در اساسنامه‏ها، جلسات عمومى و مجامع عمومى، خودش نوعى ادبيات اختناق به وجود مى‏آورد، چون تمام محتواى اسناسنامه‏ها را كه مى‏بينيد، و متون مجامع عمومى، زبان منع است و چطور مى‏توانيم با زبان اختناق عليه اختناق مبارزه كنيم؟ اين نهى و منع چه بر زبان والى و حاكم بگذرد و چه بر زبان گروه‏هاى مبارز، فرقى نمى‏كند. وقتى يك گروهى يا يك كانونى حرف مى‏زند، يعنى كى حرف مى‏زند؟ بايد بدانيم، وقتى بحث مى‏كند يعنى كى بحث مى‏كند؟ مى‏خواهد قانع بكند و قانع بشود، يعنى كى دارد قانع مى‏كند و كى دارد قانع مى‏شود؟ نماينده‏ كى هست؟ و... حالا اصلاً از اين قدرتى كه ايجاد مى‏شود براى يك مجمع و براى همين موجود نامريى كه دارد از زبان گروهى حرف مى‏زند، بحث مى‏كند، منع و نهى مى‏كند. در تاريخ ما سوءاستفاده‏هاى زيادى شده و موارد بسيارى هست كه فرد قربانى اين قضيه شده. ... براى نمونه بگويم؛ يكى از رؤساى كانون نويسندگان در تبعيد ببينيد چگونه از قدرت نمايندگى سوءاستفاده كرده است. اين فرد نمى‏دانم از پاريس يا آلمان بلند شده رفته لندن و براى رئيس انجمن قلم ايران در تبعيد در آن‏جا حكم صادر كرده است كه آقاى فلانى شما از اين پس از سمت رياست انجمن قلم معزول مى‏شويد و امضا كرده است: رئيس كانون نويسندگان ايران در تبعيد.

تازه رونوشتش را هم به انجمن جهانى قلم داده است و بعد ديگرى را گفته كه آقاى ايكس شما از اين پس به رياست انجمن قلم ايران در تبعيد منصوب مى‏شويد، و باز امضا كرده: رئيس كانون نويسندگان در تبعيد. و رونوشتش را اين طرف ‌و ‌آن‌طرف فرستاده. خب، اين آقا چرا اين كار را كرده؟ براى اين‏كه خيال كرده كه چون آقاى فلانى رئيس انجمن قلم ايران در عين حال عضو كانون نويسندگان در تبعيد هم هست بايد براى انجام وظايفى كه در انجمن قلم دارد از او و از كانون‏شان اجازه گرفته باشد. يعنى همه‌ اعضاى كانون بايد وابستگى‏هاشان را به انجمن و مجامع ديگر و حتی رفتار و سكناتشان را با اجازه‌ كانون تنظيم كنند. بنابراين وقتى قضيه تا اين حد قابل تفسير و تعبير هست كه يك رئيس و نماينده از قدرتى كه بهش داده نشده استفاده مى‏كند، چه بايد كرد؟

اين مثال مسخره است و حتماً مى‏خنديد امّا واقعيت دارد، ... من مى‏خواهم بگويم، به طور كلى آن كسى كه مى‏خواهد به نمايندگى گروهى حرف بزند و از طرف افراد حرف بزند و مى‏زند، خواه در كانون خواه در جاى ديگر، هيچ‏وقت خود آن گروه و آن فرد نيست، نه‌تنها آن گروه و آن فرد نيست، حتی قسمت كوچكى از گذشته و حال و آينده افراد شكل دهنده‏ آن جمع نيست. اين فرد و اين رئيس چه چهره‏اى دارد؟ كى هست؟ ... من يك مجموعه شعرهايى به نام «امضاءها» نوشته‏ام، كه اين‏جا و آن‏جا چاپ شده و شايد خوانده باشيد، كتابش به‌زودى در اينجا منتشر مى‏شود، البته به زبان فرانسه كه پرفسور كريستف بالايى ترجمه كرده است در ايران هم به صورت دوزبانى در آمده با نام " من ِ گذشته امضا " . اين‏كه فرد امضاكننده چه‏قدر از خودش را در امضايش مى‏گذارد؟ چه امضايى كه به نمايندگى مى‏كند و چه امضايى كه شخصاً مى‏كند واز خودش است، ولى اگر از خودش نيست چقدر از وجدان افراد در اين امضا هست. مى‏خواهم اين را بگويم كه همه‌ اين‌ها‌ست كه آلوده مى‏كند رابطه‌ فرد و جامعه را و فرد بايد در جامعه باشد و حضور داشته باشد ، و جامعه برای او کافی است بدون اين‏كه رابطه‏هايى از اين‌گونه به او تحميل شده باشد كه در وجدان او نيست: مبارزه با سانسور براى سانسور كردن، مبارزه با سانسور ديگران براى اعمال سانسور خودى، مبارزه با سانسور رسمى براى رسمى كردن سانسورهاى غيررسمى و... اين‏ها هستند آن چيزهايى كه در پاسخ به سؤال شما متأسفانه بايد بگويم؛ نه، و بگويم كه من اصلاً با اصل قضيه مخالفم.

