juillet 24, 2007

نویسش ۶

 جا ی کلمه  جادوی کلمه


عباس عزیز،

در کلمه چیز هست. یک چیزی در کلمه هست. به‌کار بردن این قبول آن است. به محض اینکه آن را به‌کار ببری چیزی را که در آن‌ است پذیرفنه‌ای.
تنها که هست به هیچ درد نمی‌خورد. به درد ِهیچ می‌خورد. اگر با آن رمان بنویسی طبیعت بی‌جان می‌سازی. طبیعت بی‌جان ِ بادیه: یک طبیعتِ اعلا.
من کلمه‌های تنها را همانقدر دوست دارم که نجار میخ‌هایش را. هردو اگر به مصرف نرسند عاطل می‌مانند. با این تفاوت که میخ زنگ می‌زند بی آنکه نجار را مغبون کند یا با او در رابطه بماند. ولی کلمه‌ی تنها همیشه سرپوشی  بر فکرهای من می‌ماند، و در رابطه با من می‌ماند. همیشه حرفی از من را، و یا حرفی را از من، پنهان می‌کند. مخفی‌گاه است. جادویشان هم در همین است.
اینکه می‌گویم جادوی واژه‌ها را از یاد نبریم، از آن است که واژه‌ها جادويی ندارند اگر ما بهشان ندهیم. و آنها همیشه در ضلعی از مکعب ِ حجم  جادويی می‌شوند. در نثر همان‌طور که در شعر.


تا وقت دیگر،  قربانت

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr juillet 24, 2007 10:42 PM || Balatarin
Comments

واژه هم پرده است و هم دشنه اي كه پرده مي درد...

Posted by: فیلدوست at août 19, 2007 6:29 PM

جادوی کلمه ها صرفا به دستان جادوگری که نویسنده نیست جادو خودش کلمه ای ست و هیچ کلمه ای تنها تر از نویسنده نیست. وقتی کنار کلمه های دیگر می نشیند وقتی تنها چیزی که می بیند تاویلی است که روی اضلاع این حجم نامشخص می رود به سوی تنهایی.
هر سلام نامه ای است که به عباس می رود با این همه هیچ کلمه ای برای عباس تنها تر نامه نیست . هر نامه خود نویسنده و خواننده ی نامه است!
همیشه از کلمه ای به نام نامه های تو من یاد کلمه ای به نام شعرهای تو می افتم وقتی بر می خیزم کلمه ها در من هزار صفحه ی سفید می گذارند همیشه چیزی برای خواندن داری...

Posted by: اوهام at août 7, 2007 9:08 PM

چرا همیشه عباس عزیز؟

Posted by: آها at août 7, 2007 12:43 AM

جناب رويايي
براي چاپ شعري از شما در نشريه اي دانشجويي در ارمنستان به دنبال كسب اجازه هستم...لطف كنيد در صورت امكان بنده را از طريق آدرس پستي
shahryarshahamat@yahoo.com نسبت به كسب اجازه ويا عدمش با خبر سازيد.

دوستار ذهن شما
شهريار شهامت

Posted by: شهريار شهامت at août 6, 2007 7:00 PM

سلام آقاي رويايي

اولين چيزي كه باعث شد دنبال سايتتان بگردم تاريخ تولدتان بود من هم 17 ارديبهشت به دنيا امده ام اما سال 1369و يك روز توي يك تقويمي اين را ديديم و خيلي خوشحال شدم
كارهاي شما را جسته گريخته خوانده ام و با بعضي آن ها ارتباط گرفته ام و لذت برده ام كه همين جا تشكر مي كنم
من و دوستم در اراك شعر كار مي كنيم و البته سعي مي كنيم شعر باشد ...
در هر صورت خوشحالم كه اينجا را پيدا كردم

Posted by: زهرا ملوکی at août 5, 2007 1:50 PM

نانوشتن، كلمه را مخفي نمي كند. كلمه خود از هبوط مي هراسد واز ديموميت لاجرم هاي كلام، زاويه نمي سازد.

