février 27, 2007

غرور جنسی وحجاب

عباس عزیز،

بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم . بیا میل جنسی را از عضو جنسی برداریم . نمی شود . به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب می‌ماند . می گوئی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مؤدب بود.
ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مودب بمانم، تمام اعضای بدن من عضوجنسی می‌شوند. و برمی‌خیزند. از لثه‌ها تا زانوها، و حرمت ِحجاب می‌شکنند.
من فکرمی‌کنم که تو محجوب را بخاطر کشف ِ آن است که دوست داری. و این را، برای سلطه‌ی مردانه و نمایش آن احتیاج داری : من کشف ِمحجوب می‌کنم، پس هستم. می‌خواهی اداره‌ی بستر با تو باشد. و این چیزی جز اگويیسم، خودخواهی، خودارضايی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زن هامان ( ویا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در« دره‌ی عظیم ِ بین اروتیک و پورنو ازخجالت آب شوند و صورتشان گل بیندازد»(۱) تا تو فاصله‌ی آن دره را «یک تار مو» کنی و، فاتح شوی.
نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیف تر از غرور ملی .
می‌خواهی برای «تصویر زیبای زندگی انسان» بنویسی؟ می‌خواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. وانسان، تنها برهنه که می‌شود عجیب می‌شود.
تن ِبرهنه اما، ازما پوشیده ماند. و آنچه در ما بود، بر ما حجاب شد. ما  در میان  ِممنوع ماندیم،ما از میان ممنوع گذشتیم. و آنچه دوست داشتیم نداشتیم. به همین جهت‌هاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هُجویری، تا دلت بخواهد. از ری تا قم، ...(۲)

تا وقت دیگر قربانت  

۱- نقل به محتوا
 ۲- هجویری، موئلف کتاب «کشف المحجوب»

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr février 27, 2007 11:20 PM || Balatarin
Comments

آنگاه که عریانی بازویت
دستانم را به جستجو واداشت
سکس راهی بود
که مجبور به عبورش بودیم
ما به اندازه ی غریزه به یکدیگر تجاوز کردیم
و ناجوانمردانه عشق را
را سپر گناه خویش ساختیم

Posted by: عمار انحمروز at juillet 14, 2007 5:02 PM

خبه، منم بنويسم، چهل سال هست همه توي تهرون و شهرستانا،‌ به ويژه شهرهاي جنوبي، دارن «رويايي» مي‌خونن، ولي هيچ اتفاقي نيفتاده؟! ... رويايي اگه مي‌تونست كشف‌المحجوب رو بخونه، يقين دارم اين‌طوري حرف نمي‌زد. فكر مي‌كردم با هفتاد سنگ قبر، رويايي پوست انداخته باشه، ولي حالا مي‌بينم، ... خورد گاو نادان ز پهلوي خويش! ...

Posted by: Arman at mai 31, 2007 9:07 AM

تو مريضي! باور كن

Posted by: mahdi at avril 29, 2007 9:39 PM

یک سال بود دنبال این ادم با این نوشته ها می گشتم که بشه بااون حرف هایی را زد که دیگران نمی فهمند چه جالب توی ...بیداکردم
لطفا ادرس میل خودتون را به من بدید

Posted by: reza at avril 26, 2007 2:33 PM

بايد بگم كه كمال همينشين در شما اثر كرده و حسابي غربي شدي شايد به
قول خودتون متمدن اميدوارم دچار ظاهر گرايي ومادي گرايي نشده باشي مثل اكثريت غربي ها اما تو اين دنيا يهچيزايي هست كه با جشم نميتوني ببيني وبراي ديدن انها لازم كه كورت كنن تا بهتر با ذهنت ببيني.اين زن هاي
بهقول تو محجبه دارن زندگيشون ميكنن خيلي راحت لااقل دربارهي چسزايي كه مينويسي يهكم فكر كن چون بعضي ها مثل گاو فقط بلدند تاييد و تمجسد كنند.

