août 29, 2007

نويسش ۷

عباس عزیز،

تجربه‌ی من این بوده است که حشر و نشر برای من تجربه می‌آورد. یعنی آدم محشور تجربه‌هایش همیشه بیش‌تر از آدم تنهاست. تجربه، خوبی‌اش این است که مرا به فهم تجربه برمی‌انگیزد. ما به یک عمل، و یا یک برخورد به این دلیل می‌گوییم تجربه چون آن را فهمیده‌ایم، و یا لااقل این‌طور ادعا می‌کنیم.
من هرجا نتوانسته‌ام در موقع فهم یک تجربه تمام تجربه را بفهمم، نیاز به نوشتن پیدا کرده‌ام. نیاز غریبی است که اوقات دیگر به سراغم نمی‌آید، که انگار نويسش کمبود فهم ما را جبران می‌کند، و یا آن را لاپوشانی می‌کند. یا اینکه ما خودمان را با نوشتن از عقده‌ی کم‌فهمی می‌رهانیم؛ همین که پوست ما پوسته‌ی کاغذ را لمس می‌کند.
در لمس دو چیز، چیز سومی همیشه هست، ما همان چیز سوم هستیم:‌ نویسش.

تا وقت دیگر، قربانت

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr août 29, 2007 10:14 PM || Balatarin
Comments

http://silvio.fr33webhost.com/risperdal

Posted by: artento at juillet 12, 2008 6:51 AM

سلام

ایام به كام !

دفتر تازه ای باز كرده ام كه شعرها و ایده هایم را رویش می نویسم .

با كمال میل از شما دعوت می كنم كه سری بزنید. نامش هست : از شما چه پنهان ... .

نشانی :www.azshomachepenhan.blogfa.com

ارادتمند

مصطفی پورنجاتی

Posted by: مصطفی at septembre 8, 2007 8:59 AM

ما زندگی را لمس نمی کنیم . مدام آنچه در دور و بر ماست با نگاه ما اخته می شود . نوشتن گریختن از این اختگی است . باگره ای زندگی همیشگی است و همین نوشتن را فربه می سازد . در دیالکتیگ اختگی و با گرگی هنر و ادبیات متولد می شود و شوری را ایجاد می کند که در لمس نا پزیری زندگی از دست می رود

Posted by: محمد آقازاده at septembre 7, 2007 10:11 AM

همان چيز ـ سوم ... ما هستيم !

Posted by: سپیده at septembre 4, 2007 10:41 AM

نويسش و نوشتن فهم را بالا مي برد نه اينكه الزاما وقتي نمي فهميم به سراغ نويسش و نوشتن مي رويم پارانويي خفيفي در متن شما حس كردم موفق شايد باشيد

Posted by: behzad morsali at septembre 4, 2007 12:53 AM

..........................................شرح فراق تنگدستان......................
................................................. پس برزخ............................
........................................................یا.....................................
..............................................چرخه ی ملکولی..............................
_______________

تامل و نیم نگاهی به مصاحبه ی دکتر بهزاد خواجات با سایت ایسنا پیرامون
جریانات شعر پست مدرن در ایران
ـــــــــــ
.................منتشر شده در هفته نامه ی یادگاری- خوزستان.....................
_____________

مطلع مصاحبه ي خواجات طرح ديدگاه و اعتقاد ايشان از نو آوري بود :

خواجات : كساني كه سعي مي كنند شعر متفاوت و پست مدرن بگويند ، آدمهايي هستند كه شديدا ديدگاهشان سنتي و غالبا سواد شعر فارسي را ندارند !!!

سراينده ي كتاب جمهور در جايي ديگر مي گويد :

شعرهايي كه اسرار دارند پست مدرن خوانده شوند ، داراي تفاوت هاي زيادي هستند ، به اين دليل ارزيابي اين جريان به مقدار زيادي مشكل است ...
______________________
متاسفانه از شاعراني كه عمدتا در دهه ي 70 شاهد حضور پررنگ و فعال آنها بوده ايم ديگر خبري نيست ؛ يا منزوي شده و به خارج از مرزهاي كشور عزيمت كرده اند يا در بعضي از مجلات به اصطلاح ادبي كلوپ هايي ساخته اند و يا در گوشه اي از دنياي مجازي به مدد وبلاگ هاي مجاني دست به نو آوريهاي كوچك مي زنند و گه گداري نيز نيم صدايي از آنان در رسانه هاي گروهي شنيده مي شود ؛ چرا كه در جريان همسويي با حركت و جريانات نو و تازه ادبي دچار خلاء هاي شديدي شده اند كه گاهن براي پر كردن اين فاصله دست به موضع گيري ها و اشكال تراشي هاي واهي مي زنند كه الزامن نيازي به داشتن سواد تئوري خاصي نمي باشد و تنها دادن نظر سليقه اي در مصاحبه ها و مقالات ، خود را مكفي ، و مجاب مي دانند ؛ چرا كه

......................فراموش مي شوي اگر فراموشي را از ياد ببري........................

