avril 29, 2007

در ظلمت زبان...

در ظلمت ِ زبان عصب بیدار
صورت تاریک ِخواب را
دور تر از خواب می‌برد

دور تر از وقت
شب می‌کند لغت

و وقت‌های دور
                   - عبارت ِ تاریک ِ سرگذشت –
تاریخ ِ وقت را تولد ِ ظلمت
    از خواب از لغت
و هر دو در برابر ِ شب

آن وقت‌های مجهول
آن وقت‌های گم

آن وقت‌های طیّ ِ لغت‌های دور
آن وقت‌های دفتر و دستور


از کتاب دردست انتشار:
«در جستجوی آن لغت تنها"

 

avril 17, 2007

یا خدائی، یا انسانی



                                              در مرگِ  ذبیح اله صفا  *

اى كشته‏ى خدا! كشته‏ى كدام خدا بودى؟ كدام خدا تو را كشت؟
نه خداى من، نه خداى نيجه، همان خدايى كه تو خواسته بودى كشته‌ى او باشى: خداى كلمه، كه از ابتدا بود، و در ابتدا بود، و چيزى جز كلمه نبود، كه با خودت مى‏برديش.
روى دوشت مى‏برديش. همه جاى دنيا کلمه‌ات را بردى. از سمنان تا تهران، و از تهران تا پاريس. از غرب تا شرق خداى خودت را به دوش كشيدى. نشانش دادى به اين و آنش دادى، گنجش شدى، رنجش شدى، تاريخش شدى، معاريفش شدى.
خداى تو كلمه بود و كلمه همه جا با تو بود، همه‏جا با او بودى، در ژاپن در آمريكا، در هند، بردوش تو مى‏رفت، خانه به دوشِ ِتو بود.
و در آلمان، ناگاه خداى تو از دوش تو افتاد. همان‏جا بود كه بر سنگ گورت نوشتى: «مرگ همان خدا بايدباشد، اسم‏هاشان فرق مى‏كند.» (2)  با اين‏كه پل سلان (
Paul Celan) هنوز خداى خانه به دوشِ تو را نديده بود وقتى كه گفته بود: «مرگ استادى است در آلمان». (3)
معذالك پل سلان خداى آلمانى‏اش را مى‏شناخت و به زبان او مى‏نوشت وقتى كه خودش را در رود «سن» (Seine) مى‏انداخت و از آن زمان، ديرى است، مرگ براى من استادى شد در پاريس، براى من كه حالا در سنّ ِخودم افتاده‏ام.
 سن؟  اوه ،  مرا به چهل سال پيش مى‏برى.
با تو يك بار هم، چهل سال پيش، در باشگاه دانشگاه، مناظره‏اى
برپا بود، به ابتكار احسان یار شاطر وايرج افشار. مناظره‌ای  ميان من و نادر نادرپور و حسام دولت‏آبادى، و يا، ميان حسام دولت‏آبادى و نادر نادرپور و يداللَّه رويايى. يعنى مناظره‏اى ميان شعر كهن و شعر ميانه‏رو و شعر نو. كه به اين آخرى لقب «افراطى» داده بودى.
آن شب مدير بحث تو بودى. با اين‏كه اهل بحث نبودى. و حيات تو مسماى اسم خودت بود. اهل صفا و سكوت و تأمّل بودى.
در آخرِ مناظره آن شب، انگار سالن براى حمله به من پُر بود. پُر از عناد و كينه، پُر از دشنام. با اين‏كه اهل بحث نبودى. در آخرِ مناظره‏ آن شب، به همه اجازه‏ى بحث دادى. به من ندادى. گذاشتى همه به من حمله كنند. هركسى، از بلند پايگان شعر كهن، تا بى‏مايگان شعر كهن، هر كه در سالن بود، بر من تاختند. حرف‏هاى سخت زدند. تا جايى كه احسان يار شاطر، بيچاره دلش سوخت، ايرج افشار پشيمان شد.
گفتم استاد صفا، به من هم اجازه‏ى پاسخ بده كه از خود دفاع كنم. گفتى نمى‏دهم. گفتم چرا؟ گفتى كه بهترين دفاع تو از تو سكوتِ توست. گفتم عجب! پس شما هم، كه بايد بى‏طرف باشيد، داريد به من حمله مى‏كنيد، و طرف آن‏ها را داريد! گفتى نه، آن‏ها با حمله‏هاشان بهتر از خود تو از تو دفاع مى‏كنند. پس بهتر است كه ديگر خودت به خودت حمله نكنى. دهانم از اين حرف باز ماند. انگار چيزى از آن جدا مى‏شد. با دهان باز گفتم: چرا مى‏گويى «خودت»؟ آخر اين‏ها كه خود من نيستند. گفتى: چرا، چرا، اين‏ها خودِ تو هستند.
آن‏ها همه از دنیا رفته‏اند، و من هنوزدر اين دنیا به حرف تو فكر مى‏كنم که «آن‏ها همه خودِ من بودند»:  لطفعلى صورتگر خود من بود. سعيد نفيسى خود من بود. حميدى شيرازى، دكتر عيسى سپهبدى و همه‏ى آن‏هايى كه از تو اجازه‏ى بحث داشتند و من نداشتم. اى كشته‏ى خدا! و آن‏ها گفتى خود من بودند. همه‏ى آن استادها، چه آن‏هايى را كه خداى تو، مرگ، بُرد. آن‏هايى كه چون تو ، آرام كشته‏ى اللَّه گشتند و چه آن‏هايى كه با گلوى بريده، ذبيح خدا شدند و خداى بهشت زهراشان برد. و آن‏قدر بُرد و بُرد و بُرد كه حالا ديگر «مرگ استادى است در ايران».
شايد براى گريز از دست استادِ ايرانى بود كه به آلمان گريختى؟و پيش خداى نيچه نشستی، كه گفته بود: خدايان مرده‏اند.