 مسئله‌ صنفى و سياسى بودن كانون يا تلفيق ناگزير اين دو، و نقش كانون در دگرگونى‏هاى اجتماعى و اين سؤال‏هايى كه مطرح كرده‏ايد اصلاً از نظر من منتفى‌ است، چون اصل قضيه به نظر من منتفى است. ما اصلاً نبايد افراد يك جامعه را وارد گروه‏ها و دسته‏بندى‏ها و احزاب بكنيم، خود جامعه وجود دارد ديگر. و براى فرد همان كافى ا‌ست. زندگى اين گروه‏ها و رقابت‏هايشان جامعه را فاسد مى‏كند، خراب مى‏كند و از سر هم فاسد مى‏كند. فساد سر بدتر از فساد تنه و بدنه است و خطرناك‏تر. براى اين كه فرد در بطن گروه‏ها و سازمان‏ها و تشكيلات پايه است و سازمان و قدرت در بالا‌ست. فرد در آن پايين توجيه فساد است و حل قضايا. چون نمايندگى داده است و اين‏جا سر فاسد مى‏شود مثل ماهى كه از سر فاسد مى‏شود و اين خيانت به فرد است و تجاوز به او؛ يعنى تمام فسادى كه در رأس سازمان‏ها و گروه‏ها از قدرت مى‏شود به جهت انحراف نمايندگى‌ است كه پايه‏ها و افراد گروه‏ها و جامعه مى‏دهند. و از امروز به فرداى فرد خيانت مى‏شود. در تمام انقلاب‏ها به فرد خيانت ‏شده، هر بار ضربت روحى اين خيانت فرد را ويران كرده، مثل ضربت روحى و روانى‏اى كه در حوادث 28 مرداد به من و نسل من وارد آمد:

آن جوان 21 ساله‌ كمونيست كه از كويرهاى دامغان فرار كرده بود و در تهران منتظر دستورى از بالا و بشارتى از بالا بود، و در بالا بشارتى نبود. من و نسل من كه در قاعده‏ تشكيلات بوديم قربانى فريب شديم، من داغ و مارك آن خيانت را از آن زمان تاكنون از آن سر عمر هنوز با خودم به اين سر عمر آورده‏ام. گفتند كه كميته‌ مركزى به ما خيانت كرد. به هرگونه ، حال من اجازه نمى‏دهد وارد جزئيات شوم. من منظورم مقابله‏ ارزش فرد برابر مجمع و گروه و جامعه است، براى اين كه حالا ديگر عصر ما عصر فرد و عصر ارزش فرد است نه عصر گروه و كانون. گذشت آن زمان كه انديويدوآليسم را بيمارى و يا بيمارى بزرگ قرن مى‏دانستند و ما را سرزنش مى‏كردند و پرهيز مى‏دادند.

ممكن است كه اعتراض كنيد كه اين سازمان‏ها و گروه‏ها را بالاخره افراد تشكيل مى‏دهند و با اين حرف‏ها ما داريم شاعرها و نويسنده‏ها را از سرنوشت خودشان و سرنوشت مردم جدا مى‏كنيم. مسئله اين نيست، برعكس شاعر خارج از اين سازمان‏ها و گروه‏ها و كانون‏ها افق بازترى براى خودش و حتی براى مبارزه - اگر مبارزه‏اى مطرح باشد – دارد. شاعر به‌جاى اين‏كه با مبارزه كردن در يكى از اين سازمان‏هاى بى‏شمارِ سياسى، خودش و سرنوشت خودش را شريك سرنوشت طبقه‏اى از مردم بكند، به‌خاطر اين‏كه با طبقه‏اى ديگرى از مردم جدال بكند، يعنى به جاى مبارزه‏ طبقاتى و خصومت ابدى بورژوازى و پرولتاريا بايد با كشف ارزش‏هاى فردىِ خودش، خودش را متعلق به تمام مردم بكند، يعنى خودش را متعلق نكند، به هيچ‏كس و به هيچ چيز. تعلق اصولاً براى شاعر قفس ِتنگى است. در قاعدۀ هرم بودن يعنى تعلق به رأس ِهرم، و رأس ِهرم هميشه قاعدۀ‏ هرم را قربانى مى‏كند. مثل آنچه سران حزب توده در 28 مرداد سال در حق ما کردند .1332

octobre 17, 2007

درباره‌ی کانون نويسندگان

متن زير بخشی از مصاحبه‌ای است که مسعود نقره کار در سال 1998 با یداله رویائی انجام داده و بامدخلی از محمد ولی زاده در روزنامه‌ی اعتماد ملی  منتشر شده است(به نقل و بمناسبت انتشار جلد دوم از سکوی سرخ(عبارت ازچیست)، انتشارات آهنگ دیگر، مهر ماه 86)

