avril 17, 2007

یا خدائی، یا انسانی



                                              در مرگِ  ذبیح اله صفا  *

اى كشته‏ى خدا! كشته‏ى كدام خدا بودى؟ كدام خدا تو را كشت؟
نه خداى من، نه خداى نيجه، همان خدايى كه تو خواسته بودى كشته‌ى او باشى: خداى كلمه، كه از ابتدا بود، و در ابتدا بود، و چيزى جز كلمه نبود، كه با خودت مى‏برديش.
روى دوشت مى‏برديش. همه جاى دنيا کلمه‌ات را بردى. از سمنان تا تهران، و از تهران تا پاريس. از غرب تا شرق خداى خودت را به دوش كشيدى. نشانش دادى به اين و آنش دادى، گنجش شدى، رنجش شدى، تاريخش شدى، معاريفش شدى.
خداى تو كلمه بود و كلمه همه جا با تو بود، همه‏جا با او بودى، در ژاپن در آمريكا، در هند، بردوش تو مى‏رفت، خانه به دوشِ ِتو بود.
و در آلمان، ناگاه خداى تو از دوش تو افتاد. همان‏جا بود كه بر سنگ گورت نوشتى: «مرگ همان خدا بايدباشد، اسم‏هاشان فرق مى‏كند.» (2)  با اين‏كه پل سلان (
Paul Celan) هنوز خداى خانه به دوشِ تو را نديده بود وقتى كه گفته بود: «مرگ استادى است در آلمان». (3)
معذالك پل سلان خداى آلمانى‏اش را مى‏شناخت و به زبان او مى‏نوشت وقتى كه خودش را در رود «سن» (Seine) مى‏انداخت و از آن زمان، ديرى است، مرگ براى من استادى شد در پاريس، براى من كه حالا در سنّ ِخودم افتاده‏ام.
 سن؟  اوه ،  مرا به چهل سال پيش مى‏برى.
با تو يك بار هم، چهل سال پيش، در باشگاه دانشگاه، مناظره‏اى
برپا بود، به ابتكار احسان یار شاطر وايرج افشار. مناظره‌ای  ميان من و نادر نادرپور و حسام دولت‏آبادى، و يا، ميان حسام دولت‏آبادى و نادر نادرپور و يداللَّه رويايى. يعنى مناظره‏اى ميان شعر كهن و شعر ميانه‏رو و شعر نو. كه به اين آخرى لقب «افراطى» داده بودى.
آن شب مدير بحث تو بودى. با اين‏كه اهل بحث نبودى. و حيات تو مسماى اسم خودت بود. اهل صفا و سكوت و تأمّل بودى.
در آخرِ مناظره آن شب، انگار سالن براى حمله به من پُر بود. پُر از عناد و كينه، پُر از دشنام. با اين‏كه اهل بحث نبودى. در آخرِ مناظره‏ آن شب، به همه اجازه‏ى بحث دادى. به من ندادى. گذاشتى همه به من حمله كنند. هركسى، از بلند پايگان شعر كهن، تا بى‏مايگان شعر كهن، هر كه در سالن بود، بر من تاختند. حرف‏هاى سخت زدند. تا جايى كه احسان يار شاطر، بيچاره دلش سوخت، ايرج افشار پشيمان شد.
گفتم استاد صفا، به من هم اجازه‏ى پاسخ بده كه از خود دفاع كنم. گفتى نمى‏دهم. گفتم چرا؟ گفتى كه بهترين دفاع تو از تو سكوتِ توست. گفتم عجب! پس شما هم، كه بايد بى‏طرف باشيد، داريد به من حمله مى‏كنيد، و طرف آن‏ها را داريد! گفتى نه، آن‏ها با حمله‏هاشان بهتر از خود تو از تو دفاع مى‏كنند. پس بهتر است كه ديگر خودت به خودت حمله نكنى. دهانم از اين حرف باز ماند. انگار چيزى از آن جدا مى‏شد. با دهان باز گفتم: چرا مى‏گويى «خودت»؟ آخر اين‏ها كه خود من نيستند. گفتى: چرا، چرا، اين‏ها خودِ تو هستند.
آن‏ها همه از دنیا رفته‏اند، و من هنوزدر اين دنیا به حرف تو فكر مى‏كنم که «آن‏ها همه خودِ من بودند»:  لطفعلى صورتگر خود من بود. سعيد نفيسى خود من بود. حميدى شيرازى، دكتر عيسى سپهبدى و همه‏ى آن‏هايى كه از تو اجازه‏ى بحث داشتند و من نداشتم. اى كشته‏ى خدا! و آن‏ها گفتى خود من بودند. همه‏ى آن استادها، چه آن‏هايى را كه خداى تو، مرگ، بُرد. آن‏هايى كه چون تو ، آرام كشته‏ى اللَّه گشتند و چه آن‏هايى كه با گلوى بريده، ذبيح خدا شدند و خداى بهشت زهراشان برد. و آن‏قدر بُرد و بُرد و بُرد كه حالا ديگر «مرگ استادى است در ايران».
شايد براى گريز از دست استادِ ايرانى بود كه به آلمان گريختى؟و پيش خداى نيچه نشستی، كه گفته بود: خدايان مرده‏اند.