Posted by: عليرضا at avril 4, 2007 1:24 AM

سلام
نميدونم انجا چندتا دختر با حجاب ديدي كه غرورشون اذيتت كرده اما من اينجا دخترهايي رو ديدم كه حجابشون تنها سلاحي تا تنها دليل مردها براي ازدواج با انها
زيبايشون نباشه اينجا ايرانه ارزش ها يه چيزاي ديگست باطن انسانيت اخلاق
فكر كن اولين گروه براي شروع زندگي با ارزش هاي ناپايدار شكل بگيره.حجاب حريميه
براي اينكه ما مردها عروسك انتخاب نكنيم بلكه انسان انتخاب كنيم.
ميدونم ربطي نداره اما در طول تاريخ انسان هاي بزرگ ماندند وجنگيدند براي انديشه شون و همه ي انسان ها.بد بودن ايران توجيه قابل قبولي براي بودن تو انجا نيست.
وظيفم بود اينها رو بگم چون بزرگترين آرزوم رستگاري تو و همهي انسانهست

Posted by: عليرضا at avril 2, 2007 12:07 AM

ba salam
ba arze sharmandegi bande hanooz dar jaryane in matlab gharar nagereftam ke az in tarigh ba shoma(yadollahe royai)dar tamas hastam ya shakhse dige! az in tarigh chandin rooze pish peyghami ferestadam ke bad az shayad hodoode 2 ya 3 saat javab amad be e.maile man va hads zadam az tarafe shakhse aghaye royai boode va man ham dar hammun lahze reply kardam va soali kardam az ishan amma ta be emrooz pasokhi daryaft nakardam..lotfan rahnamaie befarmaeed..ba tashakkor,NAVID BADIE

Posted by: navid at mars 11, 2007 11:16 PM

لذت بردم از نوشته زیبایتان . لازم به یادآوری سطرها نیست .
ولی تعجب کردن تنها انگیزه نوشتن نیست استاد . برای نوشتن باید نداشت و بسیاری از فاکتورهای دیگری که باعث میشود نیمه های شب دنبال قلمی بگردم که با تاریکی اتاقم همخوابگی نمی کند .
ماندگار مانی

Posted by: mehdi kamali at mars 11, 2007 9:38 PM

باسلام
وبلاگ رضا مقصدی را براه انداخته ایم که بمرور تکمیــل خواهد شد:
rezamaghsadi.blogfa.com

Posted by: pejman at mars 11, 2007 7:02 PM

"غرور ِجنسی کثیف است. کثیف تر از غرور ملی "......

حرف ِ خوب، چه قدر بر دل می نشيند!!!..... سپاس....

Posted by: رضا at mars 11, 2007 1:27 PM

رويايي عزيز اگر جاي تو بودم فقط به شعر مي‌پرداختم و بس. اگر مي‌خواهي جاودانه بماني كه حتم دارم مي‌خواهي!!! فقط شعر هايت را مرور كن
اين نصيحت نيست در ضمن يه خورده هم اين فلسفه نسبي نگري و رد مطلق انگاريت را هم تقويت كني بد نيست به خصوص جنبه نقد پذيري
تو شاعر به اين زيبايي حيف نيست مثلا جواب بايا را اين طوري مي‌دي؟

Posted by: ميرزا مهدي at mars 10, 2007 12:56 AM

كولاك.
رويايي عزيز با هر نوشتار شما درك و نقد فارسي شعر كلي وسيع مي‌شود

Posted by: طاهر رهبري at mars 9, 2007 9:25 PM

زيبا بود جناب رويايي
مخصوصا جايي كه كشف محجوب كشف تن مي كرد
ولي من هيچ وقت نفهميدم چرا قلب و حتي لب نتوانستند عضو جنسي باشند
وقتي كه سهم زيادي از جنسيت را به شانه مي گيرند

Posted by: احمد at mars 8, 2007 5:13 PM

با سلام
وبلاگ با مبحث كالبد شكافي يك شاعر - شماره يك ، جنازه اول : صالح سجادی
به روز شد .منتظر نظرات مفيد و پر بار شما هستم.
با تشكر
ارادتمند مهدي آذري

Posted by: mahdi azari at mars 8, 2007 12:03 PM

غرور ملي كثيف نيست آقاي رويايي !
ما با اين غرور به زعم شما كثيف بزرگ شده ايم . ما به اين ’’ كثيف ’’ اين روزها كه مارا تهديد مي كنند بيشبر از هروقت احتياح داريم . از شما بعيد است اين حرف ها

- اتفاقا درهمین روزها است که نباید کثافت هامان را بهم بزنیم آقای اهری !

Posted by: b. Ahari at mars 7, 2007 6:44 PM

سلام ...راست ودروغ اين قضيه به من ربطی ندارد ... به روزم ..ممنون سرمی زنيد

Posted by: حسین دیلم کتولی at mars 7, 2007 6:28 PM

هم شما راست می گویید هم آقای معروفی
؛)

Posted by: شونیا at mars 6, 2007 7:47 PM

این کامنت جالبو توی زمانه گذاشته آقایی به اسم سیروس.گفتم شاید نخونده باشیش و دیگر اینکه این پستت عالی بود." نه برای اینکه اندیشه هایت را بیاموزم .برای اینکه اندیشیدن را بیاموزم".