.
درباره يدالله رويايی
محمد ولی زاده

دردایرۀ محدود بزرگان ِ شعر ما ،  بی شك يدالله رويايی یکی از آن ها است، كه بيشترين تاثير را بر نسل خود و بعد از خود گذاشته است... رويايی كه چند دهه گذشته نوعی بینش تازه در شعر را با نام «حجم » به ادبيات معاصر ما معرفی و رهبری كرد و غير از بيانيه "حجم گرائی " (اسپاسمانتالیسم) و صحبت هايی مختصر در اينجا و آنجا، كمتر به ماهيت اين جريان شعری پرداخت و كمتر در پاسخ به چرايي«حجم» برآمد و اينكه اسپاسمان (Espascement) و فيناليته (Finalite) و «غرض و غایت» در دید ِ حجمی  يعنی چه و فضای ذهنی كدام است. اينك بيش از سه دهه است كه در خارج از ايران (فرانسه) روزگار می گذارند اما بيش از بسياری از شاعران ساكن در ايران، جريان های شعری و نوآمدگان آن را دنبال می كند و خوب هم می شناسد.
دلبستگی او به زبان  و زبان فارسی،  از او شاعری شيفتۀ ابتكار و گريزان از تكرار آفریده، كه در هر دفتر شعر خود امكانات تازه زبان را درشعری شناسايی می كند و پيشنهاد می دهد. شعرش با حجم بيشتر شعر امروز متفاوت است ودر متفاوت بودن خود  دوست تر دارد هرازگاهی آب در خوابگه مورچگان بريزد؛ چونکه شعر برای او تنها زندگی یک ردیف مصرع بر صفحۀ سفید نیست، بلکه یک «داربست ذهنی» است، که با او ودر همه جا با اوست ،  به قول خودش منجنيقی اگر پيدا كند كه شعر را از روی كاغذ بكند و به بيرون پرتاب كند، می كند.
اين نوع نوشتن ها درباره رويايی تكرار همان هايی است كه قبل از اين در مقدمه كتاب«حتای مرگ»(هفتاد تفسير از هفتاد سنگ قبر يدالله رويايی)آورده ام و ديگر مكرر نمی كنم.
جست و جو ، نوآوری و گريز از تكرار  در کار او تنها محدود به سرودن و ساختن شعرش نمی شود-بلکه به نوشتن، نویسش، است  كه در هر دفتری پوست می اندازد و تجربه ای ديگرگونه را پی می گيرد-  و همین ، در ديگر فعاليت های  او از روزنامه نگاری گرفته تا تنظيم مقالات ،گفتگوها و مباحث تئوريك نيزاز او هنرمنديسخت متفاوت می سازد . آنها كه مجموعه های ناياب«هلاك عقل به وقت انديشيدن»و«سكوی سرخ» رويايی را در نقد و نظر ادبی به ياد دارند، خوب می دانند كه نگارش،تهيه و تنظيم و انتشار آن دفترها در آن روزها چه شوقی به جان های تشنه می بخشيد.
اين روزها دوباره رويايی مجموعه ای از مقالات منتشرشده/نشده سال های اخيرخود را در دفتری با نام«عبارت از چيست» (از سكوی سرخ۲) آماده انتشار كرده كه  در کار صحافی است واز سوی موسسه انتشارات آهنگ ديگر، در هفتۀ دیگر دارد ببازار می آید؛ در نسخه ای که دست ماست آن را مجموعه ای می بینیم منتخب از مقاله ها و مصاحبه هائی که هیچوقت آنها را در جائی دیگر نخوانده ایم، كه مثل هراثر ديگری از او خواندنی و سرشار از طراوت و تازگی است.
يكی از بخش های جذاب اين كتاب، مصاحبه مسعود نقره كار با رويايی درباره كانون نويسندگان ايران است كه گويا بخشی از پروژه نقره كار درباره تاريخ جنبش روشنفكری ايران است و رويايی در اين مصاحبه صريح و شفاف از آغاز و نطفه كانون، شروع سانسور،توقيف مجله ادبي«بارو» (كه توسط خود او و شاملو منتشر می شد و پس از سه شماره به خاطر چاپ سفرنامه ای از آل احمد و انتشار داستان « توپ» غلامحسين ساعدی توقيف شد) ، ملاقات با هويدا به اتفاق نادرپور، آل احمد، ساعدی ، شاملو و چند تن ديگر درباره مخمصه سانسور، عدم انتشار شعر نو به مدت شش ماه در رسانه های كشور و تشكيل كميته ۲۵ نفره به دستور شاه برای بررسی شكايت رعدی آذرخشی و چند شاعر آن روز و برخی مسائل ديگر صحبت می كند.
از آنجايی كه امكان چاپ همه اين گفتگو در اينجا ميسر نيست ، تنها به چاپ بخشی از آن اكتفا می كنيم و از جناب يدالله رويايي، و محمد حسين مدل كه در راه تهيه و تنظيم اين كتاب تلاش ها كرده است ، به خاطر آن صميمانه سپاسگزاريم.
پاسخ های رويايی در اين بخش تنها مربوط به سه سئوال زير است:
۱. چگونه و از كی فكر تشكيل كانون نويسندگان ايران مطرح شد و شما چه نقشی در اين رابطه داشتيد؟
۲. شما از بنيانگذاران كانون نويسندگان ايران هستيد. چرا پس از مدتی دست از فعاليت با كانون كشيديد؟
۳. درباره صنفی يا سياسی بودن كانون نويسندگان و يا تلفيق ناگزير صنفی و سياسی بودن كانون چه فكر می كنيد؟