ديدى؟ پس خدايان نمرده‏اند. اين چه مرده‏اى است كه ما را راحت نمى‏گذارد؟ اين‏چه مرده‏اى است كه ما را مى‏ميراند؟ امّا همين كه با ما نيست. و روى زمين ما نيست، يعنى هست، ولى با ما نيست. كه اگر خدا، بود و با ما بود، حضورش حدى داشت، و يا حد ِحضور داشت، مثل تمام آن‏چه كه با ما هست، و انسانى است . با ما نبودنِ او، بودنِ او را بى‏مرز مى‏كند، ابدى مى‏كند، امّا انسانى نمى‏كند.
گفتم اگر بخواهيم حقيقتاً انسانى باشيم بايد از خدا فاصله بگيريم، اى كشته‏ى خدا! يا خدائى، يا انسانى! الهيات انسانيات نيست. تمام آن‏هايى كه به خدا نزديك شدند از ما دور شدند. هم مرگ شدند، هم عمله‏ى مرگ، عمله‏ى خدا شدند! نه خدايى كه تو مى‏خواستى كشته‏ى او باشى، بل خداى بهشت زهرا! كه خداى كلمه نبود.
يك بار هم در رم، در جست‏وجوى صورت خدا بودى. و ديدى كه خدا صورتى ندارد.  به من گفتى که در من و تو آن‏چه مشترك است صورت اللَّه نيست.
نوروز 1354 بود، با هم به ايتاليا رفته بوديم، براى شركت در كنگره‏ى نظامى گنجوى، دانشگاه رم چه‏قدر نظامى‏شناس از سراسر دنيا دعوت كرده بود! بنياد فرانچسكو گابريلى (
Gabrieli Francesco)(4)، بنياد لئون كائتانى (Leon Caetani)(5
) و آكادمى رم، همه در نوروز 1354 (مارس 1975) نظامى‏شناس شده بودند. ليلى و مجنون، اسكندرنامه، بيش‌تر از همه نظامى را به ميان دنيا برده بود. ما هفت نفر بوديم كه از ايران آمده بوديم، من و احمد شاملو و حسن هنرمندى هم در ميان شما بوديم و منظر مدرنِ هيئت نمايندگى ايران در كنگره را مى‏ساختيم. فضلاى ديگرى هم با ما بودند،شجاع الدین شفا، که مدیر گروه بود. عبدالحسين زرّين‏كوب، كه اين روزها در بيمارستان در نيويورك بسترى است، و اميدوارم عمر خودت را به او بخشيده باشى.
 سخنرانى‏ات را درباره‏ى نظامى به زبان فرانسه نوشته بودى و ما همه براى همين بيست دقيقه سخنرانى به رم آمده بوديم. تمام كه شد، رو به جمعيت كردى و با لهجه‏ى شيرين شهميرزادى گفتى (
Merci beaucoup) خيلى متشكّرم! و احمد شاملو خنده‏اش گرفت. يعنى خوشش آمد. گفت «مرسى بوكو» را هم خيلى ايرانى ادا كردى. بله خيلى ايرانى بودى. مثل پيتر چل‏كوفسكى(6) (Chelkowski Peter) كه از آمريكا آمده بود، و ايرانى را به لهجه چك حرف مى‏زد. صدها تعزيه نامه‏ى خطّى كلكسيون كرده بود، و صحراى كربلا را از اسكندرنامه بهتر مى‏شناخت. شاملو تا آخر سفر در كوچه‏هاى رم با من به لهجه‏ى چل‏كوفسكى فارسى حرف مى‏زد و فرانسه را به لهجه‏ى شهميرزادى.
چه‏قدر خواستى ايرانى باشى! چه‏قدر مى‏خواستى ايرانى بمانى! آن روز لهجه‏ى تو آن‏قدر راحت و بى‏عُقده بود كه هنوز دوست دارم به شيوه‏ى تو بگويم (
Merci beaucoup). اگر نه براى آن پنج جلد «تاريخ ادبيات در ايران»ات(7) لااقل براى آن مجموعه‏ى «هزار سال شعر فارسى»ات كه در زبان فرانسه دارى، يعنى «از رودكى تا بهار»ات(8) كه اگرحرفِ مرا مى‏شنيدى، «از رودكى تا نيما»يش مى‏كردى، و حالا صورت خود را دورتر مى‏بردى، تا همان‏جاهايى كه نيما صورت خود را بُرد. امّا مرا نشنيدى.
و نوروز 1354 بود، و با هم به رم رفته بوديم. مرا دوست داشتى امّا باور نداشتى، و نيما را نه اين داشتى و نه آن مى‏داشتى، جوابم دادى: نه يداللَّه، در من و تو آن‏چه مشترك است صورت اللَّه نيست، كلمه‏ى «اللَّه» است و كلمه، نه كشته مى‏خواهد نه دست.(9) يعنى كه با هم اختلاف سليقه داريم، امّا، دعوا نداريم.
من اين اشاره را آن روز،آرى اى ذبيح خدا، از تو گرفتم و دم فرو بستم، يعنى كه باهم‏ايم و بى‏هميم. امروز با مرگ تو در غربت، دارم مى‏بينم و يا كه با هم ديديم، كه نه سليقه و نه دعوا. كه اگرکه بى‏هميم، در كلمه با هم‏ايم. كه كلمه كشته‏ها داد، هم كشته داد و هم دست: از خانلرى تا مختارى، از تو تا ديگرى، تا ديگرى كه «خودِ تو» است.  از «خود
» تا «غیر» همه را عمله‏ى «اللَّه» كُشت. در تبعيد، در تقريب، عمله‏ى «اللَّه» و همه‏ى آن‏هايى كه از صورتِ تو دور شده‏اند. و صورتِ تو از آن‏ها دور شده بود.
                                               پاریس ۲۷ژوئن ۱۹۹۹  (۱۳۷۸)