"حال البته من نمی خواهم وسط دعوا نرخ تعيين کنم اما اين «قصيب» که معلم فلسفه گفته، خُب خيلی قشنگ نيست اما اين «نَرّگی» هم که معلم زبان ابداع کرده خيلی راست و درست نيست. شايد منظورش «نَرّه» بوده که مثال های بسياری هم در زبان فارسی، به همين معنا، برايش داريم و لاجرم نيازی به واژه سازی و لغت پردازی نيست. من فقط مثالی از مثنوی مولانا می آورم، از همان داستان معروفش، و زحمت را کم می کنم تا آقايان و خانوم ها به دعوا و کتک کاری خودشان ادامه دهند.
گر همه نَرّه خر اندر وی رود
آن رَحَم، آن روده ها ويران شود

بعد از تحرير: البته اگر يدالله رويايی وارد اين دعوا شود که خيال همه را راحت می کند و می گويد: «آقايان خانوم ها! منظورتان را شفاف بيان کنيد! بگوئيد «کير» و خيال همه را آسوده کنيد »."

- جالب بود، متشکر

Posted by: سلیمی at mars 6, 2007 7:09 AM

باشد كه فرو كني
و دو باره برون كني
و دوباره فرو
ودوباره برون
و باشد كه تكرار كني
كه زندگي يعني تكرار
و تکرارکردن
و تکرار ِ کردن
...

Posted by: old_passenger at mars 5, 2007 9:43 PM

.....
بر خطهایی از پیشانی
خطهایی عصبی
چشمانم را به شستنی
نشستنی
....

Posted by: sina at mars 5, 2007 8:30 PM

غرور حنسي كثيف است . كثيف تر از غرور ملي .

واقعا !؟

Posted by: m. danesh at mars 5, 2007 6:02 PM

رويايي عزيز سلام و صد ها درود!!!شما را در صداي آمريكا ديدم و كلي ذوق كرده بودم و به همه مي گفتم من در وبلاگ يد الله رويايي نظر نوشته ام !!! حا لا اگر جوابم را داده بوديد كه خانه را مي گذاشتم روي سرم!! ولي ديدم كاملا جوان هستيد و اينها كه مي آيند و مي گويند شما جوان بوده ايد ؟نبوده ايد ؟تفكر خودشان پير است !اصلا شاعر كه پير نمي شود ؟! راستي گفتيد كوچه هاي تهران را با كلمات و كتابها درك مي كنيد ......عرضم به حضور منورتان كه كوچه هاي تهران فقط يك خرده چاله چوله هايش بيشتر شده و هيچ تغييري نكرده جان خودم!!!!و آدمهاي بيشتري در هم مي لولند زياد غصه نخوريد!!!!
زنده شاد و سلامت باشيد و سايه تان روي سر ما تا دويست سال ديگر مستدام باد .........(يك متني براي برهنگي هم نوشته بودم /انقدر چاق سلامتي كردم يادم رفت بنويسم.........)

Posted by: AREZOO at mars 5, 2007 5:44 AM

اقاي رويايي خيلي خوب بود انسان وقتي برهنه مي شود و توان برهنه ديدن دارد تازه انسان از نو زاده شده است - ما توان برهنه ديدن را در خلال خفقان و احتناق و عقايد جزم گرايمان از دست داده ايم - صداي شما را فرياد كنيم گوش ها كه نه پرده ها پاره مي شوند و اي كاش كه نه تو ماني و نه من

Posted by: پدرام at mars 4, 2007 12:30 PM

برهنگی را برهنه کردن خود حجاب نیست؟ چون آب که دیوار جهل میشود بین ما و کوه یخ ؟ برهنگی را پوشاندن یا پوشیدگی را برهنه کردن ؟

Posted by: محسن اكبرزاده at mars 3, 2007 9:40 PM

بازو به بازوی باز
کلاف می کند
طرح های مبهم منحنی را
بازو
نخی میان کتف و سرانجام
در بازی بازوها
وقتی که بازی خطرناک می شود
قطر ملتمسش که دایرهای مبهم بیشمار را
به سرانجام کلاف و ابتدا نطفه می بندد

بازی(ی) خطرناک میشود
بازی باز
بازی بازوهای باز
و کلاف منحنی و سردرگم
خطی که از میان برخاسته
و "در" مرکزهای متعدد می گیرد برای چرخیدن
در دوری که ابتداش خطر در بازی خطرناک نبود
لذت دایره بود و بازو به بازوی مدور
حالاش
مسیر متوالی پاره خط بود
و دامن های شکسته
در سوتی ممتد
بازی که
بازوی کلاف سردرگم بود.