 درباره‌ی کانون نویسندگان
نگفته‌هايی در گفتگو با يدالله رويايی
ازمسعود نقره كار

اولین نطفه‌ها:
...* خب سال‏هاست كه از اين قضيه مى‏گذرد و آن‏چه مربوط به من و حافظه‏ من مى‏شود، يعنى سهم ما و گروه ما در فكر تشكيل كانون نويسندگان و تشكيل آن، سايه روشن دورى‏ است كه من بايد از عمق حافظه‏ام بيرون بكشم. حالا سى‌واندى سال از آن روزها گذشته است و من هم آن قوت حافظه كه در گذشته در جوانى خود داشتم ندارم. معذالك سعى مى‏كنم آن‏چه در من مانده دست‏چين كنم و در اين كاسِت به شما بدهم. بهتر است به شما بدهم تا پيش خودم بماند.
مى‏بينم شما آستين بالا زده‏ايد و قصد خوبى داريد، و قصد موجهى است. و خواسته‏ايد كه هرچه مفصل‏تر گفته شود هم بهتر. بسيار خوب، من از توضيح و تفصيل دريغ نخواهم كرد. اميدوارم شما هم در اين تاريخ‏نويسى زير تأثير تاريخ‏سازى‏ها و تاريخ‏نويسى‏هايى كه به نفع تمايلات عقيدتى و سياسى خاصى باشد قرار نگيريد؛ البته من قضاوت قبلى ندارم، قصد شما را همين موجه مى‏كند كه از ميان اين تاريكى‏ها و تناقض‏ها، آن حقيقت روشنى را كه لازم است بيرون بكشيد و بنويسيد. اين را از اين جهت مى‏گويم كه ديدم هر كسى اين جريان را به نحوى مونتاژ‌شده و تحريف‌شده ارائه مى‏دهد، و هركسى تحليل‏ها و ايده‏آل‏هاى خود را بررسى مى‏كند تا گروه خود و يا خود را مؤسس كانون نويسندگان ايران معرفى كند. ببينيد چپِ مذهبى مى‏خواهد آل احمد مؤسس باشد، راست‌اش مى‏خواهد كس ديگرى باشد، توده‏اى‏ها مى‏گويند آن‏ها مؤسس و هيجان‏بخش اين قضيه هستند، اقليتى‏ها يك جور ديگر و روشنفكران مذهبى هم جور ديگر و...
البته من خودم كششى به اين ‌وآن ندارم و مخالف اين هم نيستم كه آن‏ها از اين طريق افتخاراتى براى خودشان دست‌وپا كنند. چه اشكالى دارد؟ چون به هر حال تظاهر به كار خوب، خودش كار خوبى ا‌ست. در اين ميان امّا عيب قضيه در اين است كه از پس اين حرف‏ها پوست مى‏ماند ولى مغز فراموش مى‏شود؛ يعنى آن‏چه كه مسئله و نفس مسئله است، يعنى نويسندگى و نوشتن، و آن رسالتى كه نويسنده‏ها دارند و هيجانى كه اين كار به آن‏ها مى‏دهد فراموش مى‏شود؛ يعنى دفاع از حيات نويسش و تعالىِ اين حق فراموش مى‏شود، ولى هيجان‏هاى گروهى‏اش درعوض مى‏ماند. اين چيزى هست كه انگار مدار و محور كار شما را مى‏سازد، كه خود اين هم مظهرى از كار نويسش، زندگىِ نوشتن و نويسندگى‌ است، و امّا آن‏چه كه در سطح زندگى مى‏گذرد تمايل‏هاى سياسى و جدال‏هاى گروهى است كه در داخل كانون نويسندگان هم ايجاد شد و آن طبيعت نيالوده‌ كانون نويسندگان را، كه در آغاز داشت، بعدها لكه‏دار كرد.
فكر تشكيل كانون نويسندگان كه پرسيديد در واقع با خود تشكيل كانون نويسندگان فرق مى‏كند. اين فكر از خيلى وقت قبل وجود داشت امّا اولين تلنگرهاى تشكيل كانون نويسندگان برمى‏گردد به سال‏هاى دهه‌ چهل. تا آن‏جا كه ذهن من اجازه مى‏دهد، برمى‏گردد به سال‏هاى ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ و حتی اگر اشتباه نكنم پيشتر از اين، سال‏هاى ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴ فكر تشكيل كانون نويسندگان مطرح بود، همان موقع‏ها كه تازه «دريايى‏ها»] دومین مجموعه شعر رویایی [ منتشر شده بود. ولى مسئله‌ اين‏كه كانون نويسندگان وجود رسمى داشته باشد برمى‏گردد به وجود برخى مضيقه‏ها، به‌ويژه مضيقه‏هاى سانسور.

حمایتِ مؤلف،سرقت های ادبی:

تجمع‏ها حكمت‏شان بيشتر تعاون است و پشتيبانى كردن از يكديگر. نويسنده‏ها به مبادله‏ حس و حرف نياز دارند و بايد جمع‏هايى هم براى اين‏كار داشته باشند. يادم هست اول صحبت از اتحاديه بود امّا كانون هم كلمه‏ خوبى‌ است كه انتخاب كرديم. آن زمان گروهى از دوستان شاعر و نويسنده بوديم كه هر هفته و يا گهگاه در سالن نمايشگاهى كه منصور قندريز، نقاش تبريزى مؤسس آن بود جمع مى‏شديم. البته منصور قندريز همان سال‏ها از ميان ما رفت. خب نقاش‏هاى ديگرى بودند كه آن‏جا با ما حشرونشر داشتند، مثل مرتضى مميز، روئين پاكباز، پيل‏آرام، محمدرضا جودت و خيلى‏هاى ديگر كه بعدها از نام‏آوران نقاشى شدند، مى‏آمدند آن‏جا و كارى مى‏كردند و گاهى از ما پرتره مى‏كشيدند و اين حشرونشر از ابتكارهاى جالب آن وقت‏ها بود. گروه ما، البته از آن‏هايى كه در ذهن من مانده‏اند محمدعلى سپانلو، احمدرضا احمدى، نادر ابراهيمى، پرتو نورى‏علاء (همسر سپانلو)، فريدون معزى‏مقدم، اسماعيل نورى‏علاء، مريم جزايرى، مهرداد صمدى و ديگرانى بودند. مركز تجمع هم خود‌به‌خود و به طور طبيعى زيرزمين نمايشگاه قندريز شده بود كه گالرى بود، بعدها شد تالار قندريز، روبه‏روى دانشگاه تهران بود. خب جزوه‏ها و بروشورها و كتابچه‏هاى كوچكى هم در زمينه‏هاى هنرهاى كلاسيك، نقاشى و نقد هنرى مى‏آمد كه البته فقط تالار قندريز نبود، خيلى گروه‏هاى ديگرى بودند كه ناشر رسمى نبودند امّا فعاليت مى‏كردند و گاهنامه‏ها، جنگ‏هاى ادبى و مجله‏هايى منتشر مى‏كردند و اين‏ها غير از كارهايى مثل ترجمه و تأليف‏هایى كه از طريق ناشرهاى رسمى منتشر مى‏شد، بودند. خب در چنين اوضاع و احوالى لازم بود كه مسئله‏ حق ترجمه و حق تأليف و دفاع از حقوق مترجم و مؤلف و نويسنده به نحوى حفظ شود. چنين قانونى در ايران وجود نداشت و اين بحث محافل شد. البته تقليدها، اقتباس‏ها و سرقت‏هاى ادبى هم وجود داشت و تعريفى هم براى اين‏كارها وجود نداشت، بازنويسى مى‏كردند و ترجمه‏هايى «آزاد» را به اسم خودشان اشخاص درمى‏آورند و اسمش را مى‏گذاشتند اقتباس، و معلوم هم نبود كه تعريف «اقتباس» چى هست. فى‏المثل - البته در مثل مناقشه نيست - مى‏شود به كتاب «گيل گمش» كه شاملو از ترجمه‌ ديگرى به نثر خودش بازنويسى كرد اشاره كرد. اين كتاب با نقاشى‏هاى جالب مرتضى مميز درآمد و با استفاده از متنى كه زنده‏ياد منشى‏زاده ترجمه كرده بود. خب اين متن و داستان قديمى‌ است و شاملو گفت كه آن را بازآفرينى كرده است. به هر حال منشى‏زاده آن ناشر و مؤلف را محكوم كرد و كتاب جمع شد و منشى‏زاده گفت كه اين بازآفرينى در واقع يك بازنويسى از ترجمه‏ اوست. به هر حال اين نوع مسائل زياد بود و در كنار اختلاف‏هاى زياد بين ناشران با خودشان، ناشران با نويسندگان، نويسندگان با خودشان و حق تأليف نويسندگان خارجى در ايران و بالعكس و... بسيارى از اين نمونه‏ها. مهم امّا اين‏كه اين مسائل و اين حق‏ها در ايران مسكوت بود. ما خواستيم در اين رابطه به تقليد از قانون (دپو لگال dépôt legal) فرانسه قانون دفاع از حقوق مؤلف به وجود بياوريم؛ يعنى كتاب‏ها در كتابخانه‏ ملى ثبت شوند و شناسنامه داده شود و همه حقوق مؤلف حفظ شود و...