ديدى؟ پس خدايان نمرده‏اند. اين چه مرده‏اى است كه ما را راحت نمى‏گذارد؟ اين‏چه مرده‏اى است كه ما را مى‏ميراند؟ امّا همين كه با ما نيست. و روى زمين ما نيست، يعنى هست، ولى با ما نيست. كه اگر خدا، بود و با ما بود، حضورش حدى داشت، و يا حد ِحضور داشت، مثل تمام آن‏چه كه با ما هست، و انسانى است . با ما نبودنِ او، بودنِ او را بى‏مرز مى‏كند، ابدى مى‏كند، امّا انسانى نمى‏كند.
گفتم اگر بخواهيم حقيقتاً انسانى باشيم بايد از خدا فاصله بگيريم، اى كشته‏ى خدا! يا خدائى، يا انسانى! الهيات انسانيات نيست. تمام آن‏هايى كه به خدا نزديك شدند از ما دور شدند. هم مرگ شدند، هم عمله‏ى مرگ، عمله‏ى خدا شدند! نه خدايى كه تو مى‏خواستى كشته‏ى او باشى، بل خداى بهشت زهرا! كه خداى كلمه نبود.
يك بار هم در رم، در جست‏وجوى صورت خدا بودى. و ديدى كه خدا صورتى ندارد.  به من گفتى که در من و تو آن‏چه مشترك است صورت اللَّه نيست.
نوروز 1354 بود، با هم به ايتاليا رفته بوديم، براى شركت در كنگره‏ى نظامى گنجوى، دانشگاه رم چه‏قدر نظامى‏شناس از سراسر دنيا دعوت كرده بود! بنياد فرانچسكو گابريلى (
Gabrieli Francesco)(4)، بنياد لئون كائتانى (Leon Caetani)(5
) و آكادمى رم، همه در نوروز 1354 (مارس 1975) نظامى‏شناس شده بودند. ليلى و مجنون، اسكندرنامه، بيش‌تر از همه نظامى را به ميان دنيا برده بود. ما هفت نفر بوديم كه از ايران آمده بوديم، من و احمد شاملو و حسن هنرمندى هم در ميان شما بوديم و منظر مدرنِ هيئت نمايندگى ايران در كنگره را مى‏ساختيم. فضلاى ديگرى هم با ما بودند،شجاع الدین شفا، که مدیر گروه بود. عبدالحسين زرّين‏كوب، كه اين روزها در بيمارستان در نيويورك بسترى است، و اميدوارم عمر خودت را به او بخشيده باشى.
 سخنرانى‏ات را درباره‏ى نظامى به زبان فرانسه نوشته بودى و ما همه براى همين بيست دقيقه سخنرانى به رم آمده بوديم. تمام كه شد، رو به جمعيت كردى و با لهجه‏ى شيرين شهميرزادى گفتى (
Merci beaucoup) خيلى متشكّرم! و احمد شاملو خنده‏اش گرفت. يعنى خوشش آمد. گفت «مرسى بوكو» را هم خيلى ايرانى ادا كردى. بله خيلى ايرانى بودى. مثل پيتر چل‏كوفسكى(6) (Chelkowski Peter) كه از آمريكا آمده بود، و ايرانى را به لهجه چك حرف مى‏زد. صدها تعزيه نامه‏ى خطّى كلكسيون كرده بود، و صحراى كربلا را از اسكندرنامه بهتر مى‏شناخت. شاملو تا آخر سفر در كوچه‏هاى رم با من به لهجه‏ى چل‏كوفسكى فارسى حرف مى‏زد و فرانسه را به لهجه‏ى شهميرزادى.
چه‏قدر خواستى ايرانى باشى! چه‏قدر مى‏خواستى ايرانى بمانى! آن روز لهجه‏ى تو آن‏قدر راحت و بى‏عُقده بود كه هنوز دوست دارم به شيوه‏ى تو بگويم (
Merci beaucoup). اگر نه براى آن پنج جلد «تاريخ ادبيات در ايران»ات(7) لااقل براى آن مجموعه‏ى «هزار سال شعر فارسى»ات كه در زبان فرانسه دارى، يعنى «از رودكى تا بهار»ات(8) كه اگرحرفِ مرا مى‏شنيدى، «از رودكى تا نيما»يش مى‏كردى، و حالا صورت خود را دورتر مى‏بردى، تا همان‏جاهايى كه نيما صورت خود را بُرد. امّا مرا نشنيدى.
و نوروز 1354 بود، و با هم به رم رفته بوديم. مرا دوست داشتى امّا باور نداشتى، و نيما را نه اين داشتى و نه آن مى‏داشتى، جوابم دادى: نه يداللَّه، در من و تو آن‏چه مشترك است صورت اللَّه نيست، كلمه‏ى «اللَّه» است و كلمه، نه كشته مى‏خواهد نه دست.(9) يعنى كه با هم اختلاف سليقه داريم، امّا، دعوا نداريم.
من اين اشاره را آن روز،آرى اى ذبيح خدا، از تو گرفتم و دم فرو بستم، يعنى كه باهم‏ايم و بى‏هميم. امروز با مرگ تو در غربت، دارم مى‏بينم و يا كه با هم ديديم، كه نه سليقه و نه دعوا. كه اگرکه بى‏هميم، در كلمه با هم‏ايم. كه كلمه كشته‏ها داد، هم كشته داد و هم دست: از خانلرى تا مختارى، از تو تا ديگرى، تا ديگرى كه «خودِ تو» است.  از «خود
» تا «غیر» همه را عمله‏ى «اللَّه» كُشت. در تبعيد، در تقريب، عمله‏ى «اللَّه» و همه‏ى آن‏هايى كه از صورتِ تو دور شده‏اند. و صورتِ تو از آن‏ها دور شده بود.
                                               پاریس ۲۷ژوئن ۱۹۹۹  (۱۳۷۸)

