février 16, 2007

دردِ معطر

وقتی تحول از خزه آغاز می‌شود
در تو هجای گل
                       تحول
                               می‌گیرد
و دردهای آگاه
از باغ‌های سرخ می‌آیند
تا گوشت عبور را بشناسد


وقتِ عبور  دردِ سفیدِ میل
در شانۀ تو  گودالِ پاسکال را
                         می‌بیند
و در کمانِ ترقوه‌ها  آرش
                                نا گاه
از شکلِ خواب می‌گذرد
 

اوجِ سقوط و  همهمه‌ی راه‌های گمشده‌ی پی
زخمِ معطر ِ گل
                   در دهانِ نور و
                                      خزه

                                                                
   (نقل از شمارۀ ۲ مجله «شعر دیگر» سال ۱۳۴۹)           

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr février 16, 2007 3:57 PM || Balatarin
Comments

رویای نازنین!‌
من یک‌جور‌هایی مایلم - یعنی لابد چند درجه‌ای کجم، یعنی شاید یک «درجه‌ی نزدیک به قائم» مثل آتل زیر پهلوم دارم - که این تکه از تو را بکَنم و تو این لینک URL کذایی که رفته تو اسمم آن پایین، میخ‌اش بکنم. لابد با ذکر منبع و این‌طور کارها!‌
هوم؟! نظرت چیست؟! اجازه‌ای چیزی تو کار هست یا تو کار چیزی نیست؟!

-----

این چهار پست آخری من یکی را که خوش کرد. براوو، هیپ هیپ هورا، دینگ دنگ برای رویای خونی!
هر چند راستش یک‌جاهایی از زبان ِ تن که ریتم ِ درشت بر می‌داشت را زیاد دوست نداشتم. و اما انتخاب نقل ِ گلوی یشوعا عالی بود!
جالب این‌جاست که تو عهد جدید ناسزا و فحش مدرن هم هست. می‌شود که وقتی آدم بنا گذاشت به نوشتن ِ یک‌چیزی تو باب زبان ِ پورنوگرافی ِ پانک(!) از آن مثال بیاورد! هوم؟! جدی می‌گویم!‌ یک جایی تو فراز تصلیب از انجیل یوحنا هست که یشوعا روی صلیب رو به مریم در می‌آید که « ای زن اینک پسر ِ تو» و یوحنا هم به جواب فریاد می‌زند : « ای مرد! اینک مادر ِتو» و حساب کن چند نفر فکر کرده‌اند یوحنا بد و بیراه بار استاد کرده! مادرتو!

------

مدت‌ها بود این‌جا حرف نزده بودم! گلوم تازه شد!
پس من چشم به راه چیزی مثل اجازه هستم!
تصدقت !
- تا گلوی تازه داری ، اجازه داری .از خود .

Posted by: Arman at mars 6, 2007 10:23 AM

زيبا بود... به زيبايي يك خاطره براي من...

Posted by: HooMan at mars 6, 2007 5:44 AM

درست مثل اختاپوس
چمبره مي زنم
برقبقبه تا لبهايت
تا لبهايم
افق خم مي شود/عقربه خم مي شود
لب به لب پر مي شوي
عق مي زني........

سلام استاد

با خواندن مبحث مربوط اروتيسم، پس از چند ماه درگيري شعري را به پايان رساندم، كه مديون داشته هاي شما استاد گرانقدر مي باشم.
حال مي خواستم درصورت امكان شما را دعوت كنم تا نظرتان در مورد اين كار بيان نماييد.
بدرود.

Posted by: مهدي شكارچي at février 27, 2007 10:33 PM

دروود

نان و بادام و...

Posted by: مهرنوش at février 27, 2007 9:48 PM

سلام.اروتیسم هم باید با زمان جلو تر بره و راحت تر تو کار غلت بزنه.
پایدار باشید.

Posted by: سوده نگین تاج at février 26, 2007 6:11 AM

سلام و ارادت .
سمانه نائيني هستم مدير بخش معرفي و مصاحبه سايت ادبي عروض www.arooz.com . بناست ویژه نامه این شماره عروض به شعر حجم و اختصاصی تر یدالله رویایی مربوط باشد . ایمیلی از شما پیدا نکردم . می خواستم مصاحبه ای با شما داشته باشم و اگر مطلبی هست که پدر شعر حجم مایل به انعکاس آن در جلسه اختصاصی شعر حجم می باشد حتمن بفرمایید .
منتظر ایمیلتان هستم .

Posted by: سمانه at février 25, 2007 1:54 PM

salam ostad.
hafteye digeh conferanci dar morede she're hajm daram.etelaate jozi dar moredesah daram vali na be tori ke vase digaran ghabele fahm bashe.ketabi ham dar moredesh peyda nakardam.mikhastam bedunam manba'e interneti vojud dare dar morede she're hajm ke man betunam conferancamo bar un paye tanzim konam va daneshjoo haye digeh ham azash sar dar biaran.


ba tashakkor

Posted by: hossein at février 25, 2007 10:10 AM

راستش را بگو استاد... اين "پستان های تشنۀ زن هامان
با دکمه های مردانه" كار تو بود يا كار فروغ؟؟ منظورم همين يك سطرش است.

- تا آنجا که یادم می آید من " با چشم های مردانه " نوشته بودم، اصلاح " با دکمه های " از فروغ است .

Posted by: شغال at février 23, 2007 5:48 AM

شعر جديدي نيست؟

Posted by: سیما بازیار at février 22, 2007 3:44 PM

حلزون ! حلزون!