نقض غرض :

يادم مى‏آيد كه در تهيه اين قانون فريدون هويدا (۱) هم به ما كمك كرد، و خب مى‏دانيد كه رمان «قرنطينه»‏ او تازه در آن زمان به فرانسه منتشر شده بود و رمان ديگرى هم منتشر كرده بود به نام «فرودگاه». او اعتبارى ميان نويسندگان فرانسوى پيدا كرده بود و رمان «قرنطينه‏»اش كانديدای جايزه‌ معروف رنودو(Renaudot) شده بود. به هر حال او در تدوين اين لايحه، به علت آشنايى و دوستى كه با من و ابراهيم گلستان و مهرداد صمدى و گروه ما داشت كمك كرد، با الهام از قانون دپو لگال فرانسه. گو اين‏كه مى‏دانيم بعدها همين قانون كانالى شد براى سانسور، يعنى گذرگاه جهنمى كتابخانه‏ ملى را وزارت فرهنگ و هنر وسيله‏اى كرد براى سانسور كتاب . مى‏خواهم بگويم كه فكر تشكيل كانون نويسندگان در حقيقت با فكر ايجاد قانون حفظ و حمايت از حقوق مؤلف همراه بود؛ يعنى اين‏كه حقوق مؤلف چهره و نماى موجه اين فعاليت شده بود در آغاز كار. به همين جهت هم در اوايل، نظام ترسى از اين تركيب نداشت ولى خب همين پايه‏اى شده بود براى تشكيل و پيوستگى نويسنده‏ها و شاعرها.
اين نوع پيگيرى و كمك‏ها باعث شد اين قانون به تصويب برسد  و وزارت فرهنگ و هنر مأمور اجراى آن شد، براى اين‏كه كتابخانه‏ ملى هم از ارگان‏هاى تابعه‏ اين وزارتخانه بود. به هر حال اجراى همين دستورالعمل در اين وزارتخانه كه در آن زمان پهلبد - شوهر خواهر شاه - مسئول آن بود و در مرحله‌ ثبت كتاب‏ها در كتابخانه‏ ملى، مسئله‏ آن سانسور جهنمى پيش مى‏آمد. در حالى كه در متن اين قانون صحبتى از نياز به خواندن و بازخواندن و مميزى و سانسور وجود ندارد و مسئله فقط ثبت كتاب و ايجاد شناسنامه‏اى براى كتاب و حفظ حقوق مؤلف است. البته بگويم كه در يكى‌ دو‌ سال اول مراحل ثبت كتاب بدون كنترل و معطلى مى‏گذشت و مطابق قانون به هر كتاب بلافاصله شماره مى‏دادند و ناشرها هم پشت جلد مى‏نوشتند. يادم مى‏آيد مثلاً انتشارات «روزن» كه در آن احمدرضا احمدى و هوشنگ باديه‏نشن كار مى‏كردند در اين زمينه‏ها مشكل نداشتند. باديه‏نشين شاعرى بود كه در اين زمينه‏ها دست‌و‌پايى  هم نداشت و فقط مسئول اديت و غلط ‌گيرى بود،ولی به راحتى مى‏رفت كتابخانه ملى و با شماره برمى‏گشت.
سال بعد كه ما كنگره‏ نويسندگان را كه وزارت فرهنگ و هنر مبتكرش بود تحريم كرديم، همه‌چيز عوض شد. آنها براى همه‏ ما دعوت‏نامه فرستاده بودند و خيلى هم محترمانه، نپذيرفتن اين دعوت يك عكس‏العملى خودرو و طبيعى و غيرسفارشى، فورى و ضرورى بود، گفتن نداشت، فهميدن داشت، و اين اقدام يك پيام و یا سروشی از طرف گروه‏ها و جبهه‏ها نبود، سفارشى نبود، همه آن را فهم مى‏كردند.