Posted by: -جنبش ادبیات غیر متعهد- at septembre 3, 2007 11:15 PM

آره . چقدر به غناي زبان كمك ميكند حشر و نشر.

Posted by: رضا at septembre 3, 2007 4:10 PM

سلام...من تقلب نکردم همين که نمي گوييد :

دوستت دارم چيست ؟

تقلب از اين بهتر .....
به روزم ...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at septembre 2, 2007 8:02 PM

رويايي عزيز !
چيز سوم هميشه هست.در برخورد پوست ما با پوست كاغذ نويسش است.ما نويسش نيستيم.نويسش نه پوست ماست نه پوست كاغذ.نويسش فضاي بين پوست نويسنده و كاغذ است.فضايي در حد صفر .فضايي كه كشف نمي شود.
در برخورد نويسنده با كاغذ هميشه يك چيز فراموش مي شود وآن خود برخورد است خود تصادف است مثل تصادف دو ماشين كه خود تصادف هميشه فراموش مي شود. احتمالا هيچ تصادفي رخ نمي دهد.

Posted by: ايوب at septembre 2, 2007 4:27 AM

نويسش همان نوشتن است؟ منظور دقيقتان از اين لغت؟
من تازه دارم اينجا را مي بينم , هنوز رسم لغت هاي شما را نمي شناسم !
نويسش كه براي جبران كمبود فهم است , مرا ياد هدايت انداختيد :
دارم براي سايه ام مي نويسم , مي ترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم .
فكر مس كنم كمي منظورش همين است كه شما گفته ايد , با نويسش تكرار مي كنيد يا توضيح مي دهيدكه بفهميد فهميده ايد مبادا ناقص بمانيد .
موافقيد؟

Posted by: سبا at septembre 2, 2007 1:26 AM

سلام استاد
با داستاني حقيقي و وحشتناك از زندگي خودم منتظر حضو رتانم
اين هم از حشر و نشر ما

Posted by: آنيا at septembre 1, 2007 6:08 PM

برای تحقیق در مورد زندگی , شعر و اندیشه شما نیاز به مکاتبه با شما دارم .
در صورت امکان نشانی سایت یا شماره تلفن یا ايميل خود را مرحمت فرماييد .
با تشكر

Posted by: gholamreza fooladi at septembre 1, 2007 2:30 PM

مجله ادبی عصر آدینه با بیش از 70 مطلب خواندنی به روز شد.

كه البته مقاله اي از شما هم در بخش ويژه نامه با علاقه چاپ شده
به ما سر بزنید
منتظر آثار شما هستیم.
www.asreadine.ir

Posted by: darush memar at septembre 1, 2007 8:25 AM

سلام روياي عزيز
بالاخره پيدايت كردم هر چند كه گم نبودي. داشتم سنگ قبرهايت را مي خواندم كه به اين فكر افتادم از اين صفحه ي جادويي دنبالت بگردم.
شعر خلوص زبان است ورقيق ترين حس آدمي. ونوشتهات مرا به يا شمس تبريز انداخت وقتي كه ميگوي:آن خطاط سه گونه خط نوشتي : يكي ا و خواندي لاغير .
يكي را هم او خواندي
هم غير
يكي نه او خواندي نه غير او
آن خط سوم منم....!

Posted by: محبوبه.ميم at août 30, 2007 5:01 PM

شعرهایت را دوست دارم و به خاطر آن شمارا. این کلمات را می فرستم تا نظر تان را بدانم:
طعم ماه مرده می دهد

دریا

مار نوشیده است

آب

از ده بالا

* * *

چشم می گردانی

از من

تکمه های پیراهنم می افتند.

* * *

سگ همسایه

ماه از پشت ابر می ریزد.

* * *

دود دریا

سنگپشت چشمش ر ا می بندد

* * *

باد می ریزد

من دستم را می شویم

* * *

تازیانه گرم می شود

در آب

ماهی سنگ می براید

از خاک

* * *

پیراهنم را می تکانم

بوی چکمه ها

آسمان را پر می کند

* * *

زوزه گرگ ها

بره وقت خاریدن سر ندارد.

* * *

کاغذ پران آزاد می شود

پشک بازی می کند

با تشلهء آبی


Posted by: محمود جعفري at août 30, 2007 9:52 AM

سلام جناب رویایی عزیز !
شروه با مقاله ای از علی مسعود هزارجریبی به روز است ( این مقاله همان مقاله ی چاپ شده در نوشتاست اما با فاصله گذاری های درست در متن - که البته آنجا رعایت نشد ).

Posted by: میثم ریاحی at août 30, 2007 12:39 AM

سلام روياي عزيز
اگر اين تجربه ها باعث غصه شوند؟!
نوشتن؟! كاري از پيش مي برد؟!!!!!!؟؟؟!!!؟؟!!

Posted by: milad at août 29, 2007 11:42 PM

مثل همیشه بهترینی.

Posted by: حسین نوروزی at août 29, 2007 11:14 PM