نوشتن اما، دهليزي است كه اهتزازي از ضرورت است. ضرورتي ما به ازاي خود. مابه ازايي كه مي خواهد هيچ نگويد.

Posted by: nergal at août 4, 2007 11:22 PM

استفاده بردم

Posted by: علی ابدالی at août 2, 2007 9:25 PM

سلام. من فكر مي كنم بسياري از جوان ها از جمله خودم بسيار تلاش مي كنند تا راه هاي رسيدن به شعر را شعر ي كه زمزمه اش كنند مانند برخي از اشعار شما را پيدا كنند چرا به مانند آقاي معروفي مباحثي را در رابطه با شعر يا مثلاَ تجربه هاي خود را در زمينه ي شعر در سايت خود منعكس نمي كنيد .

به هر صورت هميشه جذاب هست نوشته هاتان

مخصوصاَ مسايل شعر را سعي مي كنم بارها بخوانم
در اين كتاب يك مثالي زديد در باره ي شاعري كه گدايي را مي بيند و جمله ي من گدا هستم به من كمك كنيد را شاعر عوض مي كند. مثال فوق العاده اي بود من اين را به عنوان فرق زبان شعر و زبان مردم عادي بارها در بسياري از نوشته هايم استفاده كردم ام .
از اين جور چيزها خيلي به ما كمك مي كند . نمي كند؟

هیچ توفانی در راه نیست آقای سید علی صالحی

Posted by: مزدک at août 2, 2007 11:01 AM

سلام
پرسشی درباره نقد شعرغنائی مطرح کرده ام. خوشحال می شوم نظر شما را هم بدانم.

Posted by: زرقانی at août 1, 2007 3:19 PM

سلام استاد بزرگوار زياد اسمتون وآوازه تون رو شنيدم راستش جرات نمي كردم براتون كامنت بگذارم اين جورموقع ها سلف استيم آدم دستخوش اسم طرف ميشه ولي به هر حال اينكار وركردم وخوشحالم كه مطالبتون رو دارم مي خونم ومي تونم استفاده كنم در پناه حق باشيد

Posted by: رویا ابراهیمی at juillet 31, 2007 4:23 PM

كلمه پرده اي بود
كه بخودش محجوب بود
كه نه در پرده براندازيش خير يود
نه در پرده پوشيش

Posted by: احمدبيرانوند at juillet 30, 2007 9:05 AM

در خانواده ای مذهبی مذهبی ام.مادرم رسالات ملا صدرا و ابن عربی و موخرین را می خواند و همین اوراد و کلمات مرا به این چیز کشاند.
چند وقت پیش 70 سنگ قبر را روی میزم دید.مقدمه ها و درآمد ها را خواند و چند صفحه ای از متن.بعد گفت اهل مکاشفه است انگار.من چیزی نگفتم.از در که بیرون می رفت پرسید این آقا زنده است ؟
چیزی نگفتم.

Posted by: محسن اكبرزاده at juillet 29, 2007 11:25 PM

در خانواده ای مذهبی مذهبی ام.مادرم رسالات ملا صدرا و ابن عربی و موخرین را می خواند و همین اوراد و کلمات مرا به این چیز کشاند.
چند وقت پیش 70 سنگ قبر را روی میزم دید.مقدمه ها و درآمد ها را خواند و چند صفحه ای از متن.بعد گفت اهل مکاشفه است انگار.من چیزی نگفتم.از در که بیرون می رفت پرسید این آقا زنده است ؟

Posted by: محسن اكبرزاده at juillet 29, 2007 11:23 PM

از دروازه های اشک
با درشکه گذشتيم
در شک مانده بوديم
که بامداد از پرواز مانده بود
يا اشک های شب
درمانده ی درشکه ی در شک مانده بود
که راست راه ماست
يا علف ها به شوخی تاليف می کنند
نام نمانده ی زيستن را
به روی نعلبند

Posted by: hossein zamen zarrabi at juillet 29, 2007 12:46 PM

درود!
موفق و پایدار باشید.