توقیف مجله‌ی «بارو»، اهرم جنبش:

اين را هم بگويم كه در سال ۱۳۴۵ توقيف هفته‏نامه‌ ادبى «بارو» كه من و شاملو درمى‏آورديم، يك نوع همبستگى ميان ما و اهل قلم ايجاد كرده بود كه اين‏جور تفاهم‏ها را تسهيل مى‏كرد. ما با تجربه‏هايى كه از «كتاب هفته» داشتيم، جاى يك هفته‏نامه‏ پرتيراژ را خالى ديده بوديم. در آن زمان، انتشار يك هفته‏نامه‌ صرفاً ادبى با تيراژ چهل و پنجاه هزار هنوز بى‏سابقه بود. نام «بارو» هم كه تركيبى بود از «با»ى بامداد و «رو»ى رويايى با استفاده از امتياز مجله‌ «هنر و سينما»ى دوستمان دكتر هوشنگ كاووسى، منتقد سينمايى، درمى‏آمد. تعطيل «بارو» بعد از سه شماره يكى به علت تيراژ عجيب آن كه وزارت اطلاعات و ساواك را به وحشت انداخته بود (و البته حسادت بعضى از مديران جرايد را). و ديگر اين‏كه از شماره‌ سوم از ما خواستند كه سفرنامه‏ جلال آل‌احمد را (سفرنامه‏ مصر يا اسرائيل يادم نيست) كه به صورت پاورقى چاپ مى‏شد برداريم و نيز قصه‏اى از غلامحسين ساعدى را به نام «توپ» كه آن هم به صورت پاورقى هر هفته درمى‏آمد. ولى نه من و نه شاملو حاضر نشديم اين سانسور را بپذيريم و مقاومت مى‏كرديم و ما از اين طريق توانسته بوديم حمايت و دلسوزى بسيارى از روشنفكران را با هر طرز تفكرى جلب كنيم. يعنى تعطيل «بارو» در واقع وسيله‏اى و موقعيتى شد تا شاعران و نويسندگان نگرانى خودشان را عليه سانسور، چه در نامه‏هاى دسته‏جمعى و چه در كافه‏ها و مهمانى‏ها و محافل ابراز مى‏كردند. و از طرف ديگر تحريكات و بدگويى‏هاى بعضى مطبوعات ارتجاعى هم، مثل اميرانى مدير «خواندنى‏ها»، مصطفوى «روشنفكر»، جهانبانى «فردوسى» و يكى‌دو مطبوعات ديگر كه نام نمى‏برم بيشتر به قضيه كمك مى‏كرد، و بالاخره كار به نخست‏وزيرى و مقامات بالا كشيد و كميسيون و وعده و وعيد براى فرونشاندن نارضايتى و گفتند كه تا صدور امتياز به نام «بارو» هفته‏نامه را با نام «هنر و سينما» دربياوريم. ما هم قبول كرديم امّا ديگر دكتر كاووسى بود كه نمى‏خواست، طفلى ترسيده بود، يعنى ترسانده بودندش، و كى بود كه از ساواك نترسد؟ البته گفته بودند كه دليل تعطيلى «بارو» اين است كه ما امتياز نداريم، امّا بى‏ربط بود، ما دنبال امتياز هم رفتيم امّا ندادند. (البته تازگي‌ها خواندم در كيهان چاپ تهران كه در آن زمان امتياز مجله نياز به داشتن ليسانس داشت و چون من و شاملو نداشتيم به ما نمى‏دادند. اين درست نيست، آن زمان من دانشجوى دورۀ‌ دكترى حقوق بودم و لذا ليسانس را حداقل داشتم.) بارى آن تلاش‏ها و امضاء جمع‏كردن‏ها اگر براى «بارو» به قول معروف نان نشد ولى آبى شد براى آسياب كانون؛ كه البته هنوز كلمه «كانون» به ميان نيامده بود و آن زمان بيشتر از «اتحاديه نويسندگان» صحبت مى‏شد.
به هر صورت كانون نويسندگان شكل گرفت، خالى از تمايلات سياسى، عقيدتى و مرامى. همه‏ نويسندگان و شاعران را در خودش گرفته بود، و البته جنبه‏ روشنفكرانه و نو و آوانگارد داشت. خُب نقش گروه كوچك تالار قندريز هم زياد بود، همين گروه كوچك توانسته بود كه جلال آل احمد را كنار به‏آذين بنشاند و يا نادرپور را كنار شاملو و همه‏ اين‏ها را همين گروه كوچك دعوت كرده بود. البته فعال‏ترين بيشتر نادرپور و سپانلو بودند و كارها را اين‏ها بيشتر دنبال مى‏كردند.