 

 پى‏نويس‏ها:
 1 - «ذبيح» در لغت يعنى كُشته، و ذبيح‏اللَّه كسى است كه براى خدا قربانى‏اش مى‏كنند، ذبحش مى‏كنند و يا خودش خودش را در راه خدإ؛ ئئ  مى‏كشد. در فرهنگ دهخدا مى‏خوانيم: «.. مذبوح، گلو بريده و آن‏چه قربانى كنند و ذبيحه، قربانى است كه براى گلو بريدن است. كشتن، كشتار... و هو شامل ياقطع‏الحلقوم... و هو قطع عضو، و غيره...»
 2 - جمله‏اى است از كتاب «هفتاد سنگ قبر» اثر يداللَّه رويايى، انتشارات گردون، كُلن، 1998».
 3 - مصرع معروفى از شعر «فوگ مرگ» اثر پل سلان «
Paul Celan
» شاعر آلمانى كه در سال 1970 در پاريس با انداختن خود از فراز پُل ميرابو در رود سن، خودكشى كرد.
Fondatione Francesco Gabrieli - 4
Fondaitione Leon Caetani – 5
6 - Peter Chelkowski خاورشناس در دانشگاه نيويورك.
7 - دكتر ذبيح‏اللَّه صفا، «تاريخ ادبيات در ايران»، 5 جلد، انتشارات اميركبير، دانشگاه تهران.
8 -Z.Safa . ,Paris,Gallimard .(XI-XX eme siclesإ )Anthologie de la  posiepersane 1964

9 - اشاره‏ى ظريفى است به «يد» و «ذبيح».
* تنها مورخ  ادبیاتِ فارسی، ذبیح اله صفا، در بهار سال1999 میلادی(۱۳۷۸شمسی)در شهر کوچکی در آلمان چشم از جهان فرو بست.