 

 پى‏نويس‏ها:
 1 - «ذبيح» در لغت يعنى كُشته، و ذبيح‏اللَّه كسى است كه براى خدا قربانى‏اش مى‏كنند، ذبحش مى‏كنند و يا خودش خودش را در راه خدإ؛ ئئ  مى‏كشد. در فرهنگ دهخدا مى‏خوانيم: «.. مذبوح، گلو بريده و آن‏چه قربانى كنند و ذبيحه، قربانى است كه براى گلو بريدن است. كشتن، كشتار... و هو شامل ياقطع‏الحلقوم... و هو قطع عضو، و غيره...»
 2 - جمله‏اى است از كتاب «هفتاد سنگ قبر» اثر يداللَّه رويايى، انتشارات گردون، كُلن، 1998».
 3 - مصرع معروفى از شعر «فوگ مرگ» اثر پل سلان «
Paul Celan
» شاعر آلمانى كه در سال 1970 در پاريس با انداختن خود از فراز پُل ميرابو در رود سن، خودكشى كرد.
Fondatione Francesco Gabrieli - 4
Fondaitione Leon Caetani – 5
6 - Peter Chelkowski خاورشناس در دانشگاه نيويورك.
7 - دكتر ذبيح‏اللَّه صفا، «تاريخ ادبيات در ايران»، 5 جلد، انتشارات اميركبير، دانشگاه تهران.
8 -Z.Safa . ,Paris,Gallimard .(XI-XX eme siclesإ )Anthologie de la  posiepersane 1964

9 - اشاره‏ى ظريفى است به «يد» و «ذبيح».
* تنها مورخ  ادبیاتِ فارسی، ذبیح اله صفا، در بهار سال1999 میلادی(۱۳۷۸شمسی)در شهر کوچکی در آلمان چشم از جهان فرو بست. 