مسئله‏ كنگره هم عكس‏العمل نويسندگان و شعراى سنتى و مرتجع وزارت فرهنگ و هنر بود، مثل رعدى آذرخشى ، پژمان بختيارى و سناتورهاى شاعر مثل فضل‏الله كاسمى، اميربختيار و دكتر خانلرى و خيلى ديگر از به اصطلاح اديبان آكادميك و كلاسيك. اين‏ها بودند كه به كمك پهلبد شتافتند. وزارت فرهنگ و هنر هم در واقع جنبه‏ آوانگارد و روشنفكرانه‏ حركت را تحمل نمى‏كرد. همه‏گير بودن حركت ما را تحمل نمى‏كردند، به ويژه ظرفيتِ پذيرفتن تمايل‏ها و نپذيرفتن برچسب‏ها، اين‏ها مخالفان اين حركت را اذيّت مى‏كرد.
نه سازمان امنيت و نه وزارت فرهنگ و هنر نمى‏توانستند به ما برچسبى بچسبانند. و خب علت هم وجود نام‏هايى بود مثل شاملو و من، نادرپور، احمدرضا احمدى، براهنى ِآن زمان، طاهباز و خيلى از آدم‏هاى ديگر كه آن وقت ها هنوز كوس و كرناى تعهد و مبارزه چپ و راست را نمى‏زدند. و شاعران و نويسندگان هم با اغماض و مدارا اختلاف‏هاى عقيدتى خود را فراموش كرده بودند، و امضا كردند، و اين همدردى زيبايى بود بين اهل قلم كه ايجاد شده بود. مدرنيست‏ها همه امضا كرده بودند و حركت چهره‌ مدرنيست داشت، چهره‏هاى متعهد و مبارز و ميليتان امضا كرده بودند مثل سياوش كسرايى و هما ناطق، شاعران منكر و محتاط و ملامتى امضا كرده بودند، مثل نصرت رحمانى و هوشنگ باديه‏نشين، و شاعران آوانگارد شعرحجم هم امضاء كرده بودند و خلاصه هر كدام عكس‏العمل خودشان را نشان داده بودند و اين‏ها جنبه‏هاى ايدئولوژيك و مرامى حركت را متوقف مى‏كرد.
همين باعث شده بود كانون در كارهايش پيشرفت بكند. اين‏كه ما توانستيم تحريم‏نامه صادر بكنيم و يا بيانيه‏اى اعتراضى بدهيم عليه بازداشت فريدون تنكابنى و يا مسئله‌ حفظ حقوق مؤلف را طرح كنيم براى اين بود كه ساواك نمى‏توانست ريشه‏ كانون را در احزاب و سازمان‏هاى سياسى جست‏وجو كند و با اعتراضى، به معناى واقعى همگانى روبرو بود. خب مى‏دانيد كه نرفتن ما به كنگره‌ شعرا و نويسندگانِ پهلبد آن را از برنامه‏ريزى انداخت و بدون ما نمى‏توانست آن كنگره رمقى بگيرد و كارها عليرغم مقدمه‏چينى‏ها و تدارك وسيع روى زمين ماند. چرا‌كه روشنفكران دربارى و كارشناسان چشم و گوش باز وزارت فرهنگ و هنر و پهلبد فهميدند كه اين كنگره بدون شركت مدرنيست‏ها در شعر و نثر آبرو و اعتبارى نخواهد داشت. ولو اين‏كه چهره‏هاى شعر سنتى معاصر را هم مثل شهريار و عماد خراسانى و پژمان بختيارى و... را جلب كرده باشند. اين بود كه كار عملى نشد و پهلبد عصبانى شد. و خب كتابخانه‏ ملى هم از اين به بعد دالان مخوف سانسور شد، و اولاً همان‏طورى كه گفتم قبل از اين ناشران گرفتارى نداشتند و كتاب‏ها به راحتى شماره مى‏گرفتند و در صفحه‏ آخر يا سوم يا چهارم جلد كتاب شماره‏ها چاپ مى‏شد. امّا از اين پس همين شماره‏ها و شماره‏گيرى‏ها وسيله‏اى براى سانسور شد. اين سنگ را پهلبد و مشاورانش جلو پاى ما انداختند. آن‏ها دستور محرمانه‏اى به كتابخانه ملى دادند و آن‏ها را موظف كردند كتاب‏ها را پيش از شماره دادن بخوانند. بازخوانى كتاب هم نقض غرض بود و فقط همين دستورالعمل بود، هيچ آموزش و معيارى هم جلو بازخوان و مميز كتاب نگذاشته بودند، و بازخوان و يا مميز كتاب هم از همين جهت ناراحت بود و پيش از اين كه به موضوع و محتواى كتاب فكر كند خود اين مسئوليت و ترس از آن برايش شبحى شده بود. چون ما تماس مى‏گرفتيم و آن‏ها استدلال مى‏كردند كه ما معيارى نداريم و بايد بخوانيم و به همين جهت مدت‏ها مى‏ماند، هم مميز و سانسورچى ناراحت و گاهى شرمنده بود بيچاره، و هم ناشر و مؤلف عصبى و منتظر.

