juin 6, 2007

نویسش ۵

 

                                                                   زبان ِدعا : زبان ِجهل 

 عباس عزیز،

من هیچ وقت در موقع نوشتن طبیعی نیستم . نه خودم، و نه زبانم . برای چی طبیعی باشم؟ برای کی؟ به اندازۀ کافی برای خودم هستم . پس می نویسم تا لحظاتی بیگانه با خودم بمانم . و خدای خودم بمانم . و آنکه در نویسش به زبان می رسد به خودش، به بلوغ، می رسد. و بلوغ، بنظر تو، یعنی به چی رسیدن ؟

در کودکی های من بلوغ که می رسید به چیزی نمی رسید . ولی حالا در نویسش، هروقت که سرمی رسد به همان چیزعجیبی می رسد که اولین بار در بلوغ ِکودکی ناگهان شناختم .

 نویسش همیشه غیرطبیعی بوده، به محض اینکه زبان می خواهد اعلام حضورکند او ازطبیعتِ آنکه آن را بکار می برَد در می آید، بیرون می شود. از غار نشین های عتیق بگیر تا انسان ِ امروز . اولی تا می خواست با نیرو های ماورائی تماس بگیرد، یا به قدرتی نامرئی خطابی مرئی داشته باشد، بلافاصله زبانش را عوض می کرد. از ترس، یا احترام . انسان ِامروز هم، با زبان ِدعا که نمی داند چیست سخن با کسی که نمی داند کیست می گوید. و چون نمی نویسد مهجورمی ماند. و محجور .

                                                           تا وقت دیگر، قربانت