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr avril 17, 2007 4:58 PM || Balatarin
Comments

http://royaee.malakut.org/archives/2007/04/post_63.html
لطفابه ادرس مراجعه كنيد

Posted by: maziar fallahpour at mai 20, 2007 6:22 PM


i
هو اللهسلام
امروز میخوام باهات راجع به امر به معروف ونهی ازمنکر حرف بزنم نمیدونم حوصله داری یا نه اما خوشحال میشم که بشنوی.اصل امر به معروف اصل مسئولیت انسان ها در قبال همه اصل برابری و برادری که با توجه به اون ادم ها به هم کمک میکنن چون همدیگه رو دوست دارن وعاشق هم اند چون تکامل خودشون رو در راستای تکامل جامعه می بینند در این اصل کسی از همنوعش نا امید نمیشه چون( الله) به اون امیدواره و میگه: به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمين، جانشينى ( نماينده‏اى) قرار خواهم داد.» فرشتگان گفتند: «پروردگارا! »آيا كسى را در آن قرار مى‏دهى كه فساد و خونريزى كند؟! (زيرا موجودات زمينى ديگر، كه قبل از اين آدم وجود داشتند نيز، به فساد و خونريزى آلوده شدند. اگر هدف از آفرينش اين انسان، عبادت است،) ما تسبيح و حمد تو را بجا مى‏آوريم، و تو را تقديس مى‏كنيم.» پروردگار فرمود: «من حقايقى را مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد.» ( 30)

سپس علم اسماء ( علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات) را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست مى‏گوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد! س‏ذللّه (31)
فرشتگان عرض كردند: «منزهى تو! ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده‏اى، نمى‏دانيم; تو دانا و حكيمى.» (32)
فرمود: «اى آدم! آنان را از اسامى (و اسرار) اين موجودات آگاه كن.» هنگامى كه آنان را آگاه كرد، خداوند فرمود: «آيا به شما نگفتم كه من، غيب آسمانها و زمين را ميدانم؟! و نيز ميدانم آنچه را شما آشكار ميكنيد، و آنچه را پنهان ميداشتيد!» (33)بقره
در یه جمله بهتون بگم ما همه باهم بدنبال یه معما هستیم و اون انسان؟؟؟
مطمئن باش اگه با هم نتونیم حلش کنیم تنهایی محال.

Posted by: علیرضا at mai 8, 2007 10:09 PM

...

سَر در مرز ِ عقوبت

مرز ِ ابری ِ هات

هاش

هام از قلب ِ منفعل ِ ضربه ی مضطرب

ضربات ِ ها

در ها

در سَر ِ صدا

بین ِ بالا

ابروی بالا

و هوار ِ پیشانی را

هار ِ را بدرد جمع ِ ضمایر

به ، از ، را ، در ، که ، تا

بترکانَد حرف

جمع ِ کلمه های نامعلوم

کنج ِ لب و کلمه

و کلمه ی کنج ِ لب

از عقوبت ِ سر

قلب ِ اعماق

ترک ِ هاتان کـُنـَد

با همه ی هام .

...

با احترام ؛ کیوان قنبری

...

Posted by: کیوان قنبری at avril 29, 2007 10:21 AM

سلام ...آقا ورق نمی زنید....