دوست دارم بدانم ...به نظر خودم اروتیک ...

Posted by: senan at mars 3, 2007 7:57 PM

سلام رویایی رویایی
چند تا ادم با هم بودیم که " شعر دیگر " خواندم برایشان
انی که " علی مسعود هزار اسب (هزار جریبی) با تمام حجم عظیم شفاهی اش داد . منصور( خورشیدی) را گاه به گاه می اوریم و شعر می خوانیم
و حالا میتینگی برای تو در شاهرود که انقدر رویایی ......
حالا حرفی ....
تا تو را با تو اغاز کنیم
اگر چه دوری

Posted by: senan at mars 3, 2007 7:51 PM

salam
mibakhshid! fonte farsi dar ekhtiyar nadashtam!
be donbale name aghaye royaee search mikardam va in site ro peyda kardam.
aya az in tarigh ba shakhse aghaye royaee dar ertebat khaham bood ya serfan matalebi be naghl az ishan dar inja amade?
zemnan aya emkane dashtane e.mail az ishan vojood dare ya kheyr?

ba tashakkor,
Navid Badie

Posted by: navid at mars 3, 2007 7:31 PM

سلام.
كار جديد و قشنگي بود كه تا حالا نديده بودم.
پايدار باشيد

Posted by: mohamade taghvayie at mars 3, 2007 6:27 PM

ستاره های سياه
بر آسمان سپيد
راهی به سوی تباهی
مبهوت بودن ترديد
ترديد بودن بهت
ساعت طلوع سياهی
اندوه جامه ی موت

بر صورت زمين مردد
چنگال گرگ مرگ
در گوده ی ميان دو ساحل
پژواک شاخ و برگ

"گر دست خود ز دو دستت رها کنم؟"
--------
مغروق آب برهنه
سنگی به عمق خواب
در گوشه ی کوير گرسنه
خاری به چشم خاک
در صندوق خياله پرنده
چرکينه رخت خزان

"پرواز تا کجا؟به افق"
"گر دست خود ز دو دستت رها کنم؟"
-------
هنگام نسخ توحش
گامی فرا به پيش
بر سنگفرش خيابان
چون کاغذی سپيد
با يک قلم ز چوبه ی قاضی
در دفتری پليد
با جوهری زه خون و سياهی
بنگاشت حرف خويش

"من بال و پر گرفتم از اين مرداب هرزه گون"
"پرواز تا کجا؟به افق"
"گر دست خود ز دو دستت رها کنم؟"

Posted by: hossein at mars 2, 2007 9:02 PM

سلام
من نمی فهمم چرا اکثریت کسانی که برای شما پیام می گذارن اینقدر تلاش می کنند که به زبان خود شما بنویسند
چرا .....
انگار که به زبان دیگه ای نمیشه با شما حرف زد
اینطوری میخوان بگن که از جنس شما هستند تا شما ترغیب شید که اثارشون رو بخونید ????
این اصلا خوب نیست

Posted by: firouami at mars 2, 2007 8:15 PM

سلام
اگر رويايي سري به خون نوشته هاي من نيز زند زيباست!
متشكرم
منتظر نظرات در مورد خون نوشته ها هستم.

Posted by: احسان at mars 2, 2007 7:50 PM

رویایی، عجیب است با زبان برهنه اش. قابل ستایش است و من شعرش را و حرف هایش را دوست می دارم. با احترام بسیار و همیشه.

Posted by: hosein norouzi at février 28, 2007 5:57 PM

نویسندگان ما هنوز منتظر تعریفی از اروتیک هستند، بی آنکه بدانند آنچه، در آخر، تعریف‌اش می‌پندارند، از ذات به نقد نگذاشته‌ی فرهنگی برمی‌آید که خود را منتقد آن می‌دانند. و نمی‌دانند، یا نمی‌خواهند بدانند، همانگونه که شما گفتید، اروتیسم خودش تعریف است. پس در ذات خود انتقاد است، و قوتش را از اقتدار هنرمند در اداره‌ی متن می‌گیرد: اداره‌ی تن در تن ِمتن.

Posted by: آرش جودکی at février 28, 2007 12:56 PM