ملاقات نویسندگان با امیرعباس هویدا:

ديگر تنها وزارت اطلاعات و سازمان امنيت نبود كه در مملكت سانسور مى‏كرد، وزارت فرهنگ و هنر و كتابخانه‏ ملى هم بود، و اين كار را سنگين مى‏كرد. اين را هم تا يادم نرفته بگويم كه فكر رفتن پيش اميرعباس هويدا، نخست‏وزير هم در شرايطى پيش آمده بود كه ما چاره‏ ديگرى به ذهن‏مان نرسيد. هرچه داد زده بوديم فايده نداشت و كسى به فرياد ما كه مى‏گفتيم اين قانون بد اجرا مى‏شود توجه نمى‏كرد. بنابراين فكر كرديم دست به دامن هويدا شويم؛ البته اين را هم بگويم كه ما براى اجازه‏ تشكيل كانون نويسندگان پيش امیر عباس هويدا نرفتيم. اشتباه نشود شايعاتى كه در اين مورد هست صحيح نيست. ما ديگر به بن‏بست رسيده بوديم. كتاب‏ها مدت‏ها در برزخ كتابخانه‏ ملى مى‏ماند، مميزها هم مى‏ترسيدند و استناد به دستور پهلبد مى‏كردند و پهلبد هم كارشناسان اداره‏اش استناد به قانون مى‏كردند در حالى كه در قانون چنين شيوه‏ اجرايى‏اى پيش‏بينى نشده بود. ما ديديم كه آمديم سرمه‏اش كنيم كورش كرديم، از همين بابت هم خودمان را گناهكار مى‏دانستيم، چون پيش از طرح قانون حق مؤلف اين كانال سانسور وجود نداشت. به همين خاطر به فكر ملاقات با اميرعباس هويدا افتاديم كه پيش او برويم شايد او بتواند جلو اين بى‏نظمى، بى‏قانونى و بى‏عدالتى را بگيرد. از طرفى با فريدون هويدا هم كه دوست ما بود صحبت كرديم و به دنبال راه‏يابى بوديم كه چرا اين قانونى كه او هم در تنظيم آن كمك كرده بود در مرحله‌ اجرا منحرف شده است. از طرف ديگر دوست شاعرى به نام داود رمزى، كه آن زمان رئيس دفتر هويدا بود و يكى‌دو مجموعه شعر منتشر كرده بود و به شعرهاى من علاقه‏مند شده بود و در ضمن به گروه شعرحجم هم نزديك شده بود، گروه ما را تشويق كرد با هويدا تماس بگيريم. او رفت وقت گرفت و گروه به ديدار هويدا رفت. اين را هم بگويم شعرهاى داود رمزى در مجله‏ى «شعر ديگر» و «دفترهاى روزن» كه ارگان‏هاى شعرى گروه شعرحجم بودند چاپ مى‏شد. او البته بعدها سردبير مجله‏ «تلاش» هم شد و رفاقت‏ها و ارتباط هايى با پرويز اسلامپور و رضا براهنى هم داشت.
به هر حال ما رفتيم پيش هويدا. خب نادرپور، آل احمد، براهنى، ساعدى، شاملو، من و ديگرانى هم بودند. هويدا در اين ملاقات از ما استقبال كرد. او آدم روشنفكر كتابخوانى بود و بيشتر ما را به نام و چهره مى‏شناخت و برعكس ِ آن‏چه شايع شده و شایع می‌کنند، جدال حرفى هم بين او و آل احمد پيش نيامد. اصلاً وزنه‏ اين هيئت را فقط آل احمد تشكيل نمى‏داد. ديگران هم هر كسى حرفى مى‏زد. برعكس اين ديدار به خوشى و بگو و بخند و مطايبه برگزار شد، خيلى دوستانه. حتی هويدا ما را دعوت كرد كه به اتفاق صادق چوبك، كه دوست و رفيق هويدا بود و با او حشر‌و‌نشرى داشت، به خانه‏اش برويم. ما را به ناهارى دعوت كرد و گفت چون آشپز ندارد و تنها با مادرش زندگى مى‏كند استيك يا بيفتك خام به ما خواهد داد، و حتی يادم هست وقتى هنوز موقع خداحافظى ايستاده بوديم و گپ مى‏زديم رو به آل احمد كرد و گفت: «نترس، با يك دفعه گوشت خام خوردن آدم وحشى نمى‏شه.» و خنديديم.
هويدا كه مخمصه سانسور و افسارگسيختگى ساواك را مى‏دانست، كارى نمى‏توانست بكند جز اين‏كه وعده بدهد. وعده‏ اجراى درست قانون و اصلاح دستورالعمل‏هاى اجرايى را داد، شايد هم از سر استيصال اين وعده‏ها را داد، چون هيچ‏وقت عملى نشد. خب پهلبد هم براى خودش پادشاه كوچكى بود و قلمرويى داشت و تره براى كسى خرد نمى‏كرد و ساواك هم همين‏طور. در واقع اين‏ها اعتنايى به اين‌و‌آن نداشتند و كار خودشان را مى‏كردند، وگرنه هويدا كه حسن نيت هم داشت نمى‏توانست كارى بكند، و به همين خاطر تعديلى در كار سانسور پيش نيامد كه هيچ، بلكه برعكس شديدتر شد. پهلبد حتی مى‏توانست لج بكند، چون خودش را قادر يگانه و يكه‏تاز مى‏دانست و وزارت فرهنگ و هنر هم تيول او بود. هر نخست‏وزيرى مى‏آمد و مى‏رفت و كابينه‏ها جابه‌جا مى‏شدند، پهلبد تكان نمى‏خورد و سرجايش مى‏ماند؛ همه‌ وزرا عوض مى‏شدند جز او.
پهلبد با قطبى رقابت و حسادت شديدى داشت. قطبى سازمان راديو و تلويزيون را داشت و پهلبد فكر مى‏كرد كه راديو و تلويزيون دارد فعاليت‏هاى فرهنگى و هنرى را جذب مى‏كند، و البته جذب هم كرده بود، به جهت رويه‏ تازه و مدرنى كه قطبى و همكارانش ايجاد كرده بودند و بعد هم خب «جشن هنر شيراز» هم بود كه توانسته بود مدرن‏ترين و آوانگاردترين هنرمندان و شاعران و چهره‏هاى هنر دنيا را بكشاند به شيراز، و توفيقى و سوكسه‏اى ايجاد بكند. اين رقابت‏ها هم برعكس او را بيشتر آتشى و عصبى مى‏كرد، به‏خصوص كه او خيال مى‏كرد فعاليت‏هاى بچه‏هاى مدرن كانون نويسندگان هم زير پر حمايت پنهانى قطبى است. خب با اين تصورها سرجايش محكم ايستاده بود و نه براى دستور هويدا و نه هيچ‏کس ديگر تره هم خرد نمى‏كرد. سانسور را هم شديدتر كرده بود. گفتم در كنار اعمال سانسور، مسئله  تعطيلى «بارو» هم مطرح بود، حدود ۶۰ تا ۷۰ نويسنده در اعتراض به تعطيلى «بارو» امضا جمع كردند در همان كافه فيروز و جاهاى ديگر كه آل احمد و غلامحسين ساعدى هم بودند. امضا جمع كردن براي اعتراض به تعطيلى «بارو» قدمى بود. البته مسئله‏ برپايى و ايجاد كنگره نويسندگان دربارى هم در واقع رقابتى بود كه پهلبد مى‏خواست با جشن هنر شيراز و قطبى و به اصطلاح خودش با كانون نويسندگان بكند، چرا‌كه همان‏طورى كه گفتم تصور مى‏كرد كانون نويسندگان هم در جبهه‏ تأييد و تشويق فعاليت‏هاى هنرى راديو و تلويزيون هم هست و اين شك برايش بيشتر به يقين تبديل شده بود وقتى ما كنگره‌ دربارى را تحريم كرديم، دعوت‏نامه‏هاى موجهى هم فرستاده بودند، كنگره‏اى كه او با كمك شاعران كلاسيك و آكادميك و پيروپاتال‏هاى دربار و سناتورها مى‏خواست راه بياندازد و تحريم ما شكى براى او نگذاشت كه بايد عليه كانون نويسندگان اقدام‏هايى بكند.

octobre 6, 2007

فی سبیل الله

عباس عزیز،
بهترین یاران مؤمنان کافران اند . چرا که مؤمنان مؤمنان را می کُشند ، ولی هیچ کافری تابحال مؤمنی را نکشته است.
کافران به لطف خدا کافر اند. و مؤمنان به لطف آنها زنده .

تا وقت دیگر  قربانت