فرار كن.
خانه
مي
با
ر
د.

Posted by: حافظ at février 22, 2007 3:12 PM

سلام

منتظر نقد شما هستم

Posted by: حسین مصطفی پور at février 22, 2007 12:06 AM

آقاي رويايي
می خواستم نظر شما را در مورد زبان شعری اسلامپور جو یا شوم

با تشکر فراوان

.

Posted by: maryam at février 21, 2007 6:58 PM

سلام نمی دانم این سکوت وبزرگ بینی ها تا کی وولی عزیزم به مطلبی در وبلاگ شیدا محمدی در مورد داستان ایشان نوشتم نگاه کن ...باز هم من می نویسم ...شما درسکوت بگذران...تا...فدایت

Posted by: حسین دیلم کتولی at février 21, 2007 1:53 PM

استاد عزيز
شعرهايتان را مي ستايم. من شاعري نوپا هستم كه اگر به وبلاگ من سري بزنيد مفتخرم مي كنيد. راستي از حسن تصادف يكي از اقوام شما به نام آقاي سينا رويايي خريدار منزل سابق ما بودند و خيلي ذكر خير جنابعالي بين ما رفت.
پاينده باشيد.

Posted by: Azita at février 21, 2007 10:09 AM

آیا گلوله هم
گرم شکافتن که می‌شود
این‌همه لذت می‌برد
در تاریکی گوشت گرمی
که سکوتش را
ناله‌ی سرباز هم نمی‌شکند

شهدای گمنام
برادر گونی‌های داخل جوب‌ اند
که با درد آخرین شبِ کارشان
گره خورده‌اند

Posted by: رضا at février 20, 2007 6:54 PM

رویای عزیز
این شعر مال سال های چهل است، یعنی چهل سال پیش تر از شعر قبلی (زبان تن). با وجود اینکه در این هردو شعر اروتیسم و به اصطلاح امیال شهوانی قوی است ولی باید اقرار کنیم که در شعر "زبان تن " قدرتِ بیان چیز دیگری است فوق العاده است و هیچ ربطی با شعر سال های چهل ِ شما ندارد. الا اینکه جسارت های زبانی آن هنوز در حد قبول جامعۀ ما و تابو های آن نیست . با عرض معذرت

Posted by: آرا at février 20, 2007 2:41 AM

درد ِ آگاه.....؟

هه.... پس شما هم جوان بوده اید.....

Posted by: رضا at février 19, 2007 4:35 PM

هرشاعر پيري آخر عمرش معتاد ميشه ظاهرا شما هم دوباره معتاد مفعول فاعلات شدين

Posted by: hossein at février 18, 2007 6:02 PM

سلام ...آبسكون شكلي از من است كه گم شده وگودال خزر به اندازه ي دهان دره هايم بزرگ نيست ....شب از كوه هاي بلند ستاره مي چينم وپشت پلك هايم را كه خزه بسته پاك مي كنم تا دريا را تماشا كنم ....آبي در من است ...زلالم كن....///به روزم ....ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at février 18, 2007 5:45 PM

...

و من حیوانی خانگی داشتم

نامش:"ماهی ."

بزرگتر از من

با چشمانی وق زده

همیشه وارونه

کمی دوست

کمی مهربان

پیچیده در لباس مادرم

می گشت در میان آدم ها

صدا می زد :"آب !"

هر بار که باز می کردم دکمه های سرخ دامنش

"ماهی های سرخ

لباس های مادرشان را

به دریا می ریزند!"

۲۱ دی ۱۳۸۵
م.پ

Posted by: گرگ صابونی at février 18, 2007 3:18 PM

سلام....من هنوز به امید اینکه شما سری بزنید و کارهای من رو بخونید به وبلاگتون میام...نمیدونم تا کی باید این کار رو ادامه بدم اما خوب امید دارم....

- هنوز ؟!

Posted by: مهناز یوسفی at février 18, 2007 10:13 AM

سلام

آفرين؟؟؟

اگر از سقوط مي ترسي پرواز كن.

Posted by: nila at février 18, 2007 6:21 AM

.
.
.
یک در میان تو ام
.
.
.
راستی هوشنگ چالنگی سلام رسوند .

- دست !

Posted by: محسن اكبرزاده at février 16, 2007 10:54 PM

دلتنگی 8

با کاروان من
تحرک متروک -
.صحرا مجال صحبت بود


و کاروان که فرصت اندیشه را
از صحنه ی نمکزا ر
بر می گرفت؛
پیمانه های سرخ عطش را
با خواب باستانی کاریز
پر می کرد.

ما از میان استراحت شرقی می رفتیم
پستان های تشنۀ زن هامان
با دکمه های مردانه
شب را نگاه می کردند
و چشم های خسته ی مردان،
بر کهکشان
ــ شروع شن ها ــ
جاری بود.

بر گرد ای تحرک متروک!
این جا نه ابر، نه گذر باد
.
دیریست تا معاش نبات را
پیغامی از سواحل تبخیر نیست.
و سرنوشت آب ،
در سفره های زیر زمینی
تقطیر آسمان را از یاد برده است.


یداله رویایی

هنوز با دلتنگي هاي تو دلتنگ مي شوم استاد...

- آقای بهادر، درچاپ جدید دلتنگی ها چند مورد به توصیۀ سانسور با چاپ های قبلی فرق می کند.

Posted by: رضا بهادر at février 16, 2007 5:49 PM