Posted by: حسین دیلم کتولی at avril 28, 2007 1:06 AM

جز دو ردپاي دوسكوت....جز دل پر تَرَك دو نبود...دو كبود، دو پرنده،دو..دو ...د.د.د...د...مرد و خدايي .....د
تو بگو بود يا نبود؟....د

Posted by: رهایی at avril 26, 2007 11:13 PM

تنهاييم را قابی کردم
برای تصوير گذشته
از تصوير گذشتم
گذشته شدم
قابی شدم برای تنهاييم

اينجا از خيال تصوير می بافم
و به تن ميکنم
کو حرامزاده ای که مرا برهنه ببيند؟

Posted by: hossein zamen zarrabi at avril 26, 2007 10:05 PM

رويايي عزيز از شما بعيد است كه سانسور كنيد.من كه حرفي نزدم فقط گفتم مرا هم در حماقت ات شريك كن. حتي خواهش كردم.

Posted by: ایوب at avril 26, 2007 6:29 PM

سلام به رویا ! / با شعری به روزم / حضورتان افتخاری خواهد بود / در پناه دریا / دریایی !

Posted by: میثم ریاحی at avril 26, 2007 2:13 PM

اینکه دوخط موازی قرار نیست بهم برسند حکایت من است وارامش
من با یه دنیا مریضی اومدم هرچند دیگه واقعن با زور می خندم ولی همین زورشم زور می خواد یه کار تازه دارم
وقتی ورود مرد به زن ها مجاز نیست کیفیت زناه مشخص نمی شود
مرسی از اینکه زحمت خوندن این کامتو به خودت دادی مستر رويايي
بیا و نظرتو بگو البته به خودت بستگی داره
با نهیت احترام وزیرکی - عالین

Posted by: alin at avril 25, 2007 2:14 PM

استاد عزيز قبول كن همه ما احمق هستيم.و آنكه بيشتر ميفهمد حماقت اش بيشتر است.......

Posted by: ایوب at avril 25, 2007 9:02 AM

كلمه قرباني مي شود به پاي ما يا ما به پاي كلمه
يا به جاي پا به پا... دست به دست
به هر حال خدا اشتباهِ كلمه بود... به ما دخلي ندارد
.

Posted by: raha at avril 23, 2007 4:41 PM

روياي عباس عزيز !!!!!!
چقدر تعبير مرگ به خدا سخت است .... و چقدر سخت تر نوشتن براي شما

Posted by: ahoora at avril 22, 2007 9:47 AM

سلام بر استاد رويايي !
شاعر همشهري !
از خواندن اين متن واقعا دلم گرفت.
راستش را بخواهيد سال 78 وقتي كه پا به دانشگاه تهران گذاشتم از شنيدن مرگ دو تن از اساتيد دلم گرفت. اول استاد صفا ( كه به نوعي احساس افتخار از همشهري بودنش)
و استاد قاضي ، كه استاد حقوق بود در همان دانشكده خودمان.
سال قبل با رفتن به قطعه هنرمندان بر سر قبر استاد قاضي حاضر شدم و فاتحه اي خواندم براي شادي روحش
اما واقعيت آنكه نمي دانستم قبر استاد صفا در كجاست ؟
روحشان شاد.
پايدار و برقرار باشيد

Posted by: مسيح at avril 22, 2007 7:07 AM

درود بر استاد
آن كه ميكشد , مي مي رد
و اگر اين درست باشد تكليف خدا چه ميشود؟
و ديگر اينكه استاد غربت در دل ماست ما هم غريبيم و فكر ميكنيم توي وطن هستيم
استاد غريبه ها چطور به آشنايي مي رسند؟
شاد باشيد و بدرود

Posted by: mohamad reza ahmadi at avril 21, 2007 10:58 PM

همانی که بودی، آشنا! شادمانم که اینجایم. شعر پر تصویرت، بی منتهاست!