Posted by: morteza at juillet 26, 2007 2:53 PM

سلام جناب آقای رویایی
از مطلبتون کمال استفاده را بردم منتظر حضور سبز تان
بدرود و در پناه بارون عزیز

Posted by: مسعود هوشمندی at juillet 25, 2007 10:58 PM

كلمه فرصت است . گونه اي راههاي بيشمار كه نا گهان روبرويت باز مي شوند. كلمه عشق را تصور كن . عشق ناكام . عشق مهجول . عشق زنده ، عشق در آستانه نفرت .عشق به شعر. عشق به زن . عشق به فرزند و... هميشه ما نيستيم كه كلمه را استفاده مي كنيم . او ما را انتخاب مي كند . كلمه جغرافياي ذهني ما را مي سازد . كلمات ما هستي ما را مكشوف مي كند. خوشحالم كلمه است . خوشحالم كه اينترنت است تا با شاعري در نوجواني و جواني دوستش مي داشتم و دوري اين دوستي را قطع كرد امروز دوباره مي يابمش و مهمتر از همه واكنش نشان مي دهم در برابر حرفش . حرفي كه در خطوط متقاطع نشان مي دهد چقدر كلمات ما زخمي اند

Posted by: محمدآقازاده at juillet 25, 2007 12:54 PM

سلام

استاد

خوشحالم كه مي تونم براتون كامنت بزارم


اين باعث افتخار منه


برام مهم نيست كه مي خونين

يا نه


يا جواب من رو بدين يا


اين مهمه كه من براتون كامنت مي زارم

ببخشين منظورتون از عباس ( شخصي كه متن هاتون رو بهش تقديم يا

در موردش مي نويسين )

همون عباس معروفي عزيزه

Posted by: diaco at juillet 25, 2007 11:54 AM

رویا جان !

من با شما در آغاز موافق نیستم . حضور کلمه فقدان چیزی ست . هرکلمه که می آید چیزی در پشت ، کشته می شود و به محض بکار بردن ، چیزی از دست می رود . اینکه گفته اند در آغاز کلمه بود و آن کلمه خدا بود یعنی از آغاز چیزی پشت کلمه ی خدا مرده بود . رویا جان ! . قبل از آنکه نیچه بگوید رویا جان ! خدا آنچه را کشت که ادعای آن را کرد . یعنی خدای کلمه با چیزی منافات دارد در پشت آن .
اما با این ، که مخفی گاه است موافقم . با این ، که حرفی از من را یا حرفی را از من پنهان می کند موافقم . با این ، که به همین دلیل جادویی ست . با این ، که به همین دلیل شعر و نوشته می شود سرزمین برخاستن چیزهای پنهان . سرزمین مردن و برخاستن مرده هایی از نوع دیگر . سرزمین مرگ و حیات پیاپی .

کلمه ، درد انسان بود از زیستن که آغازید تا قاتلش را بمیراند و در مسیر پیروزی افتاد . و زیستن را باشکوه کرد .

اما من دنبال آن پشتی می گردم و به همین خاطر است که دارم به سکوت کشیده می شوم .

قربانت ؛ کیوان

Posted by: کیوان قنبری at juillet 25, 2007 9:44 AM

رویای عزیز. همیشه وقتی که باید به روز می کنی این صفحه را. همیشه!

Posted by: حسین نوروزی at juillet 25, 2007 12:07 AM

سلام....زیباست ...تا حرف درمن کلمه شوند جهانیست بی نقش بیپایه وچون کلمه می شوند به میوه درخت ننشسته شاید کرم بخوردش یا سنگ کودکی از ساقه جداواصلا معلوم نیست به بار بماندوبنشیندوقتی نشست تا رسیدن وکمال راهی بسیار درازماندواتفاقات و....چون میوه شد شاید خوراک شغالان شود ویاکی وکجا وکی صرف شود وخورده...من کلمه را همان قدر ارج می نهم که دانه را....تاتوچه بگویی....فدایت

Posted by: حسین دیلم کتولی at juillet 24, 2007 11:21 PM