Posted by: تیام at avril 20, 2007 10:08 PM

با سلام
زندگي زيباست اي زيبا پسند
ساده انديشان به اين زيبا رسند
انقدر زيباست اين بي باز كشت
كز برايش مي توان از جان گذشت
مرگ هيچ گاه زيبا نيست عزراييل بااين كه يك فرشته است در افكار عامه
كريه المنظر مينمايد
اگرمرا از نظزات خود بهره مند نماييد منت ميگذاريد

Posted by: گلی دیلم کتولی at avril 20, 2007 9:07 PM

سلام
خيلي خوشحالم از اينكه وبلاگ شما رو پيدا كردم. من قصد دارم به مناسبت روز تولد شما يك نكوداشت برگزار كنم.(17 ارديبهشت 86)

اما ميخواستم حتما با خود شما صحبتي داشته باشم. چه جوري ميتونم اين ارتباط رو برقرار كنم؟

Posted by: Mehraz Beikmohammadi at avril 20, 2007 11:15 AM

تمام آنهائي که به خدا نزديک شدند از ما دور شدند

متشکرم
ازشما

Posted by: ساقي at avril 20, 2007 1:11 AM

شعر من ومرگ فقرا ،ننگ بزرگان ....این هرسه صدائیست که آوازه ندارد...
وقتی میشنوم که عمر زمین مثلا پانصد میلیون سال است ودر این مدت چه آدم ها که آمدند ومردند از خودم ...از زمین ...از زندگی بدم می آید فکر می کنم اینقدر پچ ....چه فرقی بین مردن بزرگی است با یک مر بووآیا یک مورچه ...این ساعت ها چقدر کوتاهند...شما ...من ...او....پاک می شویم مثل سنگ نوشته های باستان ...در مدتی کوتاه ...ه...ه...به مرگ بیندیش نه به زندگی...

Posted by: حسین دیلم کتولی at avril 18, 2007 9:06 PM

رويايي
اين آقايان و اين مرحومان كه نام برده اي هيحكدام سهمي در ادبيات فارسي نداشته و ندارند خودت ميداني .غيراز همين ذبيح اله صفا كه آنهم تازه بايد يك آدم باذوق بنشيند و تاريخش را دوباره نويسي كند و از حشو و زوايد ببيرايد .و گرنه يارشاطرها هميشه ادبيات فارسي را دكان كرده اند. نمونه اش همين ’’دانشنامه ايرانيكا ’’ كه در آمريكا راه افتاده و مقاله هاي بي مصرف دست دوم را به عنوان ’’ انسيكلوبدي’’ در دفتر هاي بيشمار انبار مي كند. از محققان مدرن يك نفر كه سرش به تنش بيارزد در آن نيست. يعني آنهم كاري مي شود مثل آنتولوزي هزار سال شعر فارسي ى ذبيح اله صفا كه ار ’’ بهار ’’ به اينطرف نيامد. درود بر شما

Posted by: G. Chirazi at avril 18, 2007 8:47 PM

الهيات انسانيات نيست !
عحب حرفي!

Posted by: Hamedi at avril 18, 2007 8:05 PM

رويا ي عزيز

خيلي خوب نوشته اي با ريتمي جذاب و دوست داشتني مثل همیشه ی بیشتر شما مثل کلماتت .

Posted by: روزبه امین at avril 18, 2007 1:47 PM

...

کشته ی کلمه اصل است . آنچه در کلمه نیست . و کلمه که استمرار ِآغاز می کند ، اصل استمرار ِ کشته می شود . این یکی که متولد می شود ، آن یکی می میرد . آغاز این یکی ، پایان ِ آن یکی ست . هویت این در لاییت ِ آن است . حلاج و شبلی اند که روی کاغذ می گذاریم .

...

همه ی آن صورت های عزیز

پشتِ پنجره ها

در زمینه های عزیز

همه ی رنگ ها

شهواتِ پاک

در تورّم ِ باد

و لهجه های هوایی ِ کلمات

در راههای در راه

آن لحظه ها

و ثانیه های لحظه ها

و خنده های رها

و گریه های بلند

و ترتیبِ تیغ در گوشت

و شانه های باران

در باور

همه ی یادها ، میراثها و دعاها

همه ی حرکت های عزیز

همه ی واژه های لغزان در فکّ ِ مرگ . . .

...

با احترام به افتاده ی شما در سن ِ شما ؛

کیوان قنبری

...

Posted by: کیوان قنبری at avril 17, 2007 6:44 PM

استاد
کاش گذاشته بود شما حرف بزنید
:(

Posted by: مریم at avril 17, 2007 6:19 PM